ترجمان - آخرين عناوين علم‌وفلسفه :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/philosophy_and_science Wed, 27 Oct 2021 10:54:46 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 27 Oct 2021 10:54:46 GMT علم‌وفلسفه 60 مغز؛ جعبه سیاهی که هر روز مرموزتر می‌شود https://tarjomaan.com/neveshtar/10363/ اِد یانگ، آتلانتیک— کارل اِسکونُوِر و اندرو فینک گیج شده‌اند. این دو دانشمند علوم اعصاب می‌دانند مغز باید منعطف باشد، اما نه بیش‌ از حد. مغز باید در مواجهه با تجربیات جدید خود را بازسازی کند، اما باید ویژگی‌های جهان بیرونی را هم مدام بازنمایی کند. چگونه؟ تعریف نسبتاً ساده‌ای که در کتاب‌های درسی علوم اعصاب یافت می‌شود آن است که وقتی فرد گُلی را می‌بوید، غروب آفتاب را می‌بیند یا صدای زنگی را می‌شنود، احتمالاً گروه‌های مشخصی از نورون‌ها شلیک۱ می‌شوند. فرض بر این است که این بازنمایی‌ها -این الگو‌های شلیک نورونی‌- از یک لحظه تا لحظۀ بعد یکسان باقی می‌مانَد؛ اما همان‌طور که اِسکونُوِر، فینک و دیگران دریافته‌اند، گاهی ماجرا این‌طور پیش نمی‌رود؛ آن‌ها تغییر می‌کنند و تغییرات به‌قدری است که گیج‌‌کننده و دور از انتظار است.اِسکونُوِر، فینک و دیگر همکارانشان در دانشگاه کلمبیا موش‌ها را به‌مدت چند روز و چند هفته در معرض رایحه‌های یکسان قرار دادند و فعالیت نورون‌ها را در قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم مغزِ جوندگان ثبت کردند. پیریفورم ناحیه‌ای از مغز است که در تشخیص بو فعال می‌شود. در یک لحظۀ مشخص، هر رایحه سبب می‌شد گروه مشخصی از نورون‌ها در این ناحیه شلیک شوند؛ اما با گذشت زمان، آرایش این گروه‌ها به‌آرامی تغییر کرد. برخی نورون‌ها دیگر به بوها واکنش نشان نمی‌دادند؛ در عوض برخی دیگر شروع کردند به واکنش نشان‌دادن. پس از یک ماه، هر یک از گروه‌ها تقریباً کاملاً با یکدیگر تفاوت داشتند. بگذارید این‌گونه بگویم که نورون‌هایی که بویِ سیب را در ماه مِی بازنمایی می‌کردند و آن‌هایی که همین بو را در ماه ژوئن بازنمایی می‌کردند، همان‌قدر با یکدیگر تفاوت داشتند که نورون‌هایی که بازنمایی‌کنندۀ بوی سیب و سبزه در هر زمان دیگری بودند.البته، این صرفاً یک پژوهش در ناحیه‌ای از مغز است، آن هم مغز موش‌ها، اما دانشمندانِ دیگر نشان داده‌اند که همین پدیده، که رانش بازنمودی۲ نام دارد، علاوه بر قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم، در دیگر نواحیِ مغز نیز رخ می‌دهد. وجودش مشهود، اما باقی چیزها معماست. اِسکونُوِر و فینک به من گفتند نمی‌دانند چرا چنین اتفاقی رخ می‌دهد، معنای آن چیست، مغز چگونه با آن مقابله می‌کند و چند درصد از مغز این‌گونه رفتار می‌کند. اگر واکنش‌های نورونیِ حیوانات به جهان همواره در معرض تغییر است، حیوانات چگونه می‌توانند درکی ثابت از جهان داشته باشند؟ اِسکونُوِر می‌گوید اگر این حجم از تغییرات امری متداول است، «باید در مغز مکانیسم‌هایی وجود داشته باشد که کشف نشده‌اند، مکانیسم‌هایی که تصور نمی‌کردیم وجود داشته باشند، اما به مغز اجازه می‌دهند به فعالیت خود ادامه دهد. دانشمندان باید بدانند چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است، اما در این مورد خاص، کاملاً گیج شده‌ایم. احتمالاً سال‌ها طول بکشد تا پاسخی برای این مسئله بیابیم». اِسکونُوِر و فینک سال‌ها وقت صرف کردند تا از وجود رانش بازنمودی در قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم مطمئن شوند. آن‌ها باید برای کاشت الکترود‌ها در مغز موش، تکنیک‌های جراحی ابداع می‌کردند و مطمئن می‌شدند این الکترودها تا هفته‌ها سر جای خود باقی می‌مانند. فقط در این حالت بود که می‌توانستند مطمئن شوند رانشی که مشاهده کرده‌اند، درحقیقت، ناشی از تغییرات نورون‌ها بوده است و نه حرکت‌های اندک خودِ الکترودها. آن‌ها این کار را از سال ۲۰۱۴ آغاز کردند. تا قبل از ۲۰۱۸ مطمئن شدند که می‌توانند داده‌ها را بدون تغییر ضبط کنند. سپس موش‌هایی را که با ایمپلنتِ کاشته‌شده در مغزشان حرکت می‌کردند در فواصل معین در معرض رایحه‌های متفاوت قرار دادند.تیم آن‌ها نشان داد اگر یک نورون در قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم به بویِ خاصی واکنش نشان دهد، یک در پانزده احتمال دارد که این نورون، پس از گذشت یک ماه، همچنان به بو واکنش نشان دهد. در هر نوبت، تعداد یکسانی از نورون‌ها در واکنش به هر یک از رایحه‌ها شلیک می‌کنند، اما هویت آن نورون‌ها تغییر می‌کند. بوکشیدنِ هر روزه می‌تواند سرعت رانش را کاهش دهد، اما این بوکشیدن‌ها رانش را منتفی نمی‌کند. عجیب است که یادگیری نیز چنین تأثیری ندارد: اگر موش‌ها بو را با یک شوک ملایم الکتریکی تداعی می‌کردند، باز هم نورون‌هایی که آن رایحه را بازنمایی می‌کردند کاملاً تغییر می‌کردند، حتی اگر موش‌ها همچنان از مواجهه با آن رایحه پرهیز می‌کردند. یانیوْ زیوْ عصب‌زیست‌شناسی از مؤسسۀ علوم وایزمن است که در این پژوهش حضور نداشت. او می‌گوید «تصور غالب در علوم اعصاب این بوده است که واکنش‌های نورونی در مناطق حسی در گذر زمان ثابت‌اند. این پژوهش نشان داد که چنین نیست».اِسکونُوِر به من گفت «حداقل به‌مدت پانزده سال اشاره‌هایی وجود داشت» که نشان می‌داد چنین پدیده‌ای در قسمت‌های مختلف مغز وجود دارد. برای مثال، هیپوکامپ به حیوانات کمک می‌کند راه خودشان را در محیط اطرافشان بیابند. هیپوکامپ سلول‌های مکانی را در خود جای داده است. سلول‌های مکانی نورون‌هایی‌اند که هنگام ورود فرد به مکان‌های مشخص، به‌صورت انتخابی، شلیک می‌شوند. وقتی از تختتان تا در اتاق قدم برمی‌دارید، سلول‌هایِ مکانیِ مختلفی شلیک می‌شوند، اما این تنظیمات ثابت نیستند؛ زیوْ و دیگران نشان داده‌اند مکان‌هایی که این سلول‌ها با آن‌ها هماهنگ می‌شوند هم می‌توانند در گذر زمان دچار رانش شوند.لارا دریسکول یکی دیگر از دانشمندان علوم اعصاب است و هم‌اکنون در استنفورد فعالیت می‌کند. در آزمایشی دیگر، او موش‌ها را در یک ماز تقریباً تی‌شکل قرار داد و به آن‌ها آموزش داد به چپ یا راست بروند. دریسکول و همکارانش دریافتند فعالیت‌های این قسمت نیز دستخوش رانش شدند: با وجود آنکه انتخاب‌های جوندگان تغییری نکرد، نورون‌هایی که به‌هنگام دویدن موش در ماز شلیک می‌کردند به‌تدریج تغییر کردند.این نتایج حیرت‌انگیز بود، اما نه به اندازۀ نتایج جدید. هیپوکامپ در یادگیری و حافظۀ کوتاه‌مدت نیز دخیل است. انتظارمان همین است که هیپوکامپ خودش را بازنویسی کند و، بدین‌ترتیب، مرتب دچار رانش شود. اِسکونُوِر می‌گوید «تاکنون، مشاهدات ما از رانش بازنمودی محدود می‌شد به قسمت‌هایی از مغز که آن را ممکن می‌دانستیم». اما قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم متفاوت است. این قشر مرکزِ حسیِ مغز است ــ‌ناحیه‌ای که به مغز اجازه می‌دهد محرک‌های اطرافش را درک کند. این قشر باید ثابت باشد. در غیر این صورت، بو‌ها چگونه آشنا به‌نظر می‌آیند؟ اگر رانش بازنمودی در قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم رخ دهد، می‌تواند در سراسر مغز نیز پدیده‌ای معمول باشد.ممکن است رانش در دیگر مراکز حسیِ مغز شیوع کمتری داشته باشد، مانند قشر بینایی که اطلاعات دریافتی از چشم‌ها را پردازش می‌کند. نورون‌هایی که به بویِ سبزه واکنش نشان می‌دهند، ممکن است از یک ماه به ماه دیگر تغییر کنند، اما به نظر می‌رسد نورون‌هایی که به دیدن سبزه واکنش نشان می‌دهند، تا اندازۀ زیادی یکسان باقی بمانند. شاید علت آن است که قشر بینایی بسیار سازمان‌یافته است. گروه‌های همجوار نورون‌ها تمایل دارند بخش‌های همجوار فضای دیداری را پیش رویمان بازنمایی کنند و این نقشه‌کشی منظم، می‌تواند واکنش‌های نورونی را محدود کند تا بیش‌ازاندازه دچار رانش نشوند. اما این امر صرفاً دربارۀ محرک‌های سادۀ بصری مانند خطوط و میله‌ها می‌تواند صادق باشد. زیوْ، زمانی که موش‌ها فیلم‌های تکراری را بارها می‌دیدند، حتی در قشر بینایی نیز شواهدی یافت که از رانش بازنمودی حکایت می‌کرد.اِسکونُوِر می‌گوید «گمان می‌کنیم این امر بیش از آنکه یک استثتا باشد، قاعده است. هم‌اکنون وظیفۀ ما یافتن مکان‌هایی است که رانش در آنجا اتفاق نمی‌افتد». فینک اضافه می‌کند «در مکان‌هایی که رانش اتفاق می‌افتد، سه مسئله حائز اهمیت است. سرعت پیشروی رانش چقدر است؟ تا کجا را تحت تأثیر قرار می‌دهد؟ و چقدر آسیب‌زاست؟»اگر واکنش‌های نورونی به بو‌ها و دیده‌ها مدام در حال تغییر است، مغز از کجا می‌داند بینی چه چیز را می‌بوید یا چه چیز را می‌بیند؟ یک احتمال این است که مغز به‌نوعی عملکردش را در واکنش به رانش‌ها تصحیح می‌کند. برای مثال، بخش‌هایی از مغز که با قشر ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم مرتبط‌ند، شاید قادر باشند به‌تدریج درکشان از معنای فعالیت‌ نورونیِ ﭘﯿﺮﯾﻔـﻮرم را به‌روزرسانی کنند. کل سیستم تغییر می‌کند، اما این تغییرات همزمان با یکدیگر رخ می‌دهد.احتمال دیگر آن است که حتی وقتی نورون‌های فعالِ مشخص تغییر می‌کنند، برخی از ویژگی‌های پیشرفتۀ نورون‌هایِ شلیک‌شونده، دستخوش تغییر نمی‌شود، مانند تمثیل ساده‌ای که تیموتی اُلیری، دانشمند علوم اعصاب دانشگاه کمبریج، به من گفت: «افراد در یک جامعه می‌توانند نظرشان را تغییر دهند و درعین‌حال یک اجماع ‌کلّی داشته باشند. در میان جمعیتی انبوه نیز ممکن است سیگنالی یکسان به شیوه‌های متعددی بازنمایی شود. بنابراین برای حرکتِ کُد نورونی فضای کافی وجود دارد». برخی پژوهشگران نشانه‌های این الگوهای ثابت و پیشرفته را در دیگر قسمت‌های رانشی مغز نیز یافته‌اند، اما اِسکونُوِر و فینک نتوانستند این کار را بکنند. نه آن‌ها و نه همکارانشان نمی‌توانند به‌طور قطع بگویند مغز چگونه با رانش بازنمودی کنار می‌آید. آن‌ها حتی نمی‌توانند با اطمینان بگویند که این اتفاق اساساً چرا رخ می‌دهد.شاید رانش صرفاً خطایی در سیستم عصبی باشد، این مسئله‌ای است باید به آن رسیدگی کرد. اُلیری می‌گوید «ارتباطات در بسیاری از قسمت‌های مغز پیوسته در حال شکل‌گیری و ازکارافتادن است و هر نورون نیز به‌طور مداوم مواد سلولی را بازیافت می‌کند». شاید مغز نسخۀ خاکستری و چسبناکِ کشتی تسئوس۳ است که محکوم است در گذر زمان دچار رانش شود اما اُلیری به من گفت این ایده «قوت چندانی ندارد». سیستم عصبی قادر است ارتباطات دقیق و هدفمندی مانند ارتباط بین ماهیچه‌ها و اعصابی را که کنترلشان می‌کند حفظ کند. به نظر نمی‌آید رانش گریز‌ناپذیر باشد.از سویی دیگر، رانش می‌تواند سودمند باشد. وقتی سیستم عصبی دائماً نحوۀ ذخیره‌سازی اطلاعات موجود را تغییر بدهد، شاید بهتر بتواند داده‌های جدید را در خود جای دهد. دریسکول، که در حال حاضر با استفاده از شبکه‌های مصنوعی، این ایده را ارزیابی می‌کند می‌گوید «اطلاعاتی که همواره مفید نیست، به دست فراموشی سپرده می‌شوند، حال‌آنکه اطلاعاتی که همواره مفید باقی می‌مانند، با رانش ارتقا می‌یابند. هر چه بیشتر به رانش فکر می‌کنم، بیشتر به نظر می‌رسد که این پدیده را در مغز مشاهده خواهیم کرد». اِسکونُوِر نیز این ایده را می‌پسندد و می‌گوید «تفسیر موردعلاقۀ ما از این پدیده آن است که رانش نمود یادگیری است. رانش خودِ یادگیری نیست، دودی است که از آتشِ یادگیری بلند می‌شود».