ترجمان - آخرين عناوين علم‌وفلسفه :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/philosophy_and_science Sat, 13 Aug 2022 14:27:00 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 13 Aug 2022 14:27:00 GMT علم‌وفلسفه 60 هيوم مرد تناقض‌هاست، آيا چنين کسی می‌تواند مرشد خودياری شود؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10662/ کِیرِن سِتیا،لس‌آنجلس ریویو آو بوکس —  فلسفه رابطۀ پردردسری با کسب‌و‌کار خودیاری دارد. از طرفی، فیلسوفان دیدگاه‌هایی نظام‌مند دربارۀ چگونه زیستن ارائه می‌دهند و، از طرف دیگر، قرار نیست این دیدگاه‌ها را چشم‌بسته بپذیریم یا، مثل کتاب، یکی را از قفسه برگزینیم، بلکه خلق شده‌اند تا دربارۀ آن‌ها بحث شود. با اینکه این کشمکش عمیق در جریان است، در سالیان اخیر شاهد چاپ سیلی از کتاب‌ها بوده‌ایم که فیلسوفانِ مُرده را همچون راهنمای زندگی تصویر می‌کنند. این کتاب‌ها می‌آموزند که چطور یک رواقی باشیم، چگونه می‌توان اپیکوری بود، ویلیام جیمز چگونه می‌تواند زندگی شما را نجات دهد، یا مسیر آزادراه سقراط به جادۀ ارسطو را نشان می‌دهند و یا ما را به پیاده‌روی با نیچه می‌برند.آخرین قربانی یا شاید هم برندۀ این جریان محبوب دیوید هیوم است، از غول‌های جنبش روشنگری اسکاتلند که بسیاری او را بزرگ‌ترین فیلسوف انگلیسی‌زبان می‌دانند. هیوم خالق مجموعه‌ای از مسائل شکاکانه است، از این‌همانی شخصی گرفته تا مسئلۀ ذات و انتقاد او به علیت. او خالق یک نظریۀ اخلاقی طبیعی‌گرایانه است که همدلی انسانی در آن نقشی محوری دارد. کتاب گفت‌وگوها دربارۀ دین طبیعی (۱۷۷۹) نوشتۀ هیوم، به‌ قول آیزایا برلین، «شاید بهترین رساله دربارۀ این موضوع» باشد. هیوم پیشگام حوزۀ نوظهور روان‌شناسی بود و اکتشافاتی مانند «اثر تأخر»۱ و تنزیل هذلولی۲ و نقش رهیافت آنی۳ در شناخت و «خطای بنیادین اسناد»۴ را پیش‌بینی کرده بود. هیوم همچنین جستارنویسی برجسته بود و خالق پرفروش‌ترین کتاب تاریخ در بریتانیا بود تا اینکه کتاب انحطاط و سقوط امپراتوری روم (۱۷۷۶-۱۷۸۹) به قلم ادوارد گیبون منتشر شد (گیبون هیوم را «تاسیتوس اسکاتلند» می‌نامید). حتی مخالف سرسختی همچون جیمز بازول، نویسنده و تاریخ‌نگار معاصر او که از بی‌دینی هیوم وحشت‌زده بود، او را «بزرگ‌ترین نویسندۀ بریتانیا» می‌دانست. جولین باگینی در کتاب راهبر بزرگ معرفی درخشان و جذاب و دقیقی از زندگی و آثار هیوم ارائه می‌دهد و فهرستی جامع از اصول و پندهای هیومی را، به‌شکل ضمیمه‌ای، در کتاب گنجانده است.با تمام این علو درجات، هیوم فرد مناسبی برای نصیحت‌کردن نیست. او نقشی اساسی در جدایی فلسفه و خودیاری در قرن هجدهم داشت. هیوم میان «کالبدشناس» که در پیِ یافتن «نهان‌ترین اصول و منشأهای» ذهن یا جسم است و «نقاش» که «توصیفگر زیبایی و ظرافت کارهای» ذهن یا جسم است تمایز قائل می‌شود. او در نخستین اثر بزرگش به نام رساله دربارۀ طبیعت آدمی (۱۷۳۹) نقش یک کالبدشناس را بازی می‌کند و در انتها هشدار می‌دهد: کالبدشناس نباید نقاش را تقلید کند و نباید در تشریح و ترسیم اجزای کوچکِ پیکر انسانی تظاهر کند که به پیکرها هرگونه حالت و رفتاری جذاب و برازنده می‌دهد». هیوم استدلال می‌کند فیلسوف اخلاق نباید بکوشد تا ارزش‌های اخلاقی را جذاب‌تر جلوه دهد، بلکه باید چیستی آن را تحلیل کند.وقتی موضوع اخلاق تمام می‌شود و وارد بخش‌های متافیزیک می‌شویم، نتیجۀ فلسفیدن‌های هیوم، حتی کمتر از حوزۀ اخلاق، مطلوب می‌شود. اواخر کتاب اولِ رساله دربارۀ طبیعت آدمی ذیل عنوان درباب فهم می‌نویسد: «نخست از آن تنهایی مفلوک خود در فلسفه‌ام مدهوش و در وحشتم. هیولایی کریه برای خودم می‌سازم که قادر نیست با جامعه بیامیزد و یکی شود، هیولایی که تمام روابط انسانی از او گرفته شده و در پریشانی به حال خود رها شده است». مشخصاً این فلسفه به درد خودیاری نمی‌خورد!باگینی نیز سعی ندارد خلاف این را نشان دهد. او سعی دارد، با ترسیم هیوم همچون یک الگو و نه مربی، این واقعیت‌های عجیب را دور بزند: این زندگی هیوم است که برای ما راهنماست، گرچه زندگی او از آثارش جدایی‌ناپذیرند. باگینی از سوگ‌نامه‌ای که دوست صمیمی هیوم، آدام اسمیت، نوشته بود الهام می‌گیرد: «در کل، چه در زندگی و چه در مرگ، همیشه هیوم را، تا جایی که محدودیت‌های بشری اجازه می‌دهد، نزدیک‌ترین انسان به کمال فضل و نیکی دانسته‌ام». کسانی که هیوم «معدود اطرافیان» می‌نامید او را می‌ستودند، ولی جماعت مذهبی که او رسوایشان می‌ساخت چنین نبودند. کلیسای اسکاتلند کوشید تکفیرش کند (و شکست خورد) و کلیسای کاتولیک کتاب‌هایش را ممنوع کرد. وقتی سوگ‌نامۀ اسمیت در رثای هیوم منتشر شد، او را لعنت کردند که چرا اخلاقیات فردی مرتد را ستوده است.دشوار بتوان با حس خشمی که معاصران هیوم را برمی‌انگیخت همدردی کرد. اصلاً چرا باید برای کسی مهم باشد که هیوم به مسیحیت باور نداشت؟ ولی نمی‌توان بدون اشاره به خشمی پیچیده‌تر و مربوط‌تر به این کتاب نزدیک شد. چگونه می‌توانیم هیوم را الگو بدانیم وقتی می‌دانیم او نژادپرستی ثابت‌قدم بود؟ زمان‌بندی باگینی برای انتشار این کتاب یا خیلی عالی است یا بسیار بد. هم‌زمان با انتشار کتاب، دانشجویان دانشگاه ادینبرا طوماری امضا کرده بودند تا نام بلندترین ساختمان دانشگاه که «برج دیوید هیوم» نام داشت تغییر کند. دانشگاه نیز موافقت موقت خود را اعلام کرد تا بعد موضوع را کامل بررسی کنند؛ این ساختمان فعلاً نامی ندارد و با نام آدرسش شناخته می‌شود. انگیزۀ این کارزار از پانوشتی تکان‌دهنده در یکی از مقالات هیوم می‌آید که بخشی از آن چنین است:به گمانم سیاهان، به‌لحاظ طبیعی، پست‌‌تر از سفیدها هستند. تقریباً هیچ ملت متمدن یا حتی انسان برجسته‌‌ای، چه در کردار و چه در پندار، با آن رنگ پوست وجود نداشته است. [...] بماند که بردگان سیاه زیادی در گوشه و کنار اروپا هستند که هنوز نشانی از نبوغ در هیچ‌یک از آن‌ها دیده نشده است. البته این انسان‌های پست و بی‌سواد میان ما رشد خواهند کرد و به حرفه‌های مختلف خواهند پیوست. گفته می‌شود در جامائیکا مرد سیاهی هست که استعداد دارد و می‌آموزد، ولی احتمالاً به‌سبب دستاوردهای ناچیزش پرآوازه شده و تحسین می‌شود، دستاوردهایی در سطح یک طوطی که چند جمله را آموخته و تکرار می‌کند.هیوم این نوشته را بازبینی کرده و دوباره انتشار داده بود و این سخنان در نسخۀ نهایی هم هست و نشان می‌دهد نظر قطعی اوست. اگرچه در بریتانیای آن روزگار خبری از جنبش ضد نژادپرستی نبود، همه نیز با این نظر او موافق نبودند؛ هیوم حتی با معیارهای آن روزگار نیز نژادپرست بود. هیوم در این موضوع صرفاً نظاره‌گر نبود. باگینی می‌نویسد «هیوم از اربابش، لرد هرتفورد، خواست تا مزرعه‌ای را در گرنادا بخرد که می‌دانست با کار بردگان اداره می‌شد». این پانوشت هیوم نادیده نماند و ایمانوئل کانت در مشاهداتی درباب احساس امر زیبا و والا  (۱۷۶۴) با همدلی از آن یاد کرد و نژادپرستان «علمی» قرن نوزدهم نیز آن را پی گرفتند.پرسشی که کتاب باگینی طرح می‌کند این است که با واقعیت‌هایی این‌چنین چه باید کرد. باگینی، بی‌آنکه منکر این واقعیت شود، قاطعانه از زمان‌‌پریشی این اتهامات علیه هیوم می‌گوید، مانند تاریخ‌دان برجسته، تام دیواین، که این تصمیم دانشگاه را تقبیح کرده است. باگینی می‌نویسد «نمی‌توانیم تعصبات نادرست گذشته را بی‌اهمیت بپنداریم و بر آن چشم ببندیم». و ادامه می‌دهد:اما گمراه‌کننده است اگر فکر کنیم که دیدگاه‌های نژادپرستانه یا جنسیتی یا سایر عقاید متعصبانۀ یک چهرۀ تاریخی، خود‌به‌خود، صلاحیت تحسین و گرامی‌داشت را از او می‌گیرند. کسانی که دیگر نمی‌توانند نگاهی مثبت به این چهره‌ها داشته باشند از درک این نکته عاجز مانده‌اند که ذهن ما انسان‌ها، حتی ذهن برجسته‌ترین انسان‌ها، چقدر تحت‌تأثیر شرایط اجتماعی است. امروزه این تعصبات به‌قدری اشتباه دانسته می‌شوند که بسیاری از ما نمی‌توانیم درک کنیم که در گذشته چنین نبوده است و آن انسان‌ها فاسد تلقی نمی‌شده‌اند.شاید بعضی از کسانی که آن طومار را امضا کرده‌اند، با خطای زمان‌پریشانه، بر این باورند که هیوم «فاسد» بوده و او را نژادپرست می‌دانند، ولی احتمالاً بسیاری از آن‌ها معتقدند که میزان مسئولیت هیوم در باور به آن عقاید ربطی به موضوع ندارد: اهانت‌آمیزبودن نام‌گذاری یک بنا به نام فردی نژادپرست ربطی به عذر و بهانۀ او و میزان مسئولیتش در باور به نژادپرستی ندارد.البته این بدین معنی نیست که من با آن طومار و کارزار تغییر نام موافقم. تغییر نامِ هرچند موقتِ آن ساختمان نیز حرکتی بی‌طرفانه نیست و سوگیری شناختیِ «اثر لنگرانداختن»۵ را ایجاد می‌کند، چیزی که شاید هیوم هم در تفکراتش با آن آشنا بود و پیش‌بینی‌اش کرده بود. این سوگیری شناختی حالت پیش‌فرض و نخستینی (تغییر نام) تعریف می‌کند که محتملاً نتیجۀ تأمل در این موضوع را به همان سمت خواهد کشاند. ولی باگینی در دفاع از هیوم بسیار پیش‌تر می‌رود، تا جایی که او را با «ستون‌نویسی در یکی از روزنامه‌های دوره و زمانۀ خودمان» مقایسه می‌کند که «آرا و عقاید گوناگونی دارد و لزوماً دربارۀ تمام آن‌ها عمیق و مفصل نیندیشیده است، نژاد نیز برای هیوم یکی از این موضوعات بود». ای‌کاش چنین بود، اما فراموش نکنیم که شهرت هیوم مدیون مشاهدات و تأملات موشکافانۀ او در سرشت انسانی است و این پانوشت در مقاله‌ای مردم‌شناسانه جای گرفته که نامش «درباب ویژگی‌های شخصیتی ملت‌ها» است. او این پانوشت را افزوده تا نشان دهد این ادعا که تفاوت در سرشت انسان‌ها از شرایط اجتماعی آن‌ها ریشه می‌گیرد محدودیت‌هایی دارد. پس هیوم ستون‌نویسی نبود که دربارۀ موضوعی ناآشنا می‌نوشت؛ او دانشمندی در علوم اجتماعی بود که نظر «کارشناسانۀ» خودش را ارائه می‌داد.حال چه باید گفت؟ دربارۀ تغییر نام ساختمانی که، به‌ قول باگینی، «بیشتر شبیه آپارتمان‌های بزرگ دولتی مخصوص اسکان فقراست تا مکان یادگیری» نمی‌دانم چه باید کرد. ولی می‌دانم این پرسش که آیا اکنون هیوم شایستۀ ستایش است یا نه پرسش مفیدی نیست. باید جوانبی از او را تحسین کنیم و جوانبی را نه. این موضوع ما را به همان مقایسه‌ای که هیوم مطرح کرده می‌رساند. دانش کالبدشناسی برای نقاش مفید و حتی لازم است، پس فلسفۀ اخلاق هم منبعی برای خودیاری است. اما فضیلت هیچ‌یک از این‌ها نیست: سوژۀ نقاشی است یا مدلِ آن. و البته نمی‌دانم چرا فکر می‌کنیم که خودِ نقاش یا آسیب‌شناس هم باید زیبا باشد. باگینی اشارۀ معناداری به چاقی و غبغب و نگاه بی‌روح هیوم می‌کند که چالشی هستند برای صورتگر او (هیوم هم موافق بود. در نامه‌ای نوشته وقتی هیکلش را در آیینه می‌دیده احساس شرم می‌کرده است). اگر این مقایسۀ هیوم را پی بگیریم به این نتیجه می‌رسیم که نابغۀ فلسفۀ اخلاق یک چیز است و فضیلت اخلاقی چیزی دیگر. اگر این مقایسه صحیح باشد، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که قهرمانان عرصۀ اندیشه قدیس و معصوم باشند. یکی از معاصران هیوم که او را در تورین دیده بود و فردی نکته‌بین بود نوشته است: «صورتی پهن و چاق و دهانی گشاد داشت [...] پیکر و ظاهرش بیشتر شبیه کدخدایی شکم‌باره بود تا فیلسوفی ناب. [...] به گمانم حکمت و دانش تاکنون خود را در کسوتی چنین کریه پنهان نکرده است». به‌جای خیره‌شدن به تن هیوم باید ذهن او را موشکافی کنیم.در اقدامی تأمل‌انگیز، باگینی هنگام توضیح زندگی‌نامۀ هیوم ما را به گردش در مکان‌هایی می‌برد که فیلسوف در آن‌ها وقت گذرانده است. می‌نویسد: «فلسفه، به‌خصوص در کشورهای انگلیسی‌زبان، معمولاً نگاهی نا‌زمانمند و نامکانمند به ایده‌ها و استدلال‌های فلسفی دارد». ولی هیوم محصول شرایط اجتماعی بود: شرایط اجتماعیِ مناطق روستایی اسکاتلند که در آنجا پرورش یافت، شرایط اجتماعی دانشگاه ادینبرا در دوران نوجوانی و کالج یسوعی در لافلش فرانسه. باگینی به این مکان‌ها می‌رود، دنبال میخانه‌هایی در پاریس و انجمن‌های علمی ادینبرا می‌گردد و خانه‌هایی را که هیوم در آن‌ها زندگی کرده بود پیدا می‌کند. نتیجه برای او ناامیدکننده است: شهر لافلش حوصله‌سر‌بر است، میخانه‌های پاریس را پیدا نمی‌کند و تخریب خانۀ هیوم در نیوتاون ادینبرا آزارش می‌دهد. جست‌وجوی باگینی ارمغانی هم دارد: هتل مجلل د برانکاس که اینک اقامتگاه رسمی رئیس مجمع ملی فرانسه (یکی از دو مجلس فرانسه) است و هیوم وقتی در پاریس بود آنجا اقامت داشت. تصاویر جانداری که او از این مکان‌های هیومی گرفته است در فصول سراسر کتاب گنجانده شده است و سفر هیوم را پیش چشمانمان زنده می‌کند.هیوم در خانواده‌ای مرفه در ۲۶ آوریل سال ۱۷۱۱ به دنیا آمد و کودکی خود را در مناطق روستایی مجاور گذراند و در ابتدای نوجوانی وارد دانشگاه ادینبرا شد. به گفتۀ خودش، چندان خیری از آن نبرد: «استاد چیزی در چنته نداشت که در کتاب‌ها یافت نشود». هیوم مدرکی از آن دانشگاه دریافت نکرد و شروع به خودآموزی کرد که در مسیرش به لافلش او را در دام مالیخولیا انداخت، ولی با همان خودآموزی از آن نجات یافت. او در لافلش رساله‌ دربارۀ طبیعت آدمی را نگاشت که کمتر از آن چیزی که فکرش را می‌کرد موفقیت در پی آورد. هیوم با کمی اغراق می‌نالید که «مطبوعات وقعی بر آن ننهادند»، ولی مقالات بعدی او محبوب شدند. هیوم در آن زمان به‌واسطۀ نگارش کتاب شش‌جلدی تاریخ انگلستان (۱۷۵۴-۶۱) که هشت سال را صرف آن کرد شهرتی به هم زد.علی‌رغم شهرت روز‌افزونش، بی‌دینی او مانع از حضور او در حرفۀ دانشگاهی شد. درخواست او برای کرسی اخلاق و فلسفۀ روحانی دانشگاه ادینبرا در سال ۱۷۴۵ رد شد و، شش سال بعد، دانشگاه گلاسکو نیز درخواست او برای کرسی منطق را نپذیرفت. هیوم هنگام نگارش تاریخ انگلستان در پاریس بود و دیداری اتفاقی و بدفرجام با ژان ژاک روسوی پارانوئید داشت. هیوم نهایتاً در ۲۵ اوت ۱۷۷۶ تسلیم مرضی شد که امروزه حدس می‌زنیم سرطان رودۀ بزرگ باشد. طی تمام این اتفاقات، او حس شوخ‌طبعی خود را از دست نداد. کشیش الکساندر کارلایل با به‌خاطر‌آوردن مهمانی‌های شام هیوم نوشت: «در عیشِ معصومانه و طعن مطبوع رقیبی نداشت».باگینی عناصر کلیدی اندیشۀ هیوم را در مکان مناسبش قرار می‌دهد. در کالج لافلش، که یکی از مشهورترین فارغ‌التحصیلانش رنه دکارت است، تفاوت شک‌گرایی هیومی با شک‌گرایی دکارتی را می‌آموزیم. هیوم «شک‌گرایی مقدم» دکارت را نقد می‌کند، زیرا بار اثباتی را بر گردن مخالف شک‌گرایی می‌گذارد و در‌نتیجه پاسخ‌ناپذیر است. شخصیت شک‌گرای رساله با «شک اغراقی» نمی‌آغازد، بلکه با خرد نشان می‌دهد که خرد «خود را بر‌می‌اندازد و کمترین میزانی از شواهد در هیچ گزاره‌ای باقی نمی‌گذارد». بااین‌حال، هیوم شک‌گرایی عادی نبود، زیرا او به خرد عام باور داشت، خرد عامی که در زندگی روزمره در ذهن هیوم وجود داشت. باگینی از فیلسوف پراگماتیست آمریکایی، چارلز سندرس پیرس، نقل‌قولی می‌کند: «به آنچه در قلبمان شک‌ناپذیر است، در فلسفه هم نباید شک کرد».تأکید لازمی که در کتاب باگینی از قلم افتاده این است که چه خوانش‌های نادرستی در این موضوع از هیوم شده است. به شکلی شگفت‌آور، هیوم تقریباً به هیچ‌یک از آموزه‌هایی که به او نسبت می‌دهند باور نداشت: «شک‌گرایی هیومی» (رد استدلال استقرایی ساده)؛ «نظریۀ انگیزشی هیومی» (اینکه ما تحت‌تأثیر امیال هستیم و نه باورها)؛ «درک هیومی از خِرد کاربردی» (اینکه کاملاً ابزارگرایانه است و دربارۀ به‌کارگیری وسیله در راستای هدف)؛ «اصل هیوم» (اینکه نمی‌توان از «است» به «باید» هیچ استنباط برحقی ارائه داد)؛ «نظریۀ هیومی علیت» (به‌مثابۀ پیوستگی مدام) و بسیاری موارد دیگر. این‌ها همگی نظریه‌هایی هستند که هیوم رد کرده بود (شاید باید نتیجه بگیریم که نباید نام هیوم را بر چیزی بگذاریم). باگینی اشاره‌ای به این خوانش‌های نادرست نمی‌کند و حتی در جای‌جای کتاب سعی دارد این موارد را نادیده بگیرد. برای همین نیز وقتی دربارۀ نظریۀ قضاوت اخلاقی هیوم می‌آموزیم -پس از مشاجرۀ او با روسو- طبیعی است که باگینی در برابر هر سطحی از شک‌گرایی مقاومت کند:هیوم حس‌های اخلاقی ما را با حس‌های پنج‌گانه مقایسه می‌کند. می‌گوید «شاید بتوان فسق و فضیلت را با صدا و رنگ و گرما و سرما مقایسه کرد که، طبق فلسفۀ مدرن، هیچ‌یک از ویژگی‌های اشیا نیستند و صرفاً برداشت ذهن از آن‌هاست». اما اینکه ما چیزی را گرم یا سرد، قرمز یا آبی درک کنیم البته که به سرشت اشیا بستگی دارد.نزد هیوم، این واقعیت که عدالت یک فضیلت است به همان اندازه عینی است که علف سبز است. برخلاف برداشت رایج، هیوم اخلاق را به خطر نمی‌اندازد.هیومی که باگینی تصویر می‌کند «یک فضیلت اساسی هیومی را همواره حفظ می‌کند: تواضع. [...]هیوم در اندیشه محتاط بود و دیگران را نیز به احتیاط فرامی‌خواند». باگینی حدس می‌زند شاید برای همین نیز «او هرگز از اهمیت دانشگاهی به تحسین عمومی نرسید. [...] آرای او معقول‌تر از آن است که کسی را متعجب سازد و آن‌قدری رادیکال نیست که توجه برانگیزد». در اینجا نکته‌ای نهفته است: آرای رادیکال زیادی به هیوم نسبت داده می‌شود. او به بسیاری از آن‌ها باور نداشت، ولی به برخی معتقد بود. به‌ نقل از باگینی، «شرح هیوم از این‌همانی شخصی مثالی عالی از خردورزی و استدلال متواضعانه‌ای است که او می‌ستود». ولی نظریۀ او دربارۀ «خود» تکان‌دهنده است: اینکه بنده و شما، به‌شکل ماده‌ای که دارای ویژگی‌هایی است، وجود نداریم. این نظریه حاصل برداشتی ناقص از ذهن به‌مثابۀ توده‌ای از «تأثرات» و «ایده‌ها»ی عکس‌مانند است که درنتیجه هیوم را بی‌نیاز از پدیده‌هایی مانند باورها می‌سازد. هیوم باورها را ایده‌هایی «جاندار» می‌پندارد، یعنی اگر باور داشته باشید که قرار است باران ببارد، درواقع تصاویری رؤیاوار و عمیقاً جاندار از بارش در ذهن دارید. باور رابطه‌ای است میان سوژه و آنچه به آن باور دارد -رابطه‌ای که فقط زمانی منطقی به نظر می‌رسد که سوژه‌ای در میان باشد.«چنگال هیوم»، که نام‌گذاری بسیار خوبی دارد، نیز بسیار شگفت‌آور است. طبق این اصل، تمام خردورزی و استدلال مربوط به «روابط ایده‌ها» یا واقعیت‌های تجربی است. این آموزه در یکی از بهترین نوشته‌های هیوم توضیح داده می‌شود:الوهیت یا متافیزیک مدرسی را فرض کنیم [...] سپس از خود بپرسیم، آیا حاوی هرگونه استدلال مرتبط با مقدار یا تعداد است؟ نه. آیا حاوی هرگونه استدلال تجربی مرتبط با واقعیات یا هستی است؟ نه. پس آن را بسوزان و نابود کن: زیرا که چیزی نیست جز سفسطه و اوهام.گرچه هیوم معقول بود، ولی رادیکال نیز بود. بالاتر گفتم که دشوار بتوان با حس خشمی که معاصران هیوم را برمی‌انگیخت همدردی کرد، ولی فرض کنید مسیحی سنتی هستید و در کتاب تاریخ طبیعی دین (۱۷۵۷) نوشتۀ هیوم چنین چیزی می‌خوانید:اصول مذاهب را بکاوید که دنیا را فراگرفته است. بعید است قانع شوید چیزی جز رؤیاهای انسانی مریض باشند: شاید هم آن‌ها را همچون بازیگوشیِ میمون‌هایی در کالبد انسان ببینید و نه اظهارات جدی و قاطع و متقنِ موجودی که خود را به عقلانیت مزین می‌داند.هیومی که از کتاب باگینی می‌آید جمع اضداد است: مردی فروتن که «عشق به شهرت ادبی» را «اشتیاق غالب» خود می‌داند؛ اندیشمندی محتاط که نتیجه‌گیری‌هایش معمولاً تند است؛ انسانی با ذهنی باز و منعطف که به‌شوخی تشویق به کتاب‌سوزی می‌کند.امروزه از هیوم، با آن خطاهای فکری و اخلاقی، چه می‌توان آموخت؟ این پرسشی است پرثمر. از نژادپرستی هیوم می‌توان آموخت که، به‌ نقل از باگینی، «بزرگ‌ترین اذهان بشری نیز [...] دچار تعصب و ضعف و نقاط کور هستند». ولی هنوز چیزهای بسیاری می‌توان آموخت از نقد هیوم بر دین، نظریۀ اخلاقی طبیعی‌گرایانۀ او و باور او به پیوستگی انسان با باقی طبیعت. اما شاید نادیده‌گرفته‌شده‌ترین نکته‌ای که می‌توان آموخت این باشد که مطالعۀ سرشت آدمی نزد هیوم به روان‌شناسی تجربه‌محور باز‌نمی‌گردد، بلکه منبعث از سال‌های میانۀ عمر اوست که به مطالعۀ تاریخ گذراند. فیلسوفان معاصر معمولاً خود را با پژوهش‌های روان‌شناسی مشغول می‌کنند و گاهی تا آنجا پیش می‌روند که خودشان هم آزمایش‌هایی ترتیب می‌دهند. این فیلسوفان به‌ندرت نوشته‌های تاریخی هیوم را می‌خوانند و معمولاً هیچ وقعی به تاریخ نمی‌نهند. ولی، همان‌طور که هیوم هم می‌دانست، وقتی موضوع انسان باشد، آزمایش‌های کنترل‌شده نیز محدودیت‌هایی دارند. تنها کاری که می‌شود کرد این است که «در این علمِ معطوف به انسان، تجربه‌هایمان از مشاهدۀ محتاطانۀ زیست انسانی را جمع‌آوری کنیم و همان برداشتی را از آن‌ها داشته باشیم که در جریان عادی امورات جهان می‌نمایند». نزد هیوم، تاریخ انگلستان از رساله دربارۀ طبیعت بشری سرچشمه می‌گرفت و جدا از آن نبود. برای همین نیز در جستاری به سال ۱۷۴۱ دربارۀ مطالعۀ تاریخ نوشت:به‌راستی که اگر کوتاهی عمر انسان و دانش محدودمان را از آنچه حتی در زمان خودمان می‌گذرد در نظر داشته باشیم، معقول این است که بپذیریم اگر اختراع علم تاریخ نبود تا بتوانیم از تمام اعصار گذشته و دورترین ملت‌ها تجربیاتی داشته باشیم، در فهم و دانش، همیشه کودک می‌ماندیم. [...] به‌درجاتی می‌توان گفت کسی که آگاه به تاریخ باشد گویی از ابتدای جهان زنده بوده است.میان تمام خوانش‌های نادرستی که از هیوم می‌شود برداشتی که تاریخ را در آزمایش و تجربه به حاشیه می‌سپارد افسوس‌برانگیز‌ترین است. هیوم انسان‌شناسی پر‌خطا بود، ولی درست می‌گفت که انسان‌شناسیِ فلسفیِ مجهز به تاریخ اساس این رشته است. این حوزه‌ای است که شوربختانه مغفول مانده است.رویکرد کتاب باگینی به هیوم مانند رویکرد هیوم به پادشاهان و ملکه‌های انگلستان است: ولتر در سال ۱۷۶۴ به‌درستی نوشت: «جناب هیوم در تاریخی که نگاشته است نه طرفدار پارلمان است و نه طرفدار سلطنت، نه پیرو مسیحیت مشایخی است و نه پیرو کلیسای انگلستان؛ او صرفاً قاضی‌ای بی‌طرف است». اگر باگینی نقاش باشد، بیشتر رامبرانت است تا آلن رمسی (که پرتره‌ای خوشایند از دیوید هیوم جوان در ردایی به‌رنگ قرمزنارنجی روشن خلق کرد). اما باگینی کالبدشناسی نیز می‌داند و همین‌طور تاریخ و جغرافیا. برای همین نیز کتابش صحنه‌ای پرداخته که شخصیت اصلی در آن دلربایی می‌کند، خواه او را بستاییم و خواه نه. کتاب باگینی، به‌مثابۀ یادمانی برای دیوید هیوم، به‌اندازۀ آن بنای دانشگاهی مناقشه‌برانگیز نیست، ولی آموزنده‌تر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Baggini, Julian. The Great Guide: What David Hume Can Teach Us About Being Human and Living Well. Princeton University Press, 2021.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کِیرِن سِتیا نوشته و در تاریخ ۲۵ مه ۲۰۲۱ با عنوان «To Err Is Humean» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «هیوم مرد تناقض‌هاست، آیا چنین کسی می‌تواند مرشد خودیاری شود؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک طهماسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کِیرِن سِتیا (Kieran Setiya) استاد فلسفه در ام.آی.تی است و در مطبوعات نیز می‌نویسد. عمدتاً در زمینه اخلاق، معرفت‌شناسی و فلسفه ذهن کار می‌کند. نوشته‌های او در لندن ریویو آو بوکس، ایان، نیویورک تایمز و دیگر جاها به انتشار رسیده است. از کتاب‌های او می‌توان به میان‌سالی: راهنمایی فلسفی (Midlife: A Philosophical Guide) و زندگی سخت است: چگونه فلسفه می‌تواند به ما در یافتن راه کمک کند (Life Is Hard: How Philosophy Can Help Us Find Our Way) اشاره کرد.[۱] Recency effect: سوگیری شناختی که منجر می‌شود چیزهایی را که اخیراً شنیده‌ایم بیشتر به یاد بیاوریم و مدنظر قرار دهیم [مترجم].[۲] hyperbolic discounting: یکی از خطاهای ادراکی و از سوگیری‌های شناختی است که منجر می‌شود فرد به دستاوردهای کوتاه‌مدت تمایل بیشتری داشته باشد تا نتایج بلندمدت [مترجم].[۳] Heuristics: استفاده از اطلاعات موجود با فنونی که لزوماً بهینه و کامل و منطقی نیستند، برای دستیابی سریع به پاسخ [مترجم].[۴] fundamental attribution error: نوعی سوگیری شناختی که منجر می‌شود رفتار اجتماعیِ فرد را به عوامل شخصیتی و هویتی پایدار او ربط دهیم و نقش محیط پیرامون آن فرد و واکنش او به آن را نادیده بگیریم [مترجم].[۵] Anchoring effect: سوگیری شناختی که طی آن ذهن در فرایند تصمیم‌گیری به نخستین اطلاعاتی که به دست می‌آورد بیشتر تکیه می‌کند [مترجم]. ]]> کیرن ستیا علم‌وفلسفه Tue, 02 Aug 2022 03:59:53 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10662/ فيلسوفان هميشه با خشم مخالف بوده‌اند، اما شايد وقت دفاع از آن رسيده باشد https://tarjomaan.com/interview/10658/ گفت‌وگوی هلن رُزنر با مائیشا چری، نیویورکر— در ژوئن ۱۹۸۱، آدری لُرد، شاعر و فعال اجتماعی سیاه‌پوست، سخنرانی اصلی همایش سالانۀ انجمن ملی مطالعات زنان را ایراد کرد. لرد در سخنرانی‌اش، که بعدها به‌صورت جستاری با عنوان «کاربردهای خشم: واکنش زنان به نژادپرستی» منتشر شد، ادعا کرد که ما باید برای بیان مؤثر نابرابری نژادی، ابتدا، خشمی را که نژادپرستی ایجاد می‌کند به رسمیت بشناسیم -فارغ از اینکه شخصاً آن را تجربه کنیم یا صرفاً شاهد تأثیرات آن در دیگران باشیم- و بعد بر آن خشم همچون یک ابزار لگام بزنیم. او می‌گفت خشمی که به کنش تبدیل شود «یک عمل روشنگرِ رهایی‌بخش و نیروبخش است»؛ زنان سفیدپوست، که دقیقاً نمی‌دانند چطور باید خشم خود نسبت به نژادپرستی را ابراز کنند، بسیاری از اوقات این احساس را به نوعی احساس گناه بی‌فایده تبدیل می‌کنند. «آنچه ما را نابود خواهد کرد خشمِ زنان دیگر نیست، بلکه روگردانی ما از ایستادن و شنیدنِ نوای این خشم، یادگرفتن در درون آن، فراتررفتن از ظاهر و رسیدن به باطن آن، و بهره‌برداری از این خشم به‌مثابۀ یک منبع مهم توانمندسازی است».مائیشا چری، فیلسوف زن سیاه‌پوست، که متخصص مسائل مربوط به «احساس» است، استدلال لرد را منبع الهامی برای کتاب جدید خودش کرد که عنوان آن چنین است: مسئلۀ عصبانیت: چرا خشم برای مبارزه علیه نژادپرستی ضروری است؟ از میان انواع خشمی که ممکن است فرد بر اثر تجربه یا مشاهدۀ نابرابری دچار آن شود، چری یک نوع خاص را جدا می‌کند -و به آن «عصبانیت لُردی» می‌گوید- که هم فضیلتمندانه است و هم سازنده. کتاب دربارۀ این است که چطور باید این خشم خوب را از خشم‌های مخرب جدا کنیم. برخلاف متن‌های فلسفی معمول، این کتاب با زبانی کمابیش ساده نوشته شده و شامل بخشی است حاوی توصیه‌های عملی دربارۀ اینکه چطور اصول عصبانیت لُردی را در کنش اجتماعی و همچنین در زندگی روزانه به کار بگیریم. چری که استاد دانشگاه کالیفرنیا ریورساید است به من گفت «می‌خواستم کتابی به دست مردم عادی‌ای بدهم که خشمگین هستند، کسانی که می‌خواهند با خشمشان، در عمل، کاری بکنند. تصورم این بود که این کتاب باید راهنمایی برای عصبانی‌ها باشد». در دو گفت‌وگویی که با هم داشتیم، و به‌صورت خلاصه و ویرایش‌شده در ادامه می‌آیند، ما راجع به نقش خشم در جنبش «جان سیاهان مهم است»، بخشیدن بدون «وانهادن»، و فصل مشترک فلسفه و خودیاری صحبت کردیم.هلن رُزنر: کتاب مسئلۀ عصبانیت دفاعیه‌ای دربارۀ همۀ انواع خشم نیست؛ شما ادعا می‌کنید که یک نوع خاص آن ارزشمند است. چه فرقی بین عصبانیت لردی و بقیۀ انواع خشم وجود دارد؟مائیشا چری: حرف من در کتاب، مشخصاً، راجع به انواعی از خشم است که ما در واکنش به مصادیق نابرابری دچارشان می‌شویم. برای مثال، بل هوکس از «عصبانیت خودشیفته‌وار» صحبت می‌کند. این نوعی از عصبانیت است که، در آن، فقط از این خشمگین هستید که چرا شما قربانی نابرابری شده‌اید، نه هیچ‌کس دیگر. هدف این خشم ایجاد دگرگونی کامل نیست، تنها هدفش این است که شما چیزی را که می‌خواهید به دست آورید. نوع دیگری از خشم هست که من به آن «خشم قلدرمآب» می‌گویم، که گمانم نمونه‌ای از آن را در ماجرای ۶ ژانویه [حمله به کنگره] دیدیم. این نوعی از خشم است که مثلاً در آن می‌شنویم «گوش کن، یک چیزی درست نیست. ما داریم می‌رویم حساب دولت را برسیم برای کاری که با ما کرده». این نوع خشم هم دغدغۀ دگرگونی ندارد.برخلاف دو نوع عصبانیت خودشیفته‌وار و قلدرمآب، عصبانیت لردی فقط دغدغۀ این را ندارد که چطور شد که شما قربانی نابرابری شدید، بلکه می‌پرسد چطور هرکسی ممکن است قربانی نابرابری شود. بنابراین بسیار فراگیر است؛ خودمحور نیست. یکی از چیزهایی که آدری لرد در جستار «کاربردهای خشم» از آن صحبت می‌کند -و مشخصاً خطاب به زنان سفیدپوست سخن می‌گوید- این تلقی است که او، به‌عنوان یک زن تحصیل‌کردۀ سیاه‌پوست، آزاد نیست؛ ما آزاد نیستیم تا زمانی که زنان جهان سوم آزاد باشند، تا زمانی که زنان فقیر آزاد باشند. این نوع خشم بسیار فراگیر است: با اینکه خودتان آسوده هستید، اگر ببینید فرد دیگری دارد تقلا می‌کند یا قربانی نابرابری شده است، عصبانی می‌شوید؛ این همان عصبانیت است. عصبانیت لردی، برخلاف عصبانیت قلدرمآب، بسیار بر این تمرکز دارد که ما برای بهترکردن امور چه می‌توانیم بکنیم. اگر این خشم چیزی را هم نابود کند، آن چیز پدرسالاری خواهد بود؛ ساختارهای نژادپرستانه خواهد بود. اما تلاش نمی‌کند کسی را شکست دهد، یا کسی را تحقیر کند. بیش‌ از هر چیز، بر دگردیسی تمرکز دارد.عصبانیت لردی همچنین بسیار تحریک‌کننده است. به نظرم عصبانیت به‌طور کلی تحریک‌کننده است، اما معمولاً فقط خود شخص را به حرکت درمی‌آورد. در مقابل، عصبانیت لردی محرکِ به‌انجام‌رساندنِ یک کار سازنده است: پیوستن به یک سازمان، کمک مالی، امضاکردن یک نامۀ دادخواهی، اعتراض‌کردن در خیابان. این همان نوع از خشم است که به نظر من فضیلتمندانه است. این همان نوع از خشم است که، به نظر من، برای اینکه واقعاً جهان بهتری بسازیم ضروری است.رُزنر: شما علیه فهرست بلندی از فیلسوفان که با هر شکلی از خشم مخالف هستند استدلال کرده‌اید -از سنکا، فیلسوف رواقی باستانی، تا مارتا نوسبام، که نگران بود خشم فمینیستی علیه پدرسالاری مانعی در راه مبارزه با نابرابری شود.چری: فلسفه حوزه‌ای بسیار نخبگانی و تحت سلطۀ مردان سفیدپوست بوده و با این ویژگی‌ها دیدگاه خاصی در آن شکل گرفته است. سنکا را در نظر بگیرید: او در قصر زندگی می‌کرد؛ فقط یک نوع خاص خشم را می‌دید: خشم حاکمان سیاسی. من این خشم را بیدار نمی‌کنم -این دیدگاه اوست- اما سؤال اینجاست که اگر او خشم دهقانان را می‌دید، چه نظری راجع به آن می‌داشت. آیا مدعای او تفاوتی می‌کرد؟ موقعیتی که من در فلسفه دارم -اینکه در فقر بزرگ شده‌ام، زنی سیاه‌پوست هستم، و غیره- به این معناست که من دیدگاهم بسیار با او متفاوت است، و شواهد بسیار متفاوتی از اینکه خشم درواقع چگونه پدیدار می‌شود برای من وجود دارد.به‌ویژه در فلسفه، تأکیدی بر عقلانی‌بودن وجود دارد، و هر چیزی که عقلانی به نظر نرسد معمولاً علیه آن استدلال می‌شود. سنکا می‌گفت «عصبانی‌بودن یعنی دیوانه‌بودن»؛ در واقع، سنت دیرینه‌ای داریم که می‌گوید اگر در دام خشم گرفتار شدید، یعنی از تمام ظرفیت‌های عقلانی خودتان بهره نبرده‌اید. به نظر من، این دیدگاه دربارۀ ماهیت خشم بسیار محدود است. خشم احساسی است که می‌تواند به شیوه‌های بسیار متفاوتی بروز کند، می‌تواند شدت‌های بسیار متفاوتی داشته باشد، و در بسترهای خاصی بسیار متفاوت ظاهر شود. من برای کار مارتا نوسبام احترام قائلم؛ خودم به‌شدت از او الهام گرفته‌ام و از نظر من انسان بی‌نظیری است. اما واقعاً فکر می‌کنم که مارتا نوسبام اشتباه می‌کند. دیدگاه او دربارۀ خشم خالی از ظرافت است و می‌گوید خشم همیشه واپس‌نگر است، همیشه دنبال انتقام‌گرفتن [از یک گذشته] است. من فکر نمی‌کنم که لزوماً این‌طور باشد. منظورم این نیست که افراد با خشم خود کارهای وحشتناکی انجام نمی‌دهند، فقط می‌گویم نوع عصبانیت شما هم اهمیت دارد. من با این تلقی مخالفم که همۀ مصادیق خشم همیشه واپس‌نگر هستند؛ همیشه ایستا هستند؛ همیشه انتقام‌جویانه هستند، و بنابراین نباید جایی برای خشم باقی بگذاریم. با این ایده مخالفم، درست همان‌طور که با این ایده مخالفم که آنچه ما عشق می‌نامیم همیشه زیباست، همیشه حس خوبی دارد، همیشه همان چیزی است که لازمش داریم. این برای من متقاعدکننده نیست.رُزنر: پارسال، در سال ۲۰۲۰، در حال اتمام این کتاب بودید، زمانی که قتل‌های جُرج فلوید و برونا تیلور به‌‌دست پلیس جرقۀ شکل‌گیری جنبشی خارق‌العاده را زدند که، از بسیاری جهات، گویی نمود ملموس خشم لردی است.چری: من از سال ۲۰۱۲ و با قتل تریوون مارتین فکرکردن به این موضوع از منظری فلسفی را شروع کردم. هر نویسنده‌ای دوست دارد کارش موضوعیت داشته باشد، اما از قضا من نمی‌خواهم کاری که انجام می‌دهم موضوعیت داشته باشد. واقعاً می‌خواهم به گذشته مربوط بشود. بنابراین از برخی جهات به‌نوعی ناراحتم که هنوز اینجا هستیم، و هنوز چیزهایی که از آن‌ها عصبانی هستیم خودنمایی می‌کنند.رُزنر: آیا دامنۀ اعتراضات و راهپیمایی‌هایی که سال گذشته اتفاق افتاد در اندیشه‌های شما دربارۀ عصبانیت در واکنش به نابرابری نژادی تأثیر گذاشت؟چری: در ابتدای این جنبش، عبارت «جان سیاهان مهم است» بحث‌برانگیز بود. استقبال جامعۀ سیاه‌پوستان زیاد بود، اما به‌صورت عمومی استقبال زیادی وجود نداشت. در سال ۲۰۲۰، این وضعیت تغییر کرد. یکی از چیزهایی که در این زمینه متوجه شدم این بود که دیگر فقط سیاه‌پوستان خشمگین نبودند. دیدن این استقبال، در مقیاس وسیع، حتی در سطح بین‌المللی -دیدن مردمی که برای اعلام همبستگی راهپیمایی می‌کردند- نمی‌گویم مرا به‌عنوان یک زن سیاه‌پوست خیلی احساساتی کرد، اما اینکه فهمیدم ما تنها نیستیم قلبم را گرم کرد. این چیزها خیالات ما نیستند، چون آن‌ها نیز آن را می‌بینند. حرکتی که اتفاق افتاد -و فراتر از نژاد، طبقه و جنسیت بود- به من این امکان را داد که مسائل را از منظر دیگری ببینم. قطعاً موجب شد که اندیشه‌ام از عصبانیت سیاه‌پوستان فراتر برود. به همین دلیل است که این کتاب فقط دربارۀ عصبانیت سیاه‌پوستان نیست؛ این خشمی است که هر یک از ما می‌توانیم در نتیجۀ نابرابری نژادی داشته باشیم.رُزنر: خشم سیاه‌پوستان اغلب به‌عنوان سلاحی علیه سیاه‌پوستان به کار می‌رود. آیا این را نوعی بازیابی آن خشم می‌بینید؟