اِسکونُوِر و فینک کشف رانشِ بازنمودی را با کار وِرا روبینِ فضانورد مقایسه می‌کنند. در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی، روبین و همکارش کِنت فورد متوجه شدند برخی کهکشان‌ها به‌گونه‌ای می‌چرخیدند که دور از انتظار بود و به نظر می‌رسید این کهکشان‌ها قوانین حرکت نیوتنی را نقض می‌کنند. تحلیل روبین از این داده شواهد مستقیم اولیه‌ای را که برای اثبات مادۀ تاریک لازم بود فراهم کرد. مادۀ تاریک ماده‌ای است که هرگز مشاهده نشده است، اما قسمت اعظم کیهان را تشکیل می‌دهد. اِسکونُوِر می‌گوید به همین نحو، رانش ممکن است بدین معنا باشد که «در پسِ پرده چیز دیگری وجود دارد که هنوز نمی‌دانیم چیست».اما مقایسۀ رانش و کهکشان‌های چرخشیِ روبین از جهت مهمی با شکست مواجه می‌شود. روبین می‌دانست چیز مهمی کشف کرده است، چون می‌توانست داده‌هایش را با مکانیک نیوتنی مقایسه کند. مکانیک نیوتنی نظریه‌ای قطعی است که به‌دقت در علم فیزیک‌ شرح شده است. چنین نظریه‌ای در علوم اعصاب وجود ندارد. علوم اعصاب تصویر روشنی از نحوۀ کار‌کردن هر یک از نورون‌ها دارد، اما وقتی نوبت به شبکه‌های نورون‌ها، کل مغز و رفتار کل حیوانات می‌رسد، این تصویر مبهم‌تر می‌شود.این ایده را در نظر بگیرید که الگوهای مشخصی از نورون‌های شلیک‌کننده می‌توانند بوها، دیده‌ها یا صداهای مختلفی را بازنمایی کنند. به نظر می‌رسد این ارتباط به‌قدر کافی ساده است، البته از منظر آزمایش‌کننده‌ای که حیوان را در معرض محرکی قرار داده است و سپس در مغز حیوان به دنبال نورون‌های فعال است؛ اما خود مغز فقط با نیمی از آن معادله کار می‌کند، با یک دسته نورون فعال، تا دریابد چه‌ چیزی آن فعالیت را موجب شده است. جان کراکوار، دانشمند علوم اعصاب دانشگاه جان هاپکینز می‌گوید: «صِرف اینکه می‌توانیم این اطلاعات را رمز‌گشایی کنیم، بدین معنا نیست که مغز در حال انجام این کار است».به همین دلیل است که کراکوار می‌گوید پژوهش اسکرونور و فینک «به‌لحاظ تکنیکی دستاورد شگفت‌انگیزی» است، اما «کمی به مغالطۀ پوشالی»۴ هم شبیه است. او می‌گوید ایدۀ رانش صرفاً زمانی حیرت‌انگیز و هیجان‌آور است که آن را با ایدۀ سادۀ بازنمایی‌ها مقایسه کنیم. این ایده که در کتاب‌های درسی این رشته آمده است هرگز به‌لحاظ نظری منطقی نبوده و از پیش نیز محل تردید بود. کراکوار می‌گوید این مسئله خودش موضوع بزرگتری در حوزۀ علوم اعصاب است. به گفتۀ او «جریان غالب علوم اعصاب متکی است به اینکه روش‌های خاصی اتخاذ کند، نتایج خاصی بگیرد و آن‌ها را در هاله‌ای از مفاهیم گنگ ارائه دهد و غالباً دربارۀ آن‌ها اتفاق‌نظر وجود ندارد. در قسمت اعظم علوم اعصاب، پیش‌فرض‌ها آزمون‌نشده باقی می‌مانند، اما همۀ امورِ دیگر عاری از اشکال تصور می‌شوند».فینک موافق است که ایدۀ بازنمایی‌های ثابت هرگز یک نظریه نبوده است و می‌گوید این ایده بیشتر «فرضی ضمنی» است، فرضی که «چون ساده است» بدان معتقدند. چطور می‌توانست غیر از این باشد؟ خب، نیست. حالا چه؟فینک می‌گوید «حوزۀ علوم اعصاب تشنۀ ایده‌های جدید است» و به همین دلیل است که تصور می‌کند خودش و اسکونور هنوز با واکنش‌های منفی و بدخواهانه‌ مواجه نشده‌اند، واکنش‌هایی که عموماً دانشمندانی با آن مواجه می‌شوند که داده‌هایشان خلاف اصول از آب درمی‌آیند. «مردم واقعاً به‌شدت محتاج نظریه‌اند. این حوزه به‌لحاظ مفهومی آن‌قدر ناپخته است که ما هنوز در مرحلۀ جمع‌آوری خُرده حقایق هستیم و به‌واقع در جایگاهی نیستیم که چیزی را نامحتمل بدانیم». خودِ بازنمایی‌ علوم اعصاب از مغز هنوز جای فراوانی برای رانش دارد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اِد یانگ نوشته و در تاریخ ۹ ژوئن ۲۰۲۱ با عنوان «Neuroscientists Have Discovered a Phenomenon That They Can’t Explain» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «مغز؛ جعبه سیاهی که هر روز مرموزتر می‌شود» با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر کرده است.•• اد یانگ (Ed Yong) ژورنالیست زادۀ مالزی است که در بریتانیا زندگی می‌کند. او که دانش‌آموختۀ دانشگاه کمبریج است بیش از همه به روزنامه‌نگاری علمی مشهور است. یانگ جوایز متعددی دریافت کرده است که پولیتزر روزنامه‌نگاری علمی در سال ۲۰۲۱ از آن جمله است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] Fire ارسال سیگنال‌های الکتریکی از یک سلول به سلول بعدی [مترجم].[۲] Representational drift[۳] این مثال که یکی از کهن‌ترین مثال‌های فلسفۀ غرب است به این پرسش می‌پردازد که آیا چیزی که همۀ اجزای آن جایگزین شده است همان چیز باقی می‌ماند یا خیر [مترجم].[۴] در این نوع مغالطه، وقتی شخصی با مدعایی مخالف است و آن را نادرست می‌داند، برای نشان‌دادن نادرستی آن از راه غیرمنطقیِ مغالطه استفاده می‌کند. در این نوع مغالطه، هیچ‌گاه دلیل و برهانی ضد مدعای نخستین مطرح نمی‌شود، بلکه ناقد مدعایی را که قدرت نقدش را ندارد، کنار می‌گذارد [مترجم]. ]]> اد یانگ علم‌وفلسفه Sat, 25 Sep 2021 04:59:50 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10363/ آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10326/ کرِگ رایت، ایان — سوءتفاهم نشود -این درست که من استاد دانشگاه ییل هستم، اما نابغه نیستم. وقتی برای اولین بار به چهار فرزند بالغمان گفتم که قرار است دورۀ جدیدی دربارۀ نبوغ تدریس کنم، به نظرشان بامزه‌ترین چیزی رسید که به عمرشان شنیده‌اند. «تو آخه؟ تو اصلاً نابغه نیستی! تو یه خرکاری». و حق با آن‌ها بود. پس چطور شد که حالا، ‌ده‌ها سال بعد، هنوز دورۀ موفقی دربارۀ نبوغ در ییل درس می‌دهم و کتابی نوشته‌ام به نام عادت‌های پنهان نبوغ۱ (۲۰۲۰) که برگزیدۀ کتاب سال آمازون بوده است؟ پاسخ: من باید همان چیزی را داشته باشم که نیکولا تِسلا بر آن اصرار داشت، «جسارتِ جهالت». • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. زندگی حرفه‌ای‌ام را، در روزگار جنگ سرد، با تلاش برای تبدیل‌شدن به پیانیستی حرفه‌ای۲ آغاز کردم. ایالات‌متحده در آن زمان سعی داشت اتحاد جماهیر شوروی را با استفاده از روش‌های خودِ حریف شکست دهد. در سال ۱۹۵۸، وَن کلی‌برن، پیانیست ۲۳ساله‌ای اهل تگزاس، برندۀ دورۀ آغازین رقابت‌های بین‌المللی چایکفسکی، چیزی در مایه‌های المپیک موسیقی کلاسیک، شد. و بعد، در سال ۱۹۷۲، بابی فیشرِ اهل بروکلین بوریس اسپاسکی را در شطرنج شکست داد. من هم، ازآنجاکه علاقه‌ای به موسیقی بروز داشتم و قدبلند هم بودم و دست‌های غول‌آسایی داشتم، قرار بود کلی‌برن بعدی باشم؛ دست‌کم به تصریح مادرم. بااینکه خانوادۀ ما ثروتمند نبود، والدینم توانستند برایم یک پیانوی بزرگ بالدوین مهیّا کنند و بهترین معلم‌ها را در شهر سکونتمان، واشینگتن دی.سی، پیدا کنند. خیلی زود باروبندیلم را بسته و عازم مدرسۀ موسیقی ایستمن شدم که اسم‌ورسمی داشت؛ آنجا مجدداً تمام فرصت‌ها پیش‌پایم قرار گرفته بودند. من اخلاق کاری سفت و سختی هم داشتم: تا ۲۱سالگی، بر طبق تخمین خودم، ۱۵هزار ساعت وقتم را صرف تمرین متمرکز کرده بودم. (موتزارت برای رسیدن به سطح استادی در آهنگ‌سازی و نوازندگی تنها به ۶هزار ساعت نیاز داشت). بااین‌حال، طی دو سال، می‌توانستم ببینم که هرگز قرار نیست حتی یک پاپاسی هم در قامت پیانیست حرفه‌ای دربیاورم. تمام مزیت‌های لازم را داشتم به‌جز یکی: هیچ استعداد موسیقی نداشتم. هیچ حافظۀ خاصی برای موسیقی، هیچ هماهنگی خارق‌العادۀ دست با چشم، هیچ اوج مطلقی نداشتم -چیزهایی که همگی برای یک نوازندۀ حرفه‌ای بسیار ضروری‌اند. «اگه نمی‌تونی آهنگ بسازی، اجرا می‌کنی؛ و اگه نمی‌تونی اجرا کنی، درس می‌دی» -این ورد مخصوص کنسرواتوآرهایی مثل مدرسۀ موسیقی ایستمن بود. اما چه کسی می‌خواهد هر روزش را در یک اتاق تمرین واحد صرف درس‌دادن به سایر پیانیست‌هایی کند که احتمالاً به‌زودی شکست می‌خورند؟ شمِّ من می‌گفت باید صحنۀ بزرگ‌تری در یک دانشگاه پیدا کنم. بنابراین راهی هاروارد شدم تا یاد بگیرم چطور استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ موسیقی، یا به عبارتی، موسیقی‌شناس شوم. درنهایت شغلی در ییل به‌عنوان مدرس برای تدریس «سه ب» -باخ، بتهوون و برامس- پیدا کردم. اما مسحورکننده‌ترین آهنگ‌سازی که در آنجا به او برخوردم یک میم بود: موتزارت. علاقه‌ام به او با ظهور فیلم آمادئوس (۱۹۸۴) که برندۀ اسکار شد شدت گرفت. برای مدتی انگار تمام جهان شیفتۀ این شخصیت بامزه، پرشور و تُخس شده بود. بین این‌همه چیز، یک فیلم باعث شد تا من تمرکز پژوهش دانشگاهی‌ام را به موتزارت تغییر دهم. اما اصل اساسی پژوهش‌گری که در هاروارد آموخته بودم یکسان باقی ماند: اگر در جست‌وجوی حقیقتی، به منابع اولیۀ اصلی رجوع کن؛ باقی صرفاً شایعات است. بنابراین، در طی ۲۰ سال، در جست‌وجوی موتزارت به کتابخانه‌هایی در برلین، سالزبورگ، وین، کراکوف، پاریس، نیویورک و واشینگتن رفتم و دست‌نوشته‌های موسیقایی او را مطالعه کردم. فهمیدم که موتزارت می‌توانسته به‌آسانی بخش‌های بزرگی از موسیقی را، تقریباً بدون هیچ اصلاحیه‌ای، در سر بپروراند. آنچه سالیری در آمادئوس دربارۀ موتزارت گفته بود دیگر آن‌قدرها نامتعارف به نظر نمی‌رسد: اینجا «صدای خود خداست». به دست گرفتن صفحات آسمانی دست‌خط موتزارت -حتی اگر دست‌کش‌های سفید موردنیاز را پوشیده باشید- هم‌زمان یک افتخار و یک شعف است. زوایای نوسان‌دار خودنویس او، اندازه‌های متغیر سر نُت‌ها و ته‌رنگ‌های گوناگون جوهرش شناختی فراهم می‌کند از اینکه ذهن او چگونه کار می‌کرده است. انگار به اتاق مطالعۀ موتزارت دعوت شده باشید و تماشا کنید که چطور این نابغه، با بهره‌گیری از استعدادهای ذاتی شگرفش، وارد منطقه‌ای خلاقه می‌شود و موسیقی به‌سهولت سرریز می‌کند. مانده بودم کدام نابغۀ دیگری مثل موتزارت کار می‌کرده است؟ اینجا دوباره دست‌نوشته‌ها با دست‌خط [اصلی] بود که مرا به خود خواند. کدام یک از ما مجذوب طراحی‌های سحرانگیز لئوناردو داوینچی -طرح‌های او از ماشین‌ها و ابزارآلات جنگی ابتکاری و همچنین نقاشی‌های صلح‌طلبانه‌اش- نشده‌ایم؟ برخلاف دست‌نوشته‌های اصلی موتزارت، نقاشی‌ها و یادداشت‌های لئوناردو (حدود ۶هزار صفحه از آن‌ها باقی مانده‌اند) اکثراً در نسخه‌های چاپِ عکسی منتشر شده‌اند و بسیاری از آن‌ها اینک روی اینترنت در دسترس‌اند. اگر موتزارت می‌توانسته در ذهنش چندوچون جریان موسیقی را بشنود، لئوناردو، با استناد به طرح‌هایش، به‌سادگی می‌توانسته در تصورش ببیند که ماشین چطور باید کار کند یا نقاشی باید چه شکلی داشته باشد. اینجا هم قابلیت تکنیکی ذاتی لئوناردو آشکار است، چنان که می‌توان در هماهنگی دست با چشم دید که نتیجه‌اش تناسب صحیح و خطوط متقاطعی است که نشانۀ ادراک سه‌بعدی هستند. همچنین کنجکاوی بی‌وقفۀ لئوناردو هم آشکار است. ذهنش را تماشا می‌کنیم که در طول افق بی‌پایانی از علایق به‌هم‌پیوسته امتداد می‌یابد؛ مثلاً در یک صفحه، قلبی تبدیل به شاخه‌های درخت و بعد هم تبدیل به چنگال‌های یک قرقرۀ مکانیکی می‌شود. چطور تمام این چیزهای به‌ظاهر بی‌شباهت جهان یک‌پارچه می‌شوند؟ لئوناردو همین را می‌خواست بداند. کنث کلارک، مورخ فرهنگ، با دلایل متقن به او لقب «کنجکاوترین مرد تاریخ» را داده است. موتزارت در موسیقی، لئوناردو در هنر[های تجسمی]؛ جهان روزمرۀ سیاست چطور؟ در این فقره موضوع بی‌نقص مطالعۀ نبوغ دم‌دست بود: الیزابت اول، ملکۀ انگلستان. کتابخانۀ باینِکی در ییل، مخصوص کتاب‌های نایاب و نسخه‌های دست‌نویس، صاحب نسخه‌هایی است از تمام تواریخی که طی دورۀ فرمان‌روایی او توسط معاصرینش نوشته شده‌اند. رمز موفقیت او؟ الیزابت نه تنها با ولع کتاب می‌خواند (سه ساعت در روز عادتش بود) بلکه مردم را نیز مطالعه می‌کرد. کتاب می‌خواند، مطالعه و مشاهده می‌کرد و دهانش را بسته نگاه می‌داشت (شعار او «می‌بینم و سکوت می‌کنم»۳بود). الیزابت از طریق دانستن همه‌چیز و کم‌گویی حدود ۴۵ سال حکومت کرد، شالودۀ امپراتوری بریتانیا و شرکت‌های نوپای سرمایه‌داری را بنا نهاد و نام خود را به سراسر یک دوران بخشید: عصر الیزابت. چه جذاب! داشتم چیزهای زیادی می‌آموختم. پس چرا دانشجوها را به آموختن با خودم وادار نکنم - به‌هرحال، دلیل ازدحام این‌همه جوان در این مکان همین است! و این‌گونه بود که دورۀ نبوغ من -یا «بررسی ماهیت نبوغ»- شکل گرفت.                                                                                         ●●● شاید برای تحلیل چگونگی تحقق دستاوردهای استثنائی بشری به یک غیرنابغه نیاز است. طی سال‌های کاری‌ام در هاروارد و ییل، افراد باهوش زیادی، از جمله نیم‌دوجین برندۀ جایزۀ نوبل، را ملاقات کرده‌ام. اگر شما اعجوبه‌ای هستید با استعدادی شگرف در کاری، به‌سادگی می‌توانید آن را انجام دهید -ممکن است از چندوچون آن آگاه نباشید. سؤال هم نمی‌کنید. درواقع، نوابغی که من دیدم انگار بیش از آن دربند انجام اعمال نبوغ‌آمیز بودند که بخواهند به علت برون‌داد خلاقانه‌شان بیندیشند. شاید غریبه‌ای که از بیرون نگاه می‌کند دید اجمالی روشن‌تری داشته باشد از اینکه این شعبده‌بازی چطور انجام می‌شود. سال‌به‌سال دانشجویان هرچه بیش‌تر در ییل در دورۀ من ثبت‌نام می‌کردند تا پاسخ را بیابند اما، از همان ابتدا، اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد که من باید آن را پیش‌بینی می‌کردم: شناخت نبوغ دچار سوگیری جنسیتی شد. هرچند نسبت دانشجویان مذکر به مؤنث دانشگاه ییل اکنون پنجاه به پنجاه است و هرچند دورۀ نبوغ درس عمومی علوم‌انسانی و شرکت در آن برای عموم آزاد است، هر سال نسبت ثبت‌نام‌کنندگان در کلاس به‌سمت شصت درصد مذکر و چهل درصد مؤنث متمایل می‌شود. دانشجویان در ییل و سایر دانشکده‌های علوم مقدماتی صحنه را خالی نمی‌کنند و علی‌رغم ارزیابی‌های مثبت این دوره، انگار زنان در ییل به‌اندازۀ همتایان مذکرشان به بررسی ماهیت نبوغ علاقه‌مند نیستند. مانده بودم چرا. آیا زن‌ها هیجان کم‌تری برای مقایسه‌های رقابت‌جویانه‌ای دارند که برخی افراد را در ردۀ «استثنایی‌تر» از سایرین قرار می‌دهد؟ آیا آن‌ها گرایش کم‌تری دارند به بهادادن به شاخص‌های سنتی نبوغ در جهانی که همه‌چیز از آنِ برنده است -چیزهایی ازقبیل شاهکارترین نقاشی جهان یا انقلابی‌ترین اختراع؟ آیا غیاب مرشدها و الگوهای مؤنث نقشی ایفا می‌کند؟ چرا باید دوره‌ای را گذراند که در آن مطالعات باز هم، به احتمال زیاد، دربارۀ دستاوردهای غرورآفرین «مردان [اکثراً سفیدپوست] بزرگ» است؟ آیا خودِ روش من برای تدوین این دوره، باری دیگر، تداوم‌بخش سوگیری ناخودآگاهی علیه زنان و فرض برتری فرهنگی سفیدپوستان نبود؟ خوش‌بختانه درنهایت دوره را به ۱۲۰ دانشجو «محدود» کردم و درنتیجه می‌توانستم کمی مهندسی اجتماعی کنم. این آزادی را داشتم که هر کسی را که میل داشتم بپذیرم و بنابراین تناسبی گویا از زنان و دانشجویان اقلیت را تضمین کنم. هدف پرکردن سهمیه‌ها نبود، بلکه افزایش تنوع نظرات و برانگیختن مباحثات پرشور بود، چیزهایی علی‌الخصوص سودمند برای دوره‌ای که در آن هیچ جوابی وجود ندارد. ۱۲۰ دانشجوی مشتاق در اولین جلسۀ «دورۀ نبوغ» بعد از من تکرار می‌کردند که «جوابی ندارد! جوابی ندارد! جوابی ندارد!». دانشجویان عموماً جوابی می‌خواهند تا وقتی کلاس را ترک می‌کنند توی جیب بگذارند، جوابی که بعداً می‌توانند در آزمونی از آن استفاده کنند -اما احساس می‌کردم مهم است که فوراً این نکته را شیرفهم کنم. برای سؤال سادۀ «نبوغ چیست؟» هیچ جوابی نیست، فقط عقاید هستند. دربارۀ اینکه محرک آن چیست -طبیعت یا تربیت- باز هم هیچ‌کس نمی‌داند. سؤال «طبیعت یا تربیت؟» همیشه بحث راه می‌انداخت. دستۀ تحلیل‌گران کمّی (آن‌ها که رشتۀ اصلی‌شان ریاضیات و علوم است) فکر می‌کردند علت نبوغ استعدادهای ذاتی است؛ والدین و معلمان به آن‌ها گفته بودند که با استعداد خاصی برای استدلال کمّی به دنیا آمده‌اند. ورزشی‌جماعت (قهرمان‌های تیم دانشگاه) فکر می‌کردند دستاوردهای استثنایی همه‌اش حاصل سخت‌کوشی است: نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود. مربی‌ها به آن‌ها آموخته بودند که دستاورد آن‌ها نتیجۀ ساعت‌های بی‌شمار تمرین است. در میان دانشمندان نوپای علوم سیاسی، محافظه‌کاران عقیده داشتند نبوغ استعدادی خدادادی است؛ لیبرال‌ها معتقد بودند معلول محیطی حمایتگر است. جوابی نیست؟ متخصصان را صدا بزنید: مطالعاتی از افلاطون، ویلیام شکسپیر و چارلز داروین گرفته تا سیمون دوبوآر در پی آمد، اما هرکدام از آن‌ها هم نظر خودش را داشت. دانشجویان چشم‌انتظارِ چیز انضمامی‌تری بودند. بعضی می‌خواستند بدانند آیا هم‌اینک نابغه‌اند و آینده چه برایشان در چنته دارد. اکثراً می‌خواستند بدانند چطور آن‌ها هم ممکن است نابغه شوند. شنیده بودند که من نوابغ را، از لوییزا می الکات گرفته تا امیل زولا، مطالعه کرده‌ام و خیال کرده بودند که شاید کلید دروازۀ نبوغ را پیدا کرده‌ام. بنابراین می‌پرسیدم: «چند نفر از شما فکر می‌کنید همین حالا نابغه‌اید یا توانایی نابغه‌شدن دارید؟». چند نفری خجولانه دست بلند می‌کردند؛ دلقک‌های کلاس هم، از سر شوخی، سفت و محکم دستشان را بالا می‌بردند. بعد: «اگر همین حالا نیستید، چند نفر از شما می‌خواهید نابغه شوید؟». بعضی از سال‌ها، تعداد زیادی تا حدود سه چهارم دانشجویان دست بلند می‌کردند. بعد می‌پرسیدم: «باشد، اما خب نبوغ دقیقاً چه است؟». هیجان تبدیل به سردرگمی‌ای می‌شد که در ادامه‌اش جست‌وجویی دوهفته‌ای برای تدوین تعریفی از نبوغ می‌آمد، تعریفی که معمولاً با نوعی فرضیه از این دست به پایان می‌رسید: یک نابغه انسانی است با توانایی‌های ذهنی خارق‌العاده که آثار یا بینش‌های بدیعش جامعه را به‌نحوی معنادار، خواه ناخواه، در تمام فرهنگ‌ها و برای همیشه تغییر می‌دهد. تنها به‌تدریج، و نه پیش‌ از آنکه کتابم، عادت‌های پنهان نبوغ، را بنویسم، متوجه شدم که این صورت‌بندی پیچیده را می‌توان به چیزی شبیه به یک «معادلۀ نبوغ» خلاصه کرد. اینجا فرمولی بود که دانشجویان و عوام‌الناس به‌طور کلی می‌توانستند فوراً آن را بفهمند: جی = اس × ان × دی نبوغ (جی) مساوی است با اهمیتِ۴(اس) درجۀ تأثیر یا تغییر حاصل (پنی‌سیلینِ نجات‌بخشِ آلکساندر فلمینگ درمقابل آخرین استایل کتانی‌های ییزیِ کانیه وِست) ضرب‌در تعداد۵ (ان) افراد متأثرشده (حدود ۲۰۰میلیون جانِ نجات‌یافته درمقابل ۲۸۰هزار جفت کفش فروخته‌شده) ضرب‌در مدت‌زمان۶ (دی) تأثیر (آنتی‌بیوتیک‌ها حدود ۸۰ سال قدمت دارند؛ عمر یک کفش وابسته به میزان مصرف است). هرچند «معادلۀ نبوغ» فرمولی بی‌نقص نبود، دست‌کم در این مورد روش مفیدی برای ریختن طرح بحثی برای طول دورۀ یک ترم دانشگاهی بود. بعضی از دانشجویان باهوش بلافاصله مخالفت کردند: پس تکلیف نابغه‌ای که توانایی تغییر جهان را دارد اما این کار را نمی‌کند، خواه به‌علّت فقدانِ خواست یا فرصت، چیست؟ فرض کنیم آینشتاین در جزیره‌ای دورافتاده زندگی می‌کرد و اثر فوتوالکتریک، E=MC۲، نسبیت خاص و نسبیت عام را در ذهن پرورانده بود -اما ایده‌هایش را به هیچ‌کس منتقل نکرده بود. آیا باز هم نابغه می‌بود؟ فرض کنیم که او آن ایده‌ها را فقط با ۱۲ بومی آن جزیره در میان گذاشته بود. آیا ما آینشتاینِ نابغه را با یک «جی» بسیار بسیار کوچک‌تر داشتیم؟ فرض کنیم او توانایی آن را داشت که بینش‌های بالقوه دگرگون‌کننده‌اش را با تمام جهان در میان بگذارد، اما هیچ‌کس خواستار تغییر نبود -و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد. معادلۀ جی = اس × ان × دی فرض را بر این می‌گذارد که یک عامل و یک معلول وجود دارد. همان‌طور که میهای چیکسِنت‌میهای، روان‌شناس مجارستانی-آمریکایی، گفته است، برای رخ‌دادن خلاقیت، وجود هر دو طرف ضروری است: متفکری اصیل و جامعه‌ای پذیرا. سؤال چندگزینه‌ای: آیا آینشتاینی تنها در جزیره‌ای دورافتاده یک نابغه است، یک غیرنابغه یا یک نابغۀ بالقوه؟ آیا نهان‌بینِ نادیده‌گرفته‌شده پیامبری است که در بیابان فریاد می‌زند یا یک دیوانه؟                                                                                          ●●● درحالی‌که دانشجویان با این مسائل متافیزیکی کُشتی می‌گرفتند، دغدغه‌های پیش‌پاافتاده‌تری هم داشتند. تکلیف کیم کاردشیان چیست؟ او می‌تواند به دلیل استعدادش در استفاده از شبکه‌های اجتماعی در سراسر وب «نابغۀ تجاری» باشد. اما او وب را اختراع نکرده است. (این کار تیم برنرز-لی بود). قهرمانان ورزشی ازقبیل مایکل فلپس، رکورددار مدال طلای المپیک که یک «نابغۀ حرکتی» در نظر گرفته می‌شود، چه؟ اما چه کسی طرح بازی‌های المپیک مدرن را درانداخت؟ (پیِر دو کوبرتَن). نیویورک تایمز به بیل بلیچیک، مربی برندۀ شش دورۀ سوپر باول، لقب «نابغۀ دفاعی» داده است. اما چه کسی بازی فوتبال را ابداع کرد؟ (والتر کمپ). یو-یو ما به‌خاطر اجراهای فوق‌العاده‌اش از آهنگ‌سازان کلاسیک لقب «نابغۀ موسیقی» گرفته است. اما کدام‌یک نابغه است، ما یا موتزارت؟ دانشکدۀ مدیریت تجاری دانشگاه نبراسکا، شعبۀ اوماها، دورۀ سالانه‌ای با عنوان «نبوغ وارن بافِت» ارائه می‌کند. اما آیا پول (و تلنبارکردن آن) نبوغ است، یا پول منبعی است برای توانمندسازی برای استفادۀ بعدی نوابغ حقیقی؟ با سؤالات بالا داشتم دانشجویان را به تفکر تشویق می‌کردم. اما به همان نسبت نیز دانشجویان، به علت تجربیات متنوعشان، داشتند به من درس می‌دادند. مثلاً به آنچه از جوانانی از تبار بومیان آمریکا آموختم توجه کنید. یادم می‌آید به‌طور خاص دانشجویانی از ملّت ناواهو و قبیلۀ شوشونی شیوۀ مشابهی -اما برای من از بیخ‌وبن تازه- برای تفکر دربارۀ دستاوردهای بشری داشتند، شیوه‌ای که می‌شد مهم‌ترین جنبۀ آن را «نبوغ اجتماع» دانست. از دید آن‌ها، زنی که الگوی قالیچه‌ای را طراحی کرده که اکنون نسل‌هاست تکثیر می‌شود نابغه بوده اما هیچ‌کس نامش را نمی‌داند. همچنین برندۀ مدال المپیکی که سر کلاسم بود. او اعتراف کرد که باور دارد دستاوردهایش حاصل استعدادهای ذاتی بوده‌اند، اما، از طرفی، بعداً خبر داد که مادر چینی‌اش فکر می‌کند آن‌ها عمدتاً نتیجۀ سخت‌کوشی‌اش هستند. به همین نحو، چندین دانشجوی چینی به‌طور انفرادی به اطلاعم رساندند که توماس ادیسون به‌خاطر آن گزین‌گویه‌اش که نبوغ یک درصد الهام است و نودونه درصد عرق‌ریختن هنوز در آن کشور از جایگاه رفیعی برخوردار است. درعین‌حال، نیکولا تسلا، دانشمند مفهومی درخشانی که روش‌های غیرعلمی پرسروصدای ادیسون را تحقیر می‌کرد، آنجا کم‌تر شناخته‌شده است. دانشجویی ژاپنی گزین‌گویه‌ای «ضد نبوغ» در کشور زادگاهش را برایم گفت: «میخی که بیشتر از بقیه بیرون بزند محکم‌تر کوبیده خواهد شد». دانشجویان آسیایی عموماً کنجکاوی زیادی دربارۀ نبوغ غربی بروز می‌دادند، آن هم به دلیل اندیشۀ (برای آن‌ها) تازۀ یک فرد واحد دگرگون‌کننده. بله، من بیشتر و بیشتر متوجه می‌شدم که نبوغ درواقع فرهنگی است؛ اندیشۀ نبوغ فطری فردی گویا در قرن هجدهم پدیدار شد، بخشی به این دلیل که به‌خوبی با ایدئال غربی توسعه‌طلب و سرمایه‌دار جفت‌وجور می‌شد که تحت آن، مالکیت فردی، به‌ویژه مالکیت فکری، می‌توانست به‌نحوی فزاینده تولید شده و از محافظت قانونی بهره‌مند باشد. من هرگز مخالف هیچ‌کدام از این‌ها نبودم اما اکنون دست‌کم نسبت به پایۀ تاریخی و سوگیری آموخته‌های فکری‌ام هشیارتر بودم. و چنین بود آموزشی که دانشجویانم فراهم می‌کردند. عاقبت آنچه برایم به‌مثابۀ دیدگاهی کلیشه‌ای از نابغۀ خیره‌کننده -معمولاً یک عدد مُخِ مذکر با آی‌کیوی فوق بالا که حتی در جوانی بصیرت‌های «آهان!» ناگهانی داشته و احتمالاً کمی خل‌وضع و قطعاً عجیب‌وغریب بوده است- شروع شده بود به یک ارزیابی هوشیارانه‌تر و گاه فلسفی تحول یافت. نبوغ امری مطلق نیست، بلکه ساخته‌ای بشری و وابسته به زمان، مکان و فرهنگ است. به همین نحو، نبوغ نسبی است. بعضی آدم‌ها جهان را صرفاً بیش از بقیه تغییر می‌دهند. بدین قرار، نبوغ فرض را بر نابرابری در برون‌داد می‌گذارد (افکار استثناییِ یک آینشتاین یا موسیقی یک باخ) و موجد نابرابری در پاداش می‌شود (شهرت جاودانه برای باخ، ثروت افسانه‌ای برای جف بیزوسِ آمازون). رسم دنیا همین است. اعمال نبوغ‌آمیز معمولاً در رکاب اعمال ویران‌گرند؛ به این عموماً پیشرفت می‌گویند. چه چیز نبوغِ محض نیست؟ از قرار معلوم، در اهمیت آی‌کیو و همین‌طور سایر آزمون‌های استاندارد، نمره‌ها، دانشگاه‌ها و مربی‌های آیوی لیگ۷ مبالغه شده است. استیون هاوکینگ تا هشت‌سالگی نمی‌توانست بخواند؛ پیکاسو و بتهوون از پس عملیات سادۀ ریاضی برنمی‌آمدند. جک ما، جان لنون، توماس ادیسون، وینستون چرچیل، والت دیزنی، چارلز داروین، ویلیام فاکنر و استیو جابز همگی دستاوردهای دانشگاهی اندکی داشتند. اگر دربارۀ آی‌کیو مبالغه شده، دربارۀ کنجکاوی و پایداری نشده است. دربارۀ داشتن تخیلی کودکانه در طول بزرگ‌سالی، توانایی آرام‌گرفتن به‌منظور اجازه‌دادن به ایده‌های گوناگون تا در هم ادغام شده و بدل به ایده‌هایی جدید و اصیل شوند، و توانایی ساخت عادتی برای کار به‌منظور عمومی‌کردن محصول نیز اغراق نشده است. درنهایت، اگر می‌خواهید زندگی طولانی داشته باشید، یک علاقۀ پرشور پیدا کنید. نوابغْ خوش‌بین‌هایی پرشورند که به‌طور متوسط بیش از یک دهه بیش از عموم مردم زندگی می‌کنند. و پایان ترم معمولاً الهامی ناگهانی با خود می‌آورد: معلوم می‌شود که بسیاری از اذهان بزرگْ انسان‌های چندان بزرگی نبوده‌اند. آن سؤال ابتدای ترم، «چند نفر از شما می‌خواهید نابغه شوید؟»، با آن سه‌چهارم پاسخ مثبتش را یادتان هست؟ حالا، در آخرین جلسه پرسیدم: «بعد از مطالعۀ تمام این نوابغ، چند نفر از شما هنوز می‌خواهید نابغه باشید؟». این بار فقط حدود یک‌چهارم از گروه گفت: «من دوست دارم باشم». به قول یکی از دانشجوها که داوطلب شد، «اولِ دوره فکر می‌کردم می‌خواهم، اما حالا شک دارم. خیلی از آن‌ها شبیه به عوضی‌های وسواسی و خودمحور هستند -آن‌جور آدمی نیستند که بخواهم دوست یا هم‌اتاقی‌ام باشند». متوجه شدم: وسواسی و خودمحور. به چارلز دیکنز فکر کنید که دخترش کیتی تعریف می‌کند: پدرم عین دیوانه‌ها بود، ذره‌ای اهمیت نمی‌داد چه بلایی سر هرکدام از ما می‌آید. هیچ‌چیز نمی‌توانست از بدبختی و ناشادی خانۀ ما سبقت بگیرد. یا مثلاً ارنست همینگوی که مارتا گلهورن، همسر سومش و گزارشگر جنگی بسیار ارجمند، درباره‌اش گفت: «یک مرد باید نابغه‌ای تمام‌عیار باشد تا بتواند چنان نفرت‌انگیزبودنی را جبران کند». مورد بعد هم استیو جابز که بنا بر ادعای زندگی‌نامه‌نویسش، والتر ایساکسن، مدخل نمایۀ مجزایی برای «رفتار توهین‌آمیز او» را ایجاب می‌کرد. حتی ماری کوری هم شایستگی نمره‌ای بالا در مقام والد را نداشت، بنا بر سخن دخترش، ایو: [پدربزرگ پدری‌مان] خیلی بیشتر از مادر [ما] هم‌بازی و مرشد [ما] بود، مادری که همیشه بیرون از خانه بود –همیشه در آزمایشگاهی حبس شده بود که اسمش همیشه در گوش [ما] می‌غرید ... سال‌های جوانی‌ام سال‌های خوشی نبودند. بنابراین، آخرین درس کلاس که به کار همه می‌آید این است: اگر نابغه‌ای در میان شماست مراقب باشید. اگر برای یک نابغه کار می‌کنید، ممکن است نکوهیده شوید یا با شما بدرفتاری شود، یا شاید شغلتان را از دست بدهید. اگر یکی از نزدیکان شما نابغه است، ممکن است متوجه شوید که کار یا علاقۀ او در اولویت است. بااین‌حال نوبت تشکری صمیمانه است از آن‌هایی که چنین مورد سوءاستفاده قرار گرفتند، بدبخت یا اخراج، استثمار یا نادیده گرفته شدند؛ تشکری به‌خاطر «از خودگذشتگی برای تیم» و این تیم همۀ ما ابناء بشر هستیم که متعاقباً از خیر فرهنگیِ بزرگ‌تری بهره می‌بریم که نابغۀ «شما» به ارمغان آورده است. تعبیری از آن حرف ادموند دو گونکور، نویسندۀ فرانسوی، چنین است: تقریباً هیچ‌کس یک نابغه را دوست ندارد تا زمانی که بمیرد. اما بعد دوستش داریم، چون حالا زندگی بهتر است. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را کرِگ رایت نوشته و در تاریخ ۲۶ ژانویه ۲۰۲۱ با عنوان «How to be a Genius» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی امیری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• کرگ رایت (Craig Wright) استاد ممتاز موسیقی در دانشگاه ییل و عضو آکادمی علوم و هنرهای آمریکاست. تازه‌ترین کتاب او عادت‌های پنهان نبوغ: فراسوی استعداد، آی‌کیو و عزم؛ هویداکردن اسرارِ عظمت (The Hidden Habits of Genius: Beyond Talent, IQ, and Grit – Unlocking the Secrets of Greatness) نام دارد. او کماکان مشغول تدریس «دورۀ نبوغ» در ییل است. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] The Hidden Habits of Genius [۲] concert pianist: کسی که از طریق اجراهای تک‌نفرۀ پیانو برای مخاطبان امرارمعاش می‌کند [مترجم]. [۳] Video et taceo [۴] Significance [۵] Number [۶] Duration [۷] مجموعه‌ای از هشت دانشگاه نخبگانی در شمال آمریکا [مترجم]. ]]> کرگ رایت علم‌وفلسفه Sat, 21 Aug 2021 04:50:36 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10326/ آیا در دوران دیجیتال مرده‌ها می‌توانند به آرامش برسند؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10317/ هومن برکات، لس‌آنجلس ریویو آو بوکس — چند ماه پیش، بدجوری وحشت کردم. سرم توی گوشی هوشمندم بود و داشتم صحبت‌های قدیمی خودم و یکی از دوستانم را که یک سال پیش در تصادف از دنیا رفته بود دوباره می‌خواندم که ناگهان، صفحه تغییر کرد و دوستم «آنلاین» شد. احتمالاً گوشی دست یکی از اقوامش بود و داشت در آن می‌گشت؛ شاید دنبال بازیابی اطلاعات خاصی بود یا شاید صرفاً می‌خواست دوباره سری به زندگی آنلاینِ عزیزِ ازدست‌رفته‌اش بزند، درست مثل اینکه کسی آلبوم عکس یا جعبۀ نامه‌های کسی را مرور کند. توضیحش ساده بود اما، بااین‌همه، من زهره‌ترک شدم: ناراحت‌کننده بود که ببینی آن حساب کاربری زنده است، چون معمولاً پروفایل‌های شبکه‌های اجتماعی را به ‌شکلی جدایی‌ناپذیر، درهم‌تنیده با مالکان آن‌ها و تقریباً مصداقی از خودِ فیزیکی‌شان می‌دانیم.جایگاهِ حقوقی و اخلاقیِ آواتارِ دیجیتالِ هر فرد و داده‌های انباشته‌شدۀ او چیست؟ آیا صرفاً شبیه به هر نوع مالکیت دیگری است یا در دستۀ ویژۀ خودش جا می‌گیرد؟ در سال ۲۰۱۸، دادگاه قضایی فدرال آلمان حکم داد که والدین دختر ۱۵ساله‌ای که زیر قطار رفته و کشته شده بود، طبق قانون وراثت، به حساب فیس‌بوک او دسترسی داشته باشند. والدین معتقد بودند شاید دخترشان قصد داشته خودش را بکشد و می‌خواستند مکاتبات آنلاین او را بخوانند تا بفهمند که آیا او در زمان مرگش تهدید شده بوده یا نه. این اتفاق باعث درگیری آن‌ها با سیاست سخت‌گیرانۀ حریم خصوصیِ فیس‌بوک شد که فقط دسترسی بسیار محدودی به نزدیکانِ کاربرانِ ازدنیارفته می‌دهد: می‌توانند پروفایل‌ها را به‌شکل «یادبود» دربیاورند یا کاملاً پاکشان کنند. عالی‌ترین دادگاه کشور، با تغییر تصمیم دادگاه استیناف که به نفع فیس‌بوک رأی داده بود، حکم کرد که باید با این‌گونه داده‌های دیجیتال مثل دفتر خاطرات شخصی فرد برخورد شود و بعد از مرگ به وارثان قانونی برسد.به‌طور شهودی درست به نظر می‌رسد، مخصوصاً در شرایط آن پروندۀ خاص. اما دسترسی صرف به حساب کاربری یک چیز و استفاده از آن برای گذاشتنِ محتوای جدید به نام فردِ مرده چیز دیگری است. طی سال‌ها، چند نمونۀ پرسروصدا وجود داشته که والدین کنترل حساب فرزند مرده‌شان را به دست گرفته و با آن پست گذاشته‌اند، که فیس‌بوک وارد عمل شده و حساب را بسته است. هرگونه تسلی روحی که والد داغدار احتمالاً با استفاده از آن حساب کسب کرده با نقض حق حریم شخصی فرزندش همراه بوده است. این هم به نظر درست می‌آید. مشخصاً باید تعادلی ایجاد شود: در صورتی و در زمانی که سایر حوزه‌های قضایی مثل آلمان تصمیم می‌گیرند مفهوم وراثت دیجیتال را به رسمیت بشناسند، باید به شکلی قانون‌گذاری کنیم که حرمت هویت آنلاین کاربر متوفی حفظ شود.تا ژوئن ۲۰۱۹، حدود ۵۰ میلیون کاربرِ مُرده در فیس‌بوک وجود داشت و پیش‌بینی می‌شود طی زمانی نه‌چندان دور، تعداد کاربران مرده از کاربران زنده پیشی بگیرد. و هر روزی که می‌گذرد، این پلتفرم به‌طرز اجتناب‌ناپذیری به کشتی بزرگی از ارواح تبدیل می‌شود. بازار روبه‌گسترشِ خدمات «برنامه‌ریزی پایانِ دیجیتالِ زندگی» -مانند شرکت‌ دِدسوشال که پیشنهاد می‌دهد در سازمان‌دهی «میراث دیجیتال»تان کمکتان کند و شرکت‌های مشابه دیگر- حاکی از به‌رسمیت‌شناخته‌شدنِ این مسئله است که بوروکراسی زندگی آنلاین، پیش از مرگِ واقعیِ فرد، نیاز به رسیدگی دارد. دیوید سیستو، فیلسوفی در دانشگاه تورین که دربارۀ مرگ کار می‌کند، کتابی حیرت‌انگیز دربارۀ مرگ و اینترنت نوشته است که حالا بانی مک‌کللان-بروسارد آن را با عنوان زندگی‌های آنلاین پس از مرگ: نامیرایی، خاطره و عزاداری در فرهنگ دیجیتال به انگلیسی برگردانده است.سیستو، در عین تصدیق دوراهی‌های حقوقی و اخلاقی ناشی از دیجیتال‌سازی فرایند عزاداری، دربارۀ اثرات اجتماعی بلندمدت آن نسبتاً خوش‌بین است. او می‌نویسد حالا که مرگ «دیجیتال شده است، کشف مجدد بُعد همگانی آن را» به کمک شرکت‌های مختلفی «تجربه می‌کنیم» که تخصصشان «خدمات حفظ خاطرات دیجیتال است». سایت‌هایی مثل الیسوِی شبیه صفحۀ یادبود فیس‌بوک هستند: کاربران تصاویر و ویدئوهایی از عزیزانشان را همراه با تسلیت‌ها و خاطراتشان بارگذاری می‌کنند. سایت دیگر، سِیف‌بیاند، کمی متفاوت است و خود مرده‌ها پیش از مرگشان عکس‌ها، ویدئوها و سایر مطالب را آماده می‌کنند و به‌عنوان نوعی هدیۀ جدایی برای عزیزانشان به جا می‌گذارند. این پلتفرم‌ها می‌توانند کمی لوس باشند -کاربران الیسوی «مسافر» خطاب می‌شوند، درعین‌حال فرد مرده «ستاره» و مدیر صفحه «فرشته» نامیده می‌شوند- اما کارکرد ارزشمندی دارند و به آدم‌ها اجازه می‌دهند در فضایی مجازی دور هم جمع شوند تا عزاداری کرده و به مرده ادای احترام کنند.