چری: یکی از چیزهایی که دغدغۀ من بوده، تا آنجا که به فلسفه مربوط می‌شود، دعوت به مدنیت است. من به‌شدت نگران ابزارهای ایجاد خفقان هستم، و راه‌هایی -راه‌های بسیار درخشانی- که می‌شود از احساسات، تمایلات و هنجارهای خاصی استفاده کرد تا مردم را تحت کنترل قرار دهیم، بدون اینکه مثل گذشته از نیروهای قدرتمندترِ سرکوب استفاده کنیم. دیده‌ام که چگونه از خشم به‌عنوان ابزاری برای این کار در رابطه با زنان و همچنین در رابطه با افراد رنگین‌پوست استفاده می‌شود. هر زمان که دیدید یک تمایل عاطفی درمورد افراد قدرتمند پذیرفتنی است، اما درمورد کسانی که قدرت کمتری دارند اصلاً پذیرفتنی نیست، بدانید که این احتمالاً چیزی است که باید آن را نزد خودتان بازیابی کنید. در کتاب، من به جلسۀ دادگاه برت کاوانا۱ اشاره می‌کنم، و اینکه کریستین بلزی فورد۲ مجبور بود طوری رفتار کند که کاوانا مجبور به آن نبود. به این فکر می‌کنم که چطور مایک براون۳ به‌صورت شخصیتی وحشی نشان داده شد که از اینکه کسی دارد به او شلیک می‌کند عصبانی شده و این توجیهی برای مرگ او به حساب می‌آید. فکر می‌کنم بازیابیِ خشم یک پیروزی باشد، چون نیرویی در آن نهفته است.رُزنر: کتاب دیگری هم در دست انتشار دارید که به مفهوم بخشش می‌پردازد. این ایده‌ها با هم تضاد ندارند؟چری: اتفاقاً طی تحقیقاتم راجع به بخشش بود که به موضوع خشم رسیدم. وقتی داشتم سخن فیلسوفان دربارۀ چیستی بخشش را می‌خواندم، اینکه چه لوازمی دارد، باید ببخشیم یا نبخشیم و غیره، فهمیدم یکی از تعریف‌های فلسفی رایج‌تر بخشش «وانهادن خشم» بوده است. این حرف خیلی اذیتم کرد. چرا آدم‌ها با خشمگین‌بودن مشکل دارند؟ بدی‌اش چیست؟ وانهادن خشم شاید راهی برای بخشش باشد، ولی راه‌های دیگری هم برای بخشیدن هست. علاقه‌مندم معنای بخشش را توسعه بدهم، یعنی بخشش در همۀ موارد یک جور نیست. نمی‌خواهم دراین‌باره زیادی دانشگاهی باشم، اما بخشش می‌تواند در قالب اعمال مختلفی صورت بگیرد. من می‌توانم خشم خودم را حفظ کنم، و تصمیم بگیرم دیگر از آن فرد متنفر نباشم. می‌توانم تصمیم بگیرم که نگاه جدیدی به آن فرد داشته باشم، نه‌فقط به‌عنوان کسی که آن کار بد را انجام داده است. می‌توانم تصمیم بگیرم که وارد انتقام‌جویی نشوم. و می‌توانم در هر یک از این چیزها هدف مشخصی را دنبال کنم -برای مثال، هدفم ترمیم رابطۀ بین خودم و آن فرد بدکار باشد، یا هدفم نوعی خلاصی‌پیداکردن خودم یاخلاصی‌پیداکردن آن فرد بدکار باشد. همیشه لازم نیست خشم وانهاده شود. می‌توانید ببخشید و کماکان خشمگین باشید.رُزنر: شما می‌گویید نمی‌خواهید دراین‌باره خیلی دانشگاهی باشید؛ آیا نقطه‌ای هست که در آن این نوع پژوهش فلسفی راجع‌ به احساسات وارد مرزهای دیگری بشود، چیزی شبیه به روان‌شناسی عامه‌پسند یا خودیاری؟چری: قبل از اینکه روان‌شناسان وجود داشته باشند، فیلسوفان وجود داشتند! ببینید این روزها رواقیگری چقدر رواج پیدا کرده است. برای مثال، انتشارات دانشگاه پرینستون مجموعه‌ای منتشر کرده است که هدفش ترجمۀ متون و حکمت‌های باستانی برای کاربردهای امروزی است، و همۀ این‌ها خیلی «خودیاری‌وار» به نظر می‌رسند. اما این همان چیزی است که فیلسوفان هم می‌خواهند انجام بدهند: چطور حکمت جهان خویش را بگیریم و در زندگی‌مان به کار ببریم؟ ابزارهای این کار چه هستند؟ برگردیم به افلاطون -همۀ آن محاوره‌هايی که مربوط به عشق هستند. ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی می‌خواهد به آدم‌ها آموزش دهد که چطور از منظری بینافردی اخلاقاً فضیلتمند باشند، و بعد بررسی می‌کند که چطور می‌توانید این آموزش‌ها را به کار ببرید تا یک رهبر سیاسی باشید -فلسفۀ سیاسی تلاش می‌کند این راهنمایی بینافردی را بگیرد و آن را در معنایی اجتماعی‌تر به کار ببرد. فلسفه نمی‌تواند کمکی بکند مگر اینکه خودیاری باشد، یا دقیق‌تر بگویم «خودهایاری» باشد: ما فقط نمی‌خواهیم زندگی شخص خودمان را بهبود بدهیم، بلکه می‌خواهیم زندگی مردم جامعه‌مان را هم بهبود بدهیم. هر حوزه‌ای که علاقه‌مند به حکمت باشد درگیر اموری می‌شود که بسیار نزدیک به همین چیزی هستند که به آن «بهبود خویشتن» می‌گویند، و من هم مشکلی با این ندارم.رُزنر: من دانشجوی فلسفه بودم، و بنابراین، می‌دانم که واردشدن به اکثر آثار فلسفی چه‌بسا بسیار دشوار باشد. اما کتابی مثل مسئلۀ عصبانیت بسیار روشن است و فقط برای دانشگاهیان نوشته نشده است.چری: اتفاقی که افتاده -نه‌فقط در فلسفه، بلکه برای بخش بزرگی از کارهای فکری- این است که بیش‌ازحد تخصصی شده‌اند، و آثار از دغدغه‌های روی زمین و توی خیابان دورتر و دورتر شده‌اند، و بیشتر بر سخن‌گفتن با پنجاه یا شصت مخاطبی متمرکزند که در آن حوزه فعال هستند. به نظر من این غم‌انگیز است؛ ایراد است. معتقدم شما می‌توانید هم‌زمان هردو را داشته باشید. می‌توانید آسان‌فهم و، درعین‌حال، از لحاظ فکری جدی باشید. امیدوارم مسئلۀ عصبانیت الگویی برای این کار باشد. خانوادۀ من دانشگاهی نبودند. مادرم تحصیلات ابتدایی داشت؛ فرزندخوانده بود؛ از لحاظ جسمی تمام عمرش معلول بود. من اولین کسی هستم که از خانواده‌ام وارد دانشگاه شد. اما در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شدم، و کلیسا می‌رفتیم، جایی که ارزش خدمت‌کردن را یاد گرفتم. دانشگاه که بودم، در تعداد زیادی از سازمان‌های خدمات اجتماعی مسئولیت داشتم. وقتی داشتم کارشناسی ارشد الهیات می‌گرفتم، در بخش غیرانتفاعی کار می‌کردم. سابقاً به‌صورت رسمی کشیش بودم. زندگی‌ام همیشه معطوف به خدمت بوده است. و بنابراین، وقتی تصمیم گرفتم در فلسفه دکتری بگیرم، باید با این سؤال دست‌وپنجه نرم می‌کردم: آیا آن جهان را پشت سر می‌گذارم و به غار تاریک آکادمیا وارد می‌شوم؟ مادرم دیگر بین ما نیست، اما در گور خواهد لرزید اگر آثاری که من هر روز می‌خوانم و می‌نویسم فقط برای ارضای کنجکاوی فکریِ صد نفر در حوزۀ تخصصی‌ام باشد، که اکثراً هم سفیدپوست هستند. تلاش می‌کنم همۀ کارهایی که لازم است را انجام دهم، چون باید کرسی بگیرم تا بتوانم شغل داشته باشم، اما می‌دانم مخاطب واقعی‌ام کیست. می‌دانم برای چه کسانی می‌نویسم. می‌دانم که می‌خواهم کتابم بر چه کسانی اثر بگذارد، و آن افراد درجۀ دکتری ندارند.فکر کنم بشود گفت که فلسفه خوش‌برخوردتر و پذیرنده‌تر شده است، اما شکی نیست که همیشه از جهاتی یک حرفۀ نخبگانی بوده است؛ [در ایالات‌متحده]حتی صد نفر زن سیاه‌پوست با درجۀ دکتری در فلسفه هم نداریم؛ تا پیش از دهۀ ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ هیچ زنی، اساساً، در این حوزه چندان بزرگ نمی‌شد، همیشه قلمرو مردان سفیدپوست پیر بود. اما آهسته و مطمئن، افرادی با زمینه‌های متفاوت دارند وارد این حوزه می‌شوند. همۀ ما زمینۀ نخبگانی نداریم. می‌خواهیم به فلسفه نزدیک شویم چون پرسش‌هایی داریم که داریم تلاش می‌کنیم به آن‌ها پاسخ بدهیم، و این‌ها صرفاً پرسش‌های نظری برای پرسش‌های نظری نیستند. این‌ها پرسش‌هایی هستند که بر زندگی افراد اثر می‌گذارند، می‌توانند اثر بگذارند بر اینکه چطور افراد امکان غذاخوردن پیدا کنند، یا امکان گرفتن حقوقشان را پیدا بکنند. با توجه به این تنوع، ما روش‌شناسی‌های جدیدی را به کار گرفته‌ایم، و البته آرزو داریم که مخاطبان جدیدی هم پیدا بکنیم.به نظرم، افراد رفته‌رفته دارند متوجه می‌شوند که ما، اگر فقط با خودمان حرف بزنیم، دیگر نخواهیم توانست به‌مثابۀ یک رشته ادامۀ حیات بدهیم. فیلسوفانی را می‌بینید مثل جیسون استنلی، کیت مَن، مارتا نوسبام، آمیا سرینیواسان، که متفکران بزرگی هستند و درعین‌حال متون آسان‌فهمی دارند. و تعدادشان هم رو به افزایش است! کتاب‌هایشان هم می‌فروشند!فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با مائیشا چری در تاریخ ۱۴ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان «A Philosophers Defense of Anger» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «فیلسوفان همیشه با خشم مخالف بوده‌اند، اما شاید وقت دفاع از آن رسیده باشد»  در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• هلن رزنر (Helen Rosner) نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی است که عمدتاً دربارۀ غذاها می‌نویسد. او قبلاً سردبیر مجله ایستر بوده است و اکنون دبیر بخش غذا در نیویورکر است.••• مائیشا چری (Myisha Cherry) استادیار فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا، ریورساید است. علاقۀ پژوهشی او در تلاقی روان‌شناسی اخلاق و فلسفۀ اجتماعی و سیاسی قرار دارد. به‌طور خاص، او به نقش احساسات و نگرش ها در زندگی عمومی علاقه‌مند است. او همچنین میزبان پادکست «آن‌میوت» است، پادکستی که در آن با فیلسوفان دربارۀ مسائل اجتماعی و سیاسی روز مصاحبه می‌کند. از کتاب‌های او می‌توان به خشم: چرا خشم برای مبارزات ضدنژادپرستی ضروری است؟ (The Case for Rage: Why Anger is Essential to Anti-racist Struggle) و به‌زبان‌آمده: گفت‌وگوهایی درمورد تعصب، ظلم و عدالت اجتماعی (Unmuted: Conversations on Prejudice, Oppression, and Social Justice) اشاره کرد.[۱]  قاضی دیوان عالی ایالات‌متحده، و متهم به تجاوز جنسی [مترجم].[۲] زنی که مدعی شد کاوانا سال‌ها پیش به او تجاوز کرده است [مترجم].[۳] جوان سیاه‌پوست ۱۸ساله‌ای که در شهر فرگوسن آمریکا با چندین شلیک پلیس کشته شد [مترجم]. ]]> مائیشا چری علم‌وفلسفه Tue, 26 Jul 2022 04:33:06 GMT https://tarjomaan.com/interview/10658/ رواقيگری به‌مثابۀ کنش سياسی https://tarjomaan.com/neveshtar/10646/ ماسیمو پیلیوچی، ایان — سال ۱۳۳ قبل از میلاد است. در روم هستیم. تیبریوس گراکوس، تریبون مردم، همراه با سیصد نفر از حامیانش در خیابان کشته می‌شود. او با حمایت از قوانین ضدنخبه‌سالاریْ بسیاری از اعضای سنا را خشمگین کرده بود، قوانینی همچون توزیع مجدد زمین، کاهش مدت خدمت سربازی و دسترسی وسیع‌تر به امکاناتی که شهروندیِ روم در اختیار مردم می‌گذاشت. واقعه‌ای که در تاریخ روم باستان بسیار مشهور است.اما آنچه کمتر کسی می‌داند این است که فیلسوفی رواقی به نام گایوس بلوسیوس از قبل به تیبریوس هشدار داده بود. گایوس، که یکی از چندین رواقی درگیر سیاست و اصلاحات اجتماعی است، سال‌ها در راستای بهبود وضعیت عوام‌الناس با تیبریوس همکاری کرده بود. او پس از قتل دوستش روم را ترک کرد و به این نتیجه رسید که دیگر قانون‌مداری به صلاح نیست. به گفتۀ پلوتارک۱، بلوسیوس به آسیا (غرب ترکیۀ امروزی) رفت و به شورشی علیه روم به رهبری ائومنس سوم، مدعی سلطنت پرگامون، پیوست. این طغیان در ابتدا موفقیت‌‌آمیز بود. ائومنس توانست تعدادی از شهرهای آناتولی را به تسخیر درآورد، جزیرۀ ساموس (زادگاه فیثاغورس و اپیکور) را فتح کند و کنسول رومی، پوبلیوس لیسینیوس کراسوس، را بکشد. اما سنای روم سرانجام کنسولی دیگر یعنی مارکوس پرپِنای باتجربه را به منطقه فرستاد و پرپنا توانست شورش را سرکوب کند. وقتی قیام با شکست مواجه شد، بلوسیوس به عادت معهودِ رواقیون خودکشی کرد.رواقیگری در سال‌های اخیر به‌طرز چشمگیری احیا شده و به فلسفۀ زندگی محبوبی تبدیل شده است. شاید حتی بتوان آن را واکنشِ غربی‌ها به بودیسم (که وجوه اشتراک زیادی با آن دارد) به شمار آورد، اما همچنان موضوعِ انتقادات مختلفی است که بعضی موجه‌اند و بعضی چندان موجه‌ نیستند. با وجود ماجراهای متعددی نظیر آنچه از بلوسیوس ذکر شد، منتقدان مدرن رواقیگری ادعا می‌کنند که این فلسفه گوشه‌گیرانه است و از مایۀ کافی برای مشارکت سیاسیِ معنادار برخوردار نیست.مثلاً  گری هِیز، پژوهشگر دنیای کلاسیک و مترجم امپراتور رواقی، مارکوس آئورلیوس، با مرور تعدادی از کتاب‌ها دربارۀ رواقیگری که تحت عنوان «ناساز شو، همراه شو»۲ (۲۰۲۱) در نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شد، خاطرنشان می‌کند که رواقیون باستان با جبارانی۳ همچون نرون مخالفت می‌کردند، اما با مفهوم جباریت نه. آن‌ها بردگان را انسان‌هایی شایستۀ کرامت و احترام معرفی می‌کردند، اما حامی براندازی برده‌داری نبودند. در رابطه با زنان نیز از هم‌عصران خود جلوتر بودند و زنان را به‌لحاظ فکری هم‌پای مردان می‌دانستند، اما سیاست جامعی دربارۀ برابری جنسیتی نداشتند.هِیز در بحث از سیستم‌های حکومتی می‌نویسد «پیوند میان رواقیگری و یکه‌سالاری۴ از بعضی جهات پیوندی طبیعی است. هرچه نباشد، رواقیگری یعنی کنترل افکار و عواطف خود همچون حاکمی مطلق در دژ ذهن». این‌طور برمی‌آید که برای یک رواقی مهم نیست کدام نظام سیاسی در قدرت باشد، چراکه توانایی فیلسوف در فضیلت‌ورزی، فارغ از شرایط بیرونی، به قوت خود باقی است.هِیز در باب برده‌داری می‌گوید «رساله‌های اخلاقیِ۵ سنکا را بعضاً سندی برای یک نگرش روشن‌بینانه‌تر می‌دانند. پیامِ نامۀ ۴۷ او را می‌توان به ‘برده‌ها هم آدم‌اند’ خلاصه کرد. اما انتقادات سنکا تقریباً به‌طور کامل حول محور آسیبِ واهی برده‌داری بر شخصیت برده‌دار می‌گردند».اما ماجرای بلوسیوس قطعاً در تاریخ رواقیون رویدادی استثنایی نیست. رواقی مشهور دیگری که علیه ظلم به پا خاست کاتوی کوچک بود، دشمن قسم‌خوردۀ ژولیوس سزار. کاتو در روزگار خود آن‌چنان به درستکاری شهرت داشت که وقتی مردم می‌خواستند ضعف اخلاقی خود را توجیه کنند می‌گفتند «خب، همه که کاتو نیستند!».کاتو سال‌ها در سنا با سزار جنگیده بود، اما وقتی سزار جنگ داخلی را آغاز کرد، کاتو به تأسی از بلوسیوس سلاح در دست گرفت تا کشورش را نجات دهد. در این راه ناکام ماند، اما تا به امروز نامش نماد دفاع از آزادی است. مثلاً جرج واشنگتن ترتیبی داد تا نمایشنامۀ جوزف ادیسون دربارۀ کاتو را برای ارتش انقلابی‌اش اجرا کنند تا الهام‌بخش آن‌ها در جنگ علیه امپریالیسم بریتانیا باشد.شاید جامع‌ترین نمونۀ مشارکت رواقیون در سیاستْ اپوزیسیون رواقی باشد، گروهی از سناتورها و فیلسوفان روم باستان که به‌طور فعال با ظلم و ستم سه امپراتور مخالفت کردند: نرون، وسپاسیان و دومیتیان. از این گروه، هلویدیوس پریسکوس مثال جالبی است، چراکه اپیکتتوس، آموزگار سرشناس رواقی قرن دوم، در گفتارها ۶ می‌گویدچون وسپاسیان [به هلویدیوس پریسکوس] پیغام رساند و او را از حضور در جلسۀ سنا منع کرد، او پاسخ گفت «این در ید قدرت شماست که مرا اجازۀ سناتوری دهید یا ندهید، اما مادامی‌که سناتور هستم باید در جلسات حضور یابم». «پس در صورت حضور، زبان به دهان بگیر». «اگر از من رأی نخواهی، زبان به دهان خواهم گرفت». «اما مکلفم که از تو رأی بخواهم». «پس من نیز باید آن‌چنان که سزد پاسخ بدهم». «اما اگر چنین کنی، تو را اعدام خواهم کرد». «من هرگز ادعای جاودانگی نداشته‌ام. تو نقش خود ایفا کن و من نیز نقش خود. بر توست که مرا بکشی و بر من است تا بی هیچ ترسی بمیرم؛ بر توست که مرا نفی بلد کنی و بر من است که بی هیچ بیم و درنگی از اینجا بروم».می‌پرسید که پریسکوس، یکه و تنها، چه دستاوردی داشت. مگر رنگ بنفش بر ردا چه نقشی دارد؟ جز آنکه به‌رنگ بنفش جلوه کند و دیگران را اسوه باشد؟پریسکوس ابتدا تبعید شد و سپس به دستور وسپاسیان کشته شد، اما چنان‌که اپیکتتوس می‌گوید خون او پایمال نشد، چراکه خیلی‌ها پس از او به مبارزه با ستم ادامه دادند. درواقع یکی از کسانی که از پریسکوس الهام گرفت مارکوس آئورلیوس بود، امپراتور فیلسوف که در تأملات۷ می‌گویداز طریق [برادرم سِوِروس] بود که تراسئا، هلویدیوس، کاتو، دیو و برتوس را شناختم و با مفهوم قانون‌اساسی متعادل، دولت مبتنی بر برابری و آزادی بیان و سلطنتی که آزادی شهروند را بیش از هرچیز ارج می‌نهد آشنا گشتم.این‌ها و نمونه‌های مشابه نشان می‌دهد که، طبق شواهد تاریخی فراوان، رواقیون با ستم می‌جنگیدند و از آرمان جامعه‌ای با آزادی عمل و بیان دفاع می‌کردند. البته که این را باید در چارچوب محدودیت‌های فرهنگ آن روزگار درک کرد. وقتی کاتو با سزار مخالفت ورزید، به فکر آزادی مردان سفیدپوست غیربرده بود. نباید کسانی همچون پریسکوس و دیگرانی را که مارکوس از آن‌ها نام می‌برد هم‌تراز شخصیت‌های مدرنی مانند مارتین لوتر کینگ یا نلسون ماندلا بپنداریم.بااین‌حال، چنین نمونه‌هایی به‌خوبی نشان می‌دهند که تعدادی از رواقیون سرشناس فعالیت سیاسی داشتند و گاهی در این راه زندگی و آزادی خود را در طبق اخلاص می‌گذاشتند. اما این فرق دارد با آنکه بگوییم فلسفۀ رواقی پیروان خود را مکلف می‌کند به‌حدی فعالیت سیاسی داشته باشند که در صورت لزوم کل سیستم را به چالش بکشند، نه بازیگران دخیل در آن را. فقط پیوند آشکاری میان فلسفۀ رواقیگری و کردار رواقیون می‌تواند پاسخی شایسته به دغدغۀ امثال هِیز باشد. اینجاست که کار پیچیده و سخت می‌شود و البته جالب.شرح متداولی که در محافل رواقیون مدرن می‌خوانیم این است که دو اصلِ درهم‌تنیده مبنای کنشگری سیاسی را در رواقیگری تشکیل می‌دهند: اویکیوسیس۸ و جهان‌میهنی.لفظ اویکیوسیس را نمی‌توان به‌آسانی به انگلیسی برگرداند، اما معنای کلی‌اش «اتخاذ» دغدغه‌های افراد دیگر است. رواقیون نظریۀ پیچیده‌ای پختند که می‌توان آن را نوعی روان‌شناسی اخلاقی رشد نامید. به گفتۀ آن‌ها، ما خودخواه به دنیا می‌آییم و به‌طور غریزی در راستای بیشینه‌سازی بقای نفس خودمان عمل می‌کنیم. اما درعین‌حال، به‌صورت طبیعی، با دیگر انسان‌ها به‌خصوص سرپرست و خواهر و برادرانمان پیوند برقرار می‌کنیم. بعدها، به سنِ عقل می‌رسیم و تفکرات انتزاعی‌تری پیدا می‌کنیم و کم‌کم می‌فهمیم که تمام انسان‌ها (فارغ از ظاهر و پیشینه‌شان) نیازها و خواسته‌ها و ترس‌ها و امیدهایی مشابه خودمان دارند. پس منطقاً می‌توان نتیجه گرفت که باید همه را خواهر و برادر خود بدانیم.این گسترش تدریجی دایرۀ دغدغه‌ها (این اصلاح از پیتر سینگر، فیلسوف فایده‌گرای مدرن، گرفته شده است) رواقیون را مستقیماً به مفهوم دومی می‌رساند که کنش سیاسی و اجتماعی را وظیفۀ انسان می‌سازد: جهان‌میهنی. به‌قول اپیکتتوس در گفتارها،چنان کن که سقراط کرد. چون از او می‌پرسیدند اهل کجایی، پاسخش این نبود که «اهل آتنم» یا «اهل کورینتم»، بلکه هماره می‌گفت «من شهروند جهانم».آرمان رفتار انسانی با دیگران (و به‌زعم برخی رواقیون مدرن، با حیوانات) و قائل‌شدن ارزش و کرامت ذاتی برای آن‌ها را می‌شود به شکل‌های مختلفی محقق ساخت که بستگی به شرایط دارد. پس رواقیگری به‌طور بالقوه با انواعی از مسیرهای سیاسی خاص همخوانی دارد، هرچند نه با همه (مثلاً سخن از فاشیسم رواقی تناقض‌آمیز است).به‌طور کلی، ویژگی شاخص اخلاقیات فضیلت۹ (که رواقیگری در کنار اپیکوریسم، ارسطوگرایی و کنفوسیوس‌گرایی نمونه‌های آن هستند) این انگاره است که سؤالِ «چطور باید رفتار کنیم؟» فقط یک پاسخ دارد: «بستگی دارد». این نه نسبی‌گرایی اخلاقی است و نه سست‌عنصری؛ فقط نشانۀ درک این نکته است که جوامع و روابط انسانی متنوع و پیچیده‌اند و کاری که در شرایط خاصی جواب‌گوست شاید در شرایط دیگر نتیجه‌بخش نباشد.به گفتۀ رواقیون مدرن، نکتۀ مهم این است که چارچوب استواری را درونی‌سازی کنیم و بکوشیم در راستای آن عمل نماییم، چارچوبی که اصولی جهان‌شمول همچون اویکیوسیس و جهان‌میهنی را در بر بگیرد. عدالت از نظر فردِ رواقی مجموعه‌ای از اصول انتزاعی نیست، بلکه تمایلی شخصی برای داشتن رفتاری خاص با انسان‌های دیگر است، احترام و انصاف در قبال آن‌ها، چنان‌که دوست داریم دیگران در قبال خودمان داشته باشند. به باور رواقیون، مسیر رسیدن به دنیای بهتر را نمی‌توان از بالا تحمیل کرد، بلکه این مسیر باید از تک‌تک ما عبور کند، درست مثل تمام سنت‌های فلسفی و مذهبی بزرگی که طی هزاره‌ها پابرجا مانده‌اند.تمام این‌ها قبول، اما آیا از اویکیوسیس و جهان‌میهنی هیچ راهنمای سیاسی‌ای درمی‌آید؟ آیا این دو اصل می‌توانند انگیزه‌ای برای جنگیدن با بی‌عدالتی فردی و نظام‌مند در اختیارمان بگذارند؟ متأسفانه پاسخ منفی است و این مشکلی است اساسی برای رواقیون مدرن.مفهوم جهان‌میهنی را در نظر بگیرید. جان سلار، از پژوهشگران نامدار رواقیگری، در سال ۲۰۰۷ می‌نویسد رواقیون این مفهوم را از سقراط و عموزاده‌های فلسفی خود، یعنی کلبیون، گرفتند و توسعه دادند. درواقع ظاهراً مبدع اصطلاع «شهروند جهان» (به یونانی: kosmopolitês) دیوژن کلبی (همان که به اسکندر مقدونی گفت از جلوی چشمش کنار برود، چون منظرۀ خورشید را کور کرده) بوده است. اما انگارۀ کلبی‌-رواقیِ جهان‌میهنی برنامۀ سیاسی که نبود هیچ، اتفاقاً آرمان‌شهری و نخبه‌گرایانه هم بود. ایده این بود که فرزانگان (کلبیون و رواقیون آرمانی) طبیعتاً به‌سوی یکدیگر خواهند گروید و اجتماعی از مردان و زنان خردمند خواهند ساخت که از مرزها و پیشینه‌های جغرافیایی فراتر خواهد رفت. قطعاً این انگاره درمورد اکثر عوام‌الناس صدق نمی‌کند، چراکه هر دو سنت فلسفی مردم عادی را احمق‌هایی بی‌فضیلت می‌دانستند (البته منظور از این کلام آن‌طور که تصور می‌کنید بد نیست: تمام نویسندگان رواقی که می‌شناسم، از سنکا گرفته تا مارکوس آئورلیوس، خود را نیز احمق می‌پنداشتند). ضمناً چنین نبود که فرزانگان فراوان باشند. اتفاقاً به گفتۀ سنکا یک فرزانه «شاید هر پانصد سال یک بار به عالم هستی پای بنهد، درست همچون ابوالهول».این فقدان برنامۀ سیاسی از سوی رواقیون در روزگار باستان هم مورد توجه قرار گرفته بود. مارکوس تولیوس سیسرو، دولتمرد و سخنور و فیلسوف، خیلی با رواقیگری همدل بود، گرچه فلسفۀ زندگی منتخبش شک‌گرایی آکادمیک بود («آکادمیک» از این جهت که شک‌گرایان از ۲۶۶ ق.م تا ۹۰ ق.م بر آکادمی افلاطون مسلط شدند). او بود که انگاره‌های رواقی را، به‌خصوص از پانائتیوس رواقی، اتخاذ کرد و به تفصیل توضیح داد حکومتی متأثر از اصول فلسفی به چه شکل خواهد بود. سیسرو نتیجه را در دو کتاب منتشر کرد: درباب جمهوری۱۰ و درباب وظایف۱۱  که فردریک کبیر آن‌ها را بهترین کتاب تاریخ و بهترین کتاب ممکن دربارۀ اخلاقیات می‌دانست.پس نبرد علیه ظلم که نمونه‌اش را در اعضای اپوزیسیون رواقی دیدیم چه می‌شود؟ دیوید سدلی، دیگر پژوهشگر نامدار فلسفۀ هلنیستی، خاطرنشان کرده که شخصیت‌هایی همچون سناتورهای رواقی، تراسئا پائتوس و هلویدیوس پریسکوس، علاقۀ چندانی به تغییر اوضاع نداشتند و بیشتر دوست داشتند به استقبال مرگی دلاورانه بروند. برای همین بود که آزادانه علیه امپراتور سخن می‌گفتند. هر دو هم موفق شدند: دیدیم که چه به روز پریسکوس آمد. پائتوس هم به دستور نرون کشته شد.اتفاقاً سدلی می‌گوید یکی از مشهورترین جبارکُش‌های تاریخ، مارکوس جونیوس بروتوس، عمداً دوستان رواقی‌اش را وارد توطئه علیه ژولیوس سزار نکرد، چراکه می‌دانست برای یک رواقی سیستم سیاسی حکومت (ازجمله جباریت) موضوعی پیش‌پاافتاده و نهایتاً در حد ترجیح است. رواقیِ خوب همیشه می‌تواند فضیلت‌ورزی کند و انسان خوبی باشد، فارغ از اینکه شرایط بیرونی، ازجمله نظام سیاسی، چه باشد.چنان‌که هِیز در جستار خود خاطرنشان می‌کند، این باید مشکلی جدی برای رواقیون مدرن باشد. گرچه رواقیون می‌کوشند بهترین انسان ممکن باشند و صدالبته بر مبنای عدالت و انصاف با دیگران زندگی کنند، فلسفۀ رواقی ظاهراً ابزارهایی کافی برای ارائۀ چشم‌اندازی از جامعۀ خوب ندارد که کنار این‌همه تأکید بر فردِ خوب بودن بنشاند.تلاش‌های مدرن برای به‌روزرسانی رواقیگری در قرن بیست‌ویکم (ازجمله کتاب خودم) چندان به مسئلۀ فلسفۀ سیاسی نپرداخته‌اند. شاید منصفانه نباشد، چون فلسفه‌های زندگی هم، مثل ادیان، عمدتاً به بهبود (یا رستگاری) فردی می‌پردازند. کم می‌شنویم کسی مثلاً به مسیحیت یا بودیسم خرده بگیرد که چرا برنامۀ سیاسی ندارند. اصولاً هدفشان این نیست.اما برخی فیلسوفان متعقدند امر فردی و امر سیاسی باید دست در دست هم دهند. این بود ارزش جمهوری افلاطون، حتی با وجود اینکه چشم‌اندازش غیرعملی (و چه‌بسا ناخوشایند) بود. سیسرو، دیگر فیلسوفی که دغدغۀ زیادی برای امر سیاسی داشت، دوست صمیمی سناتور رواقی، کاتوی کوچک، هم بود و در نامه‌ای به دوستش، آتیکوس، این دلسردی را نسبت به عدم برخورداری همکارش از شم عملی بیان می‌کند:و اما دوستمان کاتو؛ من او را بیش از تو دوست می‌دارم، اما او به‌رغم نیت پاک و کمال صداقتش، گاهی به جمهوری آسیب می‌رساند. چنان سخن می‌گوید و رأی می‌دهد که گویی در جمهوری افلاطون است، نه در منجلاب رومولوس۲۱.ما نیز در جمهوری افلاطون، یعنی جامعه‌ای آرمان‌شهری، زندگی نمی‌کنیم، بلکه دنیایمان بیشتر به منجلاب رومولوس شباهت دارد. یادگیری بقا در این منجلاب کافی نیست؛ باید سخت بیندیشیم که چطور می‌توان آن را به مکانی زیستنی و عادلانه برای همه تبدیل کرد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ماسیمو پیلیوچی نوشته و در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان «Stoics as activists» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «رواقیگری به‌مثابۀ کنش سیاسی» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• مورخ، فیلسوف و جستارنویس یونانی قرن اول پس از میلاد [مترجم].••• ماسیمو پیلیوچی (Massimo Pigliucci) نویسنده، بلاگر و استاد فلسفه در سیتی‌کالج نیویورک است. پژوهش‌های آکادمیک او در حوزۀ زیست‌شناسی تکاملی، فلسفۀ علم، ماهیت شبه‌علم و فلسفۀ عملی است. از کتاب‌های او می‌توان به چگونه رواقی باشیم: استفاده از فلسفۀ باستان برای داشتن یک زندگی مدرن (How to Be a Stoic: Using Ancient Philosophy to Live a Modern Life) و مزخرفات عصابه‌دست: چطور علم را از حرف مفت تشخیص دهیم (Nonsense on Stilts: How to Tell Science from Bunk) اشاره کرد. جدیدترین کتاب او مثل رواقیون بیندیشید: حکمت باستان برای دنیای امروز (Think Like a Stoic: Ancient Wisdom for Today’s World) نام دارد.[۱]  Tune Out, Lean In[۲]   tyrant[۳]  autocracy[۴]  Moral Letters[۵]  Discourses[۶]  Meditations[۷]  oikeiôsis[۸]  Virtue ethics[۹]  De Re Publica (‘On the Commonwealth’)[۱۰]  De Officiis (‘On Duties’)[۱۱] طبق افسانه‌ها، بنیان‌گذار و نخستین پادشاه روم [مترجم]. ]]> ماسیمو پیلیوچی علم‌وفلسفه Tue, 12 Jul 2022 04:11:15 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10646/ وجدان گزينشی: آيا نظریۀ رالز دربارۀ عدالت واقعاً منصفانه بود؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10647/ اولوفمی اُتایوُ، نیشن‌— در دسامبر ۱۹۴۴، سربازان گروهان اف از هنگ پیاده‌نظام ۱۲۸ لشکر ۳۲ آمریکا در جزیرۀ لیته در فیلیپین سنگر کندند. آنان تلاش کردند که درست در بیرون شهر لیمون موضعی استراتژیک بگیرند که مشرف به شهر باشد. این تنها کاری بود که می‌توانستند در مقابلِ مقاومت سرسختانۀ ژاپنی‌ها انجام دهند. ستوان یکمی که کشیش لوتری هم بود برای گروهان سخنرانی کرد و با خطبه‌ای کوتاه سعی کرد به سربازان دلگرمی بدهد. ستوان به سربازان هم‌قطار خود اطمینان داد که خداوند گلوله‌های ارتش آمریکا را به‌سوی ژاپنی‌ها هدایت می‌کند و، درعین‌حال، ما را از گلوله‌های ایشان مصونخواهد داشت.دست‌کم یکی از سربازان جوان گروهان روحیه‌اش نه‌تنها با این کلمات بالاتر نرفت، بلکه عصبانی هم شد. سال‌ها بعد، او این حادثه را به‌عنوان یکی از تجربیاتی مثال زد که به بهترین شکل توضیح می‌دهند چرا، درنهایت، دینِ خود را کنار گذاشت. او به این نتیجه رسید که ارادۀ خداوند، هر چه که واقعاً هست، می‌بایست با پایه‌ای‌ترین تصورات ما از عدالت هماهنگ باشد -که بدین‌ترتیب ادعای ستوان رد می‌شود که خداوند، در جنگی آشکارا بی‌خدا، به‌صورتی گزینشی، نگران یکی از طرفین بوده است. مگر ارادۀ خدایی مطلقاً عادل می‌توانست چیزی به جز این هم باشد؟ به همین ترتیب، عدالت به جز این چه می‌توانست باشد؟ هر چیز دیگری را که کنار بگذاریم، هر خدای حقیقی‌ای باید منصف باشد.کتاب در سایۀ عدالت، اثر کاترینا فاریستر، شرح مفصلی است از رشد فکری این سرباز جوان، یعنی جان رالز، که درنهایت فیلسوف مشهوری شد که ما حالا می‌شناسیم. مسئلۀ انصاف تا آخر عمر در ذهن رالز باقی ماند. در سال ۱۹۷۱، شاهکار ۶۰۰صفحه‌ای او به نام نظریه‌ای درباب عدالت مورد تحسین منتقدان قرار گرفت و جایگاه او را به‌عنوان یکی از مشهورترین فیلسوفان سیاسی در جهان انگلیسی‌زبان تثبیت کرد، نظریه‌ای که می‌گفت عدالت انصاف است -اینکه آن قبیل استانداردهای عینی برای جامعۀ بشری و عمل فردی که بخواهند جای خدا را بگیرند باید بتوانند جهان را از دور بنگرند و ارزیابی کنند که چه نوعی از تخصیص ثروت و وظیفه منصفانه است. رالز در این کتاب گفت «آزادی‌های اساسی» و برابری شهروندان، در این برداشت از انصاف، ضروری است. جوامع تنها در صورتی مجازند از توزیع برابر مزایا و مسئولیت‌ها تخطی کنند که تحت «اصل تفاوت» اداره شوند -اصلی که ازجمله می‌گوید نابرابری باید بیشترین مزایا را برای کم‌برخوردارترین‌ها فراهم آورد. در غیر این صورت، یک جامعۀ عادلانه باید با توزیع منصفانۀ مسئولیت، کار، سختی و ثروتِ تولیدشده توسط جامعه اداره شود -توزیعی که او اصرار داشت منصفانه‌بودنش را می‌توان با قراردادن «پردۀ جهلی» تعیین کرد که نمی‌گذارد یک انسانِ مفروض بداند دقیقاً در کجای سلسله‌مراتب اجتماعی قرار خواهد گرفت.نظریه‌ای در باب عدالت توانست، با آموزۀ انصاف، فلسفۀ سیاسی را دگرگون کند. در سال ۱۹۵۶ پیتر لسلت، مورخ انگلیسی، این حوزه را «مُرده» نامیده بود؛ با کتاب رالز تقریباً یک‌شبه این وضع تغییر کرد. حالا فیلسوفان داشتند دربارۀ ماهیت اصول رالزی و پیامدهای آن‌ها بحث می‌کردند -و از این حیث یک بار دیگر به موضوعات عدالت سیاسی و اقتصادی علاقه‌مند شده بودند. اصطلاحات رالز شده بودند زبان مشترک: خیلی‌ها درگیر این بودند که چطور بحث‌های او، که عمدتاً متمرکز بر مسائل محلی یا ملّیِ عدالت بود، می‌تواند دربارۀ مسائل عدالت بین‌المللی نیز به کار رود. دیگران از پی این رفتند که مجموعۀ اصول سیاسی نظریۀ او را بسط دهند، درحالی‌که کسان دیگری مرزهای معرفت‌شناسی رالزی و ناچیزبودن توجه او به افراد را بررسی کردند. فاریستر می‌گوید، ظرف تنها یک دهه بعد از انتشار نظریه‌ای درباب عدالت، ۲۵۱۲ کتاب و مقاله دربارۀ مدعیات اصلی آن منتشر شده بود.نظریۀ لیبرالِ رالز دربارۀ عدالت به‌مثابۀ انصاف هنوز هم شکل و مسیر فلسفۀ سیاسی و لیبرالیسم را تا حد زیادی تعیین می‌کند. در این معنا، در سایۀ عدالت نام‌گذاری بسیار مناسبی است. اما، همان‌طور که فاریستر نشان می‌دهد، محدودیت‌های نظریۀ رالز و فلسفۀ سیاسی‌ای که از آن زاده شد نیز هنوز با ماست. کتاب رالز و نگاه لیبرال او به عدالت، با دورکردن ما از تاریخ و جامعه‌شناسی و بناکردن عدالت بر نظریۀ انتزاعی بازی‌ها، درنهایت نوعی از فلسفۀ سیاسی را ترویج کرد که برای این زمانه، یعنی زمانۀ توجه دائمی عوام و دانشگاهیان به بی‌عدالتی تاریخی، چندان مجهز نیست.رالز در سال ۱۹۲۱ در بالتیمور به دنیا آمد و دومین پسر از پنج پسر یک خانوادۀ ثروتمندِ پیرو کلیسای اسقفی [پروتستان انگلیسی] بود. او دوران کودکی مرفه و عمدتاً شادی داشت، انواع مصیبت‌ها و سختی‌هایی که بسیاری در دوران رکود [بزرگ آمریکا] متحمل شدند، به دلیل ثروت و موقعیت خانوادۀ او در شهر، برایشان بسیار تقلیل یافت. پس از تحصیل در مدارس خصوصی، رالز خیلی زود در برخی از معتبرترین دانشگاه‌های جهان پیشرفت کرد: دکتری خود را از پرینستون گرفت و در آکسفورد تحصیل کرد و، پس از آن، در ام‌آی‌تی و هاروارد مشغول به تدریس شد.بااین‌حال فاریستر به ما یادآوری می‌کند که همه‌چیز آن‌قدر که در ظاهر به نظر می‌رسد شیرین نبوده است. دو تن از برادران رالز در دوران کودکی بر اثر بیماری‌هایی که از او گرفته بودند جان باختند. چنین تراژدی‌هایی احتمالاً بر علاقۀ بعدی او به مسائل انصاف و اقبال (شانس) و اینکه چطور هر دو بنیان‌های یک نظام سیاسی عادلانه را شکل می‌دهند تأثیر گذاشته است. زادگاه او، بالتیمور، شهری بود که عمیقاً از لحاظ نژادی تفکیک شده بود و آداب اجتماعی و هنجارهایی را برای حفظ این تفکیک در خود پرورش داده بود (رالز بعداً شرح می‌دهد که مادرش از اینکه او با پسری سیاه‌پوست دوست شده و حتی به خانۀ او رفته است عصبانی شده بود). اما رالز، از همان سال‌های دور، می‌دانست که علت تفاوت بین فرصت‌های او و فرصت‌های دوست سیاه‌پوستش صرفاً در این است که او این شانس را داشته که در خانواده‌ای سفید‌پوست و ثروتمند به دنیا بیاید. همچنین، تحصیلات تکمیلی رالز در پرینستون، به دلیل ضربۀ روحی و سختی‌های حضور سه‌ساله‌اش در پیاده‌نظام در منطقۀ اقیانوس آرام در طول جنگ جهانی دوم، با وقفه مواجه شد و تجربیات او دربارۀ اقبال در طول جنگ نیز دیدگاهش را نسبت به عدالت شکل داد. در موردی، او را به مأموریت نفرستادند، چون گروه خونی‌اش برای اهدا به سربازی مجروح مناسب بود و مردی که به‌جای او به مأموریت رفت در کمین کشته شد. این تنها یکی از نمونه‌های بداقبالی و بی‌انصافی‌های فراوانی است که در هر جنگی یافت می‌شود -به‌ویژه در جنگ‌هایی که در نیمۀ اول قرن بیستم رایج بودند. هنگامی‌که رالز به پرینستون بازگشت، ضربۀ روحی و سرخوردگی دوران جنگ او را بر آن داشت که از علاقه‌اش به الهیات دست بشوید و، به‌جای آن، به فلسفۀ سیاسی روی آورد تا به جست‌وجوی نظامی بپردازد که تصمیم‌گیری سیاسی را بر اخلاق عینی استوار می‌کند، نه بر خدا یا وفاداری به دولت.فاریستر بیان می‌کند که نظام فلسفی بسیار انتزاعی و پیچیدۀ رالز نه در حکم فرار او از تأثیرات دنیای واقعی، بلکه واکنشی مستقیم به تجربیات دلخراش شخصی و سیاسی او بود، همان تجربه‌هایی که بخش بزرگی از سه دهۀ اول زندگی‌اش را ساخته بودند. رالز سعی می‌کرد چیزی پیدا کند که جای خدا را بگیرد، خدایی که هم او و هم دشمنانش را در میدان نبرد و، همچنین، دو برادرش را که در زمان بزرگ‌شدن او مرده بودند رها کرده بود؛ اما این چیز همچنین نمی‌بایست شامل اتکای صِرف بر دولت می‌بود. رالز معتقد بود نه خدایی که ایمانش را به او از دست داده بود و نه ارتشی که در آن خدمت کرده بود نمی‌توانند منصف باشند. اما اگر به آن دسته از قوانینی که از فرایندهای تصمیم‌گیری عقلانی حاصل می‌شوند تکیه کنیم، شاید جامعه بتواند منصفانه شود.در مرحلۀ بعدی، کتاب فاریستر به واقعیات سیاست در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ می‌پردازد، که جست‌وجوی رالز برای یافتن نظام عدالت مناسب و حافظِ انصاف را بسیار سخت کرده بود. سال‌های پس از جنگ، دوران تحولات عظیم اجتماعی بود که مبارزه علیه [قوانین] جیم کرو۱، در داخل، و جنگ ویتنام، در خارج، وجه مشخصۀ آن بودند. رالز برای پرورش نظام مطلوب خود، در این سال‌های بی‌ثباتی، شروع کرد به انتشار مجموعه‌مقالاتی که ناظر بر این زمانه بودند و نهایتاً به کتاب نظریه‌ای درباب عدالت تبدیل شدند. رالز در این سال‌ها دیدگاهش دربارۀ عدالت به‌مثابۀ انصاف را به پیش برد، اما با برخی ملاحظات خاص. او می‌گفت جامعۀ منصفانه و عادلانه جامعه‌ای با «ساختار پایه» دمکراسی خواهد بود: نهادهای اصلی جامعه به همگان مجموعه‌ای از آزادی‌های سیاسیِ اساسی را اعطا می‌کنند و مزایا و مسئولیت‌های مشارکت اجتماعی را به شیوه‌ای کلاݧݧݧݧݧً برابری‌خواهانه تقسیم خواهند کرد. نابرابری‌های اجتماعی را تنها در صورتی می‌توان تحمل کرد که دو شرط برقرار باشد: منتسب به مناصبی باشند که همگان بتوانند تحت شرایط فرصت‌های برابر و عادلانه به آن‌ها برسند، و در جهت تأمین بیشترین مزایا برای کم‌برخوردارترین اعضای جامعه باشند.دیدگاه رالز دربارۀ عدالت به‌مثابۀ انصاف در جامعه‌ای کاربرد دارد که عاری از تفکیک نژادی باشد، اما او می‌دانست که [قوانین] جیم کرو بسیار ناعادلانه است، به همین دلیل نیازی به توضیح آن‌ها ندید و فقط به‌طور غیرمستقیم به این مطلب پرداخت: پرسش‌های فلسفی‌ای که، به‌زعم او، ارزش پرسیدن داشتند صرفاً پرسش‌های «اجرایی» دربارۀ چگونگی برچیدن آن بودند. درعین‌حال، پرداختن به پرسش‌های مربوط به ویتنام و به‌ویژه مسئلۀ کارت اعزام به خدمت۲ برای رالز سخت‌تر بودند. از جهتی، اعزام به خدمت سربازی وابسته به اقبال فرد بود، چون بعضی از جوانان کارت اعزام به خدمت دریافت می‌کردند و بعضی دیگر نه. اما افراد دانشگاهی که عمدتاً از طبقات و پیشینه‌های نژادی برتر بودند می‌توانستند از خدمت سربازی خلاص شوند، درحالی‌که دیگران نمی‌توانستند: معافیت تحصیلی برخی از دانشجویان را از اعزام به خدمت بازمی‌داشت. اگر عدالت توزیعی در کانون نظریۀ کلی عدالت رالز قرار داشت، او باید این را هم در نظر می‌گرفت که چگونه این معافیت‌ها، که بسیاری از دانشجویانش هم مشمول آن می‌شدند، به آن‌ها مزیت غیرمنصفانه‌ای می‌دهد که به ضرر دیگران است -و این نه‌تنها بحث‌های سیاسی او را در سطح انتزاعی درگیر خود می‌کرد، بلکه به نهادی که واقعاً در آن کار می‌کرد هم مربوط می‌شد. برای رهایی از این وضعیت، رالز به دانشکدۀ هاروارد کمک کرد تا جلوی این معافیت‌ها را بگیرد.تاکتیک‌های نافرمانی مدنی که جنبش‌های مختلف جوانان برای به‌چالش‌کشیدن جنگ به کار می‌بردند مشکل دیگری برای نظریۀ عدالت رالز ایجاد می‌کرد. تعهد خود او و معاصرانش به لیبرالیسم و ارزش‌های مرتبط با آن، مانند ثبات و حاکمیت قانون، باید در کنار این واقعیت در نظر گرفته می‌شد که نافرمانی مدنی واکنشی است به جنگی ناعادلانه که شهروندان کشور، مسلماً، حق اعتراض و مخالفت با آن را دارند. برای رالز این سؤال مطرح بود که اگر خود قانون یک توافق منصفانه -یعنی نتیجۀ فرایند مشورت عقلانی در میان افراد تابع آن- در نظر گرفته شود، آنگاه آیا قانون‌شکنی می‌تواند موجه باشد؟ فیلسوفان سیاسی چگونه می‌توانند این قبیل استثناهای اخلاقی را تبیین کنند، استثناهایی که مورد ادعای کسانی هستند که از این طرح‌وارۀ «مشارکتی» کلی عدول می‌کنند تا تحصن برگزار کنند یا کارت‌های اعزام به خدمت خود را بسوزانند؟رالز سرانجام پاسخ خود را در پایان دهۀ ۱۹۶۰ منتشر کرد. او در مقاله‌ای به سال ۱۹۶۹ بیان کرد که اگر اکثریتْ تندروی کنند و مسئولیت سنگینی بر دوش دیگران بگذارند، آنگاه نافرمانی مدنی را می‌توان به‌مثابۀ راهی موقتی برای فرار موجه دانست. اما وجدان فردی نمی‌تواند حاکم برتر باشد: حتی اگر معترضان احتمالی با برخی از تصمیم‌های اکثریت مخالفتِ اخلاقیِ جدی داشته باشند، این برای توجیه نقض قانون کافی نخواهد بود، زیرا منجر به طرح‌واره‌ای «بی‌ثبات» برای جامعه می‌شود. رالز با رسیدن به این دیدگاه از دیدگاه قبلی خود دربارۀ مشارکت اجتماعی، یعنی «بازی منصفانه»، به‌سمت دیدگاهی مؤکدتر رفت. در بازی منصفانه تعهدات به شیوه‌ای داوطلبانه تعیین می‌شدند، اما در دیدگاه جدید ثبات «وظیفۀ طبیعی»ای بود که همۀ شهروندان یک جامعه ملزم به اجرای آن هستند. بنابراین، نافرمانی مدنی را می‌توان تحمل کرد، اما صرفاً در حدودی مشخص. چنین اعتراضاتی باید با هدف تغییر قوانین جامعه صورت بگیرند، و شرکت‌کننده‌های آن‌ها باید مجازات و دستگیرشدن خود را بدون هرگونه مقاومتی بپذیرند.فاریستر خاطرنشان می‌کند که دیدگاه‌های در حال تکاملِ رالز دربارۀ الزام و نافرمانی مدنی به شکل‌گیری نظریه‌ای درباب عدالت کمک کرده است. به‌طور کلی، رالز بر این باور بود که هدف فلسفۀ سیاسی یافتن روشی قابل‌اعتماد و متکی بر رویه‌های غیراجباری برای توجیه باورها و قضاوت‌های اخلاقی است، ازجمله عمل براساس وظیفۀ سیاسی (مانند خدمت سربازی) و همچنین براساس وجدان اخلاقی فرد (مانند مخالفت با جنگی ناعادلانه). رالز می‌گفت فیلسوفان، به‌جای تلاش برای ایجاد اصول اخلاقی انتزاعی برای هدایت رفتار انسان یا کشف حقایق پنهانی که منفک از زندگی واقعی هستند، باید به مطالعۀ اصول اخلاقی‌ای بپردازند که همین حالا هم در ذهن و عمل افراد وجود دارد و سپس نظامی را پرورش دهند که از طریق آن بتوان این‌ها را قضاوت و ارزیابی کرد.رالز با بررسی حوزۀ نوپای نظریۀ بازی‌ها مدعی شد که این نظام می‌تواند براساس رویه‌های عقلانی‌ای ساخته شود که تابع کنش فرد در راستای منافع اقتصادی و مادی خود هستند. رمزگشایی یک رویکرد اخلاقی به مسائل دنیای واقعی نیازمند نظامی است که بتواند در عمل از دنیای واقعی خارج شود، نظامی که نه مقید به تاریخ یا جامعه‌شناسی، بلکه فقط مقید به عقلانیت انسانی باشد. رالز رویه‌ای فرضی را مطرح کرد که، در آن، تصمیم‌گیری دربارۀ قواعد اساسی جامعه از پشت «پردۀ جهل» نسبت به جایگاه فرد در جامعه صورت می‌پذیرد. او می‌گفت سرپرستان خانوار باید در نوعی «وضعیت اولیه» قرار بگیرند، وضعیتی که به آن‌ها اجازه بدهد حقایق کلی دربارۀ روان‌شناسی و زندگی اقتصادی را بدانند، اما دربارۀ تاریخ گذشتۀ جامعۀ خود و، همچنین، جایگاهی که خودشان در جامعه‌ای که در حال طراحی آن هستند پیدا خواهند کرد اطلاعاتی دریافت نکنند. رالز معتقد بود که این موقعیتِ بی‌طرف به سرپرستان خانوار اجازه می‌دهد قواعدی تدوین کنند که به نفع طیف وسیعی از افراد در موقعیت‌های اجتماعی مختلف باشد، چون خودشان نمی‌دانند که ممکن است در کدام یک از این موقعیت‌ها قرار بگیرند، و این قواعد سپس مبنایی برای جامعه‌ای منصفانه و «کاملاً منظم» ایجاد می‌کنند.از میان طرح‌های پیشنهادی بسیاری که رالز در شاهکار ۶۰۰صفحه‌ای خود مطرح می‌کند، «وضعیت اولیه» ازجمله مواردی است که بحث‌های داغی را دامن زد و به‌شدت مورد انتقاد قرار گرفت. درواقع، این حرکتی بود که بسیاری از کاستی‌های رویکرد فلسفی رالز را برجسته می‌کرد. قراردادن سرپرستان خانوار در موقعیت ابتدایی تلویحاً به معنای تأیید غیرانتقادی مناسبات اجتماعی مردسالارانه بود، و این‌گونه سازمان زندگی خانوادگی با انتقاد جدی و مستمر فیلسوفان سیاسی فمینیستی مانند سوزان مولر اوکین و آیریس ماریون یانگ همراه بود. به همین ترتیب، فیلسوفانی که به نژاد و استعمار توجه داشتند، مانند چارلز میلز، نیز به جداکردن این موقعیت ابتدایی از تاریخ جامعه انتقاد داشتند، به طوری که میلز می‌گفت چنین رویکردی می‌تواند در خدمت پنهان‌کردن موضوعاتی مانند نژادپرستی و سایر اَشکال بی‌عدالتی قرار بگیرد، درحالی‌که نظریۀ عدالت باید اصلاً به‌طور مستقیم به همین‌ها پاسخ دهد.هرچند بسیاری از این انتقادات تند هستند، موفقیت عمیق اندیشۀ رالز را نیز نشان می‌دهند. تامی شلبی، فیلسوف دانشگاه هاروارد، در مناظرۀ جنجالی‌اش با میلز خاطرنشان کرد: درحالی‌که میلز ایرادهای تندی به بی‌توجهی رالز نسبت به مسئلۀ نژاد گرفته، از ارائۀ اصول یا رویه‌های بدیل یا حتی بیان این مطلب خودداری می‌کند که لیبرالیسمی که زیربنای بسیاری از افکار رالز است باید کنار گذاشته شود. و هرچند میلز بعداً اصول خودش را دربارۀ «عدالت اصلاحگر» ارائه کرد، این اصول صراحتاً به‌عنوان اضافات و تجدیدنظرهایی در مجموعه اصول موردنظر رالز ارائه شدند. این تلاش موفق باشد یا نباشد، به معنای واقعی کلمه، ذیل افکار رالز ارائه شده است.در هر صورت میلز، از حیث داشتن موضعی جامع و ایجابی دربارۀ ماهیت جامعۀ عادلانه، از بسیاری از منتقدان رالز جلوتر بود. درحالی‌که نمونه‌هایی از نظام‌های بدیلِ عدالت توزیعی وجود داشت -به‌ویژه از سوی جامعه‌گرایان- اکثر نوشته‌های راجع به این موضوع به نقد نظام رالز و ارائۀ پیشنهادهایی اختصاص یافته بود که می‌گفتند هنگام نظریه‌پردازی دربارۀ چنین پرسش‌هایی در آینده باید از چه چیزهایی اجتناب کرد، ایرادهایی که گاهی به الگوهای انتزاع وارد می‌شد (سرپرستان خانوار به‌جای بی‌عدالتی گذشته)، گاهی به افراط و تفریط در انتزاع (برای مثال، نقدهای واردشده بر «نظریۀ آرمانی» و فلسفۀ اخلاق نظام‌مند)، یا حتی به خودِ عینیت ادعایی یا جهان‌شمول‌گراییِ حاضر در زیربنای انتزاع‌ها. اما بدیل‌های پیشنهادی برای رویکرد رالز اندک بودند، و نویسندگان این رویکردهای بدیل نیز معمولاً رقابت‌کردن با عظمت و نظام‌مندیِ نظریه‌ای درباب عدالت را دشوار می‌یافتند و درعوض به سراغ ارائۀ نظام‌های اخلاقیِ عجالتی، ناکامل و بسیار خاص، و نه جامع، می‌رفتند.فاریستر، با جزئیات دقیق، به تعقیب واکنش‌هایی پرداخته که نظام فکری پیچیدۀ رالز برانگیخته است. اما اگر بخواهیم نقدی بر کتاب او وارد کنیم، آن نقد همین خواهد بود که این تعقیبِ دقیقِ شخصیت‌ها و مفاهیم کلیدی ممکن است با ارائۀ جزئیات غیرضروری خوانندگان را خسته کند. گاهی اوقات به نظر می‌رسد فاریستر چالش‌های آن دوره‌های تاریخی را از خودِ کسانی که راجع به آنان پژوهش کرده جدی‌تر گرفته است. درنتیجه، توضیحات جزئی فراوان او، دربارۀ اینکه رالز و معاصران او چطور تعهدات سیاسی خود را در واکنش به مسائل زمانه تغییر داده‌اند، ممکن است این واقعیت را پنهان کند که آن‌ها معمولاً اصلاً چنین کاری نکرده‌اند. حقیقت این است که آنان، در پاسخ به پرسش‌های فلسفی فراوانی که آن زمانۀ پرفرازونشیب طرح می‌کرد، رفتاری گزینشی داشتند و همین وجدان گزینشی است که بیش از هر بخش دیگری از میراث رالز قابل‌نقد است. شاید زمانی که او مصرانه می‌گفت جیم کرو بی‌عدالتی آشکاری است، اصولش قابل‌ستایش بود، اما درعین‌حال او کاری کرد که جیم کرو از مباحث فلسفی کنار گذاشته شود.نقش رالز در رهبری مخالفت دانشگاه با معافیت تحصیلی دانشجویان از خدمت موضع اصولیِ دیگری بود که او در قبال پیامدهای تخصیص ناعادلانۀ فرصت‌ها بر مبنای نژاد، طبقه یا تواناییِ فرضیِ ذهنی گرفت، اما حتی در اینجا نیز وجدان گزینشی حاکم بود. دهه‌های جنگ سرد با سطوح بالایی از خشونت همراه بود. جنگ ویتنام باعث کشته‌شدن دو میلیون غیرنظامی ویتنامی، زخمی‌شدن بیش از ۵ میلیون نفر و آواره‌شدن حدود ۱۱ میلیون نفر شد. قتل‌عام‌های شناخته‌شده‌ای مانند کشتار می لای۳ و کشتارهای ناشناختۀ دیگری که تعدادشان هیچ‌وقت گفته نشده است از آن جمله هستند. تا همین سال ۲۰۰۱ هنوز نتایج تحقیقات داخلی دربارۀ جنایات جنگی، در پرونده‌ای بی‌نام‌ونشان، در آرشیو ملی افتاده بود و خاک می‌خورد. و بااین‌حال، تعداد قربانیان این جنگ عمدتاً در خارج از ایالات‌متحده بسیار زیاد بود و بنابراین، خارج از حوزۀ «عدالت داخلی» قرار می‌گرفت که رالز، در آن زمان، مایل بود صرفاً به آن توجه داشته باشد. در بحث‌های او دربارۀ خدمت سربازی و مخالفان آن، چیزی که نادیده گرفته شده بود وحشیگری و بی‌عدالتیِ موجود در خودِ جنگ بود.ردپای خشونت‌بار امپراتوری آمریکا در همه‌جا همین‌طور بود. ویتنام نهایتاً فقط یک صحنه از جنگ بزرگی بود که ایالات‌متحده و متحدانش برای کنترل نظام اقتصادی و سیاسی جهان به راه انداخته بودند. در اندونزی نیز، برای مثال، نزدیک به یک میلیون غیرنظامی به دست دیکتاتوریِ ضدکمونیستی که مورد حمایت ایالات‌متحده بود به قتل رسیدند. اندونزی تنها یکی از ۲۲ کشور جهان‌سومی بود که ایالات‌متحده از پایان جنگ جهانی دوم تا دهۀ ۱۹۹۰ در آن‌ها به تسهیل کشتار جمعی انسان‌ها کمک کرد -فاریستر می‌گوید تازه بعد از دهۀ ۱۹۹۰ بود که توجه رالز به سیاست بین‌المللی جلب شد. در کل دورۀ جنگ ویتنام، جنبش‌های آزادی‌بخش نیز در مبارزات آزادی‌بخش ملیِ خود با رژیم‌های آپارتایدی مبارزه می‌کردند که مورد حمایت ایالات‌متحده بودند: در موزامبیک، رودزیا (زیمبابوۀ کنونی)، کِیپ وِرد، گینه بیسائو و آفریقای جنوبی. وجه تمایز ویتنام از این مبارزات چه بود؟ اجازه دهید حدس بزنم: عدم استقرار نیروهای آمریکایی به‌صورت گسترده و، درنتیجه، بی‌ربط‌بودنشان برای فیلسوفی مانند رالز که متمرکز بر مسائل داخلی بود.نکتۀ مثبت رالز این بود که از همان ابتدا مخالف صریح و آشکار جنگ ویتنام بود، اما بحث اینجاست که، از بین همۀ کشتارهایی که در سطح جهانی داشت رخ می‌داد، او تصمیم گرفت فقط علیه معافیت تحصیلی دانشجویان برای حضور در جنگ ویتنام دست به اقدام عملی بزند. تقدم عدالت داخلی و «وظیفۀ طبیعیِ» ثبات اجتماعی باعث شد اقدام سیاسی او به‌سوی مبارزه با توزیع ناعادلانۀ کارت‌های اعزام به خدمت در ایالات‌متحده کشیده شود، نه به‌سوی توزیع ناعادلانۀ بمب ناپالم و عامل نارنجی در جنوب‌شرق آسیا. بر خلاف نظریه و الگوی کنش سیاسی خودِ رالز، می‌توان با مبانی اصولی مصرانه بیان کرد که پرداختن به بی‌عدالتی دوم باید بسیار بیشتر از پرداختن به بی‌عدالتی اول باشد. چنین رویکردی احتمالاً مؤید این نکته خواهد بود -همان‌طور که رالزِ جوان‌تر و شاید عاقل‌تر تمایلی آشکار به تأیید آن داشت- که نه خدا و نه عدالت نباید به آمریکایی‌بودن یا ویتنامی‌بودن شما اهمیت بدهند.تمرکز گزینشی رالز بر میهن در اصول اساسیِ نظریۀ سیاسی او نیز قرینه دارد. او چیزی را مطرح کرد که به رویکرد «دوسطحی» معروف است: سیاست داخلی یک سطح را تشکیل می‌دهد و سیاست بین‌المللی سطح دیگر را، و سطح اول اولویت دارد. در این اثنا، موج مبارزات آزادی‌بخش ملی در آفریقا و آسیا نقشۀ جهان را زیر و رو می‌کرد. و در تمام این مدت، جنگ سرد بر سیاست «داخلی» این کشورهای جدید و همچنین کشورهای قدیمی مُهر پاک‌نشدنیِ مانورهای ژئوپلیتیکی را می‌زد. اما نظریۀ رالز چنان اولویتی به عدالت داخلی می‌داد که فاریستر می‌گوید او، تا پیش از دهه ۱۹۹۰، اساساً «قلمرو بین‌المللی» را کنار گذاشته بود.به‌رغم بی‌توجهی نسبیِ رالز به مسائل ظاهراً ثانویۀ جهانی، فیلسوفان برجسته‌ای در دهۀ ۱۹۷۰ رفته‌رفته تلاش کردند بینش‌های او را با توجه به قلمرو بین‌المللی ارائه کنند. این متناسب‌سازی هم عجیب بود و هم دشوار: نظریۀ رالز ساختار پایه را هدف عدالت داخلی قرار می‌دهد، که از نظر او شامل نهادهایی می‌شد که در وهلۀ نخست مزایا و مسئولیت‌های مشارکت اجتماعی را توزیع می‌کنند.تحت شروطِ بسیار نظریِ نظریه‌ای درباب عدالت (ازجمله جامعه‌ای که به روی مداخلۀ خارجی «بسته» باشد)، می‌توان به‌طرز معقولی فرض کرد که ساختار پایه دلالت بر کشور مشخصی دارد. اما، در بستر یک نظام بین‌المللی، دیگر مفروض محوریِ رالز راجع به جامعۀ بسته صدق نمی‌کند. سازمان ملل متحد، تحت فشار بسیاری از کشورهای جدیدی که به‌تازگی عضو آن شده بودند، نظم اقتصادی بین‌المللی جدیدی را به بحث گذاشت -نظمی که بر خودمختاری اقتصادی هر کشور تأکید می‌کرد. پویاترین جنبش‌های سیاسی آن زمان در تلاش بودند تا به معنای واقعی کلمه جهان را از نو بسازند، ولی رالز و همکارانش به همین راضی بودند که فقط نظریه‌های موجودشان دربارۀ عمل عادلانه ایدئال را گهگاه بزک کنند.هیچ‌کدام از این‌ها به این معنا نیست که آنان از نظر سیاسی غیرجدی بودند یا با بی‌تفاوتی به وقایع زمانۀ خود واکنش نشان دادند. به‌ویژه دربارۀ رالز، ماجرا دقیقاً برعکس است: در کل، او واقعاً به پروژۀ فلسفۀ لیبرال، چنان‌که خودش آن را می‌فهمید، متعهد بود. او به اصول فکری بنیادینی که حافظ این پروژه بودند نیز متعهد بود: اعتماد به اصول سیاسی لیبرال و دلایل بنیادینِ متکی بر عقل سلیم دربارۀ نظام ملی که این اصول را گسترشداده بود (هرچند او کمتر به جزئیات تاریخیِ چگونگیِ این گسترش‌یافتن علاقه داشت).رالز، در مقام لیبرال‌مسلکی جدی و متعهد، نظریۀ خود را در واکنش به بسیاری از گرایش‌های افراطی زمانه‌اش وضع نکرد، چون می‌دانست که موضع او، مانند خود لیبرالیسم، پیشاپیش نمایندۀ یک واکنش بسنده است. این چالش‌ها عمدتاً همان چالش‌های بنیادینی بودند که لیبرالیسم نیز از لحظۀ پیدایش با آن‌ها مواجه بوده است. آن لحظۀ پیدایش در «وضع طبیعی» فرضی اتفاق نیفتاد، بلکه در یک تاریخ واقعی در حضور دولت‌های برده‌داری و فتوحات امپراتوریایی در مقیاس کل کرۀ زمین رخ داد، و همین نیروها بودند که وقتی لیبرالیسم نقدهای قاطع‌تری را علیه بی‌عدالتی و نابرابری مطرح کرد انگاره‌های جهان‌شمول‌گرایانۀ معروف آن را در سراسر جهان گسترش دادند. این چشم‌انداز لیبرال تا مدت‌ها با نظریه‌های مالکیت و حاکمیت مردمی پیوند خورده بود که بسیار بیشتر در واکنش به تاریخ‌های خیالی وراثت سیاسی و اقتصادی شکل گرفته بودند تا در واکنش به تاریخ واقعی که توزیع درآمد، حقوق و امتیازاتی را توضیح می‌دهد که لیبرالیسم و ​​لیبرال‌ها وعده می‌دادند به صورتی عادلانه آن‌ها را مدیریت کنند. رالز هرچه دربارۀ برابری، انصاف و عدالت در زندگی شخصی و فکری خود گفته را صادقانه باور داشت، اما فهمی ناقص و انتخابی از لوازم این حرف‌ها برای خودش و برای ساختارهای اطرافش پیدا کرده بود.البته ممکن بود وضع بدتر از این باشد. بسیاری از عموزادگان لیبرالیسم در جبهۀ راست حتی نمی‌توانستند تظاهر کنند که به برابری و عدالت علاقه دارند. شاید همین فقدانِ حتی تظاهر بود که رالز جوان را چنان آشفته کرد، وقتی به خطبۀ آن ستوان یکم گوش می‌کرد که می‌گفت، در جنگ مرگ‌بار با ژاپنی‌ها، خدا با ماست -و فقط با ماست. بالاخره در یک وجدان گزینشی چه چیزی چنین الهی است؟فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Forrester, Katrina. IN THE SHADOW OF JUSTICE: POSTWAR LIBERALISM AND THE REMAKING OF POLITICAL PHILOSOPHY. Princeton University Press,2021.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اولوفمی اُتایوُ نوشته و در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۲۱ با عنوان «Selective Conscience» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «وجدان گزینشی: آیا نظریۀ رالز دربارۀ عدالت واقعاً منصفانه بود؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• اولوفمی اُتایوُ (Olúfémi O. Táíwò) استادیار فلسفه در دانشگاه جرج‌تاون و نویسندۀ دو کتاب در دست انتشار با عناوین بازنگری در غرامت‌ها (Reconsidering Reparations) و تصرف نخبگانی (Elite Capture) است. [۱] قوانینی که از اواخر قرن نوزدهم تا ۱۹۶۵ در ایالات‌متحده حاکم بود و تفکیک نژادی سیاه‌پوستان در سطح جامعه را تحکیم می‌کرد. تعبیر «جیم کرو» برگرفته از ترانه‌ای با نام «jump Jim Crow» است، و در معنای اصطلاحیِ «سیاه‌پوست» و «کاکاسیاه» به کار می‌رفته است [مترجم]. [۲] در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ حرکتی اعتراضی در آمریکا شکل گرفت که مردانی که کارت اعزام به خدمت برای شرکت در جنگ ویتنام برایشان ارسال شده بود در تظاهرات‌هایی گِرد هم جمع می‌شدند و کارت‌ها را آتش می‌زدند [مترجم]. [۳] نام روستایی است در ویتنام که نظامیان آمریکا در سال ۱۹۶۸ به آن حمله کردند و حدود ۵۰۰ نفر غیرنظامی، عمدتاً زن و کودک، را به قتل رساندند و هم‌زمان مورد قطع عضو و تجاوز جنسی نیز قرار دادند. گزارش خبری این واقعه در رسانه‌های آمریکایی تأثیر بسزایی داشت در تغییر وجهۀ ارتش آمریکا و بروز مخالفت‌های داخلی و خارجی با ادامۀ جنگ [مترجم]. ]]> اولوفمی اتایو علم‌وفلسفه Mon, 11 Jul 2022 04:43:11 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10647/ چطور فلسفه در آزمون همه‌گیری شکست خورد، یا: کی آگامبن به الکس جونز تبدیل شد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10637/ بنجامین براتون،لیترری هاب — در حالی که دوباره موج جدیدی از شیوع کرونا آغاز شده و ماجرای تلخ صدور گذرنامۀ واکسن واقعیتی گریزناپذیر شده است، ائتلافی شوم از افراد بی‌اطلاع، بداطلاع، گمراه، و مردم‌ستیز جوامع را به گروگان گرفته است. این‌ها دارند گذرنامه‌های واکسن را به الزامی احتمالی تبدیل می‌کنند، چیزی که هیچ‌کس آن را نمی‌خواهد. اگر سروصدا و خودخواهیِ این‌ها نبود، نرخ‌ واکسیناسیون آن‌قدر بالا می‌رفت که دیگر نیازی به این گذرنامه‌ها نباشد.ولی فقط این عوامِ کالانعام نبودند که این افتضاح تأسف‌بار را درست کردند، بلکه کسانی از مراتب بالای دانشگاهی هم در آن نقش داشتند. در طول همه‌گیری، وقتی جامعه نومیدانه نیازمند این بود که تصویر معناداری از کل ماجرا پیدا کند، فلسفه نتوانست کاری بکند، گاهی به‌سبب حرف‌های از سر نادانی یا بی‌ربط، گاهی با فریبکاری‌های فکری. ماجرای درس‌آموزِ فیلسوف ایتالیایی، جورجو آگامبن، تا حدی به ما می‌گوید که چرا.آگامبن به نقدهایش بر «زیست‌سیاست» معروف است که در شکل‌گیری دیدگاه علوم انسانی راجع به زیست‌شناسی، جامعه، علم و سیاست تأثیرگذار بوده‌اند. در طول همه‌گیری، او بیش از ده سرمقاله منتشر کرده که در آن‌ها وضعیت موجود را تقبیح می‌کند، به شیوه‌ای همسو با نظریه‌های توطئۀ راست‌ها (و چپ‌ها).طی دو دهۀ گذشته، تأثیرگذاریِ قدرت نرمِ مفاهیم کلیدی او در علوم انسانی -هوموساکر۱، حیات طبیعی۲/مدنی۳، وضعیت استثنایی، و غیره- قابل توجه بوده است. این امر همچنین کمک کرده تا نوعی راست‌کیشیِ بیات‌شده شکل بگیرد که، در هر گونه مداخلۀ کنترلگرانۀ مصنوعی در شرایط زیست‌شناختی جامعۀ بشری، نوعی از اقتدارگرایی را مستتر ببیند و بدان ظنین باشد. رویکرد پیش‌فرض اینان، به اسم «انتقادی» بودن، هر گونه زیست‌فناوری را نوعی دستکاریِ قهریِ حقِ حاکمیت فرد بر بدن و تجربۀ زیسته خودش می‌انگارد.«اگر بتوانید الکس جونز۴ را نه یک لوطی اهل تگزاس بلکه دانشجوی مدرسه علمیه هایدگر تصور کنید، شاید بتوانید حرف‌های آگامبن راجع به همه‌گیری کووید ۱۹ را هم درک کنید». ابتدا در فوریۀ ۲۰۲۰، در مقالۀ «اختراع یک همه‌گیری»، او گفت این ویروس کلک است و قرنطینه‌های دیرهنگام در ایتالیا را «استبداد فنی‌پزشکی» خواند. در مقالۀ «آمرزش برای دانشجویان»، سمینارهای زوم۵را تقبیح کرد و گفت مثل این است که به شرایط اردوگاه کار اجباری سیلیکون‌ولی تن بدهید (کلمات خود اوست). در «چهره و مرگ»، استفاده از ماسک را مسخره کرد، زیرا انسانیت مرسوم صورتی عریان دارد و ماسک‌زدن آن را قربانی می‌کند.هر جستار کوتاهی که می‌نوشت پوچ‌تر و گوش‌خراش‌تر از قبلی می‌شد. از همان اولین مقاله‌ها، دوست آگامبن، فیلسوف فرانسوی ژان‌لوک نانسی، به ما هشدار داده بود که به حرف‌هایش توجه نکنیم، و اینکه اگر خودش از توصیۀ پزشکی آگامبن پیروی کرده بود که می‌گفت قلب مصنوعی نگذارد تا به حال مرده بود.۶اوایل همین ماه، آگامبن دیگر به سیم آخر زد و، مستقیماً و صریحاً، گذرنامۀ واکسن را با «نشان زرد» نازی‌ها برای یهودیان مقایسه کرد. در قطعۀ کوتاهی به نام «شهروندان درجه دو»، او سرنوشت کسانی را که از واکسیناسیون امتناع می‌کنند به سرنوشت یهودیانِ تحت سلطۀ فاشیسم پیوند داد و نتیجه گرفت که «’کارت سبز‘ (گذرنامه واکسن در ایتالیا) موجب می‌شود کسانی که آن را ندارند به دارندگانِ نشان زرد مجازی تبدیل شوند». بعد از این که فکّم را از روی زمین جمع کردم، کاری نتوانستم بکنم به جز اینکه تحلیل آگامبن را با تحلیل مارجوری تیلور گرین مقایسه کنم، نمایندۀ کنگره آمریکا و تحت‌تأثیر کیوانان۷، که بر آگامبن پیش‌دستی کرده و در ماه مه گفته بود «کارکنانِ واکسینه‌شده یک لوگوی واکسیناسیون می‌گیرند، درست مثل یهودی‌هایی که نازی‌ها مجبورشان می‌کردند ستارۀ زرد بزنند».در این نمایش که هنوز هم روی صحنه می‌رود، آگامبن صراحتاً همۀ تدبیرهایی را که برای کاهش همه‌گیری صورت می‌گیرد رد می‌کند، به پشتوانۀ این عقیده که «سنت را بپذیر، مدرنیته را رد کن»، عقیده‌ای که می‌گوید زیست‌شناسی واقعی‌ای، قطع نظر از کلماتی که برای نامیدنش به کار می‌رود، وجود ندارد. انگار اخیراً چشم او به چیز تازه‌ای باز شده است، و در عین‌حال، بازخوانی نوشته‌های اصلی او با نظر به متن‌هایی که برای همه‌گیری نوشته نیز روشنگر است. موضع او یکباره تغییر نکرده، بلکه در تمام این مدت در میان آثارش بوده است.رمانتیسیسمْ مسافرِ همیشگی پروازهای مدرنیتۀ غربی بوده است، و نوحه‌هایش برای «چیزهای گم‌شده»‌ که همیشه دور از دسترس‌اند بین مالیخولیا و شورش نوسان می‌کند. نفرتِ زیبایی‌شناسی رمانتیسیسم از عقلانیت و فناوری، درنهایت، بیشتر از آنکه به پیامدهای این‌ها ربطی داشته باشد، به این ربط دارد که عقلانیت و فناوری نشان می‌دهند طرز کار واقعی جهان چقدر با آنچه در اسطوره به نظر می‌رسد فرق دارد. دشمن حقیقی رمانتیسیسم، بیشتر از آنکه ازخودبیگانگی باشد، اسطوره‌زدایی است و برای همین است که همیشه همکاری با سنت‌گرایان را می‌پذیرد.پس جای تعجب ندارد که هم اتحادیۀ شمال۸ و هم جنبش‌های ضد واکسن/ماسک از آگامبن تشکر می‌کنند. نتیجه‌گیری‌های او، همچنین، شبیه به نتیجه‌گیری‌های ژائیر بولسونارو، رئیس‌جمهور پوپولیست برزیل، است که ویروس را نقشۀ گلوبالیست‌های فنی‌پزشکی می‌داند که زیادی بزرگش کرده‌اند تا مرجعیت سنتی و انسجام طبیعیِ بدنی و اجتماعی را نابود کنند. آن چیز گم‌شده چیست؟ حرف آگامبن، اگر در آن عمیق شویم، دفاعی دقیق از مفهومی پیشاداروینی از انسان و ملحقات رازآمیز آن است. درنهایت، او از زندگی دفاع نمی‌کند، آن را رد می‌کند.«اگر امروز نگاه کنیم، بزرگ‌ترین حامیان آنلاینِ آگامبن نه خوانندگانِ قدیمیِ فراوان او، بلکه گروهی از طرفداران جدید هستند، عمدتاً ائتلافی از جوان‌های مخالف‌خوانِ آسیب‌دیده». از مرتجعانِ حیات‌گرا گرفته که حرف‌های ژولیوس ایوولا۹ و الکساندر دوگین۱۰ را نقل‌قول می‌کنند تا هم‌اتاقی‌های ضد واکسنی که او را تشجیع می‌کنند، این‌ها و بقیۀ ضدقهرمان‌های تنها، بنا به مسئولیتشان، محکوم به این هستند که دسیسه‌های واقعیت ماتریکس‌وار۱۱ ما را خیلی واضح مشاهده کنند. از نظر آنان، موضع اصولی آگامبن ایشان را با میراث ردّیه‌های شکوهمند و اسرارآمیز رمانتیستی متحد می‌کند. آنچه واقعاً در جریان است، بیشتر از آن که اتحاد سرخ و قهوه‌ای۱۲ باشد، رابطۀ نزدیک بین رانده‌شدگان و احمق‌هاست.من، در کتابم به نام انتقام امر واقع: سیاست برای یک دنیای پساهمه‌گیری۱۳، سرچشمه‌ها و آیندۀ محتومِ زیست‌سیاستِ سلبی آگامبن را مورد ملاحظه قرار داده‌ام. «در حالی که جهان‌بینی خودِ آگامبن به‌طور کلاسیک اروپاگراست، مخلوط با مقدار زیادی الهیات هایدگری، تأثیر او بر علوم انسانی بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر است». و بنابراین مقابله با او باید خیلی جدی‌تر از این باشد که صرفاً برنامه‌های درسی را بازبینی کنیم. «پرسش اینجاست که چه مقدار از سنت‌های فلسفی‌ای که آگامبن، طی دهه‌های اخیر، به آن‌ها وابستگی داشته هم باید کنار گذاشته شوند. بعد با محصولات زندگی کاری آگامبن چه باید بکنیم؟ عمارتی از آموزه‌های سنت‌گرا، فرهنگ‌گرا، با ریشه‌های بومی که از معناداری مناسکیِ امور در برابر واقعیت عریانشان محافظت می‌کند: همچون تک‌گویی‌های معترضانۀ یک واعظ جنوبی، نظریۀ عبوس و ناراحت او، به‌طرز انکارناپذیری، مثل یک متن ادبیِ سیاسیِ گوتیک زیباست، و احتمالاً باید فقط به همین عنوان مطالعه شود».بااین‌حال، مقابله با میراث او و سایر طرح‌های مرتبط مدت‌هاست که به تأخیر افتاده است. شیوۀ او در نقد زیست‌سیاسی با بی‌فکری به اینجا رسیده که علم، داده، مشاهده و مدل‌سازی، دروناً و نهایتاً، صورت‌هایی از سلطه و بازی‌های مناسبات قدرت هستند. اعداد ظالم‌اند، کلمات زیبایند. پذیرش اینکه می‌توان به فرایندهای واقعی و زیربنایی زیست‌شیمیایی پی برد، که هم دلیل مداخله و هم چگونگی مداخله را مشخص می‌کنند، سخنی خام پنداشته می‌شود. این گرایشی است که با لحن‌ها و صبغه‌های متفاوت در آثار هانا آرنت، میشل فوکو، و به‌ویژه ایوان ایلیچ هم دیده می‌شود -ایلیچ از تومور صورت مُرد، چون حاضر نشد درمانی را که پزشکان توصیه می‌کردند بپذیرد. حتی اینجا در دانشگاه کالیفرنیا، که قطب مطالعات میان‌رشته‌ای در زیست‌فناوری است، همکاران زیادی اصرار دارند که «دیجیتال‌سازی طبیعت» «خیالی خام» است، با اینکه همین‌ها یک واکسن اِم‌آراِن‌اِی را پذیرفته‌اند که برای ساختنش نه از ویروس واقعی، بلکه از مدل رایانه‌ای ژنوم ویروس استفاده شده و این مدل، پیش از آنکه اصلاً خود ویروس به آمریکای شمالی برسد، از چین و به‌صورت اینترنتی بارگذاری شده است.همان‌طور که در جای دیگری نیز گفته‌ام، این جهت‌گیری مثال بارزی است از اینکه چطور تأثیرات نسل انفجار جمعیت۱۴ به نسل‌های بعدی تسری یافته است. کودکانِ انفجار جمعیت به رؤیای چپ جفا کردند -ظرفیت‌های بی‌شماری را برای ساختارشکنی و نقد مرجعیت بر جای گذاشتند، اما ظرفیت کمی برای ساختن و درست‌کردن به جا گذاشتند. شاید آخرین انتقامِ نسل ۱۹۶۸ از کسانی که وارث افتضاحاتشان شدند این دستور فکری بود که ساختار همیشه مشکوک‌تر از خراب‌کردن ساختار است و ساختن همیشه مسئله‌دارتر از مقاومت است، نه فقط به‌عنوان راهبردهای سیاسی بلکه به‌عنوان هنجارهای متافیزیکی. طرح آنان این بوده و هست که با در هم شکستنِ خرد، تصمیم، و ساختارسازی همگانی، دیدگاه‌های مشروط را به‌عنوان وسیله و هدف، به‌صورت افقی، تکثیر کنند. برای همین است که می‌توانند هم‌زمان از «امر سیاسی» بُت بسازند و در عین‌حال «حکومت‌پذیری» را انکار کنند.من در این سنت بزرگ شده‌ام، اما طرز کار واقعی جهان خیلی با آنچه فعالان انقلاب ۱۹۶۸ و نوچه‌هایشان خیال می‌کنند فرق دارد. «امیدوارم که فلسفه دست بردارد از ناامیدکردن کسانی که باید جهان دیگری، به جز این جهان ، را خلق کنند و بسازند و ساختاری قابل‌اجرا به آن بدهند».حرف‌های آگامبن در مورد همه‌گیری افراطی است، اما، همچنین، نمونۀ بارزی از این شکست گسترده‌تر است. فلسفه و علوم انسانی در مقابل همه‌گیری شکست خوردند، چون بیش‌ازحد گرفتار مجموعه‌ای از فرمول‌های غیرقابل دفاع شده‌اند، چون، به‌صورت غیرارادی، به کمّی‌سازیِ هدفمند مشکوک‌اند، و نمی‌توانند واقعیت همه‌گیرشناختیِ شیوع متقابل را تبیین کنند یا اخلاقی را بر مبنای ایمنی‌شناسی جامعه صورت‌بندی کنند. چرا؟ تا حدی به این دلیل که زبان موجود در اخلاق در انحصارِ تأکید بر قصدیت اخلاقی سوبژکتیو و قهرمان‌پرستیِ خویشتن‌محور است که در آن «من» عاملِ اخلاقیِ هدایتگرِ پیامدها هستم.این همه‌گیری نوع دیگری از اخلاق را لازم دارد. آگامبن نقدش بر زیست‌سیاست را حول تمایز ایدئالیستی بین حیات طبیعی و حیات اجتماعی استوار می‌کند. این تمایزگذاری بین حیات طبیعی و حیات مدنی، به‌عنوان حالات «زندگی»، خودبزرگ‌بینی و غروری است که در مواجهه با نگاه همه‌گیرشناختی به جامعه، مثل شاخۀ نازک خشکی، در هم می‌شکند. چرا ماسک می‌زنیم؟ چون فکر می‌کنیم که افکار درونی‌مان ممکن است آشکار شود و ماسک از ما محافظت می‌کند؟ یا برای اینکه می‌فهمیم ارگانیسم‌های زیست‌شناختی‌ای مثل سایرین هستیم و ممکن است مثل همه آسیب ببینیم یا به کسی آسیب برسانیم؟تفاوت عمیقی است. وقتی از کنار فردی غریبه رد می‌شویم، چطور اخلاقِ از قصد سوبژکتیوِ آزاردادن یا احترام‌گذاشتن به شرایط زیست‌شناختیِ ابژکتیوِ شیوع تغییر می‌یابد؟ در این صورت، اخلاقِ ابژه‌بودن چیست؟ در خواهیم یافت. اما بسیاری از روشنفکران عمومی، وقتی با ضرورت ارائۀ یک فهم و مدل‌سازیِ فشرده مواجه شدند، که باید در خدمت اقدامات به‌شدت جزئیِ سرویس‌های اجتماعی برای نیازمندان می‌بود، خفه شدند و فقط توانستند بدیهیات پوچی راجع به «نظارت» ارائه دهند.مسئله فقط چند دعوای دانشگاهی نامفهوم نیست، مسئله ناتوانی ما در بیان این است که انسان‌بودن چه معنایی دارد، یعنی، درمجموع، هوموساپینس‌بودن چه معنایی دارد، در رابطه با همۀ گذشته‌های نگران‌کنندۀ این پرسش. حرف من این است که ما به یک زیست‌سیاست ایجابی نیاز داریم که مبتنی بر عقلانیت مراقبت، دربرگیرندگی، دگردیسی و پیشگیری جدید باشد، و به فلسفه و علوم انسانی‌ای نیاز داریم که به‌صورت‌بندی آن کمک کنند.خوشبختانه، از جهات بسیاری این کار را کرده‌ایم. فهرستی کوتاه و بسیار ناکامل از چنین چیزی احتمالاً شامل کار سیلویا وینتر می‌شود که تلاش کرده مشخص کند در مدرنیتۀ استعماری چه کسی انسان به حساب می‌آید و، به این طریق، موجب شده این مقوله‌بندی بهبود یابد: «ما» بر مبنای طرد دیگران تعریف شده‌ایم. شامل کسانی می‌شود که روی میکروبیوم۱۵ مطالعه می‌کنند و از جمله نقش زندگی میکرب‌ها را در درون بدن انسان برای زنده نگه‌داشتن ما بررسی می‌کنند: انسان، پیشاپیش، دربرگیرندۀ ناانسان است. شامل کسانی می‌شود که روی پیدایش انسان۱۶و منشأهای تکاملی مشترکِ گونۀ انسان و آیندۀ سیاره مطالعه می‌کنند: انسان موجودی مستمر، مهاجر و در حال دگردیسی است. شامل کسانی می‌شود که روی فضانوردی آزمایشگاهی و شرایط مرزی بقا در محیط مصنوعیِ شکننده‌ای مطالعه می‌کنند: در مرزهای امکانِ بقا انسان مثل ماهی‌ای می‌شود که دارد آب را کشف می‌کند. شامل کسانی می‌شود که روی کریسپر۱۷ و سایر فناوری‌های تغییر ژن برای درمان ژنتیکی مطالعه می‌کنند: انسان می‌تواند در عمیق‌ترین سطوح خودش را از نو بسازد.همچنین رد یا تأیید اینکه انسان چیست آشکار می‌کند که انسان چه می‌تواند باشد. این نیروی محرکِ منازعات فرهنگی بر سرِ درمان‌ها و فنون تغییر هویت جنسی است. انسان ترکیبی تصادفی، پیچیده و متکثر است که می‌تواند به خودش شکل دهد و، به این ترتیب، ممکن است نهایتاً، با عملی‌کردن این تغییرات، به این احساس برسد که واقعاً خودش شده است. اما دردسترس‌بودنِ عمومیِ آندروژن‌ها، استروژن‌ها و پروژسترون متکی بر زیست‌فناوری آزمایشگاهی مدرن است که، از نظر زیست‌سیاست آگامبن، امری تهاجمی و غیرطبیعی است.اگر فلسفه و علوم انسانی می‌خواهند در چالش‌های حال و آینده مشروعیت سزاوار خود را داشته باشند، داشتن فهم جمعی از یک زیست‌سیاستِ ایجابیِ متفاوت -بر مبنای واقعیت شرایط فنی و زیست‌شناختی مشترک ما- مطلقاً ضروری است.در این مسیر، سخنم را با نقل‌قول دیگری از انتقام امر واقع جمع‌بندی می‌کنم: «حیات‌گرایی بی‌نظارت۱۸، که می‌گوید ’زندگی راه خودش را پیدا می‌کند‘، جزء گزینه‌ها نیست، این افسانۀ طبقۀ مرفهی است که هر روز با منظرۀ فاضلاب‌ها و دیدن اجساد زندگی نمی‌کند ...»، در عوض، «این زیست‌سیاست (ایجابی) دربرگیرنده، مادی‌گرا، تقویت‌کننده و عقل‌گراست و بر تصویری راززدایی‌شده از گونۀ انسان تکیه دارد که آینده‌ای متفاوت را، در مقایسه با آنچه بسیاری از سنت‌های فرهنگی تجویز کرده‌اند، پیش‌بینی می‌کند. درهم‌تافتگی تکاملی پستانداران و ویروس‌ها را می‌پذیرد. مرگ را به‌عنوان جزئی از زندگی می‌پذیرد. بنابراین، مسئولیت‌های دانش پزشکی برای جلوگیری و کاهش مصیبت و مرگ‌ومیر ناعادلانه را، به‌عنوان چیزی کاملاً متفاوت با مصونیت طبیعیِ جمعیتی از افراد در مقابل جمعیتی دیگر می‌پذیرد. این نه‌تنها شامل حقوق حریم خصوصی می‌شود، بلکه شامل تعهد اجتماعی به مشارکت در یک جامعۀ پویای زیست‌شناختی در کل سیاره نیز می‌شود. قاطعانه، یک زیست‌سیاست به معنای ایجابی و فرافکنانه است».