تلاش‌ها برای اینکه مرده‌ها بتوانند به «نامیرایی دیجیتال» برسند -از طریق ربات‌های اینترنتی، هولوگرام و «بدل‌های» دیجیتال- همگی روی هم سودمندی چندانی نداشته‌اند. این‌ تکنولوژی‌ها با ترفندهای پیچیده‌ای عمل می‌کنند و از داده‌های دیجیتالِ ازقبل موجود استفاده می‌کنند. طبق توضیح سیستو، آن‌ها می‌کوشند تصویری بسازند که جای «آدم فیزیکی را که کالبدش دارد تجزیه می‌شود، با جانشین دیجیتالش، پر کنند». رپلیکا یک نرم‌افزار هوش مصنوعی «ربات گفت‌وگو‌کنندۀ دارای احساس» است که در سال ۲۰۱۸ راه‌اندازی شد. این نرم‌افزار از مدل «یادگیری عمیق» متوالی استفاده می‌کند تا الگوهای مکالمه‌ای انسانِ واقعی را با میزان بالایی از واقع‌بینی همانندسازی کند. سیستو می‌نویسد «هدفْ نزدیک‌ترشدن به ساخت آواتار دیجیتالی است که وقتی مردیم، بتواند بازتولیدمان کند و جایمان را بگیرد». این منطق صریحِ «ایترنی.می» است، شرکت نوپایی که در سال ۲۰۱۹ تأسیس شد. این شرکت می‌خواهد «بدلی دیجیتال» از کاربرش خلق کند. این بدل، که بیشتر از یک چت‌رباتِ خشک‌وخالی است، به‌شکل آواتار دیجیتال سه‌بعدیِ مبتنی بر واقعیتی درمی‌آید که قادر خواهد بود، بعد از اینکه از دنیا رفتید، با عزیزانتان گفت‌وگو کند. لایف‌نات حتی فراتر از این می‌رود و پیشنهاد می‌کند هم از مغز و هم از بدنتان «نسخۀ پشتیبان» بگیرد. کاربران یک «پوشۀ زیستی» تشکیل می‌دهند که حاوی نمونه‌های دی‌ان‌ای منجمد فوق‌سرد برای استفادۀ احتمالی در آینده است، یعنی روزگاری که بالاخره شبیه‌سازی انسان‌ها امکان‌پذیر شود. بعد این پوشه با «پوشۀ مغز» تکمیل می‌شود:هر کاربر لازم است به حدود ۵۰۰ سؤال دربارۀ شخصیتش جواب بدهد. بعد جواب‌ها پردازش می‌شوند تا پروفایل روانی دقیقی از هر کاربر تولید شود. نتیجۀ نهایی یک آواتار متحرک الکترونیکی است که از ترکیب‌کنندۀ صدا استفاده می‌کند تا بعضی از اتفاق‌های کلیدی زندگی کاربر را توصیف کند. این آواتار با بقیۀ آدم‌های مرده و زنده‌ای ربط داده می‌شود که به کاوش آیندۀ تکنولوژی و ارتقای کیفیت زندگی علاقه‌مند هستند. این آواتارها که مجهز به حالات چهرۀ کاربر هستند، بعد از مرگ هر فرد، ابتدا با نزدیکانِ او تعامل می‌کنند و به اولین اصل نامیرایی دیجیتال تجسم می‌بخشند: چیزی که مهم است کمال خودِ ذهنی شماست که می‌تواند و باید به بدن تکنولوژیکی منتقل شود که ارتقایش داده و به ارزش آن می‌افزاید.هرچقدر هم که این شبه‌موجودات از نظر تکنولوژیک پیشرفته و شبیه به انسان‌ها باشند، فقط می‌توانند به اندازۀ اطلاعات بازیابی‌شده‌ای که از آن ساخته شده‌اند خوب باشند، پس «واقعیت صرفاً به تلاشی دربارۀ داستان‌سرایی و بازتعریف تخیلی تبدیل می‌شود». چیزی که انسان را از ربات -بیایید به‌عنوان یک فرض آن را روح بنامیم- متمایز می‌کند اساساً وجود نخواهد داشت. سیستو اصرار می‌ورزد که «انسان سیستم بسته‌ای نیست، سیستمی که مشروط به خودمختاری کامل منطق رویه‌ای، با مدل‌های شماتیک و اصولی بر اساس یک سازوکار سفت‌وسختِ علت و معلولی کار کند».معاشرت پیشنهادی با چنین چیزی به احتمال زیاد می‌تواند برای افرادی که با غم دست‌وپنجه نرم می‌کنند تسلی‌بخش باشد؛ و در سطح اجتماعی، شاید آثار تنهایی بلندمدت را در جمعیت سالمند کاهش دهد. شاید تصادفی نیست که هم رپلیکا و هم ایترنی.می ریشه در فقدان‌های شخصی دارند: بنیان‌گذار رپلیکا، یوجینیا کویدا، بعد از اینکه دوستی صمیمی را در تصادف ماشین از دست داد، یک چت‌رباتِ ابتدایی ساخت؛ و جیمز ولاهوس، مؤسس ایترنی.می، به‌طور مشابه از مرگ پدرش الهام گرفته بود. انگیزۀ آن‌ها را می‌شود درک کرد، اما مرزی باریک بین تسلی و انکار، بین عزاداری سالم و نوعی مرده‌پرستیِ دیجیتال وجود دارد و مسلماً سیستو حق دارد به فکر فرو برود که آیا گسترش چنین تکنولوژی‌هایی رابطۀ ما با مرده‌ها را بدتر نمی‌کند؟ آیا حس پایانی که قرار است مراسم خاکسپاری محقق کند را تضعیف نمی‌کند و داغداران را در نوعی «مالیخولیای بیمارگونه [...] و ناتوان در حرکت به‌سوی آینده» رها نخواهد کرد؟دانش‌پژوه ادبی، کتلین فیتزپاتریک، سال ۲۰۱۱ در کتابی با عنوان کهنگی برنامه‌ریزی‌شده۱ اظهار کرد که دیجیتال‌سازی زندگی ادبیْ ما را به فرهنگ قهوه‌خانه‌ای داستان‌سرایی برمی‌گرداند که پیش از ظهور چاپ و نسخ خطی وجود داشت. اینجا سیستو هم استدلالی مشابه دربارۀ ماتم دارد: «اینترنت موقعیتی برایمان فراهم می‌کند تا فرایند عزاداری را به بستری اشتراکی و حفاظت‌شده برگردانیم» و جنبه‌ای همگانی را زنده کنیم که «در قرن بیستم با انزوای فزایندۀ بیماران لاعلاج در بیمارستان، مرده‌ها در قبرستان‌ها [...] و عزاداران حبس‌شده در خانه‌هایشان از دست رفته بود». سنگ قبرهایی با کیو‌آرکد که بیش‌ازپیش در آمریکا محبوب می‌شوند گامی کوچک در این مسیر به شمار می‌روند: این سنگ قبرها برای کاربران امکانی فراهم می‌کنند تا، با اسکن بارکدی روی سنگ قبر، به آرشیو دیجیتال سازمان‌یافته‌ای از خاطرات عزیزانشان -شرح حال آنلاین، ویدئوها و عکس‌ها- روی تلفن‌های هوشمندشان دسترسی داشته باشند. این واقعیت که بارکدها به‌طور بالقوه برای هر کسی که به قبرستان می‌رود در دسترس هستند، فارغ از اینکه فرد چه ارتباطی با مرده داشته باشد، به‌شکل نمادین حائز اهمیت است: آرشیو خاطرات عملاً به دارایی عمومی تبدیل می‌شود، هم‌تراز با اطلاعات بیولوژیکی که از قدیم‌الایام روی سنگ قبر حک می‌شد.سیستو فکر می‌کند چنین نوآوری‌هایی می‌توانند، با شکستن دیوارهای حریم خصوصی، کمکمان کنند تا بر تابویی که پیرامون خودِ مرگ کشیده‌ایم غلبه کنیم. او به واژۀ رمانتیک آلمانیِ ولت‌زیل۲ -«روح جهان»- استناد می‌کند تا مفهوم ذهنیتِ همگانی را بیان کند: «ما در حال تجربۀ نوعی تغییر از هویت فردی به هویت میان‌‌ذهنی یا به‌هم‌متصل هستیم». این ایده که مُرده شاید با ما زندگی کند نه به‌شکل ربات‌های ترسناک، بلکه به‌شکل یک جعبه خاطرات گستردۀ منبع‌باز، یادآور آرمان‌شهرگرایی متافیزیکی فیلسوف قرن‌نوزدهمی، گوستاو تئودور فچنر، است. او در کتاب کوچک زندگی بعد از مرگ۳ (۱۸۳۶) نظریه‌ای نامتعارف اما تسلی‌بخشی را بسط داد که، طبق آن، زندگی سه مرحله دارد: مرحلۀ جنینی، مرحلۀ تولد تا مرگ و مرحلۀ سوم که در آن روح نامیرا با بقیۀ کیهان در هم ‌می‌آمیزد: «هر کاری که انسان در طول عمرش انجام داده باشد، هرچه آفریده باشد، به هرچه شکل داده باشد، یا از هرچه مراقبت کرده باشد که به مجموعِ نیکی‌های بشر افزوده باشد، بخش نامیرای او را تشکیل می‌دهد که در مرحلۀ سوم به کارش ادامه می‌دهد، حتی اگر جسم [...] خیلی وقت پیش از بین رفته باشد».درحالی‌که وقت‌گذرانی با ابوالهول‌هایِ ساخته‌شده با جعلِ عمیق۴ شاید چندان برایمان کارساز نباشد، ممکن است بقیۀ نوآوری‌های دیجیتال، در بلندمدت، رابطه‌مان را با مرگ و غم به‌شکل مثبتی از نو بسازند. روزنامه‌نگاری به نام جردن اریکا وبر، در مستند جدیدش برای بی‌بی‌سی، با آدم‌های عزاداری مصاحبه کرد که برای یادبود عزیزانشان آن‌ها را به‌شکل بازی‌های ویدئویی درآورده بودند، روشی که ظاهراً مزایای درمانی داشته است. می‌توانیم انتظار داشته باشیم در سال‌های پیش رو شاهد تعداد بیشتری از این مدل کارها باشیم. خیلی‌هایمان از روی غریزه به دست‌کاری اصول اجتماعی دیرینه دربارۀ مرگ ایراد می‌گیریم، اما دلایل زیادی وجود دارد که ذهنی پذیرا داشته باشیم.هشداری کوچک اما مهم برای این خوش‌بینیِ احتمالی مربوط به پایداری بلندمدت سیستم‌های داده است که، همان‌طور که سیستو به‌درستی اشاره می‌کند، با سرعت بی‌وقفۀ تغییر تکنولوژیک، استعداد آن را دارند که از دور خارج شوند. قالبی که امروز به نظر دائمی می‌رسد شاید طی چند نسل غیرقابل‌استفاده شود. اگر می‌خواهید حرفی واقعاً و حقیقتاً باقی بماند، هیچ‌چیز حریف قلم و کاغذ نمی‌شود.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Sisto, Davide. Online Afterlives: Immortality, Memory, and Grief in Digital Culture. MIT Press, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هومن برکات نوشته و در تاریخ ۱۴ ژانویۀ ۲۰۲۱ با عنوان «Digital Immortality» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است. و برای نخستین‌ بار با عنوان «آیا در دوران دیجیتال مرده‌ها می‌توانند به آرامش برسند؟» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ  میترا دانشور منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ۲۴ مرداد ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• هومن برکات (Houman Barekat) نویسنده و منتقد کتاب و مؤسس وب‌سایتِ مرور کتاب ریویو۳۱ است. زمینۀ کار او ادبیات علمی-تخیلی، تکنولوژی و فرهنگ دیجیتال است. نوشته‌های او در گاردین، ساندی ‌تایمز، آیریش ‌تایمز و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] Planned Obsolescence[۲] Weltseele[۳] Little Book of Life After Death[۴] Deep-fake ]]> هومن برکات علم‌وفلسفه Sun, 15 Aug 2021 05:13:40 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10317/ آیا تجربۀ سفر فضایی می‌تواند ما را به آدم بهتری تبدیل کند؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10302/ جولیا بِرد، گاردین— تردیدی نیست که فضانوردان بهترین شاهدانِ این واقعیت‌اند که کلید درک ابهت و شگفتیْ احساس کوچکی است. نمونه‌اش کاپیتان جیم لاوِل است که شب کریسمس سال ۱۹۶۸، وقتی سوار بر فضاپیمای آپولو۸ بود، دستش را جلوی پنجره بلند کرد و دید که کل سیاره دارد ناپدید می‌شود. بعداً گفت «فهمیدم که اگر همۀ آنچه تا به‌ حال شناخته‌ام پشت انگشت شستم جا شده، پس همۀ ما چقدر ناچیزیم». نیل آرمسترانگ، اولین انسانی که در تاریخ قدم بر ماه گذاشت، نیز دقیقاً همان کار را کرد. بعدها به خاطر آورد: «ناگهان به ذهنم خطور کرد که آن نخودِ کوچکِ قشنگ و آبی زمین است. شستم را بلند کردم و یک چشمم را بستم و شستم سیارۀ زمین را پشت خودش محو کرد. احساس نکردم غولم؛ احساس کردم خیلی خیلی کوچکم». • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. ما، طی چند دهۀ گذشته، صدها انسان را به فضا پرتاب کرده‌ایم که اکثرشان سابقه‌ای در مهندسی، علوم، پزشکی یا امور نظامی داشته‌اند و تقریباً همۀ آن‌ها با چشمانی بازگشته‌اند که گویی برای همیشه باز مانده‌اند. کهنه‌سربازان ناگهان از وجد حرف می‌زنند، ریاضی‌دان‌ها از سعادت و زیست‌شناسان از تعالی سخن می‌گویند. تأثیرِ روان‌شناختیِ پرواز در فضا و دیدن زمین همچون نقطه‌ای ساده اصطلاحی برای خودش دارد: «اثر کُل‌نگری»۱. این تعبیر را فرانک وایت، نویسندۀ کتابی به همین نام، در سال ۱۹۸۷ ساخته است. وایت آن را چنین تعریف کرد: «واکنشی عمیق به مشاهدۀ زمین از بیرون جو». اثر کُل‌نگری فضانوردان را، وقتی با ایمان بازیافته یا در جست‌وجوی خرد از فضا بازمی‌گردند، به «ایمان‌گسترانی [تبدیل می‌کند] که حقیقتِ مدارِ زمین را موعظه می‌کنند». این تجربه برای برخی از آن‌ها نوعی سرخوشی ماندگار ایجاد می‌کند که به تغییر دائمی چشم‌اندازشان منجر می‌شود. یوری گاگارین، کیهان‌نورد روسی، نخستین انسانی که به فضای خارج [از زمین] پا گذاشت و، در سال ۱۹۶۱، ۱۰۸ دقیقه به دور زمین چرخید، پشت بلندگوها می‌گفت «موقع چرخیدن به دور زمین در فضاپیما، دیدم که سیاره‌مان چقدر زیباست. مردم! بیایید این زیبایی را حفظ کنیم و، به‌جای نابودکردنش، آن را گسترش دهیم». در سال‌های اخیر، دانشمندان در تلاش بوده‌اند تا اثر کُل‌نگری را بسنجند