این همه‌گیری، به‌صورت بالقوه، زنگ هشداری است که به ما می‌گوید هنجار جدید نمی‌تواند، صرفاً، همان هنجار قدیمی جدید باشد. این فهم جوامع انسانی از خودشان تغییر کرده است، جوامع انسانی‌ای که همواره از حیث دسترسی و تأثیرگذاری وابسته به سیاره‌ بوده‌اند. آن‌ها تغییر کرده‌اند از این نظر که چطور خودشان را مدل‌سازی کنند و خودشان را بسازند. این طرحی است که همان‌قدر که فلسفی است سیاسی هم هست؛ شکست جزو گزینه‌ها نیست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بنجامین براتون نوشته و در تاریخ ۲ آگوست ۲۰۲۱ با عنوان «How Philosophy Failed the Pandemic, Or: When Did Agamben Become Alex Jones?» در وب‌سایت لیترری هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ تیر ۱۴۰۱ با عنوان «چطور فلسفه در آزمون همه‌گیری شکست خورد، یا: کی آگامبن به الکس جونز تبدیل شد؟» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• بنجامین براتون(Benjamin Bratton) استاد هنرهای تجسمی دانشگاه کالیفرنیاست. او مؤلف کتاب‌های متعددی است، از جمله The Stack که تلاش می‌کند فلسفۀ سیاسی فراگیری را برای محاسبه در مقیاس سیاره‌ای فراهم آورد.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] Homo sacer[۲]  zoē[۳] bios[۴] Alex Jones مجری یک برنامۀ رادیویی در آمریکا، با گرایش‌های راست افراطی، و به عقیدۀ خیلی‌ها بزرگ‌ترین نظریه‌پرداز توطئه در آمریکا. او فرود روی ماه را دروغ می‌داند، معتقد است آمریکا خودش در حملات یازده سپتامبر دست داشته، در تیراندازی در مدارس آمریکا خود دولت دست داشته و غیره [مترجم].[۵] Zoom نرم‌افزار مکالمۀ تصویری آنلاین [مترجم].[۶] ژان‌لوک نانسی در ۲۳ اوت ۲۰۲۱ (۱ شهریور ۱۴۰۰) درگذشت [مترجم].[۷] QAnon نظریۀ توطئه‌ای در آمریکا که راست‌های افراطی علیه دمکرات‌ها به راه انداخته‌اند و ترامپ را منجی آمریکا از دست گروه فاسد حاکم معرفی می‌کند [مترجم].[۸] Lega Nord حزب راست‌گرا و محافظه‌کار سیاسی در ایتالیا [مترجم].[۹] Julius Evola فیلسوف نئوفاشیست ایتالیایی بود [مترجم].[۱۰] Alexander Dugin نظریه‌پرداز ناسیونالیسم روسی [مترجم].[۱۱] اشاره به فیلم ماتریکس [مترجم][۱۲] اتحاد چپ‌های افراطی و راست‌های افراطی [مترجم].[۱۳] The Revenge of The Real: Politics for a Post-Pandemic World[۱۴] Boomer Theory انفجار نسلی در آمریکا، بعد از جنگ دوم جهانی تا میانه دهه ۱۹۶۰، که نسلی از کودکان در این دورۀ رونق اقتصادی زاده شدند و کثرت جمعیتی آنان موجب شد که، از لحاظ فرهنگی و اجتماعی، گفتمان غالب را در اختیار بگیرند [مترجم].[۱۵] Microbiome میکروارگانیسم‌هایی که در بدن انسان زندگی می‌کنند [مترجم].[۱۶] Anthropogeny[۱۷] CRISPR تکنولوژی بُرش و چسباندن ژن‌ها در دی‌اِن‌اِی است. این فناوری به دانشمندان اجازه می‌دهد تغییراتی در دی‌اِن‌اِی سلول‌ها ایجاد کنند [مترجم].[۱۸] laissez-faire به معنای آزادگذاری، مداخله‌نکردن دولت در امور [مترجم]. ]]> بنجامین براتون علم‌وفلسفه Tue, 05 Jul 2022 04:27:47 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10637/ متاورس چيست؟ و چه کسی قرار است آن را بسازد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10596/ متیو بال، وب‌سایت متیو بال — زیاد پیش می‌آید که فناوری آن‌چنان غافل‌گیرمان کند که برخلاف پیش‌بینی‌های قبلی باشد. بااین‌حال، بزرگ‌ترین پیشرفت‌های فناوری معمولاً از چند دهه قبل‌تر پیش‌بینی شده‌اند. مثلاً ونیوار بوش در سال ۱۹۴۵ دستگاهی به نام «مِمکس» را توصیف کرد که گفته می‌شد قرار است تمام کتاب‌ها، سوابق و ارتباطات را در خودش ذخیره کند و به‌صورت مکانیکی بین آن‌ها پیوند برقرار کند. بعدها از روی همین مفهوم ایده‌ای مطرح شد به نام «فرامتن» (این اصطلاح دو دهه بعد از قبلی ساخته شد) که خود این ایده مبنایی شد برای ساخت شبکۀ جهانی وب (ساخته‌شدن این یکی هم دو دهه طول کشید). «نبرد پخش ویدئو»۱به‌تازگی آغاز شده، اما از پخش اولین ویدئو در اینترنت بیشتر از ۲۵ سال می‌گذرد. گذشته از آن، بسیاری از ابعاد این به‌اصطلاح نبرد ده‌ها سال قبل فرضیه‌پردازی شده‌اند، مفاهیمی چون امکان عرضۀ تقریباً نامحدود محتوا، نمایش در زمان تقاضا۲، قابلیت تعامل، تبلیغاتِ پویا و شخصی‌شده و ارزش ناشی از همگراکردن محتوا با توزیع محتوا.به‌این‌ترتیب، می‌توان گفت چهارچوب حدودیِ راه‌حل‌های آینده، معمولاً، به‌نوعی پیش از اینکه ظرفیت فناورانه برای ساختن آن‌ها فراهم شود درک می‌شود و مورد توافق قرار می‌گیرد. البته در اکثر موارد، همچنان نمی‌توان از قبل پیش‌بینی کرد که راه‌حل‌های فناورانۀ جدید قرار است دقیقاً به چه ترتیبی ساخته شوند و در آن زمان کدام ویژگی‌های آن‌ها قرار است بیشتر یا کمتر موضوعیت داشته باشند، چه مدلِ حکمرانی یا سازوکارِ رقابتی قرار است مشوق ساخت آن‌ها شود یا ساختنشان قرار است چه تجربه‌های تازه‌ای را با خود به ارمغان آورد. زمانی که نتفلیکس خدمت پخش ویدئوی خودش را راه‌اندازی کرد، بخش عمده‌ای از اهالی هالیوود از قبل می‌دانستند که تلویزیون در آینده قرار است به سمت آنلاین‌شدن برود (تلویزیون اینترنتی۳ در اواخر سال ۱۹۹۹ راه‌اندازی شده بود)۴. تنها چالشی که در آن زمان وجود داشت مربوط می‌شد به زمان‌بندی ارائه و چگونگی بسته‌بندی خدمتی با این ویژگی‌ها (۱۰ سالِ دیگر زمان لازم بود تا هالیوود بپذیرد تمام کانال‌ها، ژانرها و نیازهای محتوایی‌اش را تحت یک نرم‌افزار و نام تجاری واحد در بیاورد).محبوبیت پخش زندۀ بازی‌های کامپیوتری و یوتوبرها هنوز در این صنعت از چشم خیلی‌ها پنهان مانده است، درست مثل این ایده که می‌گوید احتمالاً بهترین راه برای پول‌درآوردن از محتوا این است که آن را رایگان عرضه کنید و، سپس، بابت فروش اقلامِ اختیاری که هیچ ارزشِ تبعی هم به‌همراه ندارند ۹۹ سنت از کاربران پول بگیرید.شرکت اِی‌اُ‌اِل، غول صنعت اینترنت کابلی، در سال ۲۰۰۰، بر مبنای این ایده که رسانه و بستر فناوری/توزیع محتوا را باید همگرا کرد، مجموعه شرکت‌های رسانه‌ایِ تایم وارنر را خرید اما، بعد از اینکه در سودآوری ناکام ماند، ادغام این دو شرکت در سال ۲۰۰۹ از هم گسست. ۹ سال بعد، همان مجموعه این‌بار به‌وسیلۀ غول صنعت اینترنت همراه، اِی‌تی اند تی، بر مبنای همان فرض قبلی خریداری شد.درحالی‌که بسیاری از متخصصان فناوری ایدۀ نوعی «رایانۀ شخصی» را در ذهن داشتند، ویژگی‌ها و زمان‌بندی ارائۀ این ایده برایشان بسیار غیرقابل‌پیش‌بینی بود تا اینکه، در دهۀ ۱۹۹۰، مایکروسافت گوی سبقت را از آی‌بی‌اِم، پادشاه رایانه‌های مِین‌فریِم، ربود و فرمانروای عصر رایانه‌های شخصی لقب گرفت. درحالی‌که مایکروسافت به‌وضوح فناوریِ همراه (موبایل) را پیش‌بینی می‌کرد، نقش سیستم‌عامل و سخت‌افزار را در این فناوری اشتباه تفسیر کرد و، به‌این‌ترتیب، اندروید و آی‌او‌اِس دنیا را فتح کردند (و مایکروسافت مجبور شد تمرکزش را از لایۀ سیستم‌عامل به لایۀ نرم‌افزارهای کاربردی و خدمات تغییر دهد). به‌طریق‌مشابه، اولویت‌بندی‌های استیو جابز در دنیای رایانش همیشه «درست» بود، اما مشکل اینجا بود که برای ایده‌های او کمی زود بود و همچنین او تمرکزش را بر دستگاه اشتباهی گذاشته بود. به‌طورکلی، مهم‌ترین موارد در آن سال‌های ابتداییِ ظهور اینترنت عبارت بودند از پیام‌رسان‌های فوری و ایمیل، و اهمیت نرم‌افزارها و شبکه‌های اجتماعی تا اواخر دهۀ ۲۰۰۰ هنوز غیرمنتظره محسوب می‌شد. در این زمینه، تمام شرایط لازم برای ساختن فیسبوک، پیش از سال ۲۰۰۰، فراهم بود اما ظهور فیسبوک تا سال ۲۰۰۵ محقق نشد و تازه در آن سال هم فیسبوک به‌صورت اتفاقی ساخته شد.از اواخر دهۀ ۱۹۷۰ و اوایل دهۀ ۱۹۸۰، بسیاری از اهالی جامعۀ فناوری منتظر وضعیت آینده‌ای، اگر نخواهیم بگوییم شبه‌جایگزین، برای اینترنت بودند که می‌توان نامش را گذاشت «متاورس». متاورس نه‌تنها انقلابی در لایۀ زیرساخت دنیای دیجیتال ایجاد خواهد کرد، بلکه بخش عمده‌ای از لایۀ فیزیکی آن و همچنین تمام خدمات و پلتفرم‌هایی که روی آن بنا شده‌اند، طرز کار این دنیای دیجیتال و آنچه را در آن فروخته می‌شود نیز دستخوش تغییر اساسی خواهد کرد. هرچند تعریف چشم‌اندازی کامل از متاورس همچنان کاری دشوار و به‌ظاهر خارق‌العاده می‌نماید و به‌ نظر می‌رسد دهه‌ها با آن فاصله داریم، تکه‌هایی از آن رفته‌رفته دارند واقعی و واقعی‌تر می‌شوند و، مثل آنچه در تمام تغییرات این‌چنینی دیدیم، مسیری که متاورس قرار است بپیماید، به‌اندازۀ سودآوربودن وضعیتِ پایانی‌اش، طولانی و غیرقابل‌پیش‌بینی خواهد بود.به همین دلیل، متاورس تبدیل شده به تازه‌ترین هدفِ کلان بسیاری از غول‌های فناوری دنیا. همان‌طور که در فوریۀ ۲۰۱۹ هم گفتم، شرکت اِپیک گیمز، سازندۀ موتور بازی‌سازیِ آن‌ریل انجین و بازی فورتنایت، درحال‌حاضر متاورس را به‌عنوان هدفِ رسمی و اعلام‌شدۀ خود تعیین کرده است. متاورس همچنین انگیزۀ فیسبوک بوده است برای خرید شرکت واقعیت مجازی آکیولِس وی‌آر و محصولاتِ تازه‌معرفی‌شده‌ای چون فضای جلسه/دنیای مجازی هورایزن و پروژه‌های بسیارِ دیگری مثل عینک‌های واقعیت افزوده و ارتباطات و رابط‌های مغز به ماشین. ده‌ها میلیارد دلاری که طی دهۀ پیش رو قرار است در صنعت بازی‌های ابری هزینه شود نیز بر این باور استوار است که چنین فناوری‌هایی اساس دنیای مجازیِ آنلاین و آفلاین آینده را تشکیل خواهند داد.دستِ‌آخر، تعداد زیادی از موارد این‌چنینی را می‌توانید در دفتر کار مدیرعامل‌های شرکت‌های بزرگ فناوری، موسوم به بیگ تِک۵، پیدا کنید، اما احتمالاً مستعمل‌ترین چیزی که در دفتر کار آن‌ها پیدا می‌کنید نسخه‌ای از کتاب اسنو کرش۶ نوشتۀ نیل استیونسن است، کتابی که برای اولین‌بار اصطلاح‌های «متاورس» و «آواتار» را توصیف کرد و اساساً آن‌ها را ابداع نمود. دلایل زیادی برای این ادعا وجود دارد.فصل اول: «متاورس» چیست؟رایج‌ترین مفاهیم مربوط به متاورس از داستان‌های علمی‌تخیلی سرچشمه گرفته است. در این داستان‌ها، متاورس معمولاً به‌صورت نوعی اینترنتِ دیجیتالِ «متصل‌شده»۷ به تصویر کشیده می‌شود -جلوه‌ای از واقعیتی حقیقی که در دنیایی مجازی (که اغلب شبیه پارک‌های موضوعی هستند) ریشه دارد، چیزی شبیه دنیایی که در فیلم‌های «بازیکن شمارۀ یک آماده»۸ و «ماتریکس» می‌بینیم. هرچند این نوع تجربیات احتمالاً قرار است یکی از ابعاد متاورس واقعی را تشکیل دهند، اما این توصیف تصویر محدودی از متاورس به دست می‌دهد، درست همان‌طور که، در فیلم‌هایی چون «ترون» اینترنت فقط به‌عنوان «شاهراه اطلاعات» دیجیتالِ بیت‌ها نشان داده می‌شود.درست همان‌طور که تصور اینترنتی که در سال ۲۰۲۰ داریم برای مردم ۱۹۸۲ دشوار بود -و دشوارتر از آن، توضیح‌دادن اینترنت برای کسانی بود که در آن زمان حتی یک‌بار هم در این فضا «وارد» نشده بودند- ما هم نمی‌دانیم که چطور باید متاورس را توضیح دهیم. اما حداقل می‌توانیم ویژگی‌های اصلی آن را مشخص کنیم.به‌نظر ما، متاورس قرار است...۱.ثبات داشته باشد. به‌عبارت دیگر، قرار نیست هرگز «بازنشانی»۹ یا «متوقف» یا «تمام» شود و قرار است تا ابد به فعالیت ادامه دهد۲.همگام۱۰ (بدون تأخیر) و زنده باشد. هرچند، مثل «دنیای واقعی»، آنجا هم ممکن است اتفاق‌های ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شده و مستقل روی دهد، اما متاورس تجربۀ زنده‌ای خواهد بود که به‌طور مداوم و به‌صورت بدون‌درنگ۱۱ برای همه وجود خواهد داشت.۳.هیچ سقفی برای تعداد کاربرانی که به‌طور هم‌زمان از سیستم استفاده می‌کنند نداشته باشد و، درعین‌حال، برای هر کاربر حسی شخصی از «بودن» را فراهم کند. همه می‌توانند بخشی از متاورس باشند و در رویداد، مکان یا فعالیت مشترکی شرکت کنند، به‌صورت هم‌زمان و همراه با حسِ عاملیتِ فردی.۴.یک اقتصاد کاملاً قابل‌استفاده باشد. افراد و کسب‌وکارها خواهند توانست مجموعۀ بسیار وسیعی از «کارهایی» را که «ارزش» ایجاد می‌کند -و این ارزش به‌وسیلۀ دیگران به رسمیت شناخته می‌شود- خلق کنند، نسبت به آن‌ها مالکیت پیدا کنند، روی آن‌ها سرمایه‌گذاری کنند، آن‌ها را بفروشند و بابتشان پاداش دریافت کنند.۵.  تجربه‌ای باشد که هر دو جهان دیجیتالی و فیزیکی، شبکه‌ها و تجربه‌های خصوصی و عمومی، و همچنین، پلتفرم‌های باز و بسته را گسترش دهد.۶. شرایط بی‌نظیری را برای تبادل و همکاریِ داده‌ها، اقلام و دارایی‌های دیجیتال، محتوا و مواردی از این دست، در هرکدام از این تجربیات، فراهم کند. مثلاً، می‌توانید از پوستۀ گرافیکی اسلحه‌تان در بازی کانتر استرایک برای تزیین اسلحۀ دیگرتان در بازی فورتنایت هم استفاده کنید یا آن را در (از طریق) فیسبوک به دوستتان هدیه دهید. یا مثلاً می‌توانید خودرویی را که برای بازی راکت لیگ (یا حتی برای وب‌سایت پورشه) طراحی شده است به بازی روبلاکس بیاورید و روی آن کار کنید. اما امروز، دنیای دیجیتال به‌گونه‌ای عمل می‌کند که انگار با مجتمع فروشگاهیِ بزرگی مواجهیم که در آن  هر مغازه از واحد پول خودش استفاده می‌کند، کارت شناسایی مخصوص به خودش را می‌خواهد، برای چیزهایی مثل کفش یا کالری واحدِ اندازه‌گیریِ خاص خود را دارد، دستورالعمل پوشش متفاوتی دارد و غیره.۷. سرشار از «محتواها» و «تجربیاتی» باشد که به‌وسیلۀ گروه بسیار وسیعی از مشارکت‌کنندگان ساخته و عملیاتی می‌شوند. بعضی از این مشارکت‌کنندگان افراد مستقل هستند، درحالی‌که بقیه ممکن است گروه‌هایی از افراد باشند که به‌صورت غیررسمی سازماندهی شده‌اند و یا سازمان‌هایی باشند که تمرکزشان بر فعالیت‌های تجاری است.ایده‌های دیگری هم هستند که می‌توان آن‌ها را جزء ایده‌های اصلی متاورس در نظر گرفت، اما بر روی آن‌ها اتفاق نظر وجود ندارد. یکی از این ملاحظات این است که آیا شرکت‌کنندگان باید هویت دیجیتال (یا همان «آواتار») ثابت و واحدی داشته باشند که در تمام تجربیاتشان از آن استفاده کنند یا خیر. این موضوع می‌تواند ارزش کاربردی داشته باشد اما توافق بر سر آن بعید به نظر می‌رسد، چراکه هر کدام از رهبران «عصر متاورس» همچنان به‌دنبال سیستم هویتی (احراز هویت) مخصوص خودشان خواهند بود. امروزه، برای مثال، چند سیستم مدیریت حساب غالب وجود دارد، اما هیچ‌کدام از آن‌ها کل فضای وب را به‌طور کامل پوشش نمی‌دهند و معمولاً روی سر هم سوار می‌شوند و تبادل و دسترسی داده‌های محدودی بینشان برقرار است (مثلا گوشی اصل آیفون شما بر اساس حساب کاربری آی‌او‌اِس کار می‌کند، سپس ممکن است وارد برنامه‌ای شوید که از شناسۀ فیسبوکتان [برای احراز هویت] استفاده می‌کند که خودِ این شناسه ممکن است حساب جیمیل شما باشد).موضوع دیگری که محل اختلاف است این است که به چه مقدار تبادل و همکاری نیاز است تا متاورس واقعاً «متاورس» شود، نه اینکه صرفاً نسخۀ کامل‌شده‌ای از اینترنت باشد. موضوع بحثِ خیلی‌ها هم این است که آیا یک متاورسِ کامل می‌تواند تنها یک اداره‌کننده داشته باشد؟ (شبیه فیلم «بازیکن شمارۀ یک آماده»). بعضی‌ها معتقدند که، طبق تعریف (و به‌عنوان شرط موفقیت)، متاورس باید، تا حد بسیار زیادی، پلتفرم غیرمتمرکزی باشد که بر اساس استانداردها و پروتکل‌های اجتماع‌محور۱۲ (مثل وبِ باز) و یک سیستم‌عامل یا پلتفرمِ متاورسِ «متن‌باز» عمل می‌کند (این شرط به این معنی نیست که، در متاورس، پلتفرم‌های بستۀ۱۳ غالب وجود نخواهند داشت).ایدۀ بعدی مربوط می‌شود به معماری زیربنایی ارتباطی متاورس. این موضوع را در ادامه با جزئیات بیشتری توضیح خواهیم داد اما، ازآنجاکه ساختار اینترنت امروزی حول محور سرورهای مجزایی می‌گردد که فقط درصورت نیاز با یکدیگر «صحبت» می‌کنند، بعضی‌ها معتقدند که نوع ارتباط و «سیم‌کشی» و همچنین نحوۀ «عملیات» متاورس باید بر مبنای اتصال‌های پایدار از نوع چندبه‌چند بنا شود، اما در اینجا هم هیچ اجماعی دربارۀ طرز کار دقیق این روش و همچنین سطح تمرکززداییِ موردنیاز وجود ندارد.همچنین خالی از لطف نخواهد بود که ببینیم متاورس را معمولاً، و البته به خطا، با چه چیزهایی اشتباه می‌گیرند. اگرچه هرکدام از این مواردِ مشابه ممکن است بخشی از متاورس باشد، اما هیچ‌کدام از آن‌ها متاورس نیستند. برای مثال، متاورس هیچ‌کدام از موارد زیر نخواهد بود:۱. متاورس همان «دنیای مجازی» نیست. دنیاهای مجازی و بازی‌های کامپیوتریِ مبتنی بر شخصیت‌های دارای هوش مصنوعی از چند دهۀ قبل وجود داشته‌اند، ازجمله دنیاها و بازی‌هایی که پر بوده‌اند از انسان‌های «واقعی» و به‌صورت بدون‌درنگ. دنیاهای این‌چنینی را نمی‌توان یک «مِتا» (معادل یونانی «فراتر») جهان نامید، بلکه این دنیاها فقط دنیایی مصنوعی و تخیلی هستند که برای هدف مشخصی ساخته شده‌اند (به‌عنوان یک بازی).۲. متاورس همان «فضای مجازی» نیست. تجربیات مرتبط با محتوای دیجیتال، از قبیل سکند لایف، را معمولاً نوعی «نمونۀ اولیه از متاورس» در نظر می‌گیرند، چراکه این تجربیات الف) فاقد اهداف بازی‌گونه یا سیستم‌های مهارتی هستند؛ ب) نوعی پاتوق مجازی پایدار به‌ شمار می‌روند؛ پ) امکان به‌روزرسانیِ تقریباً بدون‌ تأخیر را فراهم می‌کنند و ت) از انسان‌های واقعی‌ای تشکیل شده‌اند که با آواتارهای دیجیتال در این فضاها ظاهر می‌شوند. بااین‌حال، فضاهای مجازی هنوز ویژگی‌های کافی برای متاورس‌بودن را ندارند.۳. متاورس همان «واقعیت مجازی» نیست. واقعیت مجازی روشی برای تجربۀ یک دنیای مجازی یا فضای مجازی است. ایجاد حس حضور در دنیای دیجیتال به‌معنای ساختن متاورس نیست، مثل اینکه بگوییم شهر پررونقی ساخته‌ایم صرفاً به این دلیل که می‌توانیم آن را ببینیم و در آن قدم بزنیم.۴. متاورس صرفاً یک «اقتصاد دیجیتال و مجازی» نیست. این دو مفهوم همین حالا هم وجود دارند. بعضی بازی‌های انفرادی از قبیل وُرد آو وارکرفت، از مدت‌ها قبل، فضای اقتصادی به‌ وجود آورده‌اند که کار می‌کند و، در آن، آدم‌های واقعی کالاهای مجازی را با استفاده از پولِ واقعی معامله می‌کنند، یا در اِزای پولِ واقعی کارهای مجازی انجام می‌دهند. گذشته از آن، پلتفرم‌هایی مثل آمازون مکانیکال تورک و نیز فناوری‌هایی از قبیل بیت‌کوین طرز کارشان به این شکل است که افراد، کسب‌وکارها یا ظرفیت‌های محاسباتی را برای انجام کارهای مجازی و دیجیتال به خدمت می‌گیرند. ما همین حالا هم، در مقیاس وسیع، تراکنش‌هایی را اجرا می‌کنیم که طی آن‌ها اقلامِ تماماً دیجیتال و فعالیت‌های تماماً دیجیتال در بازارهایی تماماً دیجیتال با هم مبادله می‌شوند.۵. متاورس یک «بازی» نیست. بازی فورتنایت بسیاری از عناصر متاورس را در خود دارد. این بازی الف) آی‌پی را مَشاپ۱۴ (ترکیب) می‌کند؛ ب) از شناسۀ هویتی ثابتی برای چندین پلتفرمِ بسته استفاده می‌کند؛ پ) دروازه‌ای است برای رسیدن به بی‌شمار تجربۀ مختلف که بعضی از آن‌ها تجربیاتی کاملاً اجتماعی محسوب می‌شوند؛ ت) به کسانی که محتوا خلق می‌کنند پاداش می‌دهد؛ و مواردی از این دست. بااین‌حال، مشابه آنچه دربارۀ فیلم «بازیکن شمارۀ یک آماده» گفتیم، بازی فورتنایت هم در کاری که انجام می‌دهد، اینکه در این زمینه تا کجا پیش می‌رود و نیز اینکه چه «کارهایی» در آن پیش می‌آید، (لااقل تا این لحظه) بسیار محدود عمل می‌کند. اگرچه متاورس احتمالاً تعدادی اهدافِ بازی‌گونه خواهد داشت، تعدادی بازی در خودش خواهد داشت و همچنین از سازوکار «بازی‌سازی» بهره خواهد برد، خودش بازی نخواهد بود و نیز حول محور مجموعه‌ای از اهداف مشخص متمرکز نخواهد بود.۶. متاورس «پارکِ موضوعی یا دیزنی‌لند مجازی» نیست. نه‌تنها «جاذبه‌های» متاورس بی‌شمار خواهند بود، بلکه این جاذبه‌ها، مثل دیزنی‌لند، به‌صورت متمرکز «طراحی» نخواهند شد و، همچنین، لزوماً تمام جاذبه‌های متاورس ماهیت تفریح و سرگرمی نخواهد داشت. به‌علاوه، توزیع آماری علاقه‌مندی افراد به این جاذبه‌ها دُمِ بسیار بلندی خواهد داشت.۷. متاورس «فروشگاه نرم‌افزار» جدیدی نیست. هیچ‌کس نیازی به روش جدید دیگری برای دسترسی به برنامه‌های کامپیوتری ندارد و مثلاً اگر، در جانشین بعدی اینترنت، این کار «در واقعیت مجازی» انجام شود، هیچ نوع ارزش خاصی ایجاد نمی‌کند. متاورس قرار است اساساً با مدل‌ها، معماری و اولویت‌بندی‌های اینترنت و موبایل امروزی متفاوت باشد.۸. متاورس صرفاً «پلتفرمی برای محتوای کاربرساخته»۱۵ نیست، صرفاً پلتفرم دیگری شبیه یوتوب یا فیسبوک نخواهد بود که در آن بی‌شمار انسان بتوانند محتواهایی را «خلق» کنند، «به اشتراک بگذارند» و «از آن پول درآورند»، جایی که محبوب‌ترین محتواها در آن فقط سهم ناچیزی از کل مصرف را داشته باشند. متاورس مکانی خواهد بود که در آن تعدادی امپراتوریِ شایسته سرمایه‌گذاری کرده و ساخته می‌شوند و، به‌عنوان کسب‌وکارهایی با سرمایۀ قابل‌توجه، قادر خواهند بود به‌طور کامل یک مشتری را مال خود کنند و داده‌ها و رابط‌های برنامه‌نویسی، واحدهای اقتصادی و غیره را کنترل کنند. گذشته از آن، این احتمال وجود دارد که، همچون فضای وب، در متاورس هم یک‌دوجین یا بیشتر از پلتفرم‌ها وجود داشته باشند که سهم قابل‌توجهی از زمان، تجربیات و محتواهای کاربران را به خود اختصاص دهند.(برای اینکه متاورس را ساده‌تر ببینید، فیلم «کابوس پیش از کریسمس»۱۶ را تصور کنید. می‌توانید وارد هر تجربه یا فعالیتی که می‌خواهید بشوید و از یک نقطۀ شروع یا دنیای واحدی که تمام کسانی که می‌شناسید هم در آن حضور دارند کار را شروع کنید و، به‌طور بالقوه، هرکدام از نیازهایتان را که خواستید برآورده نمایید، برای همین است که مفهوم فرامتن در اینجا مثالی کلیدی به‌ حساب می‌آید. اما آنچه مهم است این است که یادمان نرود متاورس یک بازی، قطعۀ سخت‌افزاری و یا تجربۀ آنلاین نیست. این حرف مثل این است که بگوییم بازی وُرد آو وارکرفت، گوشی آیفون یا گوگل همان اینترنت نیستند، بلکه دنیاهای مجازی، دستگاه‌ها، خدمات، وب‌سایت‌ها و مواردی از این دست محسوب می‌شوند. اینترنت عبارت است از مجموعۀ وسیعی از پروتکل‌ها، فناوری‌ها، مجراها و زبان‌های مختلف به‌علاوۀ ابزارهای دسترسی، محتواها و تجربیات ارتباطی‌ای که بر روی آن‌ها بنا شده‌اند. متاورس نیز به‌همین‌شکل خواهد بود).فصل دوم: چرا متاورس مهم است؟حتی اگر متاورس نتواند آن چشم‌اندازهای خارق‌العاده‌ای را که نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی در ذهن داشتند محقق سازد، اما احتمالاً، به‌عنوان یک پلتفرم محاسباتی جدید یا رسانه‌ای جدید برای محتواها، قرار است تریلیون‌ها ارزش برایمان به ارمغان بیاورد. اما متاورس، در افق کامل خود، تبدیل خواهد شد به دروازه‌ای به‌سوی بیشترِ تجربیات دیجیتال، جزئی اساسی از تمام تجربیات مادی و نیز پلتفرم بزرگ بعدی برای اشتغال.نیاز به گفتن ندارد که حتی اگر شرکتی نتواند نقش هدایت‌کنندۀ متاورس را برعهده بگیرد همین‌که یکی از مشارکت‌کنندگان اصلی چنین سیستمی باشد چه ارزشی را برای آن شرکت ایجاد خواهد کرد. هرچند اینترنت امروزی «مالک» خاصی ندارد، اما تقریباً تمام شرکت‌های اینترنتیِ پیشرُو در بین ۱۰ شرکت بورسی ارزشمند جهان هستند. اگر فرض کنیم متاورس واقعاً قرار است «جایگزین» کارکردهای شبکۀ جهانی وب شود، دراین‌صورت دسترسی‌ها گسترده‌تر خواهد شد، زمانِ صرف‌شده در این فضا بیشتر می‌شود و حجم فعالیت‌های اقتصادی افزایش خواهد یافت و، درنتیجه، احتمالاً سود اقتصادی آن نیز بیشتر خواهد شد. صرف‌نظر از این موضوع، متاورس باید بتواند همان میزان از گستردگی در فرصت‌ها را که در وب وجود دارد فراهم کند و، به‌این‌ترتیب، شرکت‌ها، محصولات و خدمات جدید از راه خواهند رسید تا تقریباً همه‌چیز، از فرایندهای پرداخت گرفته تا احراز هویت، استخدام، تحویل آگهی‌های تبلیغاتی، خلق محتوا، امنیت و غیره، را مدیریت کنند و این، به‌نوبۀ خود، به این معنی است که بسیاری از جایگاه‌دارانِ فعلی موقعیت خود را از دست خواهند داد.از نگاه کلی‌تر، متاورس قرار است نحوۀ تخصیص منابع مدرن و پول درآوردن از آن‌ها را تغییر دهد. طی قرن‌های گذشته، اقتصادهای توسعه‌یافته، بر اثر کمبود نیروی کار و بالا و پایین شدن املاک و مستغلات، دستخوش تغییر شده‌اند. در دنیای متاورس، نیروی جویای کاری که حومۀ شهرها را برای سکونت انتخاب می‌کند، به‌لطف کارِ مجازی، قادر خواهد بود در اقتصاد «با ارزش بالا» مشارکت نماید. وقتی پرداخت‌های مصرف‌کنندگان به‌سمت کالاها، خدمات و تجربه‌های مجازی تغییر جهت پیدا کند، در آینده شاهد تغییرات بیشتری در محل زندگی، زیرساخت‌هایی که ایجاد می‌شود و اینکه چه کسی چه کاری انجام می‌دهد خواهیم بود. مثلاً «زراعت طلا» را در نظر بگیرید؛ به فاصلۀ کمی بعد از ظهور اقتصاد مبتنی بر دادوستد در بازی‌های رایانه‌ای، بسیاری از «بازیکن‌ها» -که اکثراً به‌وسیلۀ شرکتی بزرگ‌تر استخدام شده‌اند و معمولاً در کشورهای کم‌درآمد سکونت دارند-تمام روزِ کاری را صرف جمع‌آوری منابع دیجیتال با هدف فروش در داخل یا خارج از محیط بازی خواهند کرد. بیشترِ خریدارانِ این منابع دیجیتال هم بازیکن‌های پردرآمدتر در دنیای غرب خواهند بود و ازآنجاکه این نوع از «کار» معمولاً نیازی به مهارت ندارد، تکراری است و به چند نرم‌افزار خاص محدود است، تنوع و ارزش چنین «مشاغلی» هم‌زمان با رشد متاورس بیشتر و بیشتر خواهد شد.فصل سوم: ساختن متاورسمتاورس به بی‌شمار فناوری، پروتکل، شرکت، نوآوری و کشف جدید نیاز دارد تا عملیاتی شود، قرار هم نیست که مستقیماً و به‌یک‌باره به‌ وجود بیاید. هیچ وضعیت شفافی تحت‌ عنوان «قبل از متاورس» و «بعد از متاورس» وجود نخواهد داشت، بلکه درعوض متاورس به‌آهستگی و طی زمان، و در قالب محصولات، خدمات و قابلیت‌های مختلفی که با هم یکپارچه و ترکیب می‌شوند به وجود خواهد آمد. بااین‌حال، خوب است بدانیم که ساختن متاورس نیازمند ایجاد سه عنصر اصلی است.(یکی از راه‌هایی که خودم با آن سعی می‌کنم از دیدگاه رویه‌ای دربارۀ این سه حوزه بیندیشم از طریق کتاب سفر پیدایش۱۷ است: اول از همه، یک نفر باید جهانِ زیربنایی را خلق کند («زیرساختِ هم‌زمانی»۱۸)، سپس او باید قوانین و قواعد فیزیکی این جهان را تعریف کند («استانداردها و پروتکل‌ها») و، در ادامه، او باید این جهان جدید را با زندگی‌هایی («محتواهایی») پر کند که ارزشمند باشند، تکامل پیدا کنند و در برابر فشارهای انتخابیْ تکرار شوند. به بیان دیگر، خداوند جهان را طوری خلق و طراحی نمی‌کند که انگار، از قبل، مدلی مینیاتوری برای آن وجود داشته است، بلکه افراد را قادر می‌سازد تا در تابلویی نسبتاً خالی یا چیزی شبیه به آن رشد کنند).زیرساختِ هم‌زمانیدر سطح زیربنایی، هنوز فناوری لازم وجود ندارد که صدها نفر با آن بتوانند در یک تجربۀ مشترک و هم‌زمان شرکت کنند، چه برسد به اجرای آن با حضور میلیون‌ها نفر. برگزاری کنسرت مارشمِلو را در فورتنایت در سال ۲۰۱۹ در نظر بگیرید، رویداد خارق‌العاده‌ای که یازده میلیون نفر به‌صورت هم‌زمان و بدون‌درنگ آن را تجربه کردند، هرچند، درواقعیت، در کنار هم و به‌صورت یک‌جا این‌کار را انجام ندادند. درحقیقت، بیش از ۱۰۰ هزار نسخه از کنسرت مارشملو ساخته شده بود که هرکدام با دیگری اندکی اختلاف زمان داشت و برای هر نسخه ظرفیت حضور ۱۰۰ بازیکن در نظر گرفته شده بود. شرکت اِپیک، احتمالاً، الان توانایی بالاتری برای این کار دارد، اما این تواناییِ بالاتر چیزی در حدود چندصد بازیکن هم‌زمان است و هنوز تا رسیدن به عدد چند میلیون خیلی فاصله دارد.نه‌تنها متاورس نیازمند زیرساختی است که هنوز وجود خارجی ندارد، بلکه اینترنت امروزی نیز هرگز برای تجربه‌ای حتی نزدیک به آنچه که گفتیم طراحی نشده است. از این گذشته، اینترنت از ابتدا برای اشتراک‌گذاری فایل از یک رایانه به رایانۀ دیگر طراحی شده بود، درنتیجه، بسیاری از سیستم‌های زیربنایی اینترنت بر این اساس ساخته شده‌اند که یک سرور با یک سرور دیگر یا دستگاهِ کاربر نهایی صحبت کند. این مدل تا امروز هم به همین شکل ادامه یافته است. برای مثال، درحال‌حاضر میلیاردها نفر در فیسبوک حضور دارند، اما هر کاربر اتصال مجزایی با سرور فیسبوک برقرار می‌کند و نه با هیچ‌کدام از کاربرهای دیگر. به‌این‌ترتیب، وقتی شما به محتوایی از کاربر دیگر دسترسی پیدا می‌کنید درواقع دارید آخرین اطلاعاتی را که فیسبوک در اختیارتان می‌گذارد دریافت می‌کنید.اولین نمونه از برنامه‌های «شبه هم‌زمان» نرم‌افزارهای گفت‌وگوی متنی بودند، اما در آنجا هم شما همچنان فقط داده‌هایی به‌غایت ایستا را به سرور منتقل می‌کردید و هر زمان، هر جا یا هرطور که لازم بود آخرین اطلاعات را از سرور دریافت می‌کردید. اینترنت اساساً برای ارتباطات پایدار۱۹ (در مقابل ارتباطات پیوسته۲۰) طراحی نشده است، چه رسد به ارتباطات پایداری که با دقتِ بالا، به‌صورت بدون‌درنگ و برای بی‌شمار کاربر دیگر هم‌زمان شده باشند.متاورس، برای عملیاتی‌شدن، به چیزی فراتر از ابزارهای برگزاری کنفرانس تصویری و بازی‌های رایانه‌ای نیاز دارد. درحال‌حاضر، کنفرانس‌های تصویری و بازی‌های رایانه‌ای عملیاتی شده‌اند، چون توانسته‌اند اتصال‌های پایداری را پیاده‌سازی کنند که یکدیگر را، به‌صورت بدون‌درنگ و با درجه‌ای از دقت که سایر انواع برنامه‌ها به‌طور معمول به آن نیاز ندارند، به‌روزرسانی می‌کنند. بااین‌حال، این پلتفرم‌ها هم همچنان سطح بالایی از هم‌زمانی را ارائه نمی‌کنند: اکثر نرم‌افزارهای گفت‌وگوی تصویری، حداکثر، از چند کاربر هم‌زمان پشتیبانی می‌کنند و همین‌که تعداد شرکت‌کنندگان به ۵۰ نفر برسد باید به‌جای آن از روش‌هایی مثل «پخش زنده» برای مخاطبانتان استفاده کنید و قید ارتباط تصویری دوطرفه را بزنید. این نوع تجربه‌ها نه دقیقاً زنده محسوب می‌شوند و نه اینکه اصلاً نیازی به زنده‌بودن دارند.به همین جهت، اینکه ژانر بازی‌هایی مثل بتل رویال تنها همین اواخر به محبوبیت رسیده است تاحدی به این واقعیت برمی‌گردد که تنها همین اواخر انجام بازی آنلاین با تعداد زیادی از کاربرانِ دیگر میسر شده است. هرچند از ۲۰ سال پیش یا حتی قبل‌تر از آن، بازی‌هایی مثل سکند لایف یا وارکرفتوجود داشتند که امکان هم‌زمانی بالایی را ارائه می‌دادند، اما درواقع این بازی‌ها به‌نوعی کلک می‌زدند و با استفاده از روش «شاردکردن»۲۱ کاربران را بین «دنیاها» و سرورهای مختلف تُخس می‌کردند، مثلاً بازی ایو آنلاین۲۲ از نظر فنی می‌تواند بیش از ۱۰۰ هزار بازیکن را «در هر بازی» پشتیبانی کند، اما درواقع این بازیکنان را بین کهکشان‌های (یعنی گروه سرورهای) مختلف تقسیم می‌کند. درنتیجه، هر بازیکن در هر زمان تعداد معدودی بازیکن دیگر را واقعاً می‌بیند یا با آن‌ها تعامل می‌کند. به‌علاوه، منتقل‌شدن به کهکشان دیگر مستلزم قطع ارتباط با یک سرور و وصل‌شدن به سرور دیگر است (بازی برای اینکه این قطع‌شدن را از دید کاربر «مخفی» کند از داستانِ بازی کمک می‌گیرد و بازیکن را مجبور می‌کند از قابلیتی به نام سرعت نور برای جابه‌جایی در گسترۀ فضا استفاده کند). و زمانی هم که نوبت به جنگی با حضور صدها بازیکن می‌رسد بازی بسیار کند می‌شود و نفسش به شماره می‌افتد، اما همچنان مشکلی پیش نمی‌آید و این مدل در اینجا جواب می‌دهد، چراکه سازوکار روند بازی بر اساس نبردهای گسترده و مبتنی بر سفینه‌های فضایی و ازقبل‌طراحی‌شده ساخته شده است. اما اگر این بازی، مثل بازی‌های راکت لیگ و کال آو دوتی، یک بازی از نوع «حرکت سریع» بود این کاهش سرعت‌ها بازی را غیرقابل‌استفاده می‌کرد.شرکت‌های زیادی بسیار در تلاش‌اند تا این مشکل را برطرف کنند. یکی از این شرکت‌ها «غیرمحتمل» نام دارد که انصافاً اسم برازنده‌ای برای خودش انتخاب کرده است. بااین‌حال، چالش‌های محاسباتی عظیمی بر سر راه این شرکت‌ها وجود دارد که یکی از آن‌ها فایق‌آمدن بر طراحی و مقصود زیربنایی اینترنت است.استانداردها، پروتکل‌ها و پذیرش آن‌هااینترنتی که امروزه آن را تجربه می‌کنیم به‌دلیل وجود استانداردها و پروتکل‌های مربوط به ارائۀ تصویری، بارگذاری فایل، ارتباطات، تصاویر گرافیکی، داده‌ها و غیره است که قابل‌استفاده شده است. این استانداردها و پروتکل‌ها هر چیزی را که فکرش را بکنید شامل می‌شوند، از فایل‌های با پسوند جیف۲۳که برای کاربر قابل‌تشخیص است گرفته تا پروتکل مربوط به وب‌سوکِت‌ها که زیربنای تقریباً تمام ارتباط‌های بدون‌درنگ بین برنامۀ مرورگر و سایر سرورها در اینترنت است.متاورس نیازمند مجموعه‌ای حتی وسیع‌تر، پیچیده‌تر و منعطف‌تر از استانداردها و پروتکل‌هاست. علاوه‌برآن، اهمیت وجود قابلیت تبادل و همکاری و تجربه‌های هم‌زمانِ زنده به این معناست که باید بخشی از استانداردهای موجود را هم هرس کرده و، در هرکدام از کارکردها، «استانداردسازی» را حول محور مجموعۀ کوچک‌تری انجام دهیم. مثلاً درحال‌حاضر فرمت‌های متعددی برای فایل‌های تصویری وجود دارد: جیف، جِی‌پِگ، پینگ۲۴، بی‌اِم‌پی (بیت‌مپ)، تیف، وب‌پی و غیره و، علی‌رغم اینکه اینترنتِ امروزی بر مبنای استانداردهای باز ساخته شده است، اکثر این فرمت‌ها بسته و دارای مالکیت تجاری هستند. آمازون، فیسبوک و گوگل هم از فناوری‌های مشابهی استفاده می‌کنند، اما طراحی این فناوری‌ها طوری نیست که بتوانند به یکدیگر تبدیل شوند، درست همان‌طور که چرخ‌های فورد طوری طراحی نشده که به شاسی جنرال موتورز بخورد. علاوه‌برآن، این شرکت‌ها به‌طرزی باورنکردنی در برابر یکپارچگی متقابل سیستم‌هایشان یا به‌اشتراک‌گذاری داده‌هایشان مقاومت به خرج می‌دهند. اگرچه انجام این کارها می‌تواند ارزش کلیِ «اقتصاد دیجیتال» را بالا ببرد، درعین‌حال، اثرات شبکه‌ای بسیار ارزشمند این شرکت‌ها را تضعیف می‌کند و باعث می‌شود کاربران راحت‌تر بتوانند زندگی دیجیتالشان را بردارند و به محصولات شرکت دیگری اسباب‌کشی کنند.تحقق این موضوع بسیار دشوار است و دهه‌ها زمان خواهد برد. هرچه متاورسی که ساخته می‌شود دارای ارزش بیشتری باشد و امکان تبادل و همکاری بیشتری در آن فراهم باشد، رسیدن به اتفاق نظرهای گسترده در سطح صنعت در موضوعاتی همچون امنیت داده‌ها، پایداری داده‌ها، تکامل کدها با سازگاریِ روبه‌جلو و تراکنش‌ها دشوارتر خواهد شد. به‌علاوه، متاورس نیازمند قواعد کاملاً جدیدی برای سانسور، کنترل ارتباطات، اجرای مقررات، گزارش مالیاتی، پیشگیری از افراطی‌گریِ آنلاین و بسیاری از چالش‌هایی است که امروزه هنوز با آن‌ها دست‌به‌گریبانیم.درحالی‌که استقرار استانداردها معمولاً نیازمند برگزاری جلسات، مذاکرات و بحث‌های حقیقی و جدی است، استانداردهای متاورس قرار نیست از قبل تعیین شوند، پس فرایندی که این استانداردها طی می‌کنند بسیار آشفته‌تر و اُرگانیک‌تر خواهد بود و جلسات و دیدگاه‌های مرتبـط بـا آن به‌صـورت فی‌البداهـه و مـوردی تغییـر خواهنـد کـرد.به‌عنوان فراتمثیلی برای متاورس، بازی سیم‌سیتی را در نظر بگیرید. در این بازی «شهردار» (یا همان بازیکن)، در شرایطی ایدئال، ابتدا اَبَرکلان‌شهر موردنظرش را طراحی می‌کند و سپس آن را از روز اول تا رسیدن به چشم‌انداز نهایی می‌سازد. اما در این بازی هم، همانند زندگی واقعی، شما نمی‌توانید یک شهر ۱۰ میلیون نفره را به‌یک‌باره «بسازید». اول با یک شهرک کوچک و بهینه کارتان را آغاز می‌کنید (مثلاً شهرکی که خیابان، مدرسه، خدمات اولیۀ شهری و غیره دارد). برای رشد شهر، شما رفته‌رفته گِرد این شهرک چیزهای جدیدی می‌سازید، گه‌گاه با رعایت منطق قسمت‌های «قدیمی» را تخریب و جایگزین می‌کنید، و گاه این کار را فقط زمانی انجام می‌دهید که مشکلی (مثل کمبود برق) یا فاجعه‌ای (مثل آتش‌سوزی) اتفاق بیفتد. اما در متاورس، برخلاف بازی سیم‌سیتی، قرار است، به‌جای یکی، چندین شهردار داشته باشیم که خواسته‌ها و انگیزه‌هایشان هم بیشترِ اوقات با هم در تناقض خواهد بود.ما حتی به‌طور دقیق نمی‌دانیم که متاورس چه الزاماتی خواهد داشت، چه برسد به اینکه بدانیم کدام‌یک از استانداردهای موجود را قرار است با خودمان به آنجا ببریم و اینکه قرار است این کار را چگونه، با چه تأثیراتی، چه وقت یا از طریق کدام برنامه‌ها و گروه‌ها انجام دهیم. درنتیجه، مهم است که، به‌جای توجه به انتخاب استانداردهای فنی، حواسمان به چگونگی ظهور متاورس باشد.تجربۀ مسیر ورود به متاورسدرست همان‌طور که گفتیم نمی‌توان استانداردهای متاورس را به‌یک‌باره «تعریف» کرد، مشتریان و کسب‌وکارها هم قرار نیست بلافاصله بعد از در دسترس قرارگرفتن نمونۀ اولیۀ متاورس در آینده بتوانند به‌طور کامل از آن استفاده کنند.دنیای واقعی را در نظر بگیرید. صِرف راه‌افتادن یک مجموعۀ فروشگاهی با ظرفیت پذیرش صدها هزار نفر یا یک‌صد فروشگاه به این معنا نیست که اولین مشتری یا برند تجاری جذب آنجا می‌شود. «میدان‌های شهرها» به‌طور طبیعی حول زیرساخت‌ها و رفتارهای موجود شکل می‌گیرند تا نیازهای شهروندی و تجاری را مرتفع سازند. نهایتاً، هر مکانِ اجتماع -خواه یک نوشگاه باشد خواه یک زیرزمین، بوستان، موزه یا چرخ‌وفلک- به‌دلیل کسی یا چیزی که از قبل در آنجا حضور دارد مورد استقبال مخاطبان قرار می‌گیرد، نه به صِرف مکان‌بودنش.همین موضوع دربارۀ تجربه‌های دیجیتال هم صادق است. فیسبوک، به‌عنوان بزرگ‌ترین شبکۀ اجتماعی دنیا، به‌این‌دلیل به راه نیفتاد که اعلام شد قرار است یک «شبکۀ اجتماعی» باشد، بلکه از آن استقبال شد چون در ابتدا به‌عنوان یک وب‌سایت دوست‌یابیِ دانشگاهی از نوع «بگو من جذابم یا نه» آغاز به کار کرد و در ادامه تبدیل شد به سالنامۀ دیجیتالی که خدمات به‌اشتراک‌گذاری تصاویر و پیام‌رسانی را ارائه می‌داد. متاورس نیز، همانند فیسبوک، باید اول «مخاطب واقعی پیدا کند» و صِرف اینکه «قابلیت پذیرش مخاطب» داشته باشد کافی نیست؛ آن زمان است که این مخاطبینِ حاضر در متاورس باید آن جهان دیجیتال را با کارهایی برای انجام‌دادن و محتواهایی برای مصرف‌کردن پر کنند.به‌ همین ‌دلیل  است که ساخت فورتنایت، به‌عنوان یک بازی رایانه‌ای یا یک تجربۀ تعاملی، مصداق شروع کاری در مقیاس کوچک با امکان پیاده‌سازی سریع است. فورتنایت کارش را به‌عنوان یک بازی آغاز کرد، اما به‌سرعت تبدیل شد به یک میدان اجتماعی. فورتنایت‌بازها حالا دیگر صرفاً برای «بازی‌کردن» وارد برنامۀ فورتنایت نمی‌شوند، بلکه می‌روند آنجا تا با دوستان مجازی یا دوستان دنیای واقعی خود وقت بگذرانند. در حدفاصل دهۀ ۱۹۷۰ تا دهۀ ۲۰۱۰، نوجوان‌ها می‌آمدند خانه و سه‌ ساعت پای تلفن با دوستانشان صحبت می‌کردند. حالا همین کار را در فورتنایت انجام می‌دهند، اما لزوماً آنجا که هستند دربارۀ فورتنایت حرف نمی‌زنند، بلکه راجع به مدرسه، فیلم، ورزش، اخبار، پسرها، دخترها و غیره صحبت می‌کنند، چراکه فورتنایت فقط از یک داستان مشخص یا داراییِ فکری واحد تشکیل نشده است؛ داستان فورتنایت را آنچه در آن اتفاق می‌افتد و آن‌هایی که در آن حضور دارند می‌سازند.گذشته از آن، فورتنایت به‌سرعت دارد به رسانه‌ای تبدیل می‌شود که سایر برندهای تجاری دارایی‌های فکری و داستان‌های خودشان را از طریق آن ابراز می‌کنند. به‌عنوان معروف‌ترین نمونه از این کاربرد، می‌توان به کنسرت زندۀ مارشملو در سال گذشته اشاره کرد. از آن زمان به بعد، مثال‌های این‌چنینی به‌سرعت گسترش پیدا کردند. در دسامبر ۲۰۱۹، فیلم «جنگ ستارگان: خیزش اسکای‌واکر» کلیپی از این فیلم را که خیلی‌ها منتظرش بودند، به‌طور اختصاصی، در فورتنایت منتشر کرد، آن‌هم به‌عنوان پیش‌درآمدی بر یک رویداد وسیع‌ترِ تعاملی با مخاطبان که قرار بود در محیط این بازی برگزار شود و شامل مصاحبۀ زندۀ ضبط حرکت۲۵ با کارگردان فیلم، جی‌جی آبرامز، بود. علاوه‌برآن، به این رویداد صراحتاً در لحظات آغازین فیلم اشاره شد. گروه موسیقی «ویزر» یک جزیرۀ سفارشی [در فورتنایت] ساختند تا طرفدارانشان بتوانند آلبوم جدید گروه را برای اولین‌بار به‌طور اختصاصی آنجا بشنوند (آن هم درحالی‌که با بقیۀ «بازیکنان» می‌رقصیدند). فورتنایت همچنین تا الان چندین «مُد دارای محدودیت زمانی» با مضامینی خاص، مثل کفش اِیر جردن از برند نایکی و مجموعه فیلم‌های جان ویک از شرکت لاینزگِیت، ساخته است. در بعضی موارد، این «مُدهای دارای محدودیت زمانی» بخشی از نقشۀ بازی را به دنیای مجازی کوچکی تبدیل می‌کنند که، با ورود به آن، عناصر زیبایی‌شناختی، اشیا، و سبکِ بازی تغییر می‌کند تا شبیه چیز دیگری شود. همین موضوع برای جهانِ بازی‌هایی مثل برادرلندز، گاتهام زادگاه بتمن و اُلد وست هم اتفاق افتاد.به‌این‌ترتیب، فورتنایت یکی از معدود فضاهایی است که در آن دارایی‌های فکری شرکت‌های ماروِل و دی‌سی با هم تلاقی پیدا می‌کنند. آنجا جایی است که شما می‌توانید، به‌معنای واقعی کلمه، لباس یکی از شخصیت‌های مارول را در شهر گاتهام به تن کنید، درحالی‌که دارید با کسانی تعامل می‌کنید که نسخه‌ای قانونی از لباس‌های لیگ ملی فوتبال آمریکا را به تن دارند. چنین چیزی عملا هرگز در گذشته اتفاق نیفتاده بود، اما این یکی از قابلیت‌های حیاتی برای متاورس به‌ شمار می‌رود.به‌طور کلی‌تر، درحال‌حاضر، یک سیستم اقتصادیِ فرعی در فورتنایت شکل گرفته که «بازیکن‌ها» در آن می‌توانند محتوای خودشان را بسازند (و از آن پول در بیاورند). این محتواها می‌تواند به کوچکیِ یک لباس دیجیتال («پوسته»۲۶) یا یک رقص («ایموت»۲۷) باشد. بااین‌حال، این قابلیت به‌سرعت در حال گسترش است و به این سمت می‌رود که بازی‌ها و تجربه‌های کاملاً جدیدی با استفاده از موتور بازی‌سازی فورتنایت و دارایی‌ها و عناصر زیبایی‌شناختی موجود در آن ساخته شوند. این نوع ساختن‌ها همه‌چیز را شامل می‌شود، از گنج‌یابی‌های ساده گرفته تا مشاپ‌های سه‌بعدی از برادرانِ گریم همراه با فرهنگ پارکور تا یک داستان علمی‌تخیلی ۱۰ساعته با بُعدها و خطوط زمانی متعدد. درواقع، شاید بتوان حالت خلاقانۀ فورتنایت۲۸ را همین الان یک نمونۀ اولیه از متاورس در نظر گرفت، جایی که یک بازیکن آواتار خود را بارگذاری می‌کند -آواتاری که مختص خودش است و در تمام تجربه‌های مرتبط با فورتنایت از همان استفاده می‌شود- و در محوطۀ بازی‌مانند فرود می‌آید و می‌تواند از بین هزاران «در» (یا همان شکاف فضازمان) یکی را انتخاب کند تا او را به یکی از هزاران دنیای متفاوت ببرد، دنیاهایی که هرکدام گنجایش حداکثر ۹۹ بازیکن دیگر را دارد.آنچه گفته شد به چشم‌انداز بلندمدت‌تر این بازی مربوط می‌شود، چشم‌اندازی که هرچه جلوتر می‌رویم دانلد ماسترد، مدیر خلاقیت شرکت اپیک گیمز، آن را بیشتر برایمان روشن می‌کند. فورتنایت متاورس نیست، اما امروزه چیز دیگری در اختیار نداریم که بیشتر از فورتنایت، از نظر ماهیت، به متاورس نزدیک باشد. علاوه‌برآن، فورتنایت به‌وضوح به ما نشان می‌دهد که چگونه یک «بازی» ممکن است نهایتاً به زیربنایی برای متاورس تبدیل شود.طرح بازی حماسی شرکت اپیک گیمزبهترین مثال برای توانایی‌های بالقوۀ فورتنایت این است که این بازی می‌تواند تعداد زیادی از رقبای فرضی را متقاعد کند که با یکدیگر همراهی کنند (می‌توان گفت نمونۀ اولیه‌ای است از قابلیت «تبادل و همکاری» موردنظر در متاورس). امروز، فورتنایت در تمام پلتفرم‌های اصلی سرگرمی -آی‌اُاِس، اندروید، پلی‌استیشن، نینتندو، رایانه‌های شخصی، اکس‌باکس- حضور دارد و امکان بازی متقابل در گسترۀ سیستم‌های مختلف احراز هویت، روش‌های مختلف پرداخت، گراف‌های اجتماعیِ۲۹مختلف و اکوسیستم‌های نوعاً بسته را فراهم کرده است. پلتفرم‌های اصلی بازی سال‌ها در برابر چنین کاری مقاومت کرده بودند، چراکه خیال می‌کردند فراهم‌کردن تجربه‌های این‌چنینی باعث تضعیف اثرات شبکه‌ای آن‌ها و کاهش نیاز مشتریان به خرید سخت‌افزارهای اختصاصی آن‌ها خواهد شد. درنتیجه، دوستی که بازی کال آو دوتی را روی کنسول پلی‌استیشن بازی می‌کرد هرگز نمی‌توانست با دوست دیگرش که همان بازی را روی کنسول اکس‌باکس داشت بازی کند، هرچند شرکت‌های سونی و مایکروسافت هردو از این خواستۀ آن‌ها آگاه بودند.به‌همین‌ترتیب، برای مالکان دارایی‌های فکری هم امری نامعمول بود که اجازه دهند شخصیت‌ها و داستان‌هایشان با سایر دارایی‌های فکری مخلوط شود. البته گه‌گاه این اتفاق می‌افتد (مثلاً الان چندین کتاب کمیک و بازی ویدئویی وجود دارد که شخصیت‌های مارول و دی‌سی را با هم ترکیب کرده است). بااین‌حال، خیلی کم پیش می‌آمد که دارایی‌های فکری این دو شرکت در تجربه‌ای با هم ترکیب شوند که خودِ این شرکت‌ها هیچ کنترلِ ویرایشی‌ای روی آن نداشته باشند، چه رسد به تجربه‌ای که اساساً مبتنی بر غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن ساخته شده باشد (حتی تیم خلاقی که پشت فورتنایت قرار دارد هم نمی‌داند این بازی در سال ۲۰۲۱ قرار است چه‌ها کند) و چنین گسترۀ وسیعی از دارایی‌های فکری را در بر بگیرد.ترجمۀ توییتجولی یانگمدیر خلاقیت فورتنایت در مراسم گیم اواردز اعلام کرد که هدفشان این است که «یک متاورس بسازند، مکانی که در آن تمام دارایی‌های فکری مختلف بتوانند کنار هم زندگی کنند، جایی که همه‌نوع تجربه‌ای در آن شدنی باشد».@DonaldMustard cc @ballmatthewpic.twitter.com/eSwVnnzfZkJulie Young (@juliey4) December2019 , 13البته نباید این تکامل طبیعی را بیش‌ازحد موردتوجه قرار داد. صرف اینکه شما از نیتتان برای ساخت یک متاورس «رونمایی» کنید باعث نمی‌شود مفهوم تبادل و همکاری محقق شود و طرف‌های موردنظر دارایی‌های فکری‌شان را دودستی تقدیمتان کنند. البته فورتنایت به‌قدری محبوب و منحصربه‌فرد شده است که اکثر طرف‌های مدنظر چارۀ دیگری جز مشارکت با آن ندارند -درواقع راهی به‌غیر از ادغام‌شدن در این «بازی» ندارند- درست همان‌طور که شرکت پراکتر اند گمبل نمی‌تواند بگوید «اوه، فیسبوک دخلی به ما ندارد». فورتنایت حالا دیگر پلتفرم بسیار باارزشی محسوب می‌شود. ترجمۀ توییتویل هرشیشما فورتنایت را یک بازی می‌دانید یا یک پلتفرم؟تیم سویینیفورتنایت بازی است. اما لطفاً همین سؤال را ۱۲ ماه دیگر هم از من بپرس.(@TimSweeneyEpic) December 26,6 2019درعین‌حال، داشته‌های شرکت اپیک برای ساختن متاورس چیزی فراتر از یک مسیر ورودیِ باورپذیر به متاورس است. این شرکت علاوه بر فورتنایتی که همین الان درحال کار است -که در ابتدا، روی کاغذ، پروژه‌ای فرعی محسوب می‌شد-مالک دومین موتور مستقل بازی‌سازی، یعنی موتور آن‌ریل، هم هست. معنای این حرف این است که، همین الان، هزاران بازی بر روی «پشتۀ» ابزارها و نرم‌افزارهای این شرکت اجرا می‌شوند (برای ساده‌سازی کارها)، که این موضوع باعث می‌شود به‌اشتراک‌گذاری دارایی‌های درون بازی‌ها، ادغام تجربه‌ها و اشتراک پروفایل کاربران ساده‌تر شود. با گذشت زمان، پیچیدگی موتور بازی‌سازی شرکت اپیک به‌قدری رشد کرد که اکنون انواع مختلفی از تجربه‌های رایج رسانه‌ای به کمک این موتور ساخته می‌شوند. فیلم «مندلورین» شرکت دیزنی در موتور آن‌ریل تصویربرداری و در همین نرم‌افزار به‌طور کامل رندر شد، به‌طوری که کارگردان فیلم، جان فاورو، به معنای واقعی کلمه می‌توانست مجموعه‌های دیجیتالِ خود را وارد این برنامه کند تا فریم‌های موردنظرش را ثبت کرده و مکان شخصیت‌ها را تعیین کند. درصورت تمایل دیزنی، مخاطبان فیلم می‌توانند بسیاری از این مجموعه‌های دیجیتال را آزادانه بررسی کنند، کما اینکه اکثر محیط‌ها و دارایی‌های فیلم درحال‌حاضر موجود هستند. خارج از دنیای سینما و تلویزیون هم، به‌طور روزافزون، از موتور آن‌ریل برای برگزاری رویدادهای زنده استفاده می‌شود: به‌عنوان مثال، فاکس اسپورت از این نرم‌افزار برای پوشش مجموعه مسابقات اتومبیل‌رانی نسکار استفاده می‌کند.اما همچنان قرار بر این است که در متاورس همۀ مردم بتوانند در خلق «محتواها» و «تجربه‌ها» مشارکت کنند و نباید این کار محدود شود به شرکت‌هایی با کادر حرفه‌ای و متخصصانی که در ساخت بازی و فیلم دستی بر آتش دارند. شرکت اپیک، برای دستیابی به این هدف، در آوریل سال گذشته شرکت تویین‌موشن را خرید. آن شرکت، غیر از تمرکز بر مهندسان جلوه‌های ویژه و طراحان بازی، به‌دنبال ارائۀ نرم‌افزاری قابل‌درک و مبتنی بر آیکون بود (هست) که بتواند امکان ساخت محیط‌های دیجیتال سه‌بعدی و واقع‌گرایانۀ مبتنی بر موتور آن‌ریل را «تنها در چند ثانیه» برای «متخصصان معماری، عمران، برنامه‌ریزی شهری و محوطه‌سازی» فراهم کند. طبق گفتۀ بنیان‌گذار و مدیرعامل شرکت اپیک گیمز، تیم سویینی، معنای این حرف این است که درحال‌حاضر در نرم‌افزار آن‌ریل سه روش برای خلق‌کردن وجود دارد: خودِ موتور استاندارد «کدنویسی»، ابزار بسیار ساده‌تر و «بصری‌ترِ» تویین‌موشن و همچنین حالت خلاقانۀ فورتنایت برای آن‌هایی که تجربه‌ای در برنامه‌نویسی و طراحی ندارند. احتمالاً، با گذشت زمان، هرکدام از این گزینه‌ها توانمندتر و استفاده از آن‌ها ساده‌تر می‌شود و همچنین بیش‌ازپیش با یکدیگر یکپارچه خواهند شد.بخش دیگری از محصولات اپیک که از اهمیت روزافزونی برخوردار است عبارت است از مجموعه «خدمات آنلاین» که امکان پشتیبانی فوری از بازی متقابل بر روی پلتفرم‌های سونی، مایکروسافت، نینتندو، رایانۀ شخصی، آی‌اُاِس، اندروید و قدرت نفوذ سیستم احراز هویت و گراف اجتماعی شرکت اپیک را (که از اتصال ۱ میلیارد و ۶۰۰ میلیون بازیکن تشکیل شده است) برای توسعه‌دهندگان فراهم می‌کند. البته فقط شرکت اپیک نیست که چنین امکانی را فراهم می‌کند. مایکروسافت مبلغ ۴۰۰ میلیون دلار برای خرید شرکت پلِی‌فَب و میلیون‌ها دلارِ دیگر برای پشتیبانی از اکس‌باکس لایو هزینه کرده است. درعین‌حال، شرکت آمازون هم شرکت گیم‌اسپارکس و هم شرکت گیم‌لیفت را خرید تا، از طریق آن‌ها، خدماتش را به بازی‌سازانی بفروشد که به حجم انبوهی از سرورها و ابزارها برای اجرای بازی‌های آنلاینشان نیاز دارند. شرکت بازی‌سازی وَلو زیرساخت مربوط به سرورها را ارائه می‌کند، اما راه‌حلی به‌نام استیم‌ورکز دارد که امکان مطابق‌یابی۳۰ و احراز هویت را به‌صورت رایگان برای برنامه‌نویسانِ بازی‌ها فراهم می‌کند، البته تنها برای بازی‌هایی که بر روی فروشگاه استیم‌استور، یعنی کسب‌وکار اصلی شرکت وَلو، عرضه می‌شوند. این گفته‌ها نشان می‌دهد که شرکت اپیک دارد با خدمات آنلاینش بازی می‌کند و برای آن برنامه دارد. اپیک، برخلاف سردمداران بازار، هزینه‌ای برای خدمات آنلاینش دریافت نمی‌کند. همچنین، این خدمات را به‌صورت رایگان برای تمام موتورهای بازی، تمام پلتفرم‌ها و تمام بازی‌ها ارائه می‌دهد. همچنین خدمات آنلاین این شرکت در مقیاس شبکۀ بازیکنان فورتنایت فعالیت می‌کند و امکان بهره‌گیری از قدرت نفوذ بزرگ‌ترین گراف بازیکنان در جهان را برای تمام بازی‌ها فراهم می‌کند و آن‌ها می‌توانند برای راه‌اندازی پایگاه اولیۀ کاربرانشان از این قابلیت استفاده کنند. البته که چنین امکانی ارزشمند است، اما برای شرکت اپیک «ارزش این امکان وقتی بیشتر است که رایگان ارائه شود»، چراکه به‌این‌ترتیب گراف اجتماعی شرکت از چیزی که هست هم گسترده‌تر می‌شود و این امکان فراهم می‌شود که بازی‌های بیشتری بتوانند با هم «گفت‌وگو» کنند و بازیکن‌های بیشتری بتوانند به‌راحتی از تجربه‌ای به تجربۀ دیگر بپرند. همۀ این کارها باعث می‌شود شرکت اپیک، در زمان ساخت متاورس، وابستگی کمتری به بازی فورتنایت داشته باشد. ازآنجاکه خدمات آنلاین اپیک هنوز در مرحلۀ نسخۀ بتای خصوصی قرار دارد، این شرکت قصد دارد این خدمات را در فصل دومسال ۲۰۲۰ در دسترس عموم قرار دهد و، برای این منظور، باید بتواند از «صدها هزار بازی سال ۲۰۲۰» پشتیبانی کند. بار دیگر یادآوری می‌شود که این اقدام هم در جهت کاهش وابستگیِ اپیک به فورتنایت در بلندمدت و در راستای تلاش این شرکت برای ساخت متاورس است.شرکت اپیک، درعین‌حال، یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های دیجیتالِ بازی است (البته که هنوز نسبت به آنچه باید باشد کوچک است). به‌عبارت دیگر، همین الان بازیکن‌ها از طریق اپیک به گسترۀ وسیعی از محتواها و تجربه‌های دیجیتال دسترسی دارند. تعداد اندکی از کاربران خواهان تفکیک بیشتر در محتوای دیجیتال هستند، اما بیشترِ آن‌ها به‌طور منطقی از رهبری استیم بر بازار خشنودند. بااین‌حال بنیان‌گذار و مدیرعامل اپیک، تیم سویینی، اعلام کرده است که رقم استاندارد فعلی برای کارمزد فروش محتوای دیجیتال ۳۰ درصد است (مثلاً در آی‌اُاِس، آمازون یا گوگل) و این میزان، گذشته از اینکه نوعی رباخواری محسوب می‌شود، جلوی خلق یک اقتصاد جهانی دیجیتالِ واقعی را هم می‌گیرد. فقط تصور کنید مثلاً اگر کارمزد کارت‌های اعتباری، به‌جای ۰.۵ تا ۲.۵ درصد، ۲۰ تا ۶۰ برابر مقدار فعلی بود، چطور تمام بخش‌های اقتصاد فیزیکی (ازقبیل کافی‌شاپ‌ها و فروشگاه‌های مواد غذایی) از کار می‌افتاد. به‌همین‌منظور، اپیک تنها۱۲ درصد کارمزد می‌گیرد (که شامل ۵ درصد حق امتیاز موتور آن‌ریل است، یعنی برای خیلی از کاربران این عدد تنها ۷ درصد خواهد بود). ناگفته نماند، شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه سویینی برای کارمزد پایین‌تر تلاش کرده، اما درنهایت با هیئت‌مدیره بر سر ۱۲ درصد به توافق رسیده است، مبلغی که خودش هم اذغان کرده است که همیشه کفاف هزینه‌های جاری شرکت را نمی‌دهد. البته این گفته‌ها به این معنی نیست که اپیک در این حوزه اصلاً به‌دنبال کسب سود نیست -و اینکه راه‌اندازی یک فروشگاه قطعاً در ساخت متاورس کمکشان می‌کند- اما به‌نظر می‌رسد تلاش‌های سویینی افق‌های بالاتری را نشانه گرفته است. او بارها به‌التماس از گوگل و اپل، که درآمدشان چندین هزار برابر بیشتر از درآمدِ جوجه‌فروشگاهِ اپیک است، خواسته که نرخ‌هایشان را با اپیک هماهنگ کنند.ترجمۀ توییتتیم سویینیفرض کنید سرنوشت جنگِ ۸۸ درصد به ۱۲ درصدیِ بازار فروش [بازی] به پرتاب یک سکه بستگی داشت، به‌این‌شکل که: اگر شیر می‌آمد، سایر فروشگاه‌ها جواب نمی‌دادند، پس فروشگاه بازی اپیک برنده می‌شد و همۀ بازی‌سازها هم برنده بودند. اگر خط می‌آمد، رقبا [نرخ کارمزد] خودشان را با ما مطابقت می‌دادند، به‌این‌ترتیب، ما مزیت حاصل از تسهیم درآمدمان را از دست می‌دادیم و احتمالاً فروشگاه‌های دیگر برنده می‌شدند، اما باز هم تمام بازی‌سازها برنده بودند.(@TimSweeneyEpic) January ۲۰۲۰ ,۱۱فصل چهارم: دیگر چه کسانی می‌توانند متاورس بسازند؟اگرچه متاورس این پتانسیل را دارد که به‌عنوان پلتفرمی محاسباتی جانشین اینترنت شود، اما فرایند توسعۀ زیربناییِ آن شباهت اندکی به نسخۀ قبلی خود خواهد داشت. اینترنت از دانشگاه‌های تحقیقاتی دولتی و برنامه‌های دولتی ایالات‌متحده سر برآورد. این مسئله تاحدی به‌این‌خاطر بود که تعداد کمی از کسب‌وکارهای خصوصی متوجه پتانسیل تجاری‌ای بودند که در شبکۀ جهانی وب وجود داشت، اما واقعیتِ دیگر این است که این گروه‌ها اساساً تنها نهادهایی بودند که استعداد محاسباتی، منابع و جاه‌طلبی لازم برای ساخت اینترنت را داشتند. اما وقتی پای متاورس در میان باشد، هیچ‌کدام از این‌ها موضوعیت ندارد.بخش خصوصی نه‌تنها به‌طور کامل به پتانسیل‌های متاورس اشراف دارد، بلکه احتمالاً راسخ‌ترین اعتقاد را نسبت به این آینده خواهد داشت و البته نیاز به گفتن ندارد که بیشترین حجم نقدینگی در این زمینه (لااقل در زمینۀ تمایل به سرمایه‌گذاری در حوزۀ تحقیق و توسعۀ متاورس)، بهترین استعدادهای مهندسی و بیشترین تمایل به موفقیت نیز از آنِ شرکت‌های خصوصی خواهد بود. شرکت‌های اصلی حوزۀ فناوری تنها به هدایت متاورس قانع نیستند، بلکه می‌خواهند مالک و تعریف‌کنندۀ آن نیز باشند. همچنین پروژه‌های متن‌باز با رویکرد غیرتجاری نیز نقش بزرگی در آیندۀ متاورس خواهند داشت -و خواهند توانست برخی از بهترین استعدادهای خلاق در حوزۀ متاورس را جذبِ خود کنند- باوجوداین، نسخۀ اولیۀ متاورس احتمالاً تنها چند رهبر محدود خواهد داشت و همه‌شان هم از همین الان معرف حضورتان هستند.مایکروسافت مثال خوبی برای این قضیه است. این شرکت صدها میلیون هویت کاربری یکپارچه در نرم‌افزار آفیس ۳۶۵ و لینکدین دارد، دومین فروشندۀ بزرگ فضای ابری در جهان است، صاحب مجموعۀ گسترده‌ای از نرم‌افزارها و خدمات مرتبط با مشاغل است که تمام سیستم‌ها، پلتفرم‌ها و زیرساخت‌ها را در بر می‌گیرد. همچنین، تجربۀ فنی مناسبی در زمینۀ محتوا و عملیات آنلاین اشتراکی در حجم وسیع در اختیار دارد و، به‌واسطۀ بازی ماینکرفت و پلتفرم‌های اکس‌باکس و اکس‌باکس لایو و هولولنز، مجموعه‌ای از تجربیات بالقوه در حوزۀ درگاه‌ها را کسب کرده است. به‌همین‌دلیل، متاورس این فرصت را برای مایکروسافت فراهم می‌کند که رهبری سیستم‌عامل و سخت‌افزار را دوباره به دست آورد، همان چیزی که یک‌بار، در دوران مهاجرت از رایانه‌های شخصی به تلفن همراه، از دست داده بود. اما مهم‌تر از همه اینکه ساتیا نادلا، مدیرعامل شرکت مایکروسافت، به این درک رسیده است که شرکتش دستِ‌کم باید در هر جایی که مشاغل حضور دارند حضور داشته باشد. با توجه به اینکه مایکروسافت موفق‌ترین سازگاری را با تغییراتی چون تغییر مشتریان از شرکت‌ها به مصرف‌کنندگان نهایی، جایگزینی رایانه‌های شخصی با تلفن همراه، و تغییر سیستم‌ها از آفلاین به آنلاین داشته است و در تمام این مراحل همواره توانسته دستِ بالای خود در اقتصاد «مشاغل» را حفظ کند، سخت می‌توان تصور کرد که این شرکت یکی از گردانندگان اصلی در آیندۀ مجازی‌شدۀ شغل‌ها و پردازش اطلاعات نباشد.فیسبوک، به لطف متاورس، می‌تواند تبدیل شود به اندروید،آی اُاِس و، صدالبته، به چیزی شبیه آمازون در زمینۀ فروش کالاهای دیجیتال.هرچند مارک زاکربرگ، مدیرعامل فیسبوک، صراحتاً نگفته که تمایل دارد متاورس را بسازد۳۱ و آن را تصاحب کند، علاقۀ بیش‌ازحد او به این حوزه بر کسی پوشیده نیست. رفتار هوشمندانه‌ای هم است؛ فیسبوک بیشتر از هر شرکتی از متاورس زیان خواهد دید، چراکه گراف اجتماعی متاورس حتی بزرگ‌تر و توانمندتر از گراف فیسبوک خواهد شد و همچنین پلتفرم‌های محاسباتی و تفریحی جدیدی عرضه خواهد کرد. اما ازطرفی، متاورس امکان دسترسی بیشتر به سطوح بالاتر و پایین‌تر پشتۀ فناوری را هم برای فیسبوک فراهم خواهد کرد. به‌رغم اینکه فیسبوک تاکنون تلاش‌های متعددی برای ساخت سیستم‌عامل گوشی‌های هوشمند و تولید سخت‌افزار مصرف‌کنندگان کرده است، اما همچنان یکی از آن شرکت‌های بزرگ فناوری محسوب می‌شود که صرفاً در لایۀ نرم‌افزار و ارائۀ خدمات باقی مانده است. فیسبوک، به‌لطف متاورس، می‌تواند تبدیل شود به اندروید، آی‌اُاِس یا آیفون (از این به بعد دیگر باید بگوییم آکیولس) بعدی و، صدالبته، به چیزی شبیه آمازون در زمینۀ فروش کالاهای دیجیتال.متاورسی که فیسبوک بسازد مزایای بسیاری خواهد داشت، هم تعداد کاربرانش بیشتر است، هم میزان استفادۀ روزانۀ کاربرانش بالاتر و تولید روزانۀ محتوا به‌وسیلۀ کاربرانش از هر پلتفرم دیگری بر روی زمین بیشتر است، به‌علاوۀ دومین سهم بزرگ از سود تبلیغات دیجیتال، میلیاردها دلار پول نقد، برخورداری از هزاران مهندس در سطح جهانی و همچنین داشتن بنیان‌گذاری با حق رأی اکثریت. گذشته از این، دارایی‌های مبتی بر متاورسِ فیسبوک هم به‌سرعت در حال رشد است و مواردی ازقبیل ثبت اختراعات رابط‌های پردازشیِ نیمه‌رسانا و مغزبه‌ماشین را شامل می‌شود. اما از طرفی، فیسبوک سابقۀ بسیار نابسامانی دارد در مواردی همچون ارائۀ پلتفرمی برای توسعه‌دهندگان و شرکت‌های ثالث، به‌طوری که بتوانند کسب‌وکارهای پایدار بر بستر آن ایجاد کنند، و همچنین به‌عنوان سرکردۀ یک کنسرسیوم (به عنوان مثال لیبرا) و نیز در مدیریت اطلاعات و اعتماد کاربران.بررسی آمازون هم از جهاتی جالب‌توجه است. بارز‌ترین جنبۀ آمازون این است که هرجا پای خرید هر نوع «خرت‌و‌پرتی» در میان باشد آمازون دلش می‌خواهد آنجا حرف اول را بزند، برایش هم فرقی نمی‌کند که آن فروشگاه در داخل یک موتور بازی، در دنیای مجازی یا مرورگر وب باشد (همین الان هم تجربۀ فروش کالاهای دیجیتال را در فروشگاه توییچ دارد). علاوه‌برآن، این شرکت درحال‌حاضر صدها میلیون کارت اعتباری دارد، بزرگ‌ترین سهم تجارت الکترونیک در سطح جهانی (البته به‌جز چین) را دارد، بزرگ‌ترین فروشندۀ فضای ابری در جهان است، تجربه‌های رسانه‌ای مختلف و متعددِ مصرف‌کنندگان را مدیریت می‌کند (شامل ویدئو، موسیقی، کتاب‌های الکترونیکی، کتاب‌های صوتی، پخش بازی‌های ویدئویی و غیره) و پلتفرم‌های تجاری شخص ثالث (مثلاً انجام به‌وسیلۀ آمازون۳۲، کانال‌های آمازون) را اداره می‌کند. همچنین آمازون در حال ساخت چیزی است که خودش امیدوار است اولین موتور عمدۀ بازی و رندری باشد که برای عصر پردازش ابری طراحی شده است. طبق گزارش‌ها، بر روی عینک‌های واقعیت افزوده هم کار می‌کند و در دستیارهای دیجیتال خانگی و اداری پیش‌گام است.از این‌ها مهم‌تر اینکه، جف بزوس مؤسس و مدیرعامل آمازون، نقش زیادی برای زیرساخت‌های پایه‌ای قائل است. برای مثال، خودِ وب بر روی اِی‌دبلیواِس (بهترین کسب‌وکار آمازون) اجرا می‌شود. درواقع ۸۰ درصد درآمد این شرکت از طریق «انجام به‌وسیلۀ آمازون» به دست می‌آید، جایی که شرکت، به‌جای خرید و فروش مستقیم موجودی کالا توسط آمازون (مانند اکثر خرده‌فروشان)، محصولات فروخته‌شده توسط سایر کسب‌وکارها را می‌فروشد، بسته‌بندی می‌کند و تحویل می‌دهد. هدف اسپیس‌اِکس، شرکت خصوصی هوافضای ایلان ماسک، مهاجرت به مریخ است، اما هدف بزوس، از پروژۀ مشابهبلو اوریجین، آشکارا تسهیل توسعۀ زیرساخت‌های فضایی اعلام شده است (درست مشابه پروتکل‌های اولیۀ وب و اِی‌دبلیواِس) تا «به‌این‌ترتیب بتوانیم کارخانه‌های غول‌پیکرِ تراشه را در فضا بسازیم و فقط قطعات کوچک [محصول] را به پایین بفرستیم». برای این منظور، از بین شرکت‌های بزرگ فناوری احتمالاً آمازون، بیش از هر شرکت دیگری، از یک متاورس واقعاً «باز» حمایت خواهد کرد، چراکه این شرکت نیازی به کنترل تجربۀ کاربری یا شناسۀ کاربر ندارد، زیرا سودش در این است که استفاده از زیرساخت‌های پشتیبان و تراکنش‌های دیجیتال، به‌نحو چشم‌گیری، افزایش یابد.اینترنت حکم معدنی از داده‌ها را دارد و متاورس قرار است هم حجم این داده‌ها را بیشتر کند و هم، احتمالاً، بازدهی مالی بیشتری نسبت به وبِ امروزی داشته باشد. هیچ‌کس بهتر از گوگل نمی‌تواند از این داده‌ها، در مقیاس جهانی، کسب درآمد کند. علاوه‌براین، این شرکت نه‌تنها رهبر بازار در فهرست‌بندی دنیای دیجیتال و فیزیکی است (نزدیک به ۱۰ هزار کارمند در طرح‌های نقشه‌برداری این شرکت فعالیت می‌کنند)، بلکه موفق‌ترین شرکت نرم‌افزاری و خدمات دیجیتال در خارج از چین هم است. همچنین پراستفاده‌ترین سیستم‌عاملِ روی زمین (اندروید) و نیز بازترین پلتفرم محاسباتیِ مصرف‌کنندگان را مدیریت می‌کند. درواقع، گوگل اگرچه در راه‌اندازی قابلیت پردازش پوشیدنی از طریق گوگل گلس ناموفق بود، اولین شرکتی بود که در این حوزه گام برداشت و همچنین گامی جسورانه برداشت برای دیجیتالی‌کردن خانه از طریق دستیار گوگل، مجموعه محصولات نِست و فیت‌بیت. بااین‌حساب، متاورس احتمالاً تنها ابتکاری است که می‌تواند همۀ سرمایه‌گذاری‌های گسترده و پراکنده‌ای را که گوگل تا به امروز داشته است، از محاسبات لبه‌ای در استادیا  گرفته تا پروجکت‌فی، گوگل استریت ویو، خریدهای گستردۀ فیبر تاریک، ابزارهای پوشیدنی، دستیارهای مجازی و غیره، زیر چتر واحدی با هم متحد کند.از اپل بعید است که زیرساخت متاورس را هدایت یا راه‌اندازی کند. درست است که اپل، درواقع، دومین پلتفرم محاسباتی بزرگ عصر مدرن (و با اختلاف بسیار، باارزش‌ترین پلتفرم) را دارد و همچنین بزرگ‌ترین فروشگاه‌های بازی این سیاره را اداره می‌کند (که به این معنی است که، بیش از هر شرکت دیگری روی زمین، به بازی‌سازان پول پرداخت می‌کند) و، گذشته از آن، سرمایه‌گذاری هنگفتی روی دستگاه‌های واقعیت افزوده و «بافت پیوندی»۳۳ انجام می‌دهد که می‌تواند به متاورس کمک می‌کند (مانند بیکن‌ها، اپل واچ، اپل ایرپاد). بااین‌حال، ایجاد پلتفرمی باز برای خلق‌کردن -که، در آن، همه می‌توانند به گسترۀ کاملی از داده‌های کاربر و رابط‌های برنامه‌نویسی دستگاه دسترسی داشته باشند- چندان با مرام و استراتژی تجاری اپل جور در نمی‌آید. همۀ آنچه می‌توان گفت این است که اپل، به احتمال زیاد، به‌جای اپراتور یا گردانندۀ متاورس تبدیل خواهد شد به روشِ غالب دنیای غرب برای کارکردن با متاورس. همانند آنچه در اینترنت رخ داد، اینجا هم این تقسیم کار احتمالاً به‌خوبی جواب خواهد داد.اگر متاورس به تعامل گسترده‌ای از دارایی‌ها، تجربیات و رابط‌های برنامه‌نویسی رایج نیاز داشته باشد، یونیتی۳۴ نقشی اساسی دراین‌باره ایفا خواهد کرد. بیش از نیمی از بازی‌های موبایل از این موتور استفاده می‌کنند و یونیتی، حتی در کاربردهایی مثل رندر و شبیه‌سازی در دنیای واقعی (مانند معماری، طراحی و مهندسی)، بیشتر از موتور آن‌ریل مورد استفاده قرار می‌گیرد. جان فاوروی کارگردان که فیلم «مندلورینِ» شرکت دیزنی را در موتور آن‌ریل کرد کار تولید و تصویربرداری واقع‌گرایانۀ فیلم«شیر شاه» را هم در موتور یونیتی انجام داد. شرکت یونیتی، همچنین، یکی از بزرگ‌ترین شبکه‌های تبلیغات دیجیتال را اداره می‌کند (اثر جانبی خوشایندی که حاصل تأمین روزانه ۱۰ میلیارد دقیقه سرگرمی روی تلفن‌های همراه است). بااین‌حال، هنوز مشخص نیست که یونیتی چه نقشی در هدایت متاورس برعهده خواهد داشت، زیرا فروشگاه، سیستم حساب کاربری یا تجربۀ واقعی و مستقیم در مواجهه با مصرف‌کننده ندارد. بیشتر خدمات جانبی این شرکت (یعنی سایر خدماتش غیر از موتور و تبلیغات) تاکنون به‌طور گسترده مورد استفاده قرار نگرفته است. علاوه‌براین، اکثر بازی‌های ساخته‌شده با یونیتی (اگرچه نه همۀ آن‌ها) عناوین موبایلیِ نسبتاً ساده‌ای هستند، نه آن بازی‌هایی که احتمالاً بتوانند به‌عنوان دروازه‌ای برای متاورس عمل کنند. بااین‌حال، تأثیر اجتناب‌ناپذیر این شرکت بر استانداردها، زمان پخش و تولید محتوا آن‌قدر زیاد است که سخت می‌توان تصور کرد که، در آینده، توسط یکی از بازیگران اصلی فناوری که طیف وسیع‌تری از دارایی‌ها و مزایا را در اختیار دارد خریداری نشود و در آن ادغام نگردد.در گذشته، خرید شرکت یونیتی خیلی توجیه نداشت. با وجود اینکه این شرکت بسیار ارزشمند است، هر خریدار بالقوه‌ای باید کاملاً یونیتی را به‌صورت مستقل از پلتفرم نگه دارد تا بتواند سهم بازار، پشتیبانی بازی‌سازها و تاثیرگذاری خود را حفظ کند (مثلاً گوگل نمی‌تواند یونیتی را به‌صورت انحصاری یا ویژۀ استفاده در اندورید یا کروم عرضه کند، بدون آنکه ازدست‌دادن انبوهی از بازی‌سازان را در پی داشته باشد). این بدین معنا نیست که تبدیل یونیتی به یک موتور اختصاصی نمی‌تواند از نظر استراتژیک اقدامی هوشمندانه باشد، اما ارزشی که بر اثر چنین تصمیمی از بین می‌رود و مبلغ حق‌امتیازی که برای خرید شرکت یونیتی مورد نیاز است احتمالاً مانع از انجام چنین حرکتی می‌شود. اما اگر هدف از خرید یونیتی اطمینان از ایفای نقش اساسی آن در اینترنت نسل جدید باشد، در این حالت،خریدار انگیزه‌ای خواهد داشت برای اینکه این موتور را در تمام پلتفرم‌ها باز و در دسترس نگه دارد و قیمت خرید می‌تواند به‌راحتی اهمیت خودش را از دست بدهد.اگر شرکت اپیک مسیری دست‌یافتنی به‌سوی متاورس در اختیار داشته باشد، شرکت وَلو نیز از شرایط مشابهی برخوردار خواهد بود. فروشگاه استیم، که متعلق به شرکت وَلو است، از حیث تعداد کاربران، درآمد و زمان بازی به‌مراتب بزرگ‌تر از فروشگاه بازی شرکت اپیک است. شرکت وَلو مالک تعدادی از محبوب‌ترین بازی‌های چندنفره و باقدمت (کانتر استرایک، تیم فورترس، دات‌اِی) است. این شرکت، همچنین،  ید طولایی در نوآوری در محتوا و روش‌های کسب درآمد دارد (وَلو اولین شرکتی بود که، در مقیاس وسیع، تعدادی از بازی‌های تریپل‌اِی۳۵ را به‌صورت رایگان عرضه کرد و، همچنین، مدل بازاریابی بازیکن به بازیکن را اجرا کرد).شرکت وَلو، همچنین، سال‌ها زمان صرف توسعه و انتشار سخت‌افزارهای واقعیت مجازی کرده است و، هر سال، میلیاردها دلار از این بابت سود کسب می‌کند. این شرکت مالک خصوصی دارد و متعلق به تیمی از فناوران متمرکز بر روی فناوری‌های متن‌باز است که به اکوسیستم‌های بسته به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کنند. اما از طرف دیگر، موتور بازی‌سازی شرکت وَلو، به نام سورس، به‌طور محدودی مورد استفاده قرار گرفته است و، برخلاف اپیک، به‌ نظر نمی‌رسد که به‌دنبال یکپارچه‌سازی قابلیت‌ها و دارایی‌های خود برای ساخت متاورس باشد.موارد دیگرتصور اینکه شرکتی پیشرو یا تجربۀ واحدی طلیعه‌دار راه‌اندازی متاورس شود آسان است، حال‌آنکه خودِ این فرایند، درواقعیت، از طریق نوعی انفجار کامبرین از «چیزهای» به دور هم جمع می‌شود (البته این به این معنی نیست که متاورس نمی‌تواند یک رهبر یا برندۀ بزرگ داشته باشد). برای این منظور، تعداد بی‌شماری از استارتاپ‌ها نیز هستند که تلاش می‌کنند تجارب مرتبط با نمونۀ اولیۀ متاورس را ایجاد کنند. به‌عنوان مثال، یوبیکویتی۶ امیدوار است بتواند از میلیون‌ها سازندۀ محتوا استفاده کند تا از دنیای واقعی «نقشه‌برداری» کنند و، سپس، تجارب دیجیتالی ملموسی را با گوشی‌های هوشمند، واقعیت افزوده و واقعیت مجازی بر روی این نقشه‌ها بسازد. سینگولاریتی۶ که نامی مشابه با استارتاپ قبلی دارد در حال ساخت دنیایی مجازی است که، برخلاف فورتنایت، قرار است از همان روز اول تبدیل به یک متاورس ‌شود. شرکت‌های دیگر، مانند جنوید (که شرکتی سرمایه‌پذیر است)، در حال ساخت کیت‌های توسعۀ نرم‌افزاری است که قرار است به هر کسی امکان ساخت تجربه‌هایی بدهد که موقع اجرا بر روی سرور رندر می‌شوند و میلیون‌ها نفر می‌توانند هم‌زمان، با استفاده از پخش زنده، با کمترین نیاز به تعامل، در سمت کاربر در آن حضور پیدا کنند. علی‌رغم اینکه این استارتاپ در شرایط فعلی فاقد چندین ویژگی کلیدی متاورس، ازقبیل «حضور انفرادی»، است اما اولین گام‌ها را برداشته است تا حجم عظیمی از «بازیکنان» را در یک محیط مجازی کاملاً اشتراکی دور هم جمع کند، قابلیتی که درحال‌حاضر از طریق فضای ابری یا بازی‌های رندرشده به‌صورت محلی امکان‌پذیر نیست.ظاهراً شرکت مجیک لیپ بر این باور است که، با دراختیارگرفتن لایۀ سخت‌افزاری، می‌تواند گردانندۀ اصلی متاورس باشد (نیل استیونسن، نویسندۀ کتاب اسنو کرش، آینده‌پژوه ارشد شرکت است). درحقیقت، به‌ نظر می‌رسد اکثر شرکت‌های بزرگ فناوری معتقدند که عینکْ‌ یکی از دروازه‌های اصلی به‌سوی آیندۀ دیجیتالی ما خواهد بود و، روی‌هم‌رفته، میلیاردها دلار روی این قطعۀ اصلی سرمایه‌گذاری می‌کنند. با درنظرگرفتن این موضوع، اسنپ‌چت، که دارای یک گراف اجتماعی بزرگ و به‌‌شدت فعال است و کاملاً خودش را در حوزۀ دوربین‌ها، عینک‌ها، تجربیات مبتنی بر مکان و آواتارهای دیجیتالی تثبیت کرده است، می‌تواند نقشی کلیدی در متاورس ایفا کند (به‌ویژه اگر به‌وسیلۀ شرکت دیگری خریداری شود). فورتنایت، با همۀ منحصربه‌فردبودنش، دیگر تنها فورتنایتِ موجود نیست -چندین «بازی» آنلاین دیگر وجود دارند که واجد بسیاری از ویژگی‌ها، رفتارها و پتانسیل‌های مشابه آن هستند. مثلاً بازی‌های ماینکرفت و روبلاکس، هر دو، بیش از ۱۰۰ میلیون کاربر ماهانه دارند (احتمالاً فورتناینت بازیکنان کمتری از آن‌ها دارد) و، همچنین، توانسته‌اند دارایی‌های فکری مختلف (مانند مارول و دی‌سی) را با هم ادغام کنند. علاوه‌براین، این «بازی‌ها» حتی بیشتر از فورتنایت به محتوایی که کاربر تولید می‌کند و تجربیاتی که او هدایتشان می‌کند وابسته‌اند -هیچ هدفِ اساسی‌ای، مثل «برنده‌شدن» یا «زنده‌ماندن» که در بقیۀ بازی‌ها می‌بینیم، در ماینکرفت وجود ندارد، اساس «بازی» بر خلق‌کردن است (البته خودِ کاربران «بازی‌های» زیادی با هدف‌های بازی‌مانند در دل این بازی خلق کرده‌اند). روبلاکس ادعا می‌کند که، در سال ۲۰۱۹، بیش از ۱۰۰ میلیون دلار به بازی‌سازانِ خود در سراسر جهان پرداخت کرده است (گروهی که از «توسعه دهندگان» انفرادی تا استودیوهای «۱۰ یا ۲۰ نفره» را شامل می‌شود). این شرکت همچنین خاطرنشان می‌کند که حتی به توسعه‌دهندگان، مستقیماً، پولی نمی‌پردازد و، برخلاف فروشگاه نرم‌افزاری آی‌اُاِس، بازی‌سازان پولشان را مستقیماً از کاربران دریافت می‌کنند. روبلاکس، در پاییز ۲۰۱۹، «بازار توسعه‌دهندگان» خود را راه‌اندازی کرد، که به توسعه‌دهندگان اجازه می‌دهد نه‌تنها از بازی‌های خود، بلکه از دارایی‌ها، پلاگین‌ها، وسایل نقلیه، مدل‌های سه‌بعدی، زمین‌ها و سایر مواردی که برای این بازی‌ها تولید می‌کنند نیز کسب درآمد کنند. در‌همین‌اثنا، بسیاری از بازی‌های دیگر، مانند جی‌تی‌اِی آنلاین (که تخمین زده می‌شود بیش از۵۰ میلیون بازیکن فعال ماهانه دارد)، حالت‌های اجتماعی‌ (مانند کازینو) را به بازی اضافه کرده‌اند که، در آن، کاربران می‌توانند چیزی را خلق یا مدیریت کنند و یا صرفاً محض «پاتوق‌کردن» در یک‌سری از فعالیت‌ها مشارکت کنند.ساختن در کنار همدرنهایت، بسیاری از بخش‌های متاورس برای ما مبهم باقی می‌ماند تا باوری قوی پیدا کنیم نسبت به اینکه چه کسی آن را رهبری خواهد کرد یا چگونه ما را به آنجا خواهند رساند. درحقیقت، متاورس به احتمال زیاد از دل شبکه‌ای از پلتفرم‌ها، پیکره‌ها و فناوری‌های مختلف که با هم کار می‌کنند (هر چند با اکراه) و قابلیت تبادل و همکاری را پذیرفته‌اند پدید خواهد آمد. اینترنتِ امروزی محصول فرایندی نسبتاً شلخته است که، در آن، اینترنتِ باز (عمدتاً دانشگاهی) به‌موازات خدماتِ بسته‌ای (عمدتاً مبتنی بر مصرف‌کننده) توسعه یافته است که معمولاً به‌دنبال «بازسازی» یا «بازنشانی» استانداردها و پروتکل‌های باز هستند.برای این منظور، تصور اینکه هیچ‌یک از شرکت‌های بزرگ فناوری به‌وسیلۀ متاورس «از میدان به در شوند» و/یا فاقد نقشی اصلی باشند دشوار است. اگرچه متاورس باعث رشد بسیار زیاد در حجم کیک (اندازۀ بازار) خواهد شد، تحولات بزرگ زمانی با مشکل مواجه می‌شوند که به‌سختی دیده شوند و متصدیان امر دیر به آن‌ها پاسخ دهند یا سرمایه محدود باشد. امروز هیچ‌کدام از این موارد صادق نیست (البته این بدان معنا نیست که سهم بازار تغییر نخواهد کرد، یا اینکه برخی از شرکت‌ها، مانند اپیک، به خط مقدم نبرد نخواهند آمد).همچنین ممکن است نسخۀ دست‌کاری‌شدۀ متاورسِ چینی حتی متفاوت‌تر از (و همراه با کنترلِ متمرکزتری در مقایسه با) نسخۀ غربی آن باشد. و دراین‌صورت، شرکت مجموعه شرکت‌های تِنسِنت (که اکثر بازی‌های ساخته‌شده در غرب و همچنین بازی‌های شرکت‌های ژاپنی نینتندو و اسکوئر اِنیکس را هم در چین منتشر می‌کند) یکی از بازیگران اصلی خواهد بود. همچنین گفته می‌شود که این شرکت ۴۰ درصد از سهام اپیک گیمز را خریده است.چشم‌اندازها، فناوری‌ها و قابلیت‌هایی که در بالا توضیح دادم هنوز هم آدم را یاد داستان‌های علمی‌تخیلی می‌اندازند و، حتی اگر محقق شوند هم، دهه‌ها با ما فاصله دارند. اما درعین‌حال، خیلی از قطعات این پازل دارند رفته‌رفته در کنار هم قرار می‌گیرند. بنابراین، تنها سؤالاتی که باقی می‌ماند این است که چه‌کسی، چرا و با کدام اهداف این کارها را انجام می‌دهد. پس بد نیست اگر برگردیم به مسیر (طولانی) پیدایش شبکۀ جهانی وب. تصور کنید اینترنت فعلی، به‌جای اینکه به‌دست سازمان‌های غیرانتفاعی و متخصصان فناوری و با هدف به‌اشتراک‌گذاری پرونده‌های پژوهشی و پیام‌ها طراحی شود، از ابتدا برای فروش آگهی تبلیغاتی یا جمع‌آوری داده‌های کاربران با هدف کسب سود طراحی شده بود.به‌ همین‌ دلیل است که برای سویینی تا این حد مهم است که اولین تلاش‌ها برای استقرار متاورس توسط شرکت او انجام شود. او از اینکه رهبری متاورس به دست گزینه‌های دیگر بیفتد وحشت دارد. سویینی در ماه مۀ ۲۰۱۷ گفته بود «همان‌طور که ما این پلتفرم‌ها را با هدف رسیدن به متاورس می‌سازیم، اگر این پلتفرم‌ها به چنگ این شرکت‌های تجاری بیفتد و آن‌ها کنترل آن را به دست بگیرند، باعث می‌شود این شرکت‌ها بیشتر از قبل بر زندگی ما مسلط شوند، همین‌طور بر داده‌های خصوصی و مراودات خصوصی ما با سایر افراد، و این مسئله از هر پلتفرم دیگری در گذشته شدیدتر خواهد بود». دو ماه بعد از آن، او موضعش را صریح‌تر از قبل بیان کرد: «میزان قدرتی که گوگل و فیسبوک در اختیار دارند مشابه قدرتی است که رئیس‌جمهور آیزنهاور دربارۀ مجتمع نظامی‌صنعتی از آن یاد کرده بود. این شرکت‌ها تهدیدی جدی برای مردم‌سالاری ما محسوب می‌شوند». اما من، سویینی، «بنیان‌گذار و سهام‌دار عمدۀ اپیک، هرگز اجازه نخواهم داد داده‌های کاربرانمان با هیچ شرکت دیگری به اشتراک گذاشته شود. ما این داده‌ها را به اشتراک نمی‌گذاریم، آن‌ها را نمی‌فروشیم یا برخلاف خیلی از شرکت‌های دیگر اجازه نمی‌دهیم داده‌های کاربرانمان به دست دلال‌ها بیفتد تا از آن برای تبلیغات استفاده کنند».اگرچه نبرد بر سر ساخت متاورس هنوز کمتر از ۱۰۰ بازیکن دارد، بااین‌حال، این جنگ برای خودش بتل رویال تمام‌عیار و نبردی بر سر تاج و تخت است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:این مطلب را متیو بال نوشته و در تاریخ ۱۳ ژانویۀ ۲۰۲۰ در وب‌سایت متیو بال به نشانی MatthewBall.vc با عنوان «The Metaverse: What It Is, Where to Find It, and Who Will Build It» منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «متاورس چیست؟ و چه کسی قرار است آن را بسازد؟» در بیست‌ودومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ خرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.متیو بال (Matthew Ball) استراتژیست، سرمایه‌گذار خطرپذیر و مدیرعامل شرکت اپیلیون است و پیش از این مدیر برنامه‌ریزی استراتژیک آمازون بوده. متیو بال را یکی از باهوش‌ترین و مؤثرترین افراد در تحلیل و بررسی اَبررسانه‌ها و تکنولوژی‌های رسانه‌ای می‌دانند. نوشته‌های او علاوه بر وب‌سایت شخصی‌اش به‌تناوب در نشریات معتبری چون اکونومیست، بلومبرگ و نیویورک تایمز منتشر می‌شود. بال به‌تازگی کتابی دربارۀ متاورس نوشته است که اواسط سال ۲۰۲۲ با عنوان The Metaverse: And How it Will Revolutionize Everythingمنتشر خواهد شد.[۱] Streaming Wars منظور از جاری‌سازی ویدئو (video streaming) نمایش ویدئو از طریق اینترنت، بدون نیاز به دانلود آن، است، مثل پخش ویدئو در یوتوب و نتفلیکس. منظور از «نبرد پخش ویدئو» هم رقابت سرویس‌های مختلف جاری‌سازی ویدئو از قبیل سایت‌های اشتراک ویدئو (video sharing)، سایت‌های VOD (مثل نتفلیکس) و ... است [مترجم].[۲] on-demand playback پخش ویدئو در زمانی است که کاربر می‌خواهد. تفاوت خدمات «پخش ویدئو در زمان تقاضا» (VOD: Video on demand) با خدمتی مثل تلویزیون این است که در اولی کاربر تصمیم می‌گیرد چه زمانی چه محتوایی را تماشا کند، اما در دومی خدمت‌دهنده تصمیم می‌گیرد چه زمانی چه محتوایی را پخش کند [مترجم].[۳] IP TV تلویزیون اینترنتی، به‌طور خاص، به معنای پخش برنامه‌های تلویزیون به‌شیوۀ پراکندن (broadcasting) از طریق اینترنت است، اما امروزه منظور از تلویزیون اینترنتی ترکیب خدمات «پخش ویدئو (محتوا) در زمان تقاضا» (VOD) و پخش برنامه‌های تلویزیونی از طریق اینترنت است [مترجم].[۴] خدمت پخش ویدئوی نتفلیکس در سال ۲۰۰۷ راه‌اندازی شد [مترجم].[۵] شامل گوگل، آمازون، اپل، فیسبوک و مایکروسافت [مترجم].[۶]  Snow Crash[۷]  digital “jacked-in” internet[۸]  Ready Player One[۹]  reset[۱۰]  synchronous[۱۱]  real-time[۱۲] community-based[۱۳] closed platform منظورْ پلتفرمی نرم‌افزاری است که تمام ابعاد آن توسط یک سازمان یا مالک کنترل می‌شود [مترجم].[۱۴]  mashup زمانی  اتفاق می‌افتد که یک برنامه محتواهایی را از منابع مختلف جمع‌آوری کرده و آن‌ها را در برنامۀ (فضای) واحدی نمایش می‌دهد [مترجم].[۱۵]  UGC: User Generated Content[۱۶]  Nightmare Before Christmas[۱۷] Book of Genesis نخستین بخش از تورات که به چگونگی پیدایش جهان هستی می‌پردازد [مترجم].[۱۸]  concurrency infrastructure[۱۹] persistent communication منظور از اتصال پایدار (پایا، ماندگار) در اینترنت این است که، بعد از برقراری اتصال بین دو رایانه و انجام درخواست اول، اتصال قطع نشده و مابقی درخواست‌ها و پاسخ‌ها هم از طریق همان اتصال ردوبدل شوند [مترجم].[۲۰]  continuous communication[۲۱]  sharding[۲۲]  Eve Online[۲۳]  GIF پسوندی برای تصاویر متحرک. به تلفظ صحیح آن به‌صورت «جیف» توجه بفرمایید که معمولاً به اشتباه «گیف» گفته می‌شود [مترجم].[۲۴]  PNG پسوندی برای تصاویر با پس‌زمینۀ شفاف. به تلفظ صحیح آن به‌صورت «پینگ» توجه بفرمایید که معمولاً به اشتباه «پی‌اِن‌جی» گفته می‌شود [مترجم].[۲۵]  mocap: Motion Capture[۲۶]  skin[۲۷]  emotes[۲۸]  Fortnite’s Creative Mode[۲۹]  social graph[۳۰]  match-making[۳۱]  این مطلب پیش از ابراز تمایل رسمی زاکربرگ برای سرمایه‌گذاری در متاورس نوشته شده است [ویراستار].[۳۲]  FBA مخفف Fulfillment by Amazon و به‌معنای «فروش از شما، ارسال از آمازون» است [مترجم].[۳۳]  connective tissue[۳۴] Unity: موتور بازی‌سازی [مترجم].[۳۵] AAA برای اشاره به بازی‌هایی استفاده می‌شود که از جهات مختلف (کیفیت ساخت، گرافیک، روند بازی و...) در سطح بالایی قرار دارند [مترجم]. ]]> متیو بال علم‌وفلسفه Tue, 14 Jun 2022 04:23:16 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10596/ ذهن وجود ندارد https://tarjomaan.com/neveshtar/10579/ جو گاف، ایان — حتماً تابه‌حال برایتان پیش آمده که کسی بگوید افکار، احساسات، یا ترس‌هایتان همگی «در ذهنتان هستند». من می‌خواهم چیز دیگری بگویم: چیزی به اسم ذهن وجود ندارد و هیچ‌چیز ذهنی نیست. من اسم این را «نظریۀ نبودن ذهن» گذاشته‌ام. این نظریه کاملاً با این ایده همخوان است که آدم‌ها آگاه هستند و فکر، احساس، باور، میل و چیزهایی از این دست دارند. ولی با این ایده همخوان نیست که آگاه‌بودن، یا فکر، احساس، باور و میل‌داشتنْ ذهنی است یا بخشی از ذهن است یا اینکه ذهن آن‌ها را انجام می‌دهد.نظریۀ نبودنِ ذهن نمی‌گوید که آدم‌ها «صرفاً بدن» هستند، بلکه می‌گوید وقتی با انسانی مواجه می‌شویم، نباید فکر کنیم او به یک «ذهن» و یک «بدن» تقسیم‌پذیر است یا می‌توانیم ویژگی‌هایش را دقیقاً به «ذهنی» یا «غیرذهنی» تقسیم کنیم. شایان ذکر است در زبان یونانیِ هومری اصطلاحاتی وجود ندارند که بتوان آن‌ها را دقیقاً معادل «ذهن» و «بدن» دانست. در آثار هومر، انسان مجموعه‌ای است از اجزایی که با هم در ارتباط هستند، مثلاً می‌خوانیم «روحِ درون سینه‌ام مرا به پیش می‌برد» یا «دست و پایم مشتاق است». در علوم شناختی و زیست‌شناسی هم برداشتی مشابه از انسان وجود دارد: مجموعه‌ای از سامانه‌های هوشمند و دارای همپوشانی که تقریباً به‌طور مداوم با هم در ارتباط هستند.اصطلاحات ذهن و ذهنی برای مقاصد بسیار زیادی به کار برده می‌شوند و تاریخچۀ پرفرازونشیبشان باعث شده معانی مختلفی پیدا کنند. این اصطلاحات همچنین مبهم و گمراه‌کننده هستند، خصوصاً در برخی از حیطه‌های مهم علم و پزشکی. نظریۀ نبودنِ ذهن انکار نمی‌کند که وقتی کسی از ذهن و ذهنی حرف می‌زند، بالاخره دارد راجع به چیزی حرف می‌زند -‌حتی معمولاً راجع به چیزهای خیلی مختلفی صحبت می‌کند. گاهی وقتی کسی راجع به «ذهن» حرف می‌زند، درواقع، منظورش عاملیت یا شناخت یا آگاهی است؛ برخی کاربردهای «ذهنی» درواقع به معنای روان‌پزشکی، روان‌شناختی، غیرمادی یا چیزی دیگر است.ابهام مفهومی باعث شده است ایدۀ «ذهن» کارآمدی‌اش را از دست بدهد. منصفانه بگوییم، خیلی از مفاهیم پل می‌سازند، یعنی نوع خاص و معمولاً بی‌ضرری از ابهام را از خود نشان می‌دهند که در بافت‌های مختلف معنایش اندکی متفاوت است. این حالت چندمعنایی۱ نام دارد. انعطاف‌پذیری در چندمعناییْ حیطه‌های مختلف علم و عمل را به هم پیوند می‌دهد و ما را آماده می‌کند تا شباهت‌ها و ارتباطات متقابلشان را دریابیم. برای مثال، اگر یک دانش‌پژوه علوم رایانه از «محاسبه» حرف بزند، احتمالاً منظورش متفاوت است با حرف یک مهندس، دانش‌پژوه علوم شناختی یا کسی که دارد با دوستش حرف می‌زند. این مفهومِ فراگیرِ «محاسبه» است که حرف همۀ این افراد را به هم ربط می‌دهد و به ما کمک می‌کند تا اشتراکاتشان را متوجه شویم.مشکل اینجاست که این ربط‌دادن همیشه کار خوبی نیست. چندمعنایی گاهی باعث تعامل میان حیطه‌های تخصصی مختلف می‌شود و شباهت‌هایی را به چشم می‌آورد که به‌آسانی قابل شناسایی نیست. ولی گاهی هم موجب ترکیب‌های نابجا و تشبیه‌های آسیب‌زا می‌شود، به طوری که آدم‌ها به خیالشان دارند راجع به موضوع واحدی حرف می‌زنند، ولی منظوری کاملاً متفاوت دارند یا اینکه متمرکز بر دفاع و حمله به مفهومی خاص می‌شوند و از شناسایی اهداف مشترکشان غافل می‌مانند. این امر می‌تواند به سوءتفاهم و انگ‌زدن بینجامد.چیزی راجع به ذهن و ذهنی باید تغییر کند: این دو اصطلاح یکی از چندمعنایی‌ترین اصطلاحات هستند. وکیل‌ها از ظرفیت «ذهنی» حرف می‌زنند، روان‌پزشکان راجع به «بیماری ذهنی» سخن می‌گویند، دانش‌پژوهان علوم شناختی، روان‌شناسان، و برخی فلاسفه ادعا می‌کنند «ذهن» را مطالعه می‌کنند، خیلی‌ها راجع به «مسئلۀ ذهن و بدن» صحبت می‌کنند، و خیلی از مردم برایشان سؤال است که آیا این «ذهن‌داشتن یا نداشتنِ» حیوانات است که باعث می‌شود خوردنشان درست یا نادرست باشد؟ این‌ها فقط چند نمونه است، ولی در هر یک، ذهن و ذهنی معنای متفاوتی دارد، گاهی این تفاوت کم است و گاهی زیاد.در چنین حیطه‌های مهمی، بسیار حیاتی است که منظورمان روشن باشد. خیلی از مردم آماده‌اند بپذیرند که «بیماری‌های ذهنی» همگی «در ذهنشان» است. تابه‌حال نشنیده‌ام کسی شک داشته باشد که مشکلات قلبی می‌تواند منجر به مشکلاتی بیرون از قلب می‌شود، ولی زیاد پیش آمده که مجبور باشم به خانواده و دوستان توضیح دهم که بیماری‌های «ذهنی» می‌تواند آثار فیزیولوژیکی خارج از «ذهن» داشته باشد. چرا این موضوع برای خیلی‌ها مرموز و تعجب‌آور است؟ به این خاطر که خیلی از پل‌هایی که ذهن و ذهنی ساخته‌اند پل‌هایی هستند که باید یک بار برای همیشه تخریب شوند.توماس ساس، روان‌پزشک، روانکاو و «ضدروان‌پزشک»، معتقد بود چیزی به اسم بیماری ذهنی وجود ندارد و بیماری‌های ذهنی «مشکلات زندگان» هستند، چیزهایی که به‌خاطر ربطشان به تعارض‌های فردی، عادت‌های بد و نقایص اخلاقی زندگی را سخت می‌کنند. به‌این‌ترتیب، بیماری‌های ذهنی مسئولیت شخصی کسانی است که به آن‌ها مبتلا هستند. درنتیجه ساس ادعا می‌کرد روان‌پزشکی به‌عنوان یکی از شاخه‌های پزشکی باید برچیده شود، زیرا چیزی برای درمان‌کردن وجود ندارد. به اعتقاد ساس، اگر مبنای علایمْ فیزیولوژیک باشد، پس اختلالِ جسمیِ مغز است نه «ذهنی». و اگر اختلال مبنای فیزیولوژیک نداشته باشد، «بیماری» واقعی به شمار نمی‌آید.این ادعا کاملاً متکی به این ایده است که بیماری‌های ذهنی کاملاً با بیماری‌های «فیزیولوژیک» متفاوت هستند. این نمونه‌ای است از اینکه چطور معانی ضمنی‌ای که از دوگانگی ذهن و بدن حکایت دارند و با برخی نظریه‌های متافیزیکی راجع به مسائل ذهنی مرتبط هستند می‌توانند به‌طور نامناسبی وارد روان‌پزشکی شوند. باوجوداین، بسیاری از بیماری‌های ذهنی علت و معلول فیزیولوژیک دارند و حتی آن‌هایی که علت فیزیولوژیک مشخصی ندارند هم مستلزم مداخلۀ پزشکی هستند، زیرا افرادی که از آن‌ها رنج می‌برند همچنان نیاز به کمک پزشکی دارند.من بر خلاف ساس معتقدم بیماری‌های ذهنی، فقط به خاطر اینکه به روان‌پزشکی ربط دارند، ذهنی هستند و فهم متعارفی که از آن‌ها و اجزایشان وجود دارد ربطی به ذهنی‌بودنشان ندارد. ادراک عموماً ذهنی و به‌عنوان بخشی از ذهن در نظر گرفته می‌شود، باوجوداین، علی‌رغم اینکه نابینایی و ناشنوایی در پزشکی جزء اختلالات ادراک دانسته می‌شوند، این اختلالات جزء بیماری‌های ذهنی طبقه‌بندی نمی‌شوند. چرا؟ پاسخ واضح است: چون روان‌پزشکان بهترین دکترها برای درمان نابینایی و ناشنوایی نیستند (این در صورتی است که این افراد نیاز به درمان داشته باشند، درحالی‌که خیلی از ناشنوایان تمایلی به درمان ندارند).هر وقت روان‌پزشکان از «ذهن» و «ذهنی» سخن می‌گویند، همیشه اولین فکری که به نظرم می‌رسد این است که «منظورشان دقیقاݧݧݧً چیست؟» -‌بر اساس کدام‌یک از معانی ذهن و ذهنی حرف می‌زنند، به چه حیطۀ دیگری متوسل می‌شوند و می‌خواهند چه پلی برقرار کنند؟ بیماری‌ ذهنی صرفاً بیماری‌ای است که روان‌پزشکی باید درمانش کند و در این راه، همان اندازه که ملاحظات عملی دربارۀ مهارت روان‌پزشکان اهمیت دارد، عوامل نظری یا فلسفی هم حائز اهمیت است.‌ ولی این رویکرد عمل‌گرایانه پشت اصطلاح «بیماری‌های ذهنی» پنهان می‌شود. اصطلاح ذهنی در خیلی از بافت‌ها معانی ضمنی نامناسب یا انگ‌هایی را متبادر می‌کند. این نشان می‌دهد که پل‌های اشتباهی زده شده است.تصور کنید از درد مزمن و بلندمدتی رنج می‌برید و به پزشکان مختلفی مراجعه کرده‌اید. در این حالت، خصوصاً اگر عضو گروه‌های حاشیه‌ای جامعه (مثل زنان یا افراد رنگین‌پوست) باشید، ممکن است دکترها به شما بی‌توجه بوده باشند، باورتان نکرده باشند، تصور کرده باشند دارید اغراق می‌کنید یا حتی دچار خودبیمارانگاری هستید. پس از آزمایش‌ها و سؤالات مختلف، سرانجام به شما می‌گویند درد مزمنتان بیماری ذهنی است و شما را به روان‌پزشک ارجاع می‌دهند. به شما می‌گویند روان‌پزشک هم برایتان دارو تجویز نمی‌کند یا جراحی‌تان نمی‌کند، بلکه برایتان روان‌درمانی تجویز می‌کند که نام دیگرش «صحبت‌درمانی» و گاهی هم «درمان ذهنی» است.شاید فکر کنید این دکتر حرفتان را باور نکرده است و حق هم دارید چنین فکری کنید چون می‌دانید که واقعاً مشکلی وجود دارد و دردتان واقعی است،ولی دکتر می‌گوید بیماری‌تان ذهنی است و به درمان ذهنی نیاز دارید. شاید فکر می‌کند دچار هذیان هستید یا به‌خاطر اختلال شخصیتتان دروغ می‌گویید. احتمالاً برای دفاع از واقعی‌بودن مشکلتان مجبور شده‌اید، علاوه‌بر پزشکان، دوستان و خانواده و همکارانتان را هم قانع کنید که دردتان «ذهنی» نیست. روزنامۀ گاردین اخیراً سلسله مقالاتی را دربارۀ درد مزمن منتشر کرد که عنوان یکی از مقالات این بود: «مبتلایان به درد مزمن همیشه شنیده‌اند که همه‌چیز در سرشان است. ولی الان می‌دانیم که این حرف اشتباه است». سایر مقالات اصلی در این حیطه هم اشاره می‌کنند که ارجاع‌دادن به روان‌پزشک به معنای باورنکردن، نادیده‌گرفتن، یا خودبیمارپندار دانستن بیمار است. برخی ظاهراً معتقدند فیبرومیالژی (مشکلی که باعث درد مزمن می‌شود) را نباید مشکلی روان‌پزشکی به حساب آورد زیرا «واقعی» است نه «خیالی».قابل‌درک است که از شنیدن اینکه مشکلتان «بیماری ذهنی» است اذیت شوید. ولی دکترتان چطور؟ او انتظار دارد از این حرف چه برداشتی بکنید؟ شاید او هم کاملاً باور داشته باشد که شما درد شدید و غیرارادی‌ای را تجربه می‌کنید که علتش نوعی «سیم‌کشی مجدد» و افزایش حساسیت در دستگاه اعصاب پیرامونی‌تان است. درد ناشی از سیم‌کشی مجددِ دستگاه اعصاب «درد نوسیپلاستیک» نام دارد که اخیراً به‌عنوان نوع بسیار مهمی از درد شناسایی شده است. پزشکتان لزوماً فکر نمی‌کند که دروغ یا هذیان می‌گویید، بلکه منظورش از «بیماری ذهنی» صرفاً این است که صحبت‌درمانی بهترین درمان برای شماست و روان‌پزشک بهتر از همه می‌تواند این مشکل را بفهمد و مدیریت کند.با اینکه حق دارید از حرف پزشکتان ناراحت شوید، شاید حق با او باشد. اصطلاح ذهنی در عبارت «بیماری ذهنی» صرفاً به معنای روان‌پزشکی است. احتمالاً پزشکتان می‌داند که روان‌پزشکان و محققان روان‌پزشکی نقش مهمی در شناسایی و مطالعۀ درد نوسیپلاستیک ایفا می‌کنند. او نسبت به اثربخشی صحبت‌درمانی خوش‌بین است، چون می‌داند در تسکین بسیاری از علایم فیبرومیالژی و درد مزمن مفید است و چه بسا خود درد را هم کاهش دهد. شاید این مقالۀ مروری جدید را هم خوانده باشد که نشان داده است صحبت‌درمانی می‌تواند به‌عنوان مداخله‌ای در سیستم ایمنی در نظر گرفته شود -‌درواقع، اثربخشی آن در کاهش التهاب همراه با روماتیسم مفصلی به خوبیِ داروهای رایج است.بنابراین شما و پزشکتان ممکن است راجع به ماهیت مشکلتان اتفاق‌نظر دشته باشید ‌و، درعین‌حال، از اینکه پزشکتان شما را به روان‌پزشک ارجاع داده است احساس سرخوردگی کنید. اینجا اتفاق بد و مهمی افتاده است. به نظر من مشکل در این باور است که روان‌پزشکی با «بیماری‌های ذهنی» و اختلالات ذهن سروکار دارد. درواقع، باور متعارف این است که بیماری‌های ذهنی اختلالات ذهن هستند و روان‌پزشک بیماری‌های ذهنی را درمان می‌کند. اگر به واژه‌نامه‌ها، کتاب‌های درسی یا طبقه‌بندی‌های تشخیصی نگاه کنید، چنین توصیفی را از روان‌پزشکی و زمینۀ کاری‌اش پیدا می‌کنید. مشکل اصلی اینجاست که هنگام توصیف یک حیطۀ پزشکی اصطلاحات ذهن و ذهنی با چیزهای کاملاً نامناسبی تداعی می‌شود -‌«ذهنی» را می‌توان در برابر «واقعی»، «زیستی»، و «جسمی» به کار برد.اینجا پای یک مشکل ارتباطی در میان است که علتش برمی‌گردد به نامشخص‌بودن اصطلاحات ذهن و ذهنی. این دو اصطلاح برای مقاصد گوناگونی استفاده می‌شوند و معانی متفاوتی دارند، گاهی دوری از واقعیت را القا می‌کنند، گاهی مربوط به روان‌پزشکی می‌شوند و گاهی معنایشان کاملاً چیز دیگری است.حال، تصور کنید پزشکتان به شما می‌گفت بیماری «روان‌پزشکی» دارید ولی تأکید می‌کرد بیماری روان‌پزشکی ربط خاصی به مسائل «ذهنی» ندارد. تصور کنید برایتان «صحبت‌درمانی» تجویز می‌کرد، ولی تأکید می‌کرد خیلی از مشکلاتی که «ذهنی نیستند» هم در صحبت‌درمانی حل می‌شوند، یعنی تقریباً همۀ بخش‌های «انعطاف‌پذیر» و قابل‌تغییر انسان. در حالت خوشبینانه‌تر، تصور کنید برداشت انسان‌ها از بیماری‌هایی که در طبقۀ روان‌پزشکی قرار می‌گیرند باعث نمی‌شد، به‌صورت خودکار، آن‌ها را ذهنی بدانند. یا اینکه چون مشکلی تحت‌تأثیر حالات «ذهنی» همچون باورها و انتظارات قرار می‌گیرد، مردم آن را غیرزیستی، غیرجسمی یا «فقط در ذهن» تلقی نمی‌کردند.استفاده‌نکردن از اصطلاحات ذهن و ذهنی ارتباطات را بسیار آسان‌تر می‌کند. در این حالت، پس از مکالمه با پزشک احساس می‌کنید باورتان کرده است و روان‌پزشکی می‌تواند به کمکتان بیاید. ولی واقعیت این است که دکترتان، غیر از اینکه نگرانی‌تان مبنی بر جدی‌گرفته‌نشدن بیماری را تسکین داده است، هیچ کار متفاوتی انجام نداده است. درد مزمن با اینکه شاید مربوط به روان‌پزشکی باشد خیالی یا غیرزیستی نیست -اصطلاحات ذهن و ذهنی این تمایز را نادیده می‌گیرد. مشکل این دو اصطلاح تنها به درمان درد مزمن محدود نمی‌شود، بلکه «ذهنی» توصیف‌کردن بیماری‌های روان‌پزشکی انگ همراه با آن‌ها را تشدید می‌کند: افسردگی و اسکیزوفرنی بیشتر از درد مزمن «فقط در ذهن» نیستند.نامشخص‌بودن اصطلاح ذهنی، علاوه‌بر تشدید انگ پیرامون بیماری‌های ذهنی، ادعاهای گمراه‌کننده برای تغییرات افراطی (و حتی برچیده‌شدن) روان‌پزشکی را هم قوت می‌بخشد. در نقطۀ مقابل دیدگاه‌های ضدروان‌پزشکی ساس، خیلی‌ها استدلال می‌کنند که روان‌پزشکی و عصب‌شناسی باید ادغام شوند. این استدلال متکی به نوع خاصی از «نظریۀ ذهن» است که در علوم شناختی محبوبیت دارد: خیلی‌ها فکر می‌کنند ذهن همان مغز است؛ عده‌ای دیگر معتقدند ذهنْ نرم‌افزاری است که روی مغز اجرا می‌شود، به همان شکلی که ویندوز روی لپتاپ من نصب شده است. این استدلال متکی به این باور است که چون روان‌پزشکی به بیماری‌های «ذهنی» می‌پردازد، باید به دیدگاه‌های فلسفی‌ای تمکین کند که در علوم شناختی محبوب است. مسئله اینجاست که اصطلاح «ذهنی» در بیماری‌های ذهنی صرفاً به معنای روان‌پزشکی است، و چیزی نیست که این فیلسوفان و دانش‌پژوهان از آن سخن می‌گویند.بنابراین، در روان‌پزشکی، توسل به ذهن و ذهنی باید به دیدۀ شک نگریسته شود. به‌طور قطع، بیماران روان‌پزشکی نیاز به انگ بیشتر ندارند و حتی بدون قاطی‌کردن مباحث و سوءبرداشت هم درک مشکلات روان‌پزشکی دشوار است. باید مفاهیم «ذهن» و «ذهنی» را از روان‌پزشکی حذف کنیم، مگر آنکه دلیلی برای نگه‌داشتن آن‌ها وجود داشته باشد. و مشکل فقط محدود به این نیست: در علوم شناختی و روان‌شناسی هم مفاهیم آشفته‌بازاری را به وجود آورده‌اند.همان‌طور که روان‌پزشکی شاخه‌ای از پزشکی است که به مشکلات ذهنی می‌پردازد، علوم شناختی و روان‌شناسی هم حیطه‌هایی هستند که موضوع مطالعه‌شان ذهن است. ولی روان‌شناسی و علوم شناختی دقیقاً یک چیز را مطالعه نمی‌کنند. گرایش‌هایی همچون روان‌سنجی شخصیت، به‌طور تاریخی، بخش مهمی از روان‌شناسی هستند، ولی چندان به علوم شناختی مرتبط نیستند. از سوی دیگر، علوم شناختی از برخی از پیشینیان خود، به‌خصوص سایبرنتیک، علاقۀ بیشتری را به سازمان‌دهی خود، پردازش اطلاعات و رفتارهای سازگارانه به ارث برده است. حیطه‌های روان‌شناسی و علوم شناختی با روان‌پزشکی هم تفاوت‌هایی دارند. درست است که موضوع ادراک کاملاً در حیطۀ روان‌شناسی و علوم شناختی می‌گنجد ولی نابینایی و ناشنوایی بیماری‌های روان‌پزشکی نیستند (اگر آن‌ها را بیماری در نظر بگیریم).روان‌شناسی و علوم شناختی همچنین به ظرفیت‌هایی می‌پردازند که در استفادۀ روزمره از اصطلاح «ذهن» معمولاً به کار گرفته نمی‌شود. به‌طور مثال، برخی مدل‌های شناختی راجع به این است که جانداران چطور با استفاده از هوموستاز (حفظ ثبات در شاخص‌های درونی بدن مثل ضربان قلب و دمای خون) و آلوستاز (تنظیم این شاخص‌ها و رفتارها با توجه به بافت) بقا پیدا می‌کنند.راه‌هایی‌ هم برای به‌تصویرکشیدن ایمنی در قالب اصطلاحات علوم شناختی وجود دارد. در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، تحقیقات رابرت آدِر، روان‌شناس آمریکایی، از ویژگی جالبی در دستگاه ایمنی پرده برداشت. او، با ارائۀ مادۀ شیرین‌کنندۀ بی‌ضرری به همراه یک مادۀ شیمیایی بیمارکننده به نام سیکلوفوسفامید، به موش‌ها یاد داد تا از مادۀ شیرین‌کننده‌ اجتناب کنند. در مرحلۀ بعد، برای آزمودن تأثیر این کار، به موش‌ها فقط مادۀ شیرین‌کننده‌ ارائه می‌شد و با این‌کار آن‌ها می‌مُردند. هرچه مادۀ شیرین‌کننده بیشتر بود، سرعت مرگ موش‌ها هم بیشتر می‌شد. این یک معما بود. بعداً معلوم شد سیکلوفوسفامید «سرکوب‌کنندۀ دستگاه ایمنی» است، یعنی ماده‌ای که دستگاه ایمنی را خاموش می‌کند. دستگاه ایمنی موش‌ها «یاد گرفته بود» در پاسخ به مادۀ شیرین‌کننده خاموش شود و این باعث می‌شد موش‌ها در برابر پاتوژن‌های بی‌ضرر محیطی هم آسیب‌پذیر شوند و بمیرند. به عبارت دیگر، آدر نشان داد دستگاه ایمنی تحت‌تأثیر شرطی‌سازی کلاسیک پاولفی تغییر می‌کند.این امر منجر به شکل‌گیری حیطۀ «سایکونوروایمونولوژی» شد، حیطه‌ای که، در آن، روان‌شناسان هم به مطالعۀ دستگاه ایمنی می‌پردازند. مطالعات بعدی حقایق هیجان‌انگیز بیشتری را دربارۀ «سیم‌کشی» و سیگنال‌هایی نشان داد که دستگاه ایمنی و مغز را به یکدیگر پیوند می‌دهند. دستگاه ایمنی به شیوه‌های پیچیده‌ای به استرس و تروما واکنش نشان می‌دهد. عدم تعادل در دستگاه ایمنی با چندین بیماری روان‌پزشکی مرتبط با تروما، مثل اختلال استرس پس از سانحه و اختلال شخصیت مرزی، رابطه دارد. دستگاه ایمنی در کنترل رفتارهای اجتماعی هم نقش مهمی ایفا می‌کند. به‌طور مثال، برخی محققان معتقدند افسردگی گاهی از عوارض این است که دستگاه ایمنی برای کاهش خطر پخش بیماری‌ها انگیزۀ اجتماعی‌تان را کاهش می‌دهد؛ این محققان می‌گویند دستگاه ایمنی دچار این «باور» اشتباه می‌شود که شما دچار عفونت هستید.چسبیدن به این باور که علوم شناختی و روان‌شناسی روی «ذهن» مطالعه می‌کنند برداشت اشتباهی از این حیطه‌ها ایجاد می‌کند و منجر به سؤالات بی‌فایده‌ای می‌شود، مثلا ازآنجایی‌که دستگاه ایمنی و ظرفیت‌هایش دارای جنبه‌های روان‌شناختی و شناختی است آیا باید آن را «ذهنی» بدانیم؟ در اینجا نیز مشاهده می‌کنیم پل‌هایی که ذهن و ذهنی ساخته‌اند کمکی به ما نمی‌کنند. سایکونوروایمونولوژی قبل از اینکه به پذیرش همگانی برسد با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرد، خصوصاً در مواجهه با ایمنی‌شناسان. علت آن تا حد زیادی برمی‌گردد به اینکه سایکونوروایمونولوژی نوعی از «پزشکی ذهن-‌‌بدن» به حساب می‌آید، اصطلاحی که، علاوه‌بر تحقیقات پزشکیِ موجه، فریب‌کاری و خودیاری‌های اغراق‌شده را هم در بر می‌گیرد. پل ایجادشده بین نوعی کل‌نگری درهم و برهم، شیادی و سایکونوروایمونولوژی، تا حد زیادی، به‌خاطر مفاهیم ذهن و ذهنی است و نتوانسته کمکی به این حیطه بکند.بنابراین بهتر است روان‌شناسی را علم مطالعۀ مسائل روان‌شناختی، و علوم شناختی را علم مطالعۀ مسائل شناختی بدانیم. شاید این تعریف‌ها دوری به نظر بیایند، ولی نشان می‌دهند این شاخه‌های علمی صرفاً مسئول اکتشاف در حیطۀ خود هستند و ما هنوز نمی‌دانیم چطور این حیطه‌ها را با اصطلاحات کاملاً مستقل تعریف کنیم. هیچ‌کس با تعریف فیزیک به علم مطالعۀ مسائل فیزیکی مشکلی ندارد و تعریف فیزیک به علم مطالعۀ قوانین بنیادین حرکت و تماس مدت‌هاست کنار گذاشته شده است.با دیدن آسیب‌هایی که مفاهیم ذهن و ذهنی دارند، متوجه می‌شویم دلایل خوبی برای خلاص‌شدن از شر آن‌ها وجود دارد. بهتر است به‌جای صحبت از «ذهن» و «ذهنی» از مفاهیم دقیق و کارآمدی سخن بگوییم که به موضوع کاری‌مان مربوط هستند. خبر خوب این است که، در اکثر موارد، این مفاهیم موجود هستند و با قطع‌کردن ارتباطشان با ذهن و ذهنی می‌توانند به‌خوبی به کار گرفته شوند. در روان‌شناسی مسائل روان‌شناختی، در علوم شناختی مسائل شناختی، و در روان‌پزشکی مسائل روان‌پزشکی [اصطلاحاتی هستند که می‌توانند جایگزین ذهن و ذهنی شوند]. خارج از این حیطه‌ها هم اصطلاحات مرتبط خیلی زیادی وجود دارد، ازجمله آگاهی، تصور، مسئولیت، عاملیت، فکر و حافظه. مطالعات فمینیستی دربارۀ خودمختاری ارتباطی و خودِ ارتباطی و همچنین دیدگاه‌های تاریخی مثل هومر جایگزین‌های نویدبخشی را برای مفاهیم مرتبط با انسان ارائه می‌کنند، جایگزین‌هایی که از مفاهیم مرتبط با ذهن استفاده نمی‌کنند و براساس آن‌ها انسان‌ها یک کل منسجم هستند، نه به‌خاطر اینکه یک هستۀ منسجم‌کنندۀ درونی دارند، بلکه به‌خاطر هم‌راستابودن مسیر، روابط و محیط‌هایشان.درنتیجه، چیزی به اسم ذهن و ذهنی وجود ندارد -علی‌رغم اینکه من و شما فکر، باور، میل و رؤیا داریم. هروقت در مسیرتان به «ذهن» و «ذهنی» برخوردید -خصوصاً وقتی وزن استدلالی زیادی داشته باشند‌- باید ببینید معنای واقعی‌شان چیست و از خودتان بپرسید چه ابهاماتی زیر سطح آن پنهان شده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جو گاف نوشته و در تاریخ ۳۰ اوت ۲۰۲۱ با عنوان «The mind does not exist» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «ذهن وجود ندارد» در بیست‌ودومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسین شریفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• جو گاف (Joe Gough)  دانشجوی دکتری فلسفه در دانشگاه ساسکس انگلستان است.•• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۲ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیست‌ودومین فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] polysemy ]]> جو گاف علم‌وفلسفه Mon, 06 Jun 2022 04:13:49 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10579/ می‌خواهم دخترم در متاورسی بهتر زندگی کند https://tarjomaan.com/neveshtar/10569/ دارن شو، وایرد —  سال ۲۰۳۰ است، یک عصر آرام تابستانی. من و دختر شانزده‌ساله‌ام، درحالی‌که با عینک‌های واقعیت افزوده‌مان به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، قدم‌زنان خیابان محله‌مان را پایین می‌رویم. بالای سرمان آسمان باشکوهِ شب صاف و بی‌ابر است؛ اطلاعاتی دربارۀ ستاره‌های دوردست که بهشکل صور فلکی‌، ازجمله اسب بالدار یا پگاسوس، گِرد هم نشسته‌اند به این آسمان اضافه شده است. از قضا من در کلاس‌هایم از افسانۀ پگاسوس برای آموزش درس‌هایی از زندگی استفاده می‌کنم. لحظۀ زیبایی است.کمی بعد، از مقابل حصاری چوبی می‌گذریم که روی آن انواع و اقسام توهین و ناسزا ردیف شده است. من آن دیوارنویس‌ها را از پشت عینکم می‌بینم اما دخترم، که عینکش تنظیم‌شده تا محتواهای نامناسب را فیلتر کند، نه؛ و درنتیجه، متوجه هم نمی‌شود که چرا چهرۀ افراد دور و برش با دیدن آن دیوار در هم می‌رود.من از امکان آن تجربۀ اول (آسمان شب و ستاره‌ها) هیجان‌زده می‌شوم، اما نگران بخش دوم ماجرا هستم. قدردانم که می‌توانم دختر نوجوانم را از برخورد با محتوایی ناپسند حفظ کنم، اما این را هم می‌فهمم که مهم است بتوانیم با هم دراین‌باره حرف بزنیم که چرا بعضی کلمات و کارها به دیگران آسیب می‌زنند. اگر بچه‌ها هیچ‌وقت با چنین کلمات و کارهایی روبه‌رو نشوند، نمی‌توان چنین مکالمه‌ای داشت.ما به قدم‌زدن ادامه می‌دهیم و مرد جوان بی‌خانمانی را می‌بینیم که جلوی مغازه گدایی می‌کند. اینجا نقش کنترلی که والدین باید انجام دهند بغرنج‌تر می‌شود.به‌طور ناخواسته یا بر اساس طرحی برنامه‌ریزی‌شده، الگوریتمی دمرافتادگی آن مرد روی پیاده‌رو، لباس پاره و نوشتۀ درخواست پولش را برای کودکان نامناسب تشخیص می‌دهد و، با ایجاد تصویر گرافیکی، به وضع ظاهر و دور و بر او سروسامان می‌دهد تا بی‌خطر شود. شاید جایگزین‌کردن و مهندسی تجربه‌های ما از دنیا دور از ذهن به نظر برسد، اما سال‌هاست مدام در حال آموختن دربارۀ اثر سوگیری‌های الگوریتمیک مشابهی هستیم که چیزهایی را که در فضای مجازی نشانمان داده می‌شود ویرایش می‌کند.اگر دختر من در دنیای خودش هیچ بی‌خانمانی نبیند، چه چیزی می‌تواند باعث شود دربارۀ مسائل نگران‌کنندۀ اجتماعی مثل بی‌خانمانی سؤال بپرسد و با کسانی که در آن وضع‌اند همدلی کند؟ چه می‌شود اگر دیگران، آن‌ها که جهانی «ایدئال‌شده» را ترجیح می‌دهند، هم همین تنظیمات را در عینک واقعیت مجازی‌شان انتخاب کنند؟ اگر تعداد زیادی از مردم از شرایط واقعی جامعه بی‌خبر باشند، چطور می‌توانیم راجع به این مشکلات و چالش‌ها گفت‌وگوهایی ثمربخش داشته باشیم؟ما، بیش از آنچه فکرش را بکنید، به روبه‌روشدن با این دست مسائل اخلاقی نزدیکیم. امروز فیسبوک دیدگاه مارک زاکربرگ را دنبال می‌کند، دیدگاهی که قصد دارد فیسبوک را از یک شرکت رسانۀ اجتماعی به «شرکت متاورس» تبدیل کند -شمّه‌ای از شکل و شمایل احتمالی متاورس را با اتاق کارهایی که حسی از حضور و آواتار اختصاصی ایجاد می‌کنند دیده‌ایم. پاره‌پاره‌شدن رسانه و مسئلۀ اتاق‌های پژواک همین الان هم واقعیت مشترک ما را خرد و متلاشی کرده است. متاورس، اگر مهار نشود، می‌تواند همه‌چیز را بدتر کند. طولی نخواهد کشید که هریک از ما بتواند کاملاً در دنیایی زندگی کند که برای قامت شخصیت و علایق و ذائقۀ خودش دوخته شده است. این وضعیت می‌تواند تجارب مشترک ما را بیش‌از‌پیش فرسوده کند و ارتباط معنادار بین انسان‌ها را دشوارتر کند.تجربه‌های جمعی عنصری ضروری از توانایی ما برای ارتباط و مشارکت است. بسیاری از مرزبندی‌هایی که امروز می‌بینیم محصول واقعیت‌های دیجیتالی است که، مثل دستگاه چوب‌خردکن، الوارهای یک‌تکه را به تراشه‌های‌ چوب تبدیل می‌کند. وقتی ما انسان‌ها با مشکلات یکسانی روبه‌رو نباشیم، سخت است که دور هم جمع شویم تا راه‌حل پیدا کنیم یا با دیگران همدلی کنیم. مسئلۀ حباب‌های فیلتر۱ درنهایت همان مسئلۀ همدلی است.واقعیت این است که امروز هم، وقتی آنلاین هستیم، در تعداد واقعیت‌هایی نزدیک به بی‌نهایت زندگی می‌کنیم. چند ثانیه پس از اینکه شروع به گشت‌زدن در اینترنت می‌کنیم، تجربیات وب ما با هم متفاوت می‌شود. بسته به اینکه چه کسی هستیم، کجا زندگی می‌کنیم و چه محتوایی مصرف می‌کنیم چیزهای بسیار متفاوتی می‌بینیم. آن چیزهایی که دوست داریم، دوباره و دوباره در شکل‌های مختلف برایمان ظاهر می‌شوند و هر مورد پُرکِشش‌تر از مورد پیش است. دستِ‌آخر زندگی آنلاین ما دنیایی است که کاملاً مال خودمان است و این می‌تواند منجر به جهان‌بینی‌هایی گزینشی و خود‌تقویتگر -و به‌این‌ترتیب، به‌وجودآمدن واقعیت‌های جایگزین- شود.نه‌تنها بسیاری از ما (اگر نه اکثرمان) همچنان تقلا می‌کنیم واقعیت و مجاز را از هم متمایز کنیم، معمولاً متوجه نمی‌شویم این تجربه‌ها بسیار تحت‌تأثیر کنشگرانی بیرونی‌اند که دستورجلسه و برنامه‌ای مشخص دارند، چه این تجربه یک چیز دم‌دستی مثل فروختن محصولی تازه باشد، چه عملی شرورانه مثل شکل‌دادن به عقاید سیاسی و کاشتن بذر تفرقه. متاورس این سازوکار را به مراودات دنیای واقعی هم سرایت می‌دهد.بارها و بارها دیده‌ایم که وقتی شرکت‌ها دارند تکنولوژی تازه‌ای را توسعه می‌دهند، معمولاً امکان به‌وجودآمدن خصومت‌ها را در نظر نمی‌گیرند. ما شاهد این اتفاق در تولید و توسعۀ دوربین اتاق کودک، هوش مصنوعی و البته پلتفرم‌های رسانه‌های اجتماعی بوده‌ایم. متاورس هم از این قاعده مستثنا نیست. دشوار نیست عده‌ای کنشگر نابکار را تصور کنیم که مستقیماً محتوای افراط‌‌گرایانه یا مسموم به متاورس تزریق می‌کنند.می‌توانید با نگاه‌کردن به دنیاهای دیجیتالی امروزی تصوری از شکل و شمایل این‌گونه حملات پیدا کنید. مثلاً در بازی روبلاکس۲ کنشگران بدی را دیده‌ایم که پایه‌گذار تجربۀ دیجیتال فاشیستی شده و به نژادی خاص یا معتقدان به باوری مشخص حمله کرده‌اند. متاورس هم در همین ردیف است، می‌تواند کنشگران متعصبی داشته باشد که تجربه‌های کاربران را با پرخاشگری‌های خُرد نامحسوس، به‌قصد حذف، تمسخر، رسواکردن یا زورگویی به آن‌ها، مهندسی می‌کنند. آن‌ها روش‌های زیاد و ساده‌ای برای این کار دارند: می‌توانند آدم‌هایی ساختگی بسازند که مدام فرد مورد نظر را نادیده می‌گیرد، یا می‌توانند لحظه‌های آزاردهندۀ زندگی‌اش را مدام به یادش بیاورند، یا اتفاقی که وحشتش را دارد (مثل حملۀ سگ) چندین و چند بار سرش بیاورند.به علت طبیعت متاورس، امکان دارد کسانی که این نوع حمله‌ها را تجربه می‌کنند در تجربۀ خود کاملاً تنها باشند -و در این شرایط است که این بار تجربه را «زندگی» خواهند کرد، نه اینکه منفعلانه آن را مصرف کنند. تشخیص بین اینکه چه چیز واقعی است و چه چیز مجازی به‌غایت چالش‌برانگیز خواهد شد. در دنیایی که بیشتر چیزها ساختگی است، چه چیزی مجازی است؟ وقتی مرزهای میان واقعیت و مجاز کمرنگ و نامشخص است، آدم‌ها چطور می‌توانند تصمیماتی آگاهانه بگیرند؟ همین که مراودات حضوری کاملاً آنلاین شوند، سرباززدن از انواع اکوسیستم‌های افراطی‌گری و اطلاعات جعلی، که در سال‌های اخیر رواج بیشتری پیدا کرده‌اند، دشوارتر هم خواهد شد.من همچنان مشتاق دیدن تحقق رؤیای متاورس هستم. محقق‌ساختن متاورس به‌شکل درست نیازمند ساخت ابزارهای مناسب و چهارچوب‌هایی امنیتی است تا مطمئن شویم هم امن است هم منصفانه. اگرچه پژوهش دراین‌باره هنوز نوپا است، فعلاً راه‌هایی هست که می‌توانیم در پیش بگیریم.یک اینکه می‌توان آنچه را تیم پژوهشی من در فضای حریم خصوصی انجام داده است به عاریه گرفت. ما برای اینکه کمک کنیم آدم‌ها واقعیت‌های آنلاین تجربه‌شده توسط دیگران را ببینند ابزاری ایجاد کردیم که برای هر کاربر هزاران مرورگر جایگزین را فراهم می‌آورد و، در هر مورد، برای آن‌ها پرسوناژی ایجاد می‌کند. ما، با فراهم‌آوردن همۀ این تفاوت‌ها برای هر پرسوناژ، کمک می‌کنیم کاربران ببینند که چطور دنیا دائماً و به‌تدریج توسط کاربران پیرامونشان تغییرشکل می‌یابد. همین‌که به کاربران نشان دادیم تجربه‌شان چقدر محدود است کافی بود تا فیلترینگ شناختی‌شان تغییر کند.می‌توانیم در متاورس هم چیزی مشابه را پیاده کنیم؛ می‌توان اشاره و نشانه‌ای اضافه کرد که اگر کسی در حال تجربۀ چیزی است که اساساً متفاوت است با آنچه دیگران تجربه می‌کنند، این مطلب را به او اعلام کند. مثلاً اگر دختر من بیلبوردی با تصویر مربوط به مُد و فشن می‌بیند که آن تصویر به‌منظور تغییر فرم بدن مدل‌ها ویرایش و ادیت شده، من و دخترم بتوانیم هردومان برچسبی ببینیم که می‌گوید داریم چیز متفاوتی می‌بینیم و علت اینکه این تصویر برای ما تغییر یافته چیست. این کار به مردم این توان را می‌دهد که در تجربیات دیگران سهیم شوند. به‌جای اینکه به مردم عینک‌هایی با فیلتر ‌گل‌وبلبل بدهیم تا فقط دنیایی به‌دقت گُزیده و چیده‌شده را ببینند، می‌توانیم زمانی‌که قرار است چیزی را با هم ببینند به آن‌ها دید اشعۀ ایکسی بدهیم، و این به‌نوبۀ خود به تحکیم همدلی و ارتباط کمک می‌کند.راه دیگر، احتمالاً، برای اجرایی‌شدن نیازمند پژوهش بیشتری است: ساختن یک «میدان عمومی» واقعی در متاورس. به‌‌جای سواکردن همه بر اساس ذائقه‌های فردی‌شان، می‌توانیم فضای واحد مشترکی بیافرینیم که به‌طرز اثبات‌پذیری برای همه یکسان باشد. درون این فضا، وقتی دو نفر از چیزی عکس می‌گیرند، عکس‎ها لحظۀ واحدی را ثبت خواهند کرد -فیلتری در کار نخواهد بود. این مفهوم می‌تواند شکل‌های بسیاری به خود بگیرد، اما اصل آن این است که پشتیبان‌هایی برای اعتماد به واقعیت وجود خواهند داشت که ما را گرد هم آورند. این پشتیبان‌ها می‌تواند شامل پلتفرم زیربنای متاورس هم بشود و برای هم‌ترازکردن واقعیت انسان‌ها و کنترل صحت و منطقی‌بودن اطلاعات لازم است، چیزی مشابه روشی که امروز می‌توان با آن اعتماد کرد پلتفرم‌های اپ‌استور اجازه‌های دسترسی برنامه را درست و دقیق به مخاطب نشان می‌دهند. شما می توانید از پشتیبان‌های اعتماد استفاده کنید تا مطمئن شوید کسی که با او صحبت می‌کنید بالای ۱۸ سال دارد، دوستتان همان چشم‌اندازی را می‌بیند که شما می‌بینید، و اینکه او دوست شما است نه هوش مصنوعی. این پشتیبان‌ها این امکان را برای همه فراهم می‌کنند که شاهد واقعیتی یکسان باشند.من با وجود این انواع تازۀ چهارچوب‌های امنیت سایبری، محتاطانه، نسبت به متاورس و قول‌هایش برای تغییر و تجدید جنس جامعۀ ما خوشبینم. آرزو دارم که روزی بتوانم همراه با دخترم سری به بازی‌های المپیک بزنم و چند دقیقه بعد بروم سراغ جلسه‌ای «حضوری». به‌هرحال، همۀ ما شخصاً شاهد بوده‌ایم که وقتی برای تکنولوژی‌ها و پلتفرم‌ها و دستگاه‌هایی که خودمان می‌سازیم حفاظ و حائلی نمی‌گذاریم، چه اتفاقی می‌افتد و صدالبته که نمی‌خواهیم همان اشتباه را تکرار کنیم، به‌خصوص که این بار آن دستگاه خود ماییم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را دارن شو نوشته و در تاریخ۲ سپتامبر  ۲۰۲۱ با عنوان «I Want My Daughter to Live in a Better Metaverse» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «می‌خواهم دخترم در متاورسی بهتر زندگی کند» در بیست‌ودومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ حسنی سهرابی‌فر منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ خرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• دارن شو (Darren Shou) مدیر ارشد تکنولوژی در شرکت نورتون لایف لاک است.[۱] filter bubbles وضعیتی است که بر اثر نتایج جست‌وجوی شخصی‌سازی‌شده در اینترنت پدید می‌آید. در این حالتْ الگوریتمِ وبگاه آنچه را که کاربر انتظار دیدنش را دارد حدس می‌زند و نتایج دلخواهش را به‌طور گزینشی نمایش می‌دهد. درنتیجه، کاربر در حباب‌هایی محبوس می‌شود که به‌لحاظ فرهنگی و ایدئولوژیک با سلیقه و ذائقۀ او هم‌خوانی دارند و امکان مواجهه با نتایجی را که با دیدگاه‌های او مغایرند از دست می‌دهد [ویکی‌پدیا].[۲]  Roblox یک پلتفرم ساخت بازی آنلاین چند‌نفره است که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد. روبلاکس به کاربران اجازه می‌دهد بازی‌های خودشان را طراحی کنند و آن‌ها را با دیگر بازیکنان به اشتراک بگذارند و چندنفره بازی کنند. این پلتفرم میزبان بازی‌های شبکۀ اجتماعی است [ویکی‌پدیا]. ]]> دارن شو علم‌وفلسفه Sat, 28 May 2022 04:38:50 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10569/ همه چیز عالی است، فقط کمی بهترش کنید https://tarjomaan.com/neveshtar/10560/ الکس بلسدل،گاردین —  بعدازظهر یکی از همین روزها، استیون پینکر، در خانۀ تابستانی‌اش در کیپ‌کاد نشسته بود و به بیل گیتس فکر می‌کرد؛ پینکر روان‌شناس شناختی و نویسندۀ کتاب‌های پرفروش خوش‌بینانه دربارۀ پیشرفت انسان است. او در تدارک ضبط مجموعه‌ای رادیویی با موضوع تفکر انتقادی برای شبکۀ بی‌بی‌سی بود و می‌خواست چهارمین مرد ثروتمند جهان را به برنامه‌اش بیاورد تا قسمتی دربارۀ شرایط اضطراری اقلیمی ضبط کنند. پینکر که از تأثیر دوگانه‌سازی ماهرانه به‌خوبی آگاه است می‌گوید «مردم به یکی از این دو روش با چالش‌ها برخورد می‌کنند -یا می‌خواهند حلش کنند،یا با آن درمی‌افتند. یک نمونه‌اش را می‌توانید در تقابل بیل و گرتا ببینید. و من به‌شدت طرف بیل هستم».چند هفته پیش از آن، عکسی از گیتس در منهتن منتشر شده بود که نسخه‌ای از عقلانیت۱ را در دست دارد، عقلانیت دوازدهمین کتابِ در شُرف انتشار پینکر بود که باعث برپاییِ مجموعۀ رادیویی بی‌بی‌سی شد. پینکر دراین‌باره می‌گوید «کتاب را برای کارمندانش فرستاده بودیم». پینکر مبلّغ پرشور کارهای خودش است و طی ۲۵ سال گذشته کارهای زیادی داشته است که برایشان تبلیغ کند. او از دهۀ ۱۹۹۰ تا کنون مجموعه‌ای از کتاب‌‌های پرطرفدار با موضوع زبان، ذهن و رفتار انسان نوشته است، اما در دهۀ اخیر به‌خاطر مواضع دور از انتظارش نسبت به وضعیت جهان شهرت بیشتری یافته است. در شرایطی که نویسندگانِ دیگر تحت‌تأثیر بحران اقتصادیِ آن دوره در کتاب‌هایشان از فروپاشی عمیق جامعه می‌نوشتند، پینکر رویۀ مخالفی در پیش گرفته بود، او معتقد بود که اوضاع، درحقیقت، از همیشه بهتر است.او، در کتاب فرشتگان محافظ وجود ما  ۲ که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، انبوهی از داده‌ها را گرد هم آورده تا نشان دهد که خشونت در طول تاریخ بشر کاهش یافته است، و دلیلش تا حد زیادی ظهور بازارها و دولت‌هاست. همان‌طور که می‌شد حدس زد، کتاب جای خود را در دل مردمی باز کرد که بازارها را می‌گرداندند و دولت‌ها را اداره می‌کردند. گیتس گفت «الهام‌بخش‌ترین کتابی» است که در عمرش خوانده است، و مارک زاکربرگ آن را در فهرست کتاب‌هایی گذاشت که می‌خواست طی اقامتش در داووس۳ مطالعه کند. سپس، در سال ۲۰۱۸، در اوج دوران ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ و در بحبوحۀ شدت‌گرفتن بحران آب‌وهوایی، پینکر دنباله‌ای بر آن کتاب نوشت با عنوانِ اینک روشنگری۴، و در آن به بسط استدلال‌هایش پرداخت. [او می‌گفت] مسئله فقط کم‌‌شدن از خشونت زندگی نیست، بلکه به‌لطف بهره‌گیری از علم و منطق، از قرن هجدهم به بعد، وضع بشر به‌لحاظ سلامتی، ثروت و آزادی نیز به‌نحو چشمگیری بهبود یافته است. بیل کلینتون اینک روشنگری را روی میز کنار تخت‌خوابش می‌گذاشت، و گیتس آن را «تازه‌ترین کتاب محبوب تمام عمرش» دانسته بود.پینکر دربارۀ گیتس و عملکردش در برنامۀ رادیو می‌گوید «ذهن بیل خیلی تیز است، برای همین به گمانم می‌تواند خیلی بداهه دربارۀ همه چیز حرف بزند. از ایوان طبقۀ بالای خانه خودش و همسر فیلسوف و نویسنده‌اش، ربکا نیوبرگر گلدِستین، به خلیج کیپ‌کاد چشم دوخته است. از ایوان طبقۀ پایین، پلکانی با بیش‌از صد پله به ساحل می‌رسد، درست مثل یکی از آن نمودارهای اختصاصی پینکر که از کاهش برخی معیارهای فلاکت بشری خبر می‌دهند. پینکر عمدتاً از دریچۀ فایده‌گرایی به دنیا نگاه می‌کند. او در اینک روشنگری می‌نویسد «ذهنیت کمیت‌گرا، علی‌رغم ظاهر منسوخی که دارد، درحقیقت ذهنیتی است که به‌لحاظ اخلاقی روشن شده است». بر این اساس، او برای گیتس -که حدود ۵۰ میلیارد دلار برای اهداف انسان‌دوستانه هزینه کرده است- جایگاهی در نزدیکی رأس هرم اخلاقی قائل است، هرمی که در رأس آن افرادی همچون نورمن بورلاگ قرار می‌گیرند. بورلاگ متخصص حوزۀ کشاورزی و برندۀ جایزۀ صلح نوبل است که نجات جان بیش‌از یک میلیارد انسان را مدیون نوآوری‌های او در کشاورزی می‌دانند.تفسیر مثبت پینکر از جهان سبب شده پای او به حلقۀ نزدیکان بسیاری از قدرتمندان باز شود. در تلفن همراهش، زیرِ عنوان «سیاست‌مداران»، فهرست بلندبالایی از سران دولتی، سلطنتی و سایر رهبرانی را ذخیره کرده که از او درخواست قرار ملاقات کرده‌اند. در بین آن‌ها نخست‌وزیر کشورش کانادا هم هست، جاستین ترودو («برای منِ کانادایی نهایت شعف بود».)، و همین‌طور مائوروسیو ماکری، رئیس‌جمهورِ سابق آرژانتین («موفق شدم در ایوان اویتا۵ بایستم»). در سال ۲۰۱۶، پینکر همراه با رئیس‌جمهور وقت کلمبیا، خوان مانوئل سانتوس، مقاله‌ای برای نیویورک‌ تایمز نوشت. دو ماه بعد، سانتوس به‌خاطر کمک به خاتمۀ جنگ‌های چریکی پنجاه‌ساله در کشورش جایزۀ صلح نوبل را دریافت کرد. پینکر تابه‌حال دو بار مهمان «بوهمین گروو» بوده است، که اردوگاه خصوصی تابستانه‌ای برای مردان دستگاه حاکم آمریکاست. می‌گوید آدم‌های معرکه‌ای را آنجا دیده، مثل هنری کیسینجر و جُرج شولتز، که به‌ترتیب وزرای خارجۀ ریچارد نیکسون و رونالد ریگان بودند. به نظر می‌رسید که هم از بیهودگیِ این تجربه و هم از هدف آن، یعنی ایجاد ارتباط میان افراد قدرتمند، خوشش آمده است.پینکر می‌گوید به این رهبران جهانی «آمیزه‌ای از ایده‌ها -یا حتی فقط شور و شوق لیبرال دمکراسیِ خوب قدیم» را عرضه می‌کند. خودش در اینک روشنگری این‌طور توضیح می‌دهد که منظورش «ترکیبی از هنجارهای مدنی، حقوق تضمین‌شده، بازار آزاد، هزینه‌های اجتماعی و مقررات عادلانه‌ای» است که دولتی قدرتمند، که توان جلوگیری از نزاع مردم با یکدیگر را دارد، آن‌ها را کنار هم جمع می‌کند. او معتقد است توازن این مؤلفه‌ها باید از طریق آزمایش و بازخورد تجربی با احتیاط تنظیم شود. چنین چیزی در جهان غرب تقریباً این‌طور تعبیر می‌شود که اوضاع نسبتاً خوب است، که معنایش این نیست که نمی‌تواند از این بهتر باشد، و اگرچه چیزهایی هست که تهدیدمان کند، نباید به‌خاطرشان کل سیستم را از میان برداریم، زیرا مسلماً همه‌چیز می‌توانست خیلی بدتر از این باشد، و اگر بتوانیم پیشرفت‌هایی تدریجی رقم بزنیم، موجی خیزان از راه می‌رسد و همۀ قایق‌ها را با خود به ساحل می‌رساند. این همان موضعی است که گیتس، در صحبت با پینکر و نیویورک ‌تایمز، آن را «محافظه‌کاری میانه» توصیف کرده است.از نگاه منتقدان پینکر، چنین موضعی او را به برجسته‌ترین مدافع وضع موجود در جهان بدل کرده است. در زمانۀ نابرابریِ فزاینده و فجایع بوم‌شناختی، تجویز پینکر برای جهانیان می‌تواند خیره‌سرانه به نظر برسد: دقیقاً به همان روالی که تابه‌حال بدان مشغول بودیم ادامه دهیم، فقط کمی بهترش کنیم. ناظرانی که از این هم بدبین‌ترند بر این باورند که وجود میلیاردرهایی مثل گیتس -که، براساس برآورد اخیر اوکسفام، ثروتش به‌همراه ثروت هفت مرد دیگر معادل با ثروت سه‌ونیم میلیارد نفر از فقیرترین مردم جهان است- حاکی از فساد عمیق در آرایش فعلی تمدن است. پانکاج میشرای نویسنده پینکر را عضوی از «طبقۀ خدمات فکری» می‌داند که کارش توجیه مواضع و فرونشاندن حساسیت‌های اخلاقی افراد موفق جامعه است. نیکولاس گیلهات، استاد تاریخ فکری در مؤسسۀ دانشگاهی اروپا، بر این باور است که پینکر به نمایندگی از نئولیبرالیسم در حال نوعی نبرد مذبوحانه و تدافعی علیه لشکرِ در حال پیش‌رویِ خرده‌گیرانی از هر طیف سیاسی است. کتاب‌های پینکر و حمایتی که امثالِ زاکربرگ، کلینتون و گیتس از آن‌ها می‌کنند، به گفتۀ گیلهات، واکنشی است «از سوی افرادی که می‌دانند جایگاه خود را به‌شدت از دست داده‌اند».پینکر چاره‌جویان را به ستیزه‌جویان ترجیح می‌دهد، بااین‌حال، می‌توان باقدرت استدلال کرد که خودِ او به گروه دوم تعلق دارد. او همین اواخر به استیون لِویت، اقتصاددان و نویسندۀ اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی۶، گفته است «از گذشته تابه‌حال خودم هم گاهی تعجب می‌کنم که به جنجال گرایش دارم». با جست‌وجوی نامِ پینکر در سایت بایگانی مطبوعات نِکزیس، به ۱۹۱ مقاله از سال ۱۹۹۴ می‌رسیم که عنوان‌هایشان، علاوه‌بر گسترۀ علاقه‌مندی‌های پینکر، میل او به جنجال‌آفرینی را هم منعکس می‌کند: «چرا زنان نمی‌توانند بیشتر شبیه مردان باشند؟»، «سر درآوردن از ژن همجنس‌گرایی»، «قدرت هسته‌ای می‌تواند دنیا را نجات دهد»، «روشنگری کارساز است». در طی دوران کاری‌اش، موضوع کتاب‌های مهم او از زبان به ذهن و از رفتار بشر به حوزۀ تاریخ کشیده شده است. هر موضوع تازه او را از حوزه‌هایی که در آن‌ها پژوهش‌های دست‌اولی داشته است دورتر کرده، و گویا هر کتاب جدید برای به‌پاکردن یک جنجال تازه مشتاق‌تر از قبلی است.در سال‌های اخیر، پینکر جایگاه خود را به‌عنوان صاحب‌نظری تثبیت کرده است که علوم اجتماعی را به میدان نبردهای فرهنگی می‌کشانَد. او با سلاح مهارت‌های لفاظانۀ یک قهرمان مناظره و کمک‌ابزارهای دیداریِ یک مشاورِ مدیر در این نبردها حاضر می‌شود. براساس برخی معیارها، چنین راهبردی بَرنده است. او در کتاب‌های اخیر خود با دست‌ودلبازیِ تمام از نمودار و جدول استفاده کرده -در فرشتگان محافظ و اینک روشنگری حدود ۱۸۰ جدول و نمودار وجود دارد- و همچنین به ایجاد ngram viewer گوگل بوکس نیز کمک کرده است، برنامه‌ای که بسامد واژگان و عبارات در پیکرۀ زبان‌های مختلف، ازجمله زبان انگلیسی، را در قالب نمودار نشان می‌دهد. نتایج ngram در آثار خودِ پینکر از ریچارد داوکینز و نوآم چامسکی، که هر دو از الگوهای فکری اصلی او بودند، پایین‌تر و از یووِل نوآ هراری و جردن پیترسون، که همیشه با آن‌ها مقایسه می‌شود، بالاتر است (گوگل ترندز، که انواع همگانی‌ترِ کلمات محبوب را در قالب عبارات جست‌وجوشده ردگیری می‌کند، پترسون را با اختلاف بسیار زیاد در رتبۀ اول قرار می‌دهد).در دهۀ ۸۰ میلادی که پینکر اندیشمند جوانی بود، بیشتر به‌خاطرِ دریافت‌هایی شهرت داشت که از فراگیری زبان و شناخت بصری ارائه می‌داد تا به‌خاطر تمایلش به غرق‌شدن در مناقشاتی آتشین در بابِ جنسیت، نژاد و پیشرفت. زندگی او از اوایل دهۀ ۹۰ در دیدرس مردم قرار گرفت، زمانی که سردبیر یک مجلۀ پژوهشی به او گفت که زیبا و امروزی می‌نویسد و بهتر است سعی کند با همین سبک برای مخاطبان گسترده‌تری بنویسد. کمی بعد، او با دنیل دنت صحبت کرد، فیلسوفی که به‌تازگی از محیط دانشگاهی پا به جریان غالب نویسندگی گذاشته بود. پینکر در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۰۱ می‌گوید «چهل ثانیه‌ای از معاشرت با دَن نگذشته بود که تلفنش زنگ زد و جان بروکمن، مشاور ادبی‌اش، پشت خط بود». اولین نتیجۀ این آشنایی غریزۀ زبان ۷ بود، شرحی مفصل بر ماهیت زبان که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد و بحث‌های ساده‌فهمی از زبان‌شناسی چامسکی را با نظریۀ تکامل و لطیفه‌هایی از وودی آلن در هم ترکیب کرده بود. ۲۵۰ هزار نسخه از کتاب فروش رفت. وقتی به او گفتم که حتماً تغییر یک‌باره‌اش از دانشمندی پژوهشگر به روشنفکری مطرح حسابی غافلگیرش کرده، پینکر مکثی کرد و بعد گفت «از قبلش توفیق ریچارد داکینز و استفن جِی گولد را دیده بودم، و می‌دانستم که تا آن موقع هیچ‌کس در زبان و علوم شناختی چنین کاری نکرده است، بنابراین آمادگی معروف شدن را داشتم».بخشی از غریزۀ زبان که بیش‌ازهمه توجه‌ها را به خود جلب کرد، اتفاقاً، تندوتیزترین قسمت آن هم از آب درآمد، فصلی که نواقص گرامر قاعده‌محور را به باد انتقاد می‌گرفت. به نظر می‌رسد محبوبیت‌یافتنِ همین فصل بود که به پینکر جسارت مخالف‌خوانی داد. او در سال  ۱۹۹۷ کتاب ذهن چگونه کار می‌کند۸ را منتشر کرد که، در آن، به انتقاد از چیزی پرداخت که نامش را «مدل استاندارد علوم اجتماعی» نامید، مدلی که براساس آن تربیت تقریباً همه‌کاره و طبیعت تقریباً هیچ‌کاره است. سال بعد، تمام بلیت‌های یکی از بزرگ‌ترین سالن‌های سخنرانی لندن برای تماشای مناظرۀ پینکر دربارۀ نظریۀ کتابش فروش رفت. راوی میرچِندانی، که در دهۀ ۹۰ ناشر پینکر در انگلستان بوده و در همان زمان آثار ریچارد داوکینز را هم منتشر می‌کرده است، می‌گوید «در بین دانشگاهیانی که فرصتی برای صحبت در برابر مخاطب انبوه پیدا می‌کنند، کمتر کسی است که به این شکل از این فرصت به نفع خود استفاده کند». پیش از شروع مناظره، روزنامه‌نگاری از پینکر دربارۀ برخوردش با عرف‌های دانشگاهی پرسید. پینکر، درحالی‌که ادای شلیک با مسلسل را درمی‌آورد، جواب داد «به گمانم همه را به صف می‌کنم و به رگبار می‌بندم».تا زمان انتشار کتاب لوح سپید۹ در سال ۲۰۰۲، پینکر کارش را بر حمله به سه چیز معطوف کرده بود که آن‌ها را از جزم‌اندیشی‌های اصلی «نهاد فکری حاکم» بر دانشگاه‌ها و رسانه‌ها می‌دانست:چیزی تحت عنوان سرشت انسان وجود ندارد، ذهن ما به‌نوعی از جسم ما جداست، و آدم‌ها عاری از بدی به دنیا می‌آیند. درمقابل، او معتقد بود که برخی خصلت‌های خاص به‌طور همگانی خصلت‌های انسانی هستند، ذهن سیستم پردازش اطلاعات است که در سخت‌افزار منحصربه‌فرد مغز کار می‌کند و هرقدر هم که توان خوب‌بودن را داشته باشیم، بنیان وضع بشر -به‌ الهام از گفتۀ تامس هابز، فیلسوف سیاسی محبوبش- چیزی نیست جز جنگ همه علیه همه.اولین کتاب‌های پرفروش پینکر آن‌چنان که باید از سوی نقدنویسان و دانشگاهیان، به‌خصوص در جناح چپ، قدر ندیدند، چراکه این گروه‌ها بیم داشتند تفاسیر علمیِ مناقشه‌برانگیزِ پینکر پیامدهای سیاسی ناخوشایندی داشته باشد. اما نقطه‌عطف واقعی حرفۀ او در سال ۲۰۰۷ و با پرسشی ساده از راه رسید: «شما به چیزی خوش‌بین هستید؟». این پرسش بخشی از گردهمایی سالانۀ وب‌سایتِ اِج، با مدیریت نمایندۀ ادبی پینکر یعنی بروکمن، بود. پاسخ ۶۷۸ کلمه‌ای پینکر این بود که خشونت در طول تاریخ بشر کاهش یافته است، استدلالی که، پس از آن، طی چهار سال در کتاب ۶۹۶صفحه‌ایِ فرشتگان محافظ وجود ما به بسط و گسترش آن پرداخت. پینکر در این کتاب نوشته است «بخش عمده‌ای از فرهنگ فکریِ ما را بیزاری از این اعتراف تشکیل داده است که تمدن، مدرنیته و جامعۀ غربی می‌توانند خوبی‌هایی هم داشته باشند».پینکر، تقریباً در همان برهه‌ای که دربارۀ خشونت پژوهش می‌کرد، به‌تدریج نقش ویژه‌ا‌ی برای خود در حیات جمعی قائل می‌شد -نه‌فقط در مقام مبیّن خوش‌قریحۀ علم، یا حتی منتقد عرف‌های فکری، بلکه به‌عنوان کسی که می‌توانست در برابر به‌حماقت‌کشاندنِ گفتمان عمومی بایستد. پینکر به تایمز چنین گفته است: «افشا کردم که مدافع عقل و عینیت هستم». نتیجۀ اصلی این افشاگری اینک روشنگری بود، که در توصیفش برای من می‌گوید که این کتاب «نظریۀ همه‌چیز، یا تقریباً همه‌چیز، یا دست‌کم خیلی چیزها» است. او در این کتاب اظهار می‌کند که روشنگری به‌همراه لیبرالیسم سه ارزش اساسیِ عقل، علم و انسان‌گرایی را پدید آورده است، و این ارزش‌ها به پیشرفت‌های عمده‌ای در وضع بشر انجامیده‌اند که او در نمودارهایش ترسیم می‌کند. این پیشرفت‌ها نه صرفاً مادی که اخلاقی هم بودند، چراکه افراد، به‌تدریج، دایرۀ دغدغه‌های اخلاقی خود را گسترش داده و آن را از خانواده، قبیله، ملیت یا گونۀ خود فراتر بردند. خودش می‌گوید این همسرش بوده که او را مجاب کرده این ارزش‌ها «شایستۀ توجه و دفاع» هستند.از زمان انتشار اینک روشنگری در اوایل سال ۲۰۱۸، پینکر به‌شکلی تقریباً بی‌وقفه با کسانی در ستیز بوده است که آن‌ها را دشمنان فکریِ بی‌شمار خود می‌پندارد؛ آن‌ها عبارت‌اند از روشنفکران («روشنفکران از پیشرفت بیزارند»)، ترقی‌خواهان («روشنفکرانی که خودشان را «ترقی‌خواه» می‌دانند درواقع از «ترقی» متنفرند»)، و دانشگاه‌های مملو از روشنفکران ترقی‌خواه («فرهنگ تک‌بعدی چپیِ خفقان‌آور»). او، علاوه‌ بر این‌ها، گروه‌های دیگری را نیز هدف قرار داده است: پسامدرنیسم («تاریک‌اندیشیِ سرکشانه، نسبی‌گرایی جزمی، و نزاکت سیاسی کُشنده»)، شاخه‌ای از جنبش زیست‌محیطی که از اَل گور۱۰گرفته تا یونابامبر۱۱ را در بر گرفته («ایدئولوژی شبه‌مذهبی ... آلوده به مردم‌گریزی)، سیاست‌های هویتی معاصر («دشمن عقل و ارزش‌های روشنگرانه»)، و بسیاری از کسانی که «از ابزارهای مفهومی لازم برای اطمینان از وقوع‌یافتن یا نیافتن پیشرفت محروم‌اند». در این کشمکش‌ها، پینکر گاهی خودش را مخالف‌خوانی جلوه می‌دهد که در دریای ناعقلانیت تک افتاده. پیش از این در جایی نوشته است استدلال‌هایی که «از نظر خودم کاملاً معقول‌ و از نظر باقی آدم‌ها شدیداً پرمناقشه‌اند داستان همیشگی زندگی من» هستند.تابستان ۲۰۲۱، به پراوینس‌تاون در شمال کیپ‌کاد سفر کردم تا از نزدیک شاهد عادت‌های فکری مردی باشم که به باور برخی یکی از تأثیرگذارترین متفکران عصر ماست. صبح یک روز گرم در آغاز فصل گردشگری به مقصد رسیدم، و وقتی پینکر به دنبالم آمد، سقف اتومبیل ولووی کروکی‌اش را جمع کرده بود. پراوینس‌تاون از گذشته‌های دور تفریحگاهی تابستانی بوده است، به‌خصوص برای افرادی که گرایش‌های جنسی متفاوتی دارند؛ یک‌جور بهشت لیبرال -که، در آن، تجارت با خودْ حقوق فردی می‌آورد و حقوق فردی یک فنجان کاپوچینو- که پینکر آن را می‌پرستد. جشن‌های چهارم ژوئیه روز قبل تمام شده بود، و بوتیک‌ها و کافه‌های خیابان اصلی با پرچم‌های آمریکا و بنرهای رنگین‌کمانی تزئین شده بودند. مردان با دمپایی و بدن‌های آفتاب‌سوخته کنار آب دوچرخه‌سواری می‌کردند.پینکر خود اذعان دارد که دورنمای بی‌دغدغۀ این دنیای بی‌دغدغه هر آن ممکن است او را فریفتۀ خود کند. خودش می‌گوید چارۀ آن داشتنِ ذهنیت تجربی است. او در کتاب عقلانیت اشاره می‌کند که در سال ۲۰۱۹، پس از اولین حملۀ کوسه‌ها در ماساچوست در ۸۰ سال اخیر، شهرهای بالا و پایین کیپ‌کاد بر روی اقدامات هشداردهنده و کنترلی برای مقابله با کوسه‌ها سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی کردند، این در حالی است که تصادفات رانندگی در این منطقه هر سال ۱۵ تا ۲۰ نفر را می‌کشد و «ارتقای کم‌هزینۀ علائم رانندگی، موانع و قوانین ترافیکی می‌تواند، فقط با بخشی از آن مبلغ، جان‌های بسیار بیشتری را نجات دهد». این دیدگاه آماری نسبت به جان آدم‌ها سبب شده که برخی تصور کنند او آدم بی‌احساسی است، که نیست. او عاشق راک کلاسیک است، می‌گوید ژانر سینمایی موردعلاقه‌اش فیلمِ کنسرت‌ها یا مستندهایی دربارۀ موسیقی راک است، و «آخرین والس»، اثری دربارۀ گروهی کانادایی به نام بَند، را دست‌کم ۱۲ بار دیده است. او عکاس مشتاق منظره و حیات وحش هم هست. مادرش، رزالین، به من می‌گوید «او از دنیا همین‌طوری که هست حظ وافر می‌برد».پینکر تدریس روان‌شناسی تجربی را در اواسط دهۀ ۷۰ میلادی آغاز کرده، و وقت‌گذراندن با او کمی شبیه به نشستن در کلاس درآمدی بر روان‌شناسی است که او در ۲۵ سال گذشته، هر سال در هاروارد، و پیش از آن در ام‌آی‌تی، تدریس کرده است. مهم نیست موضوع صحبت چه باشد، در هر حال، او برای توضیحش به سراغ نظریه یا پژوهش کلی‌تری می‌رود، چیزهایی مثل همگانی‌بودن حالات چهره، ریشه‌های جذابیت جسمی، ابهت اخلاقی‌ چامسکی نزد مردم یا علت راه‌راه‌ بودنِ گورخرها. او دوست دارد دنیا را به نیروها یا گرایش‌های متضاد تقسیم کند: نوشته است که امروزه دو فرهنگ فکری اصلی، دو جهان‌بینیِ سیاسی بنیادی، دو نوع انحطاط‌گرایی، دو جور بدبینی، دو جنبه از شادکامی، دو راه برای کسب خواسته‌هایمان از دیگران، دو راه برای ارزیابی پیشرفت دنیا، و دو نوع سیاست‌زدگیِ زایل‌کنندۀ منطق وجود دارد.وقتی جلوی یک اغذیه‌فروشی در شهر کوچک ترورو ایستادیم تا ساندویچ سفارش بدهیم، بحث پژوهشی از دهۀ ۸۰ را پیش کشید که آدم‌های گیاه‌خوار را به دو دسته تقسیم کرده بود، آن‌هایی که به دلایل اخلاقی از گوشت پرهیز می‌کنند، و آن‌هایی که به‌خاطر سلامتی این کار را می‌کنند. پینکر، که ساندویچ بوقلمون دودی با پنیر مونستِر سفارش داده بود، خودش را «نیمه‌گیاه‌خوار» توصیف کرد و فکر می‌کرد به‌لحاظ اخلاقی بهتر است گوشت نخورد (او به مونوکل، مجلۀ ثروتمندان بلندپرواز، می‌گوید اگر می‌توانست آخرین غذای عمرش را انتخاب کند، دوست داشت در رستوران استیکِ پیتر لوگر در بروکلین استیک دنده، آبجو و یک بطری سن پلِگرینو سفارش بدهد).ساندویچمان را در ایوان طبقۀ بالای منزلش خوردیم. صحبتمان از فروش کتاب‌هایش (سرانۀ بالاتر در انگلستان نسبت به ایالات‌متحده) شروع شد و به ترس نامعقول آدم‌ها از انرژی هسته‌ای («چرنوبیل تقریباً همان‌قدر آدم کُشت که هر روز انتشار گازهای زغال‌سنگ می‌کشد».) و بعد به وودی آلن («می‌شود این روزها از وودی آلن حرف زد؟ فکر می‌کنم می‌شود از وودی آلن حرف زد. به یک دلیل، اینکه بی‌تردید بی‌گناه است».) کشیده شد. بعد، پینکر اتاق مطالعه‌اش را نشانم داد، جایی که تکه پارچۀ بزرگی به رنگ ماهوت سبز از سقف آویزان شده بود. وقتی همه‌گیری ویروس کرونا دانشگاه را تعطیل کرد، او به کیپ‌کاد آمده و کلاس درآمدی بر روان‌شناسی‌اش را آنلاین برگزار کرده است. می‌گوید «اسلایدها را روی پردۀ سبز می‌انداختم، این‌طور می‌توانستم مثل کارشناس‌های هواشناسی به آن‌ها اشاره کنم». او خودش را چنین توصیف کرده: «یک مدرس-خندانندۀ امروزی، با نکته‌های تیتروار، شوخی‌های بُرش ‌بِلتی۲۱ و زرق‌وبرق صوتی‌تصویری». روی قفسه‌ای در همان نزدیکی کیسۀ کوچکی قرار داشت که پر از سوسک‌ مصنوعی و مدفوع پلاستیکی مارپیچی سگ بود. می‌گوید «برای تدریس انزجار لازمشان دارم».پینکر فقط شومَن علمی نیست، او با کمال میل یک خوکچۀ هندی هم هست. خودش اعتراف می‌کند که از این خودافشاگری خجالت‌زده نیست. او تصویر ام‌آرآیِ برش سهمیِ مغزش را در وب‌سایت خود منتشر کرده، ژنوم خود را هم توالی‌یابی کرده و نتیجه را همراه با سوابق پزشکی‌اش (سرطان سلول‌های پایه‌ای پوست در سال ۱۹۹۵؛ تیروئید هاشیموتو در سال ۲۰۱۰، گروه خون: اُ مثبت) در فضای مجازی منتشر کرده است. براساس آزمایش‌های ژنتیک که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، بخش زیادی از دی‌ان‌ایِ او با دی‌ان‌ایِ دوست قدیمی‌اش، آلن درشویتز -استاد حقوق دانشگاه هاروارد و وکیل مدافع ترامپ در دادگاه استیضاح- و دیوید بروکس -ستون‌نویس محافظه‌کار نیویورک ‌تایمز که در جهان‌بینی هم اشتراکات بسیاری با او دارد-مشترک است.من و پینکر، پس از اینکه گشتی در خانه زدیم، لباس پوشیدیم تا به دوچرخه‌سواری برویم. می‌گوید «دوست دارم تند برانم». او دوچرخه‌ای چندهزار دلاری سوار می‌شود که بدنۀ کربنی دارد و آن را، دست دوم، از ای‌بِی خریده است. تا سال‌ها عادت داشته هر چیزی را که روی دوچرخه می‌گذاشته وزن کند، حتی بطری آبش را. خودش می‌گوید «واقعاَ وسواس فکری‌عملی بود، چون همان‌طور که می‌دانیم، در بحث سرعت، قوانین ایرودینامیک عامل بسیار مؤثرتری هستند تا وزن». پیش از آمدنِ اپلیکیشن‌های مسیریابی جی‌پی‌اس، مسیرش را روی نقشه اندازه می‌گرفته و آمار دوچرخه‌سواری‌هایش را در دفتری ثبت می‌کرده است. او هنوز هم هر روز صبح خودش را وزن می‌کند. وقتی داشتیم با دوچرخه از گاراژ خانه‌اش بیرون می‌آمدیم، پینکر به‌شوخی گفت «شدیم دو تا گنده‌بکِ لباس‌تنگ»۱۳. من اضافه کردم که «عجیب» هم هستیم (منظورم از «عجیب» اصطلاحی بود که جوزف هنریک، دارای کرسی استادی زیست‌شناسی تکاملی دانشگاه هاروارد، و چندی از همکارانش به افراد غربیِ تحصیل‌کردۀ مدرن، ثروتمند و دمکرات نسبت داده‌اند۱۴. هنریک و همکارانش دانشمندانِ رفتاری را، به‌خاطر انتشار پی‌درپی «ادعاهای بزرگ دربارۀ روان‌شناسی و رفتار انسان» براساس نمونه‌هایی صِرف از جوامع «عجیب»، نکوهش می‌کنند).قبل از اینکه از شیب جلوی گاراژ پایین بیاید، جواب داد «راست می‌گویی».بعدازظهر همان روز، من و پینکر به دو گورستان در دو طرف کلیسایی رسیدیم که حالا به «سالن اجتماعات ترورو» تبدیل شده بود، جایی که پینکر قرار بود هفتۀ آینده دربارۀ کتاب عقلانیت سخنرانی کند. در یکی از قبرستان‌ها هرم سنگی ساده‌ای بود که به یادِ ۵۷ ماهیگیرِ جان‌باختۀ شهر در تندبادِ سال ۱۸۴۱ بنا شده بود. بسیاری دیگر از گورهای قدیمی قبر کودکان بود. پینکر در اینک روشنگری می‌نویسد که مرگ‌ومیر کودکان، از قرن نوزدهم به بعد و در دنیای توسعه‌یافته، صد برابر کاهش یافته است. زمانی، در گورستان دیگری در بالای جاده، از سنگ قبرِ پدری با پسر پنج‌ساله‌اش عکس گرفته است. روی سنگ قبر نوشته بود «ای مرگ! ای شیوای مطلق! چه خوب نشانمان می‌دهی/ که ما آفریدگان عاشق به کدامین خاک گور دل خواهیم بست». پینکر دربارۀ قبرها می‌گوید «این برش‌های زندگی را لازم داری تا خاطرجمع شوی که داده‌ها اشتباه نمی‌گویند».از دیدگاه پینکری، داستان خانوادۀ خودِ او داستان روندهای فزایندۀ مدرنیته است. او در سال ۱۹۵۴ در مونترال در منطقۀ پناهندگان یهودی به دنیا آمد. مادربزرگ مادری‌اش در سال ۱۹۰۳ از شورش کیشینِف، مولداوی امروزی، جان سالم به در برده بود؛ تمام اعضای خانوادۀ مادربزرگ پدری‌اش هم در هولوکاست از بین رفته بودند. پدرش در مونترال در وضعیتی زندگی می‌کرد که پینکر آن را «سخت‌ترین شکل تنگدستی مهاجران» توصیف می‌کند. سرانجام، چند تن از مردان نسلِ قبل از پینکر کسب‌وکار پررونقی راه می‌اندازند. پینکر این‌طور نوشته است که «جد اندر جدِ من خاخام نبوده‌اند (برعکس آنچه شمار عجیب و فراوانی از یهودیان ادعا می‌کنند)، بلکه همگی سازنده و فروشندۀ دستکش، کراوات، قطعات خودرو و لباس زنانه بودند؛ من با این باور بزرگ شدم که خدا یهودیان را برای روشنی‌افکندن بر ملت‌ها آفریده است، و غیریهودیان را هم برای این ساخته که کسی باشد که اجناس یهودیان را بخرد». رزالین به یاد می‌آورَد که مربی مهدکودک پسرش روزی به او گفته که پینکر «باهوش‌ترین بچه‌ای است که تابه‌حال در کلاسش داشته» و ادامه می‌دهد «آمدم خانه و برای شوهرم تعریف کردم، گفتم ‘آدم باورش نمی‌شود’. تا آن موقع حتی فکرش را هم نکرده بودم». پینکر در کودکی از اول تا آخر دایرة‌المعارف را خواند. وقتی بزرگ‌تر شد دیدگاهش نسبت به جهان تحت‌تأثیر جنگ سرد و نابسامانی‌های داخلی دهۀ ۶۰ قرار گرفت. او قبلاݧݧݧݧݧً  گفته است که اولین رویداد تاریخی‌ای که می‌تواند به خاطر بیاورد بحران موشکی کوبا در سال  ۱۹۶۲ است، و هنوز هم می‌تواند وحشتی را که موقع شنیدن آژیر آزمایشی حملۀ هوایی از رادیو تجربه می‌کرد حس کند. مونترال به‌لحاظ سیاسی دوران پرتنشی را می‌گذرانْد -یک نهضت ملی‌گرای چپِ مبارز برای احقاق حقوق فرانسوی‎زبانان کبِک دست به تحرکاتی زده بود- و بحث‌هایی پیرامون آن در خانوادۀ پینکر درمی‌گرفت که معمولاً سؤالات بنیادینی را برمی‌انگیخت. بحث‌هایی بود دربارۀ اینکه انسان‌ها ذاتاً پست‌اند یا نجیب‌، یا اگر به حال خود رها شوند، آیا به ورطۀ آنارشیسم خشونت‌آمیز می‌افتند یا خود را در آرمان‌شهر کمونالیسم سامان می‌دهند. پینکر در صحبت با من می‌گوید که در این بحث‌ها شرکت می‌کرده، اما پارتیزان واقعی نبوده است. می‌گوید «شاید خیلی از مردم دربارۀ خودشان بگویند که ‘آن موقع شیفتۀ مارکس، راند، مائو و دیگران بوده‌ام’. ولی من هیچ‌وقت ایدئولوگ نبودم».پینکر در لوح سپید، احتمالاً برای تأثیرگذاری بیشتر، داستان نسبتاً متفاوتی تعریف می‌کند. او می‌نویسد «اوایل نوجوانی‌ام در کانادای مفتخر به صلح و آرامش در دهۀ رمانتیک ۶۰، هوادار سرسخت آنارشیسم باکونین۱۵ بودم. والدینم می‌گفتند اگر دولت اسلحه را زمین بگذارد و تسلیم شود، قیامت به پا خواهد شد و من با خنده از کنار حرف‌هایشان می‌گذشتم. پیش‌بینی‌هایمان ساعت ۸ صبحِ هفتم اکتبر ۱۹۶۹ در رقابت با هم محک خوردند، همان روزی که پلیس مونترال اعتصاب کرد. تا ساعت یازده و بیست دقیقۀ صبح، اولین بانک سرقت شد. تا ظهر، بیشتر مغازه‌های مرکز شهر از ترس غارت‌شدن تعطیل کردند. ظرف چند ساعت دیگر، راننده‌تاکسی‌ها یک گاراژ خدمات لیموزین را که در جلب مسافران فرودگاه رقیبشان بود آتش زدند، یک تک‌تیرانداز از روی پشت‌بام مأمور پلیسی را کُشت، شورشی‌ها به‌زور وارد چندین هتل و رستوران شده بودند و پزشکی در خانه‌اش، در حومۀ شهر، زورگیری را کشته بود».پینکر چنین نتیجه می‌گیرد: «این آزمون عملیِ سرنوشت‌ساز تمام عقاید سیاسی من را از هم پاشاند (و طعم زندگی دانشمندی را به من چشاند). اما، تقریباً برخلاف داستانی که پینکر از شورش غرایز سیاه بشری می‌گوید، برایان پالمر، مورخ کانادایی، به من می‌گوید که بخش زیادی از این خشونت ناشی از نارضایتی‌های سیاسی اقلیت کبِک‌نشین بود و کسب‌وکارهای انگلیسی‌زبان را هدف گرفته بود، مثل خدمات اجارۀ لیموزین که از عنایت ویژۀ مقامات شهری برخوردار بود. آن «تک‌تیرانداز» که به‌طرف جمعیت شلیک کرد از محافظان امنیتی شرکت خدمات لیموزین بود.در سال ۱۹۷۶، وقتی تنور جنگ سرد هنوز داغ بود، پینکر تحصیلات تکمیلی خود را در دانشکدۀ روان‌شناسی هاروارد آغاز کرد. او تحصیلاتش را تا بورس تحصیلیِ فوق‌دکتری در دانشگاه ام‌آی‌تی ادامه داد، و در سال ۱۹۸۲، در گروه آموزشیِ مغز و علوم شناختی همین دانشگاه مشغول به تدریس شد. به نظر می‌رسد دیدگاه‌های پینکر نسبت به زمانه‌ای که در آن بزرگ شده بود و تا جایگاه دانشمندی در آن تحصیل کرده بود همچنان با او مانده است. او در فرشتگان محافظ با رسم نمودار نشان می‌دهد که آمار قتل در دهۀ ۶۰ میلادی بالا رفته و تا یک نسل ادامه یافته است. حین صحبت‌هایمان می‌گوید این مسئله به دلیلِ «محرومیت افسارگسیخته» در آن دهه بوده است.پینکر با ارجاع به نظریه‌های تاریخی نوربرت الیاسِ جامعه‌شناس، که از آثارش در کتاب فرشتگان محافظ نیز تأثیر گرفته بود، می‌گوید «دهۀ ۶۰ عقب‌گردی موضعی و موقت در فرایند متمدن‌شدن بود. اگر از قواعد بورژوا نافرمانی کنید، با خشونت قلدرمآبانۀ شدیدی مواجه خواهید شد، و در دهۀ ۱۹۶۰ همین نگرشِ بورژوا نسبت به خانوادۀ هسته‌ای بود که به‌خاطرش بسیار تحقیر شدیم». پینکر همواره به دنبال همگانی‌ها بوده است -ساختار بنیادین زبان که در همۀ زبان‌ها مشترک است، رفتارهایی که در همۀ فرهنگ‌ها وجود دارد، خصلت‌هایی که در همۀ ذهن‌ها مشترک است. به بیان او، حتی تاریخ هم درس‌های مشترکی از طبیعت بشر را آشکار می‌کند، طبیعتی که شرایط اقتصادی و سیاسی خاصش از آن زدوده شده و حالا وجهی تمثیلی یافته است.فردای دوچرخه‌سواری‌مان، همراه با پینکر از سنگ‌چین کوتاهی با پیچک‌های سمی پراکنده‌اش پایین رفتیم و با قایق کایاکِ دونفره وارد رودخانۀ کوچک پامت شدیم. قبل از ترک اتاق اجاره‌ای‌ام، فراموش کرده بودم لباس مناسب گردش بپوشم، به همین خاطر شلوارک کهنۀ پینکر را پوشیده بودم. از دهانۀ رودخانه فاصلۀ چندانی نداشتیم، جایی که در آن از گلدستین خواستگاری کرده بود و وصیت کرده بود خاکسترش را هم در آنجا پخش کنند. چند سال پیش، طوفان سهمگینی در بالادست آب شور را درنوردیده بود و اکثر جانداران ساکن در آن را کشته بود. حالا که داشتیم در میان گذرگاه‌های پر از نی و علفش پارو می‌زدیم، به نظر می‌آمد قورباغه‌هایی در اطرافمان جست‌وخیز می‌کنند. پینکر با ذوق گفت «برگشته‌اند!». سرِ یکی از پیچ‌های بازِ رودخانه توقف کردیم تا بتواند از قورباغه‌ای عکس بگیرد و برای همسرش بفرستد. اینجا دنیا سبز و سرشار از زندگی بود. یاد یکی از جملات سردستیِ اینک روشنگری افتادم: «همه چیز عالی است».همه‌چیز، قطعاً، عالی نیست. پینکر هم این را می‌داند، اما بسیاری از منتقدانش معتقدند که او شدت وخامت اوضاع را درک نکرده است. داده‌های او نشان می‌دهد که بسیاری از چیزهای بد، از فقر جهانی گرفته تا نژادپرستی و جنسیت‌زدگی کاهش یافته‌اند، اما درون‌مایۀ پرتکرار همۀ این انتقادات این است که داده‌هایش همیشه هم دقیق نیستند (دو مورخ، فیلیپ دُوایِر و مارک میکاله، این داده‌ها را «به‌طرز تکان‌دهنده‌ای بنجُل» خطاب کرده‌اند). پینکر سعی کرده در دفاعیۀ ۱۰هزار کلمه‌ای‌اش از اینک روشنگری در نشریۀ دست راستیِ کوئیلت به برخی از این منتقدان پاسخ بدهد.منتقدان می‌گویند مشکل وخیم‌تر این است که پینکر ایمان دارد داده‌ها می‌توانند حقیقت را افشا کنند. آن‌ها معتقدند که بله، خیلی خوب می‌شد اگر می‌توانستیم صرفاً به داده‌ها تکیه کنیم، اما داده‌ها در هر موقعیتی تفسیرپذیرند و فرق می‌کند که چه اطلاعاتی، چطور و با چه هدفی گردآوری شده‌اند. این مشکلی است که پینکر در اینک روشنگری به آن اعتراف می‌کند، اما هرگز قدمی برای حل آن برنمی‌دارد. گیلهات، کارشناس تاریخ فکری، می‌گوید «نه‌فقط در فکت‌های او، که حتی اگر در منابع خود او هم عمیق ‌شوید، می‌بینید که همه‌شان کاملاً ایدئولوژیک هستند». بسیاری از منتقدان هم اعتقاد دارند که بی‌رحمانه است که از مردم بخواهیم خود را نقاط دادۀ خطی با روند صعودی تصور کنند، به‌ویژه، اگر دست بر قضا در زمرۀ افراد بی‌شماری باشند که روندها تأثیری در بهبود اوضاعشان نداشته‌اند. دیگران می‌گویند با مشوقانِ وضع موجود به‌ندرت پیشرفتی حاصل می‌شود، پیشرفت با تندرو‌هایی حاصل می‌شود که علیه مقامات بالا صف‌آرایی می‌کنند. بسیاری اشاره می‌کنند که، فارغ از اینکه داده‌ها چه نشان می‌دهند، اینکه دنیا چقدر بهتر شده واقعاً اهمیتی ندارد، مسئلۀ مهم‌تر این است که هنوز برای بهترشدن جا دارد.آسایش خیال نسبی پینکر بابت وضع موجود پای او را به بحث‌هایی باز کرده که از جلد کتاب‌هایش فراتر می‌روند. بارها گفته است که «حساب و کتاب حاشیه‌هایش را به‌دقت در دست دارد»، اما گویا در سال‌های اخیر حاشیه از او پیشی گرفته است. دیدگاه‌های او تاکنون عصبانیت عدۀ زیادی را برانگیخته، مثل وقتی که می‌گوید «افرادی که به راست آلترناتیو گرویده‌اند، معمولاً، بسیار باهوش و بسیار فرهیخته هستند»؛ یا وقتی دربارۀ پژوهش تاسکیگی، که در آن بیش‌از صد مرد فقیر آفریقایی‌آمریکایی به دلیل درمان‌نشدن سفلیس و عوارض مرتبط با آن جان باختند، می‌نویسد «فقط تک‌شکستی در جلوگیری از آسیب‌دیدن چند دَه نفر بوده است»؛ یا وقتی، به‌ قولِ نامۀ سرگشاده‌ای که توسط صدها دانش‌آموختۀ فوق لیسانس و بیش‌از ۱۸۰ تن از استادان رشتۀ زبان‌شناسی امضا شده، «صدای کسانی را که از خشونت نژادی و جنسیتی رنج می‌برند خاموش می‌کند». بعد از آن، عکس‌هایی از او پخش شد که، در محافل عمومی، در کنار جفری اپستینِ سرمایه‌دار بود، ازجمله پس از محکومیت اپستین در سال ۲۰۰۸ به جُرم تعرض جنسی به دختری زیر ۱۸ سال. بعد معلوم شد که پینکر به دوست خود، آلن درشویتز، هم کمک کرده بوده است تا بتواند قانون را تفسیر کند و از آن در دفاع از اتهامات اپستین در پروندۀ سوءاستفادۀ جنسی در سال ۲۰۰۷ بهره بگیرد، در همان سالی که پینکر و درشویتز به‌طور مشترک مشغولِ تدریس روان‌شناسی ۱۰۰۲: اخلاق و تابو بودند. جسیکا کنتلون، استاد روان‌شناسی دانشگاه کارنِگی مِلون، به من می‌گوید «او تلویحاً این پیام را می‌رساند که در رشتۀ ما مردانی که از زنان سوءاستفاده می‌کنند پذیرفته‌شده هستند» (پینکر می‌گوید از اینکه به درشویتز کمک کرده تا از اپستین دفاع کند پشیمان است).بسیاری از منتقدان مدعی‌اند که اظهارنظرهای اخیر پینکر بخشی از سابقۀ دیرین نظرات و رفتارهایی است که، به‌شکل خطرناکی، به نقطه‌نظرات شبه‌علمی یا منزجرکننده تنه می‌زند. یک نمونه‌اش اینکه: مالکوم گلَدوِل پینکر را به‌خاطر رجوع به اطلاعات بلاگری به نام استیو سِیلر بازخواست می‌کند. گلدول می‌گوید سیلر «احتمالاً، بیش از هر چیز، به این دلیل معروف است که سیاه‌پوستان را به‌لحاظ فکری پایین‌تر از سفیدپوستان می‌داند». آنجلا ساینی، روزنامه‌نگار علم و نویسندۀ کتاب نژاد برتر: بازگشت نژادپرستی علمی۱۶، می‌گوید «از نظر عدۀ بسیاری، اشتیاق پینکر به پروبال‌دادن به کار راست‌گرایان افراطی و معتقدان به برتری سفیدپوستان کاملاً مردود است». وقتی این انتقادات را با پینکر در میان می‌گذارم، آن را مغلطۀ «گناه هم‌باوری» می‌داند، يعنی صِرف اینکه بر دیدگاه‌های سیلر و دیگران ایراداتی وارد است دلیل نمی‌شود که اطلاعاتشان بد باشد. پینکر نژادپرستی را محکوم کرده است -به من می‌گوید که نژادپرستی «نه‌فقط نادرست بلکه ابهانه است»- اما اثر سیلر را در کتابی تدوینی در سال ۲۰۰۴ گنجانده است، و مرور مثبت سیلر دربارۀ فرشتگان محافظ را، در کنار نظرات بسیاری دیگر، در وب‌سایت خود منتشر کرده است.پینکر فکت را به فرضیه ترجیح می‌دهد، اما هرازگاهی فرضیات او سبب می‌شوند تا شتاب‌زده از کنار فکت‌ها بگذرد. در سال ۲۰۱۳، پس از اینکه کالین مک‌گین به آزار جنسی دختری دانشجو متهم شد، پینکر در ابتدا از او دفاع کرد و اعمال مک‌گین را «چیزی در حد ردوبدل‌کردن شوخی جنسی» دانست. اما، پس از آنکه از شواهد جرم او مطلع شد، نظرش را اصلاح کرد. پینکر می‌گوید شکی نیست که کار مک‌گین پذیرفتنی نیست، اما هنوز هم معتقد است چنین مجازاتی حقش نیست (مک‌گین از سِمتش استعفا داد، هرچند مشخص نیست که دقیقاً تحت چه شرایطی این کار را کرده است). مک‌گین بعدها مذبوحانه تلاش کرد مؤسسۀ مشاورۀ اخلاق کسب‌وکار راه‌اندازی کند، و پینکر و گلدستین را به‌عنوان مشاور استخدام کرد. پینکر به من می‌گوید «من و ربکا تقریباً مطمئن بودیم که چیزی از آن مؤسسه درنمی‌آید. اساساً خواستیم لطفی به او کرده باشیم، یک جور ژست دوستی بی‌ثمر».وقتی دربارۀ اپستین، سیلر، مک‌گین و چند نفر دیگر از او سؤال کردم، در ایمیلی برایم نوشت «بسته به اینکه تو و سردبیرت چقدر اهل شوخی باشید، جواب من به اینکه پرسیده‌ای ‘معروف‌بودن جنبۀ منفی‌ای هم دارد؟’ این است: بله. روزنامه‌نگارها از تو می‌خواهند توضیح بدهی که چرا، از بین هزاران نفری که طی چندین دهه با آن‌ها تعامل داشته‌ای، با چند نفر که کار غلطی کرده‌اند ‘همدست’ بوده‌ای». قبلاً راجع به انتقادات مختلفی که می‌شنود برایم گفته بود «همان‌قدری که فکرش را می‌کنی ناخوشایند است، اما من حقیقتاً تمام تلاشم را می‌کنم. در قالب یکی از مراحلِ مجموعه راهبردهای مدیریتِ استرس تحلیلشان می‌کنم -قبل از خواب نه، بیشتر در هواپیما که همین‌جوری‌اش هم حالم خراب است». بااین‌همه، نهایتاً پینکر چنین انتقاداتی را بخشی از کار روشنفکر سرشناس می‌داند. از قسمت دوم فیلم «پدرخوانده» نقل‌قولی می‌آورد و می‌گوید «این کاری است که ما خودمان انتخاب کردیم، مردم به من حمله می‌کنند، من هم به آن‌ها».درست است که حاشیه‌سازی‌های پینکر هر روز بیشتر می‌شود، اما دلیلش این نیست که دیدگاه اولیۀ او نسبت به جهان عوض شده است. این جهان است که عوض شده. همان دفاع از سرمایه‌داری و لیبرال دمکراسی که به بخش عمدۀ اینک روشنگری روح دمیده است، در مقیاس کوچک‌تر، در لوح سپید هم به چشم می‌خورد، با اینکه در فاصلۀ انتشار این کتاب وقایعی مثل بحران اقتصادی، بحران مهاجران، جنگ‌های بی‌پایاندر افغانستان و عراق، ظهور رسانه‌های اجتماعی، پوپولیسم اقتدارگرایانه، و گزارش‌های هشدارآمیز فزاینده از سوی «هیئت بین‌ دولتی تغییر اقلیم» نیز رخ داده‌اند. هم‌زمان، حدوداً طی ده سال گذشته، افراد متنوع‌تری وارد محیط آکادمیک و گفتمان عمومی شده‌اند و عقاید پذیرفته‌شدۀ قبلی را به چالش کشیده‌اند. به گفتۀ ساینی «تسویه‌حساب عظیمی در جریان است».دشوار است که تازه‌ترین کتاب پینکر، یعنی عقلانیت، را که انواع سوگیری‌های شناختی را برای خواننده‌اش شرح می‌دهد در حکم پاسخی به منتقدانش ندانیم، به‌ویژه، پاسخ به آن گروهی که از «ابزار مفهومی لازم برای اطمینان از وقوع‌یافتن یا نیافتن پیشرفت» محروم‌اند. پینکر در اینک روشنگری برنامه‌های «سوگیری‌زداییِ شناختی» را به‌عنوان بخشی از راهبرد مقابله با نبودِ عقلانیت در جهان توصیه می‌کند؛ کتاب عقلانیت مانند واحد اصلی یک برنامۀ تحصیلی است. پینکر گاهی به‌طور ضمنی اشاره می‌کند که اگر همۀ افراد توان تعقل درست را داشتند، در این صورت، بحث‌های سیاسی بی‌پایان دیگر تا این حد حیات جمعیِ ما را به خود مشغول نمی‌کردند. عوض آنکه خود را غرق در کشمکش کنیم، باید با جدیت به‌دنبال حل مسئله باشیم. ساینی می‌گوید «فکر می‌کنم مسئله‌ای که بیشتر افراد با پینکر دارند این است که گاهی به نظر می‌رسد او، به‌عنوان کسی که در حوزۀ سوگیری‌های افراد و نبود عقلانیت و منطق در آن‌ها ید طولایی دارد، گاهی از تردید در عقلانیت و سوگیری‌های خودش اندکی اکراه دارد».روش‌های پینکر گاهی اوقات بدبینانه به نظر می‌رسند، اما من هرگز ذره‌ای در خلوص او شک نکردم. او با منتقدان چپ خود در این موافق است که ما در لحظۀ پرمخاطره‌ای زندگی می‌کنیم که، در آن، پیشرفت‌هایی که انسان با هدف به‌زیستی خود برایشان به‌سختی جنگیده با تهدید مواجه شده‌اند. او دائماً اظهار می‌کند که مبارزۀ سیاسی علیه راستِ ترامپیست، اقتدارگرا و توطئه‌چین در اولویت است. اما به نظر می‌رسد که مبارزۀ فرهنگی و ایدئولوژیک علیه «ووک-ایسم»۱۷، جنبش چپ‌گرای تسخیر وال استریت، [گروه موسیقی] رِیج اگیست دِ ماشین چپ‌گرا، شورش علیه انقراض-این جنبش‌های بدبینانه و مخرب» بیشترِ انرژی هیجانی او را به خود اختصاص می‌دهد. از نظر او، تلقی بسیاری از گروه‌های چپ از دنیا این است: نزاعی با حاصل‌جمع صفر۱۸ برای کسب برتری در میان گروه‌های نژادی، قومیتی و جنسیتی. او همچنین باور دارد که افراطی‌کاری‌های چپ‌، تا حدی، در جنون خطرناک جناح راست مقصرند. می‌گوید «برعکسِ بسیاری از دانشگاهیان، من واقعاً دوستان لیبرتارین و محافظه‌کاری دارم. گاهی از من می‌پرسند ‘چرا باید به علم آب‌وهوا اعتماد کنیم وقتی هر کسی که نظر مخالفی دارد طرد می‌شود؟’. من دربارۀ علم آب‌وهوا با آن‌ها مخالفم، ولی در هر صورت نکتۀ خوبی است».پینکر برای مبارزه با این مسئله به هیئت مدیرۀ بیش‌از شش سازمان پیوسته است که مدعی‌اند خود را وقف ارتقای آزادی بیان کرده‌اند. وقتی چندتایی از آن‌ها را نام بردم تا ببینم او در کدامشان عضویت دارد، حرفم را قطع کرد و گفت «در هیئت مدیرۀ همه‌شان هستم!». بعد ادامه داد «دلیل اهمیت فراوان این سازمان‌ها این است که بخش عمدۀ سرکوب از جانب عدۀ اندکی از کنشگران است. درست است که آن‌ها اکثریت نیستند، اما اقلیتِ تندرو می‌تواند به رژیمی سرکوبگر بدل شود». او ادامه می‌دهد که در فرشتگان محافظ دربارۀ این دینامیک «مارپیچ سکوت» نوشته است، پدیده‌ای که به دستگیری جادوگرها، تفتیش عقاید، انقلاب فرانسه، استالینیسم و آلمان نازی انجامیده است. علاوه‌براین، پینکر آنچه را که ورشکستگیِ فکری اصول ووک می‌پندارد با قصۀ عامیانۀ «لباس جدید پادشاه» مقایسه می‌کند. می‌گوید «باید پسربچه‌ای پیدا شود و این را بگوید».صبح آخرین روزی که در کیپ‌کاد بودم، پراوینس‌تاون را قدم‌زنان طی کردم تا به اسکله‌ای برسم که می‌خواستیم با قایق مسافربری از آنجا به بوستون برویم. وقتی در صفِ قایق منتظر او ایستاده بودم، یک مرد و دوست‌پسرش نامزدی‌شان را به دوستان خود اعلام کردند و بعد شوخی کردند که فقط به این خاطر چنین تصمیمی گرفته‌اند که اجازه داشته باشند از مزایای خدمات درمانی همدیگر استفاده کنند. حلقۀ اخلاقی داشت بزرگ‌تر می‌شد، اما شاید نه آن‌قدری که می‌توانست بشود.در بوستون، پینکر آپارتمان مشترکش با گلدستین را نشانم می‌دهد، آپارتمانی بزرگ با طراحی باز که قبلاً انبار چرم بوده است. روی دیوار روبه‌روی درِ ورودی دو قاب عکس بزرگ از این زوج در کنار اوباما و همسرش آویخته شده که مربوط به سال ۲۰۱۵ است، روزی که گلدستین نشان ملی علوم انسانی را دریافت کرد. اگر جایی در دنیا باشد که فرد غربیِ تحصیل‌کرده، مدرن، ثروتمند و دمکراتی در آن پیدا بشود، همین انبار میلیون دلاری سابق با عکس‌هایی از باراک اوباما روی دیوار است.آپارتمان پینکر گویی گلچینی از ثمرات حرفه‌ای او را در خود جای داده است. وقتی به انتهای اتاق چشم می‌دوزم، چشمم به پرتره‌ای تقریباً قدی از او می‌افتد که دارد کتاب می‌خواند. روی دیوار دیگری کاریکاتوری از اوست که اولین بار در نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شد. نقاشی کوچکی از چهره‌اش به‌شکلی سرسری روی طاقچۀ کم‌ارتفاعی قرار داده شده. غرق در فکر می‌گوید «یکی از چیزهایی که وقتی معروف می‌شوی برایت اتفاق می‌افتد این است که مردم پرتره‌ات را برایت می‌فرستند». کنار پرتره، دستۀ کوچکی از ترجمه‌های تازۀ اینک روشنگری روی هم جمع شده بودند -ایتالیایی، ژاپنی، مجاری. یک جامجله‌ایِ شیشه‌ای مثل یک مجسمه درست وسط آپارتمان ایستاده بود، در فضای مردۀ بین اتاق مطالعه و اتاق نشیمن؛ و تقریباً هم‌قدِ خود پینکر بود. روی طبقات زیگزاگی‌اش نشریاتی به چشم می‌خورد که برخی‌شان متعلق به یک دهۀ پیش بودند و روی جلدشان عکس خودش یا گلدستین چاپ شده بود. بعداً به‌شوخی می‌گوید «چیزهای روی قفسه اساساً چیزهایی است که نه می‌توانیم دور بیندازیمشان، نه طوری‌اند که بخواهیم در تخت‌خواب بخوانیمشان». دلیل موفقیتْ خودِ موفقیت است. و گواهِ اینکه رویکرد پینکر به جهان به کارش آمده همه‌جا جلوی چشممان بود. گفتم «سلبریتی‌ها عجیب‌وغریب‌اند». پوزخندی زد که «بله، همین‌طورند».من و پینکر قرار گذاشته بودیم برای دیدن دفترش به هاروارد برویم، از زمان شروع همه‌گیری، یعنی حدود یک سال و نیم پیش پا به دفترش نگذاشته است. قبل از اینکه راه بیفتیم، از او اجازه خواستم تا نگاهی به چکمه‌های کابوییِ چرم سوسمارش بیندازم. آن‌ها را چرم‌سازیِ افسانه‌ایِ لی میلر سفارشی برایش دوخته بود (از دوست پینکر، جری کوینِ زیست‌شناس، شنیده بودم که «می‌گوید چکمۀ کابویی دوست دارد، چون تنها راهی است که یک مرد می‌تواند پاشنه‌بلند بپوشد و از مؤاخذه جان سالم به در ببرد.گمانم چرم خزندگان را بیشتر از همه دوست داشته باشد»). پینکر چکمه را نشانم می‌دهد، اما ترجیح می‌دهد کفش‌های راحتی رانندگی‌اش را بپوشد که لوئیز، پسر نیکولای سارکوزی، برایش طراحی کرده و پینکر مدل تبلیغاتی اوست.کمی قبل‌تر، پینکر تکه بتن نقاشی‌شده‌ای را که به اندازۀ توپ فوتبال آمریکایی است از روی قفسه برمی‌دارد و می‌گوید «تکه‌ای از دیوار برلین است». پدرش چند هفته بعد از فروپاشی دیوار برلین برای سفری کاری به آلمان رفته بود و این تکه از دیوار را هم با خودش آورده بود. پینکر سوغاتی را سر جایش می‌گذارد، طوری که تکه سنگ مثل ورقی پاره‌شده از کتاب به نظر می‌رسد. پینکر بعداً، با اوقات تلخی اما با خوش‌رویی، می‌گوید «سرِ آن لیبرالیسم خوبِ قدیم چه بلایی آمد؟ چه کسی می‌خواهد قدم پیش بگذارد و از این باور دفاع کند که پیشرفت‌های تدریجیِ مبتنی بر دانش، مبتنی بر گسترش برابری، مبتنی بر لیبرال دمکراسی چیز خوبی است؟ کجا هستند آن تظاهرات، کجا هستند آن مردمی که برای لیبرال دمکراسی مُشت گره می‌کردند؟ چه کسی می‌خواهد واقعاً چیز خوبی درباره‌اش بگوید؟».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را  الکس بلسدل نوشته و در تاریخ ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۱ با عنوان «Pinker’s Progress: the Celebrity Scientist at the Centre of the Culture Wars» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «همه چیز عالی است، فقط کمی بهترش کنید» در بیست‌ودومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ  نسیم حسینی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• الکس بلسدل (Alex Blasdel) نویسنده و ویراستار اهل لندن است. نوشته‌های او عمدتاً در گاردین منتشر می‌شود.[۱]    Rationality[۲]    The Better Angels of Our Nature[۳]   شهری در سوئیس که محل برگزاری مجمع جهانی اقتصاد است [مترجم].[۴]    Enlightenment Now[۵]   Evita[۶]    Freakonomics[۷]   The Language Instinct[۸]    How the Mind Works[۹]    The Blank Slate[۱۰] Al Gore معاون رئیس‌جمهور سابق ایالات‌متحده و فعال محیط‌زیست و دارندۀ جایزۀ صلح نوبل به‌خاطر اقداماتش در حوزۀ تغییرات اقلیمی [مترجم].[۱۱] Unabomber با نام اصلی تئودور کزینسکی، کسانی را که، به باور خودش، به محیط‌زیست آسیب می‌زدند به قتل می‌رساند [مترجم].[۱۲] به سبک شوخی کمدین‌هایی اشاره دارد که در منطقۀ تفریحی برش‌ بلت (Borscht Belt) به اجرای برنامه می‌پرداختند، شوخی‌های این افراد تند و بی‌وقفه بود و کمدین‌ها معمولاً خودشان را در آن‌ها دست می‌انداختند [مترجم].[۱۳] واژۀ به‌کاررفته در متن Mamil است که کوته‌نوشت عبارت Middle-aged man in lycra است و ترجمۀ تحت‌اللفظی آن «مردان میان‌سال با لباسی از جنس لاکرا» است. اما، به‌طور دقیق‌تر، به مردان میان‌سالی اطلاق می‌شود که عاشق دوچرخه‌های حرفه‌ای و گران‌قیمت هستند و لباس‌های دوچرخه‌سواری حرفه‌ای می‌پوشند که معمولاً تنگ و چسبان‌اند [مترجم].[۱۴] واژۀ موردنظر در متن اصلی Weird است که کوته‌نوشت این پنج واژه است: Western, educated, industrialized, rich, democratic [مترجم].[۱۵] میخائیل باکونین از بنیان‌گذاران آنارشیسم جمعی است. او براساس آنارشیسم جمعی خواهان پایان‌دادن به سلطۀ دولت و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است [مترجم].[۱۶] Superior: The Return of Race Science[۱۷] woke-ism واژۀ woke برگرفته از wake انگلیسی و به معنای «بیدار» است. «ووک» اصطلاحی سیاسی است که به آگاهی مردم دربارۀ مسائل مربوط به عدالت اجتماعی و نژادپرستی اشاره دارد [مترجم].[۱۸] وضعیتی که سود یک طرف معادلِ همان میزان زیان برای طرف دیگر است [مترجم]. ]]> الکس بلسدل علم‌وفلسفه Sat, 21 May 2022 04:18:43 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10560/ هوش مهم‌تر است یا انعطاف‌پذیری؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10555/ باربارا ژاکلین ساهاکیان، کریستل لنگلی، ویکتوریا لیان، کانورسیشن — بر اساس باور عمومی، بهرۀ هوشی عامل اصلی موفقیت، به خصوص در حوزه‌های علم، نوآوری و فناوری است و به همین دلیل عدد بهرۀ هوشی آدم‌های معروف برای خیلی از مردم جذابیت بی‌حد و حصری دارد. اما حقیقت این است که بعضی از عالی‌ترین دست‌آوردهای بشر در اصل با تکیه بر ویژگی‌هایی چون خلاقیت، تخیل، کنجکاوی و همدلی شکل گرفته‌اند.اغلب این صفات در دل مفهومی جای دارند که دانشمندان آن را «انعطاف‌پذیری شناختی»۱ می‌نامند؛ مهارتی که در محیطی جدید یا مدام در حال تغییر، این قابلیت را به ما می‌دهد که بتوانیم با تغییر موضع بین مفاهیم مختلف یا تغییر رفتارمان به تناسب موقعیت موجود به اهدافمان دست‌یابیم. اساس انعطاف‌پذیری شناختی این است: یادگرفتن را یاد بگیریم و در مورد روش یادگیری منعطف باشیم و این دو یعنی تغییر استراتژی‌ها برای تصمیم‌گیری بهینه. در پژوهش جاری، ما در تلاشیم که روش‌هایی برای افزایش انعطاف‌پذیری شناختی افراد بیابیم. انعطاف‌پذیری شناختی کمک می‌کند متوجه شویم که کاری که پیش گرفته‌ایم به موفقیت ختم نخواهد شد و تغییرات مناسب برای دستیابی به موفقیت را در آن ایجاد کنیم. فرض کنید که هر روز، در حالت عادی، از مسیر ثابت و مشخصی به محل کار می‌روید اما الان در مسیرِ معمول شما تعمیراتی در حال انجام است. چه می‌کنید؟ کسانی که انعطاف‌ناپذیرند با این که دیرشان خواهد شد به برنامۀ اصلی پایبند می‌مانند. اما افراد انعطاف‌پذیرتر خودشان را با اتفاق پیش‌بینی‌نشده تطبیق می‌دهند و با روش‌های حل مسئله راه حلی پیدا می‌کنند.انعطاف‌پذیری شناختی می‌تواند بر چگونگی کنار آمدن مردم با قرنطینۀ ناشی از همه‌گیری کرونا تاثیر داشته باشد، قرنطینه‌ای که مردم را با چالش‌های جدیدی در مورد کار و تحصیل روبه‌رو کرد. تطبیق روزمرگی‌هایمان با این موضوع و انجام بسیاری فعالیت‌ها از خانه برای بعضی از ما راحت‌تر از بقیه بود. افراد انعطاف‌پذیر احتمالاً این روزمرگی ها را هر چند وقت یک بار تغییر می‌داده‌اند تا روش‌های بهتر و متنوع‌تری برای گذران روزهایشان بیابند. اما دیگران چنین نکردند، اصلاً با شیوه‌های جدید کنار نیامدند و با کمترین انعطاف‌پذیری یا تغییری به همان فعالیت‌های روزمره‌شان چسبیدند.مزایای عظیمتفکر منعطف اساس خلاقیت است. به عبارت دیگر تفکر منعطف اساس اندیشیدن به ایده‌های نو، ایجاد روابط نو بین ایده‌ها، و خلق چیزهای جدید است. چنین تفکری پشتوانۀ مهارت‌های تحصیلی و کاری مثل حل مسئله نیز هست. با این حال، بر خلاف حافظۀ فعال۲ (آنچه که در بازۀ مشخصی به خاطر می‌آورید)، تفکر منعطف عمدتاً مستقل از بهرۀ هوشی یا هوش متبلور۳ (دانش ناشی از یادگیری قبلی و تجارب) است. برای مثال، بسیاری از هنرمندان هنرهای تجسمی هوش متوسطی دارند اما بسیار خلاق هستند و آثار بزرگی خلق کرده‌اند.بر خلاف باور خیلی‌ها، خلاقیت در علم و نوآوری نیز مهم است. مثلاً، مقایسۀ کارآفرینانی که موسس چندین شرکت بودند با مدیرانی با سن و بهره هوشی مشابه نشان داد که کارآفرینان انعطاف‌پذیری شناختی بیشتری دارند.پس آیا می‌توان نتیجه‌گیری کرد که انعطاف‌پذیری شناختی افراد را باهوش‌تر می‌کند اما این افزایش هوش به شکلی است که در آزمون‌های بهرۀ هوشی قابل سنجیدن نیست؟ می‌دانیم انعطاف‌پذیری شناختی در طول زندگی یک فرد «شناخت سرد»۴ یا همان تفکر غیر عاطفی و «منطقی» او را بهبود می‌بخشد. برای مثال، مهارت خواندن و عملکرد بچه‌ها در مدرسه به واسطۀ انعطاف‌پذیری شناختی بهبود می‌یابد. این شناخت ما را در برابر برخی سوگیری‌ها، مثل سوگیری تایید۵، مصون می‌کند. به این دلیل که افراد منعطف، ایرادات احتمالی خود را بهتر تشخیص می‌دهند و در به کار بستن راه‌کارهایی برای چیره شدن بر این ایرادات توانمندترند.همچنین، در افراد کهنسال، انعطاف‌پذیری شناختی با افزایش تاب‌آوری روانی در برابر ناملایمات زندگی و بهبود کیفیت زندگی متناظر است و حتی ممکن است در شناخت احساسی و اجتماعی تأثیر مثبت داشته باشد: بر اساس مطالعات، انعطاف‌پذیری شناختی رابطۀ جدی‌ای با توانایی درک احساسات، افکار و مقاصد دیگران دارد.نقطۀ مقابل انعطاف‌پذیری شناختی، عدم انعطاف شناختی است که در برخی بیماری‌های روانی مثل اختلال وسواس فکری-عملی، اختلال افسردگی ماژور و اختلال طیف اوتیسم نمود دارد.مطالعۀ تصویربرداری‌های عصبی نشان داده است که انعطاف‌پذیری شناختی به شبکه‌ای از مناطق قدامی و مخطط مغز وابسته است. بخش‌های قدامی مغز با فرآیندهای شناختی رده بالا مثل تصمیم‌گیری و حل مسئله متناظرند و در مقابل بخش‌های مخطط به تشویق و پاداش مرتبطند.برآورد واقعی انعطاف‌پذیری شناختی افراد، روش‌هایی دارد، که آزمون دسته‌بندی کارت ویسکانسین۶و آزمون عملکرد اجراییCANTAB برای ارزیابی یادگیری قوانین و تغییر توجه۷ از این جمله‌اند.افزایش انعطاف‌پذیریخبر خوش این که گویا انعطاف‌پذیری را می‌توان تمرین و تقویت کرد. به عنوان نمونه، رفتاردرمانیِ شناختی۸، درمانی روانشناختی و مبتنی بر شواهد است که در تغییر الگوی فکری و رفتاری به افراد کمک می‌کند. مثلاً شخص افسرده‌ای که دوستش یک هفته است با او تماس نگرفته شاید فکر کند که دوستش دیگر او را دوست ندارد. رفتاردرمانیِ شناختی طرز فکر این افراد را برای مد نظر قرار دادن گزینه‌های منعطف‌تر بازسازی کند. در این مثال، دوستِ فرد افسرده مشغله‌ای داشته یا امکان تماس نداشته است.یادگیری ساختاریافته۹–یا قابلیت استخراج اطلاعات دربارۀ ساختارِ محیطی پیچیده و رمزگشایی از جریانی از اطلاعات حسی که در ابتدا نامفهوم هستند– یکی دیگر از راه‌های بالقوه برای پیگیری این مقصود است. می‌دانیم که این شکل از یادگیری همان بخش‌های قدامی و مخطط مغز که در انعطاف‌پذیری شناختی درگیر بودند را درگیر می‌کند.ما در حال حاضر، در کاری مشترک بین دانشگاه کمبریج و دانشگاه صنعتی نانیانگ در حال انجامِ آزمایشی در جهان واقعی هستیم تا ببینیم آیا واقعاً ممکن است که یادگیریِ ساختاریافته به افزایش انعطاف‌پذیری شناختی بینجامد.مزایای تمرین و تقویت انعطاف‌پذیری شناختی، برای مثال در کودکان مبتلا به اوتیسم، در مطالعات به اثبات رسیده‌اند. تقویت انعطاف‌پذیری شناختی علاوه بر بهبود مهارت‌های شناختیِ کودکان، تاثیر مثبتی روی تعاملات اجتماعی و روابط آن‌ها داشت. همین طور مطالعات نشان داده‌اند که تمرین و تقویت انعطاف‌پذیری شناختی برای کودکان بدون اوتیسم و سالمندان نیز مفید است. همزمان با خروج از پاندمی، لازم است اطمینان حاصل کنیم که مردم در کنار آموختن و تمرین مهارت‌های جدید، یاد می‌گیرند که در تفکرشان از لحاظ شناختی انعطاف‌پذیر باشند. این موضوع تاب‌آوری و کیفیت زندگی ایشان را در آینده افزایش خواهد داد.انعطاف‌پذیری شناختی برای به بار نشستن یک جامعه لازم است. چرا که می‌تواند استعداد افراد در خلق ایده‌های نوآورانه و خلق چیزهای جدید را به حداکثر برساند. و نهایتاً باید گفت ما برای حل چالش‌های بزرگ کنونی از جمله گرمایش جهانی، حفظ طبعیت، انرژی پاک و پایدار و امنیت غذایی نیازمند ویژگی‌هایی مانند انعطاف‌پذیری شناختی هستیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را باربارا ژاکلین ساهاکیان، کریستل لنگلی، ویکتوریا لیان نوشته و در تاریخ ۲۳ ژوئن ۲۰۲۱ با عنوان « IQ tests can’t measure it, but ‘cognitive flexibility’ is key to learning and creativity» در وب‌سایت کانورسیشن منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ با عنوان «هوش مهم‌تر است یا انعطاف‌پذیری؟» با ترجمۀ آرزو صحیحی منتشر کرده است.•• باربارا ژاکلین ساهاکیان (Barbara Jacquelyn Sahakian) استاد عصب‌روان‌شناسی بالینی در دانشگاه کمبریج، کریستل لنگلی (Christelle Langley) دانشیار پژوهشی پسادکتری در رشتۀ علوم اعصاب شناختی در دانشگاه کمبریج، و ویکتوریا لیان (Victoria Leong) استادیار روان‌شناسی در دانشگاه صنعتی نانیانگ است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] cognitive flexibility[۲] working memory[۳] crystallised intelligence[۴] cold cognition[۵] confirmation bias[۶] Wisconsin Card Sorting Test[۷] CANTAB Intra-Extra Dimensional Set Shift Task[۸] Cognitive behavioural therapy[۹]Structure learning ]]> باربارا ژاکلین ساهاکیان، کریستل لنگلی و ویکتوریا لیان علم‌وفلسفه Tue, 17 May 2022 09:26:56 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10555/