و بفهمند. حتی افرادی را به فضای شبیه‌سازی‌شده۲ فرستاده‌اند تا آنجا از خلال دریچه‌ها کهکشان‌ها را تماشا کنند و سپس دربارۀ واکنش‌هایشان از آن‌ها پرس‌و‌جو کرده‌اند، اما هنوز روایت‌ فضانوردان بهترین بینش‌ها را در اختیار می‌گذارد. کلماتی که به کار می‌برند انباشته است از احساس ابهت، از فهمی مبنی ‌بر اینکه زمین، با اتمسفری به ‌نازکیِ ورق کاغذ، چقدر شکننده است و چقدر باید کار کرد تا از آن و ساکنان آن محافظت شود. به ‌گفتۀ محمد أحمد فارس، فضانورد سوری، زمانی‌که از فضا به زمین نگاه می‌کنید، «جای زخمِ مرزهای ملی» ناپدید می‌شود. سم دورِنس آمریکایی گفت، پس ‌از اینکه از استراتوسفر گذشت و به درون فضای سیاه پرتاب شد، احساساتی شد، به ‌این ‌دلیل که «از زمین کنده می‌شوید، اما هم‌زمان احساس پیوندی باورنکردنی با زمین دارید، شبیه هیچ احساسی که تاکنون داشته‌اید نیست». می جِمیسن نخستین زن سیاه‌پوستی است که به فضا سفر کرد و در سال ۱۹۹۲، سوار بر شاتل فضایی اِندِوِر، ۱۲۷ بار به دور زمین چرخید. او می‌گوید احساس «پیوستگی شدیدی با باقی کائنات» کرده است (او بعدها به دانشجویانش گفت «بهترین شکل زندگی این است که ژرف زندگی ‌کنید و چشمتان به بالاها باشد»). اصطلاح ژاپنی یوگِن۳، که از مطالعات زیبایی‌شناسانه اخذ شده است، گاهی برای توصیف خیره‌شدن به فضا استفاده می‌شود. می‌گویند معنایش «درک عمیق و رازآلودی از زیبایی جهان ... و زیبایی اندوهگین رنج بشری است»، هرچند معنا و ترجمۀ آن وابسته به زمینه است. زه‌آمی موتوکیو، هنرپیشه و زیبایی‌شناس ژاپنی، برخی از راه‌های رسیدن به یوگن را شرح داده است: • تماشای غرق‌شدن خورشید در پس تپه‌ای پوشیده از گل. • سرگردانی در جنگلی عظیم بدون اندیشۀ بازگشت. ایستادن بر ساحل و خیره‌شدن در پی قایقی که در پس جزایر دوردست ناپدید می‌شود. تأمل در پرواز غازهای وحشی که لحظه‌ای آن‌ها را می‌بینی و دوباره در میان ابرها گم می‌شوند. • و سایۀ ظریف خیزران که روی خیزران افتاده. یا خیره‌شدن به آسمان از زمین، یا به زمین از آسمان. یوگن این‌چنین نیز تعریف شده است: «نوعی آگاهی از کائنات که برانگیزندۀ واکنش‌های احساساتی‌ای است که، برای گنجیدن در قالب کلمات، بیش‌ازحد بزرگ و نیرومندند». شایان توجه است که چطور، به‌کرات، افرادی که شهامت به خرج داده و به فضا می‌روند از ناکافی‌بودن کلمات سخن می‌گویند. کاترین دی. سولیوان، فضانورد سابق ناسا که در سال ۱۹۸۴ نخستین زن تاریخ شد که در فضا گام برداشته (و در سال ۲۰۱۳ توسط رئیس‌جمهور اوباما نامزد معاونت وزارت بازرگانی در امور اقیانوس‌ها و جو شد) نیز مبهوت شده بود. او می‌گوید «توضیح اینکه این تجربه چقدر شگفت‌انگیز و جادویی است سخت است. اول از همه، زیبایی و تنوع حیرت‌انگیز خودِ این سیاره است که در پیش چشمتان، با شتابی موقّر و آرام، حرکت می‌کند ... باید به اطلاعتان برسانم که هیچ میزانی از مطالعه یا تمرینِ پیشینی نمی‌تواند کسی را برای احساس ابهت و شگفتی‌ای که این تجربه القا می‌کند کاملاً آماده کند».نیکول اسکات، مهندس و فضانورد آمریکایی، خبر داد که «به‌ نحوی کاملاً غیرمنتظره مبهوت» شده است. آن را برای پسر هفت‌ساله‌اش این‌گونه توصیف کرد: «یک لامپ رو در نظر بگیر -پرنورترین لامپی رو که اصلاً ممکنه بتونی تصور کنی- و با تمام رنگ‌هایی که می‌دونی تو زمین هست رنگش کن، و روشنش کن و بگذار کورت کنه». وقتی کوچک می‌شوید، توانایی‌تان برای دیدن به‌نوعی شدت می‌گیرد. وقتی زیبایی، عظمت و شکنندگی طبیعت را می‌بینید، می‌خواهید از آن محافظت کنید. آنچه در آن سهیم هستیم و نحوۀ پیوستگی‌مان به یکدیگر را می‌بینید. کوچک‌بودن را درک می‌کنید. بوریس وولی‌نوف، فضانورد روسی، گفت که پس از دیدن زمین از فضای سیاه «از زندگی سرشارتر و نرم‌تر می‌شوید. شروع می‌کنید تا با دلواپسی بیشتری به تمام موجودات زنده نگاه کنید و شروع می‌کنید تا با افراد دوروبرتان مهربان‌تر و صبورتر باشید». اسکات کِلی، از ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۶، یک سال تمام را در ایستگاه فضایی بین‌المللی گذراند و زمین‌نشین‌ها را با توییت‌ها و عکس‌های فوق‌العاده‌اش خوشحال کرد. او به بیزنس اینسایدر گفت که تجربۀ فضا افراد را همدل‌تر می‌کند، «بصیرتی درونی دربارۀ نوع بشر و کیستی ما می‌دهد، و اینکه چه باید بکنیم تا نه‌تنها از این سیاره محافظت کنیم، بلکه معضلات مشترکمان را نیز، که به‌وضوح بسیارند، حل کنیم». بینش‌های کِلی بازتابی است از بینش خیلی‌های دیگر: شکوه و آسیب‌پذیری زمین، پیوستگی انسان‌ها، و نیاز به کار هماهنگ در میان ملت‌ها. او گفت: زیبایی این سیاره باورنکردنی است، نفس‌گیر است. حالا که این را گفتم، باید این را هم بگویم که بخش‌هایی از آن آلوده است، مثلاً سطوح ثابتی از آلودگی در بخش‌هایی از آسیا. می‌بینید که اتمسفر چقدر شکننده به ‌نظر می‌رسد. خیلی نازک است. تقریباً مثل لنز طبی نازکی روی چشم است، و می‌فهمید که تمام آلاینده‌هایی که وارد جو می‌کنیم درون آن لایۀ بسیار نازکِ روی سطح محصور می‌شود. نگاه‌کردن به آن درواقع کمی ترسناک است. بعد دیدنِ زمین می‌فهمید که، علی‌رغم زیبایی و آرامش آن، سختی‌ها و تنش‌های زیادی در جریان است. شما به سیاره‌ای بدون مرز نگاه می‌کنید، به‌خصوص طی روز. شب‌ها می‌توانید کشورها را با نور ببینید، اما طی ساعات روز به‌ نظر می‌رسد که همۀ ما بخشی از یک سفینه هستیم، سفینۀ زمین. و همگی داریم درون فضا، مثلِ یک تیم، با هم پرواز می‌کنیم، و این به شما این چشم‌انداز را در رابطه ‌با بشریت می‌دهد -بعضی‌ها در وصف آن این دریافت را «چشم‌انداز مداری» گفته‌اند- و احساس می‌کنید که لازم است بهتر کار کنیم -خیلی خیلی بهتر- تا مشکلات مشترکمان را حل کنیم. کریس هدفیلد، نخستین کانادایی‌ای که قدم به فضا گذاشت، می‌گوید ردشدن با سرعت زیاد از روی قاره‌ها و دیدن طلوع و غروب، هر ۴۵ دقیقه یک‌ بار، موجد «احساس سرفرازی و تواضع، نوعی ابهت و عظمت نافذ» است. و این احساس شگفتی و سرفرازی و وضوحِ جهان، به‌مرور، نگرش شما را تغییر می‌دهد». به‌ عقیدۀ او، اثر کُل‌نگری منحصر به سفر فضایی نیست، بلکه بیشتر مرتبط است با «زمانی‌ که احساس می‌کنید چیزی وجود دارد بسیار بزرگ‌تر از شما، بسیار عمیق‌تر از شما، باستانی، [چیزی که] نوعی اهمیت طبیعی دارد که اهمیت شما را ناچیز جلوه می‌دهد». این فهم، به‌زعم هدفیلد، می‌تواند منجر شود به اینکه مردم تصمیم‌های جهانی هوشمندانه‌تری بگیرند و کمتر «بخیلانه، محلی و کوته‌بینانه» عمل کنند. امیدواریم. یکی از محبوب‌ترین دانشمندان برای خود من کارل سِیگنِ معرکه است، سخن‌وری فصیح، نویسنده‌ای پرکار و کیهان‌شناسی که در آمریکا به «فضانورد مردمی» شهرت داشت. او دربارۀ حیات فرازمینی مطالعه کرد و پیام‌های «کیهانی» فیزیکی به فضا فرستاد به این امید که شاید موجودات دیگر آن‌ها را پیدا کنند و بفهمند. سِیگن در کتاب سال ۱۹۹۴ خودش، نقطۀ آبی کم‌رنگ۴، که دربارۀ منظومۀ شمسی و جایگاه ما در آن است، دربارۀ منظرۀ زمین از فضا نوشت. او به ‌نحوی بی‌نقص توصیف کرد که چگونه این منظره ما را عمیقاً آگاه می‌کند از اینکه سیارۀ کوچکمان فقط نقطۀ آبی کم‌رنگی است شناور در بی‌کرانگیِ فضا و تنها خانۀ ماست، جایی ‌که ما و هر آن کس که دوستش می‌داریم، و هر آن کس که تا به ‌حال پا به عرصۀ حیات گذاشته، زندگی‌اش را در آن سپری کرده است. همچنین به یادمان آورد که وقتی متوجه می‌شویم تمام آفریده‌های بشری و چندین هزاره راحت و رنج و تفرعن و تکاپو، همه، بر روی این ذرۀ کوچک و دورافتاده اتفاق افتاده است، بی‌تردید به ما کمک می‌کند تا اهمیت رفتار شایسته و باملاحظه با یکدیگر، و اهمیت محافظت از و عشق‌ورزیدن به زمین را درک کنیم. ای کاش می‌توانستیم فوراً تمام اعضای هیئت‌های حاکمه، سیاست‌مداران، قضات و متفکرانمان را به فضای خارج از جو بفرستیم -و درنهایت به آن‌ها اجازۀ بازگشت دهیم- تا ضرورت حفاظت از سیاره‌مان را به آن‌ها تلقین کنیم. لازم نیست این نقطۀ آبی را ترک کنید تا ابهت، شگفتی و از این قبیل چیزها را تجربه کنید. اما روایت‌های فضانوردانی که عارف شده‌اند اهمیت آگاه‌بودن نسبت به زمین، و بازکردن تمام درها، پنجره‌ها، آستانه‌ها و دریچه‌ها به آن را به ما یادآوری می‌کنند. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. اطلاعات کتاب‌شناختی: Baird, Julia. Phosphorescence: On awe, wonder and things that sustain you when the world goes dark. HarperCollins Australia, 2020 پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را جولیا بِرد نوشته و در تاریخ ۳۱ مارس ۲۰۲۰ با عنوان «Awe, wonder and the overview effect: how feeling small gives us much-needed perspective» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا تجربۀ سفر فضایی می‌تواند ما را به آدم بهتری تبدیل کند؟» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی امیری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ مرداد ۱۴۰۰ با همان عنوان منتشر کرده است. •• جولیا بِرد (Julia Baird) روزنامه‌نگار و نویسندۀ استرالیایی است که برای نیویورک تایمز و سیدنی مورنینگ هرالد مطلب می‌نویسد. از او تاکنون سه کتاب منتشر شده که آخرین آن‌ها فروزندگی: دربارۀ ابهت، شگفتی و چیزهایی که به‌وقت تاریکی جهان شما را زنده نگه می‌دارند ‌(Phosphorescence – on awe, wonder and things that sustain you when the world goes dark) است. ••• این متن بُرشی ویرایش‌شده است از کتاب فروزندگی: دربارۀ ابهت، شگفتی و چیزهایی که به‌وقت تاریکی جهان شما را زنده نگه می‌دارند، نوشتۀ جولیا برد. •••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید [۱] Overview Effect [۲] Virtual space [۳] yugen [۴] Pale Blue Dot ]]> جولیا برد علم‌وفلسفه Sun, 25 Jul 2021 12:30:47 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10302/ چگونه هرچیزی جز پزشکی مدرن تبدیل شد به درمان طبیعی؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10273/ آلن لوینوویتز، ایان — آنچه در ادامه می‌آید فهرستی از «درمان‌های طبیعی» است که علاقه‌مندان به درمان‌های طبیعی معاصر، به‌ویژه آن‌ها که علاقۀ جدی‌تری به این امور دارند، با آن‌ آشنایند. این فهرست را کریستینا کوئومو در آوریل ۲۰۲۰ تنظیم کرد و به پروتکل مقابله با کووید۱۹ تبدیل نمود. او، که بنیان‌گذار مجلۀ پیوریست است، این فهرست را پس از ابتلای خودش و همسرش به این بیماری تهیه کرد (همسرش، کریس کوئومو، گویندۀ اخبار شبکۀ سی.ان.ان و برادر فرماندار نیویورک اندرو کوئوموست): · تنفس دیافراگمی · مدیتیشین پرانایاما · شربت پاک‌‌‌سازی کبد: یک حبه سیر خام، یک عدد پرتقال، یک عدد لیمو‌ترش، یک قاشق غذا‌خوری فلفل قرمز، یک قاشق روغن زیتون، زنجبیل تازه و یک تکه چوب تازۀ زردچوبه · زینک · آلکا سی۱، سه هزار میلی‌گرم در روز · ویتامین بی · ویتامین سی · پودر گلوتاتیون · کوئرستین۲ · دو گیاه داروییِ زردینه و مگنولیا · ویراسید۳ · قطرۀ ویتامینه: منیزیم، استیل‌سیستئین، ویتامین سی به‌ همراه لیزین، ب‌کمپلکس، اسید فولیک، زینک، سلنیوم، گلوتاتیون و کافئین · آب و حمام‌کردن با شوینده‌های شیمیایی · استفاده از دستگاه شارژر بدن [که، با ارسال فرکانس‌های الکتریکی به بدن، اکسیژن خون را تأمین می‌کند]. · استفاده از دستگاه میدان الکترومغناطیس نوسان‌دار که دستگاهی قابل‌حمل است. · غذاهای آیورودایی۴ • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. بی‌تردید برای آن‌ها که اهل فن نیستند این فهرست ‌پرتنوع محل بحث و نزاع است: مدیتیشین هندی در کنار «شارژر بدن»؟! آب‌میوۀ تازه برای پاک‌سازی درون بدن و پس از آن حمام با شوینده‌های شیمیایی برای پاک‌سازی پوست؟! نکتۀ درخور توجه آن است که نویسنده، در جای‌جای بحث از این پروتکل‌، بر طبیعی‌بودن آن تأکید می‌کند. سیر خام و تمرین‌های تنفسی کاملاً طبیعی‌اند، اما دستگاه میدان الکترومغناطیس نوسان‌دار چه؟ ویتامین‌ها و مواد معدنیِ فراوری‌شده و تصفیه‌شده که به‌‌شکل پودر، قرص و قطره ارائه می‌شوند چطور؟ ویراسید چه؟ تعاریف متعددی از واژۀ «طبیعی» ارائه شده است، اما به‌سختی می‌توان پذیرفت تعریفی آن‌چنان جامع باشد که همۀ این فهرست را در خود جای دهد. عجیب‌تر آنکه برخی هرچه «غیرغربی» است را «طبیعی» جلوه می‌دهند. واژۀ غیرغربی، خود، به برچسبی جامع تبدیل شده است که از طب هندی و چینی تا انواع رویکرد‌های طب بومی (از جمله ملت‌های اولیه و سنت‌های بومیان آمریکایی)، طب بقراطی (از یونان)، هومیوپاتی (که ابداع آلمانی‌هاست) و حتی طب مَفصلی۵(که اواخر قرن ۱۹ میلادی در آیووا شکل گرفت) را در بر می‌گیرد. این رویکرد، که از شدت تنوع به آش‌شله‌قلمکار شبیه است و با جریان غالب درمانی سر ناسازگاری دارد، پدیده‌ای است جهانی و بهترین نمونۀ آن «طبیعی‌درمانی»۶ است. طبیعی‌درمانی روش درمانی پرطرفداری است که برای اولین‌ بار در اواخر قرن نوزدهم در آلمان ظهور کرد. طبیعی‌درمانی، همان‌طور که از نامش پیداست، با استناد به «طبیعی»بودن، مداخلات اساساً ناهمخوان را با یکدیگر ترکیب می‌کند. برای مثال، کلینیک طبیعی‌درمانیِ ایمانوئل مدیسین، واقع در تسهلندورف برلین، گزینه‌های متنوعی پیش روی بیماران قرار می‌دهد: مکمل‌های غذایی، تزریق دوز‌های بالای ویتامین سی، زالودرمانی، بادکش‌‌‌های خشک و تر و بسیاری از داروهای گیاهی که از آیورودا، طب سنتی چینی، آب‌درمانی سوئیسی و آیین‌های درمانی بومیان آمده‌اند. «انرژی منفی» در هومیوپاتی، عدم تعادل «ین و یانگ» در طب چینی، چی۷، چاکراها، در‌رفتگی مفاصل در طب مفصلی، طبایع و خلق‌و‌خو‌ها، «انرژی»‌ای که به تعبیر کوئومو با دستگاه شارژر بدن از نو تقویت می‌شود یا، اگر ترجیح می‌دهید، تنظیم انرژی بدن با کمک انرژی‌درمانگر، همه، شادمانه در کنار یکدیگر حضور دارند. مهم نیست این روش‌های درمانی از نظام‌های متافیزیکی کاملاً متفاوتی تبعیت می‌کنند و هر یک نظرات متفاوتی دربارۀ علت بیماری ارائه می‌دهند. آنچه این روش‌ها را گرد هم می‌آورد همین به‌اصطلاح طبیعی‌بودن، تأثیرگذاربودن و ضدیتشان با جریان غالب و متداول درمانی است که به‌استهزا طب غربی نامیده می‌شود. تا دو قرن پیش، در کنار هم قرار‌دادن این جمع نامتجانس دور از عقل می‌نمود. هر یک از این روش‌ها سبب‌شناسی خاص خود را دربارۀ بیماری مطرح می‌کند و در فرهنگ‌های متفاوت، در بازه‌های زمانی متفاوت و در نظام‌های درمانی کاملاً متفاوت ظهور کرده‌اند. چی در طب چینی و ارتسویگونگسکرافت۸ در هومیوپاتی، هر دو، به «انرژی» یا «نیروی حیاتی» ترجمه می‌شوند، اما این دو مفهوم همان‌قدر با یکدیگر قرابت دارند که نیروی اینرسی به نیروی جنگ ستارگان. درمان‌ مبتنی بر چی مدت‌ها پیش از پذیرفته‌شدن نظریۀ میکروبی بیماری‌ها۹ پایه‌گذاری شد؛ امروزه نیز هومیوپاتی میکروب را عامل بیماری نمی‌داند و بیشتر با رویکرد‌هایی هم‌داستان است که بر طبل مخالفت با نگاه میکروبی به بیماری می‌کوبند. پژوهشگرانی که روش‌های درمانی اولیه را مطالعه می‎‌کنند معتقدند «طبیعی» نامیدن سنت‌های باستانی صرفاً تلاشی برای درست جلوه‌دادن آن‌هاست، اما حرکت در این مسیر با زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم تناسبی ندارد. هم‌اکنون حلقه‌های درمان‌های طبیعیْ دو رویکرد را مرجع خود قرار می‌دهند: طب بقراطی یونان (۴۰۰ سال پیش از میلاد مسیح) و اصول طب امپراتور زرد۱۰ در چین (۳۰۰ سال پیش از میلاد مسیح). تردیدی نیست که این دو روش در استفاده از طب طبیعی و رجوع به آن تحول عظیمی ایجاد کردند، اما مراد از واژۀ «طبیعی» در بافت‌هایی از این ‌دست مردود‌دانستن علت‌های ماوراءالطبیعی در ابتلا به بیماری است. در گذشته، طب طبیعی عللی چون اجنه، ارواح، خدایان، روح درگذشتگان و نیز درمان‌های مبتنی بر این علل مانند جن‌گیری و دعاگیری را مردود تلقی می‌کرد. امروزه، مداخلات طبیعی را معمولاً در تضاد با جراحی‌های غیرطبیعی و مواد دارویی می‌بینیم («ببُر، سم بده و بسوزان» اصطلاحی است که پزشکان برای درمان سرطان استفاده می‌کنند که به جراحی، شیمی‌درمانی و پرتو‌درمانی اشاره دارد). حال آنکه چینی‌ها و یونانی‌های باستان طبِ طبیعی‌گیاهی را در تقابل با جراحی و مداخلات دارویی نمی‌دیدند. آن‌ها در علت‌یابی بیماری به دنبال توجیهات جادویی‌مذهبی نبودند و از همین رو جراحی و دارو را طبیعی می‌دانستند.به بیان دیگر، تا همین اواخر، طبیعی در مقابل غیر‌طبیعی نبود، بلکه طبیعی و ماوراءالطبیعی در تقابل با یکدیگر قرار داشتند. این همان تقابلی است که در طبیعی‌گرایی علمی سکولار می‌بینیم و نیز در آنچه به‌اصطلاح جریان غالب طب غربی نامیده می‌شود. هر دو جریان برای ماوراءالطبیعه جایگاهی قائل نیستند، حال‌ آنکه درمان طبیعی مدرن تنوعی از رویکرد‌های غیرمادی و معنوی را با آغوش باز می‌پذیرد و از آیین‌های شِمنی تا نیایش‌های مذهبی را در دامان خود جای می‌دهد. دالایلاما در ژانویۀ ۲۰۲۰ توصیه کرد برای پیشگیری از ابتلا به کووید۱۹ به درگاه الهۀ تارا سرود‌های مذهبیِ دسته‌جمعی بخوانیم. تردیدی نیست که کریستینا کوئومو بیش از منتقدانش از این پیشنهاد استقبال می‌کند. در یک چرخش عجیب تاریخی، امر طبیعی که پیش از این فراماده را مردود می‎دانست، هم‌اکنون، به ماوراءالطبیعه روی خوش نشان می‌دهد. آغوش‌گشودن به درمان فراطبیعی از آنجا آغاز شد که شک‌گرایی و مداقه و تحقیق را تنها برای مداخلات غیرطبیعی به کار بردیم؛ ادعاهای غول‌های سود‌محور دارو‌سازی را کم‌ارزش شمردیم و کارآمدی و امنیت مکمل‌های طبیعی را پذیرفته‌شده، تردید‌ناپذیر و غیر‌قابل‌منازعه دانستیم. لزومی ندارد به این نکته اشاره کنم که شرکت‌ها و مرشدهای درمان طبیعی که بر طبل کارآمدی این داروها می‌کوبند، به‌راحتی و با کمترین زحمت، سالانه بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار درآمد دارند. به این جملۀ بقراط توجه کنید که در تمامی آثار مکتوب درمان‌های طبیعی به چشم می‌خورد (برای مثال، شمارۀ بهار مجلۀ پیوریست را نگاه کنید): «بگذار غذا داروی تو باشد و دارو غذایت». هلن کینگ، پژوهشگر برجستۀ آثار یونان و رم باستان، می‌گوید این عبارت نادرست است. با او که صحبت می‌کردم، معلوم بود کلافه است. شاکی بود که مرشدهای درمانی به صحت متونی که عبارات بقراطی از آنجا آمده است اهمیت چندانی نمی‌دهند و صرفاً تلاش می‌کنند این جمله را درست جلوه‌ دهند. وی می‌گوید «متنی که این عبارت از آنجا گرفته شده است به‌سختی قابل‌فهم است. این جمله صرفاً می‌گوید غذا-دارو-دارو-غذا و کسی نمی‌داند ترجمۀ دقیق این عبارت چیست. پر‌واضح است که این عبارت نمی‌گوید ’بگذار غذا دارویت باشد و دارو غذایت‘». تعجبی ندارد اگر با شنیدن طبیعی‌بودن طب سوزنی از کوره دربرویم و عصبانی شویم (احساسی که من تجربه کردم). «آخر چطور سوزن‌های استیل ضدزنگ نازک که در بدن انسان فرو می‌کنند طبیعی محسوب می‌شوند؟!». غالباً آدم‌ها از درمان طبیعی حمایت می‌کنند و به آن توجه می‌کنند، اما شنیدن خبرهای دردناکْ ناکامی‌مان را به خشم بدل می‌کند: خبر مرگ‌های بی‌دلیل کودکان و خانواده‌هایی که هزینه‌های هنگفت و خانمان‌برانداز را صرف مناسکی کرده‌اند که جز امید‌های واهی ارمغان دیگری برایشان نداشته‌ است. نباید برای شارلاتان‌های درمان‌های طبیعی که مرگ کودکان را موجب شده‌اند دل سوزاند، همچنان‌که نباید دلمان برای کارخانه‌دارانی بسوزد که بی‌رحمانه مُسکن‌های حاوی مواد مخدر را توزیع می‌کنند و زندگی‌ افراد بی‌شماری را به نابودی می‌کشانند. اما صاحبان کارخانه‌های داروسازی شیطان مجسم نیستند؛ هواداران طب طبیعی نیز جماعتی فریب‌خورده نیستند. دلم برای افرادی مانند کوئومو می‌سوزد که، در زمانۀ بحران، به درمان طبیعی روی می‌آورند. بااین‌حال، به‌جد باور دارم اگر «جریان غالب پزشکی» برخی ویژگی‌های درمان طبیعی -و درنتیجه، درمان فراطبیعی- را جدی بگیرد و افرادی که دل در گرو طب طبیعی دارند را ساده‌لوح و جاهل ننامد، کمک شایانی به خود خواهد کرد. آرتور کلِینمن، روان‌پزشک و انسان‌شناس آمریکایی، در کتاب خود، روایت‌های بیماری۱۱ (۱۹۸۸)، می‌نویسد تجربۀ رنج دو پرسش اساسی را برای فرد مطرح می‌کند: چرا من؟ (پرسشی که از گیجی و دستپاچگی ‌می‌آید) و چه می‌توان کرد؟ (پرسشی که به نظم و کنترل مربوط می‌شود). این پرسش‌ها، بیش از آنکه پرسش‌های زیستی باشند، مسائلی وجودی‌اند. آن‌که به بیماری مبتلاست ماشین درهم‌شکسته نیست. زمانی‌که جسم آسیب می‌بیند، شما یا یکی از عزیزانتان هستید که در هم می‌شکنید و فرو می‌پاشید و نه فقط یک شیء. همین است که بیماران مبتلا به سرطان معمولاً سرطان را نوعی خیانت جسم توصیف می‌کنند. علائم بیماریْ نشانگر فروپاشی یک ارتباط صمیمانه و یا ازهم‌گسیختن پیوند اعتماد است. این فروپاشی در بدنِ فرد دنیا را برای او به جهنم بدل می‌کند، دنیایی که تا پیش از این مکانی نسبتاً امن و حتی در برخی لحظات خاص بهشت بود. طب مدرن تعمداً از پاسخ به پرسش‌های وجودی سر باز می‌زند. تنها پاسخ صادقانه به پرسش چرا من؟ این است: نمی‌دانیم. بیماران حتی وقتی پاسخ روشن است، و برای مثال می‌دانیم که سیگار‌کشیدن علت سرطان ریه است، همچنان تعجب می‌کنند که چرا آن‌ها مبتلا شدند، حال آنکه بسیاری دیگر گزندی نمی‌بینند. اشاره به محیط و ژنتیک هم دردی دوا نمی‌کند، چون همچنان می‌توان پرسید چرا باید این ژن‌های شوم نصیب من شود و چرا باید در چنین محیط نکبتی قرار بگیرم. پاسخ‌های طب مدرن به پرسش چه می‌توان کرد نیز غالباً قانع‌کننده نیستند. علت آن است که طب مدرن خود را به بیماری محدود می‌کند و نه به ازبین‌‌رفتن اعتماد. وقتی بیمارید، می‌خواهید دوباره سلامتتان را به دست آورید، اما این همۀ ماجرا نیست. احتیاج دارید احساس امنیت کنید، احساس کنید دنیا و بدنتان دیگر به شما خیانت نخواهند کرد و مطمئن شوید، برای پیشگیری از خیانت‌های بیشتر، همچنان تا اندازه‌ای عاملیت دارید. دستان طب مدرن برای مواجهه با این لحظات حیاتی و حساس خالی است. طب مدرن چیزی برای عرضه ندارد تا توانمندتان کند. طب مدرن دربارۀ جهانی سراسر هماهنگی و قدرتِ عاملیتمان در این جهان داستان‌سرایی نمی‌کند. بلکه برعکس؛ بیمار که می‌شویم، به دنیایی بیگانه پرتاب می‌شویم و از عاملیتمان محروم می‌مانیم. به این صحنه‌ها توجه کنید: لامپ‌های فلورسنتی که نورشان چشم‌ها را آزار می‎دهد، فلزات درخشان، دیوارهای سفید، فرم‌ها، سؤالات، آزمایش‌ها، منتظر‌ماندن‌هایی که نمی‌دانیم از پس آن چه به استقبالمان می‌آید، اطاعت‌کردن‌های بی‌پایان آن هم زمانی‌که دنیا، از پیش، هرگونه قدرت اعمال کنترل را از ما ربوده است. باربارا اِرِنرایک در کتابش، علل طبیعی۱۲ (۲۰۱۸)، این صحنه‌ها را «آیین‌های تحقیر» می‌نامد. پزشکان نسخه‌ها را با دست‌خط‌هایی می‌نویسند که به ناخوانا‌بودن معروف‌اند. این دست‌خط‌های ناخوانا سمبل این حقیقت‌اند که به شفافیت نیازی نیست. شرکت‌های بی‌نام‌و‌نشان با روش‌هایی که بر ما پوشیده است دارو‌ می‌سازند. دارو بر اساس اصولی کار می‌کند یا نمی‌کند، که بیشترمان درک روشنی از آن‌ نداریم. حتی نام این دارو‌ها نیز به گوشمان بیگانه می‌آید: آبراکسان، تاکسوتر، زِلودا، تیپولکس، جِمزار. هر‌کدام را نیز تنها با پرداخت هزینه‌های هنگفت می‌توانیم تهیه کنیم. در گذشته، آیین‌ها و روایت‌های جادویی‌مذهبی به نگرانی‌هایی پاسخ می‌دادند که ورای قلمرو علم پزشکی قرار داشتند. با کمرنگ‌شدن نفوذ و اقتدار مذهب، پاسخ‌دادن به دو پرسش چرا من و چه می‌توان کرد بیش از پیش دشوار شد. چراکه دیگر نمی‌توانستیم به این پرسش‌ها پاسخ‌های فرامادی یا حتی وجودی دهیم. پارادایم طبیعی‌گرایی علمی که طب مدرن بر آن استوار است نیز نمی‌تواند این شکاف را پر کند. همین است که مردم خیانت وجودی بیماری را با روی‌آوردن به حوزه‌های دیگر پاسخ می‌دهند و اینجا همان‌جاست که طبیعت و طبیعی‌بودن پا به عرصه می‌گذارد. می‌توان گفت «طبیعی»، در معنایی مهم، خلاصۀ این عبارت است: «بیرون از نظام غالب». و در همین معناست که می‌توان تنوع گیج‌کنندۀ مداخلاتی را درک کرد که در فهرست مجلۀ پیوریست یافت می‌شود، مداخلاتی که بسیاری از آن‌ها تکنولوژیک هستند و ترکیبی نامتجانس از نظام‌های متافیزیکی. «درمان طبیعی» حدی برای مداخلات تعیین نمی‌کند، آن هم مداخلاتی که بر اساس معیارهای نظام‌مند انتخاب شده‌اند. این درمان اساساً از دل نیاز‌های اولیۀ انسان پدید آمده است. درمان طبیعی هرآنچه رنج را از میان می‌برد گرد هم می‌آورد تا به ‌آن‌ها که رنجی را از سر می‌گذرانند کمک کند به درد‌هایی بپردازند که بیرون از حوزۀ زیستی قرار دارند. در پاسخ به پرسش‌های کلایمن (چرا من؟ و چه می‌توان کرد؟) است که استفاده از دستگاه میدان الکترومغناطیس نوسان‌دار، ویتامین‌ها، حمام با شوینده‌های شیمیایی، انرژی‌درمانی و غذاهای آیورودایی معنا می‌یابند. تمامی این‌ موارد بر عاملیت بیمار صحه می‌گذارند. همۀ افراد نیز به آن‌ها دسترسی دارند. افزون بر این، درک این روش‌ها به دانش عمیق زیست‌شناسی و شیمی نیاز ندارد. تمرینات تنفسی کمکمان می‌کند «جریان انرژی زندگی» را هدایت کنیم؛ سم‌زداییْ بدن را از مواد خطرناک پاک می‌کند؛ ویتامین‌ها کمبود‌ها را جبران کرده و سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کنند. برخلاف شیمی‌درمانی و واکسن‌ها، این روش‌ها، مانند دعا‌خواندن، نه‌فقط یک بیماری خاص بلکه هر نوع رنج احتمالی را هدف قرار می‌دهند. چه می‌توان کرد؟ کارهای زیادی می‌توان انجام داد، و به نظر می‌رسد تمامی این‌ کارها در حوزۀ کنترلتان قرار دارند. می‌توانید با مواد‌ غذایی‌ای که در آشپزخانه دارید و خریدن دستگاه شارژر انرژی از سایت ای‌بِی بدنتان را یکپارچه، متعادل، پاک‌سازی و از نو احیا کنید. این کار نیز به بیمه یا نسخۀ پزشک نیاز ندارد. «درمان طبیعی» از منظر متافیزیکی مجموعه‌ای منسجم نیست. با‌این‌حال، نمی‌توان برای واژۀ «طبیعی» و اساساً مفهوم طبیعی‌بودن جایگزینی ارائه کرد، چراکه این مفهوم در پاسخ به پرسش «چرا من؟» پاسخ وجودی قانع‌کننده‌ای در آستین دارد. بسیاری از نظام‌های طبی باستانی بدن انسان را جهان کوچکی می‌دانند که در دل جهان بزرگ‌تری قرار گرفته است، جهانی که خود از نظمی هماهنگ برخوردار است. تعادل ین و یانگ، که سلامت انسان در گرو آن است، بازتابی است از تعادل طبیعی کیهانی که سلامت ملت‌ها و جهان طبیعی بدان وابسته است. رنج همواره نتیجۀ فاصله‌گرفتن از نظم طبیعی امور است. می‌توان از رنج پرهیز کرد و برای این کار باید خود را از نو با نظمی هماهنگ نمود که هم فیزیکی و هم متافیزیکی است. شاید دیگر نتوانیم گناه را علت بیماری بدانیم، اما فعالیت‌های غیرطبیعی که حکم گناهِ سکولارشده را دارند همچنان می‌توانند علت بیماری باشند. ما دائماً با آسیب‌هایی مواجه می‌شویم که فناوری بر جهان طبیعی تحمیل می‌کند و پُر بیراه نیست اگر بگوییم بدن انسان مکانی برای این آسیب‌های غیر‌طبیعی است. تغییرات زمین‌شناسی، در چشم‌برهم‌زدنی، گونه‌های حیوانی را که میلیون‌ها سال ‌همچنان در حال زاد و ولد بودند از میان برده‌اند. زباله‌ها راه‌های آبی باستانی را پوشانده‌اند. زمین هرآنچه در درونش دارد را بیرون ریخته است و در آتش می‌سوزد. بخارها و گازها سیاره را گرم کرده‌اند. این تراژدی‌ها، که خود محصول استفادۀ بی‌رویه از فناوری است، بدن زمین و لاجرم بدن انسان را تهدید می‌کند. زندگی در مجاورت کارخانه‌ها و دیگر نماد‌های صنعتی و کشاورزیِ دنیای مدرن میلیون‌ها انسان را بیمار‌ کرده است. درمان طبیعی «طب غربی» را مردود می‌داند، اما «طب غربی» استعاره‌ای از جهان مدرن غرب است. ظهور کووید۱۹ را به‌راحتی می‌توان با تکیه بر چهارچوب‌های نظام‌هایی طبیعی توضیح داد که مدرنیتۀ غیرطبیعی آلوده‌اش کرده‌ است. همه‌گیری این بیماری تنبیهی است بر استفادۀ بی‌رویه از طبیعت: تنبیهی برای بریدن درختان جنگل‌هایی که خفاش‌ها در آن لانه می‌کنند، برای آمد‌و‌شد به مناطق دست‌نخوردۀ حیات‌ وحش و برای کشاورزی و دامداری صنعتی. حال که مسئله به‌صورت امری دوقطبی مطرح می‌شود، بهتر نیست این بیماری را که خود محصول امری غیرطبیعی است با پدیده‌ای طبیعی درمان کنیم؟ چرا از رویکرد‌هایی «غیرطبیعی» استفاده کنیم که وجودشان را وام‌دار نظامی هستند که مشکل با آن‌ها آغاز شده است. اگر پرسش این است که چرا ما؟، پاسخ این است که چون نظام‌های طبیعی را بر هم زده‌ایم. چه می‌توان کرد؟ باید همه‌چیز را به تعادل طبیعی‌اش بازگردانیم؛ خودمان و دنیا را به حالت نخست بازگردانیم. توضیحات وجودی مسیری برای رستگاری انسان و زمین است. به ‌همین دلیل است که عبارت غذا-دارو-دارو-غذا به «بگذار غذا دارویت باشد و دارو غذایت» ترجمه شده است. این ترجمۀ نادرست تلاش می‌کند ضمیر پیوستۀ «ت» را در خود بگنجاند، گویی گنجاندن این ضمیر این عبارت را به دستوری بدل می‌کند که از کتاب مقدس برآمده است. به همین دلیل است که مجلۀ کریستینا کوئومو پیوریست [زاهد] نام دارد. درمان طبیعی بر وجود نیرویی خدایی و خیر‌خواه صحه می‌گذارد که طالب زندگی است و از سلامتمان دفاع می‌کند. وقتی سلامتمان دستخوش بحران می‌شود، احیاناً به چیزی احتیاج پیدا خواهیم داشت که اینسو هیون، متخصص اخلاق زیستی، «امید‌ شفابخش» می‌نامد، نوعی مداخلۀ پزشکی که نه‌تنها می‎توان به کارآمدی آن امیدوار بود، بلکه به تولید معنا نیز کمک می‌کند. بهتر است به پروتکل مجلۀ پیوریست نیز از این منظر نگاه کنیم تا آنکه فهرست پیشنهادی این مجله را مجموعه‌ای طبیعی بدانیم. کوئومو اعتبار این فهرست را به طبیعی‌درمانگری به نام لیندا لانکستر مدیون است. لیندا لانکستر «فلسفۀ یوگا، آیورودا، علم‌النفس، طب سنتی چین، طبیعت‌درمانی و هومیوپاتی» را گرد هم آورد و نظامی درمانی به نام لایت هارمونیکس بنیان نهاد. لانکستر و بنیاد لایت هارمونیکس به بیماران می‌آموزند «به نیروی حیاتی درمان که در بدنشان وجود دارد دست پیدا کنند و به آن اهمیت بدهند ... بر توانایی بدنشان برای سالم‌ماندن در دنیایی که مشحون از نیروهای چالش‌برانگیز است تمرکز کنند و به وقت بیماری به بدنشان کمک کنند بهبود یابد. این نیر،و فارغ از سن، گرایش‌ها و دغدغه‌های سلامت، در همۀ افراد وجود دارد». اخلاق پزشکی حکم می‌کند مراقب باشیم امید شفابخش به امید واهی یا سخنان دروغ نینجامد. این بدین معناست که علم پزشکی از منظر معرفت‌شناسانه باید صادقانه به حدود حوزۀ اعمال قدرت خویش و پاسخ‌هایی که می‌تواند به پرسش‌های افراد دهد اعتراف کند. درمانگرانی مانند لانکستر با چنین محدودیت‌هایی مواجه نیستند اما، همان‌طور که کلاینمن و دیگر پزشکان نشان داده‌اند، وقتی مردم بیمار می‌شوند یا نگران‌اند که بیمار شوند، نباید برای درمان پزشکی و رهایی از دردهای وجودی خود رهبران مذهبی و درمانگران طبیعی را -که امروزه هر دو یکی هستند- بهترین مرجع خود قرار دهند. طب غربی نیز نباید هزینه و کارآمدی داروها را اولویت نخست‌ قرار دهد، گرچه به‌راحتی می‌توان این دو عامل را اندازه گرفت. درعوض، باید بیش از همه به انسان‌بودن بیمار توجه کند. پزشکان باید فرصت کافی در اختیار داشته باشند تا به بیمارانشان گوش دهند. نه‌فقط بدین دلیل که این گفت‌و‌گو‌ها به پزشک اجازه می‌دهد بیماری را راحت‌تر تشخیص دهد و مداوا کند، بلکه بدین دلیل که دعوت از بیمار و گوش‌سپردن به داستان او بخشی از فرایند درمان است. ضرورتی ندارد جریان غالب پزشکی طبیعی‌گرایی علمی را کنار بگذارد و طب طبیعی را بر جای آن بنشاند. این امر اساساً امکان‌پذیر نیست، چراکه طب طبیعی با آغوشی باز هرچه را در تقابل با جریان غالب پزشکی است می‌پذیرد و بیشتر به کیسه‌ای با محتویات متضاد می‌ماند که بیمار با چشمانی بسته دست در آن فرو می‌برد تا شانس خود را بیازماید. طب مدرن می‌تواند به‌ ضرورت دلگرمی‌هایی از جنس متافیزیکی توجه کند. این امور توضیح می‌دهند چرا بیماران با وجود این حجم از تناقضات همچنان در جست‌و‌جوی داروهای طبیعی‌اند.  فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.  پی‌نوشت‌ها • این مطلب را  آلن لوینوویتز نوشته و در تاریخ ۱۹ ژانویۀ ۲۰۲۱ با عنوان «Natural and unnatural» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «چگونه هرچیزی جز پزشکی مدرن تبدیل شد به درمان طبیعی؟» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ تیر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• آلن لِوینوویتز (Alan Levinovitz) استاد دین‌پژوهی در دانشگاه جیمز مدیسون است و دربارۀ عادات تغذیه تحقیق می‌کند. او هم در دانشگاه فعالیت می‌کند و هم در روزنامه‌ها می‌نویسد. نوشته‌هایش در اسلیت، گاردین و دیگر مطبوعات به چاپ رسیده است. دروغ گلوتن: و اسطوره‌های دیگری دربارۀ آنچه می‌خورید (The Gluten Lie: And Other Myths About What You Eat) و طبیعی: اعتقاد به خوبی طبیعت چگونه به پیدایش مُدهای خطرناک، قوانین ناعادلانه، و علوم پراشتباه منجر می‌‌شود (Natural: How Faith In Nature’s Goodness Leads to Harmful Fads, Unjust Laws, and Flawed Science) از کتاب‌های اوست. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با ۴۴٪ تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] Alka-c: حاوی ویتامین سی و دیگر مواد معدنی است و به‌سرعت جذب بدن می‌شود [مترجم]. [۲] Quercetin: در بیشتر میوه‌ها، سبزیجات، برگ‌ها و دانه‌ها وجود دارد. این ماده خواص آنتی‌اکسیدانی، ضدسرطان، ضدویروس و ضدالتهاب دارد [مترجم]. [۳] این دارو ترکیبی از زینک، دو ویتامین‌های سی و اِی، اسید پانتونیک و لیزین است که هرکدام از این موارد در تقویت سیستم ایمنی بدن نقش مؤثری دارند [مترجم]. [۴] آیورودا طب باستانی و کهن هندی است که از ماساژ، یوگا و گیاهان دارویی برای درمان استفاده می‌کند [مترجم]. [۵] فن درمانِ بیماری از راه دست‌کاری مفصل‌ها و ستون فقرات [مترجم]. [۶] Naturopathy [۷] Qi: در طب چینی، به معنای انرژی یا نیروی کیهانیِ زندگی است [مترجم]. [۸] Erzeugungskraft [۹] اشاره به این حقیقت که باکتری‌ها، ویروس‌ها، قارچ‌ها و ریزاندامگانی مانند آن‌ها بیماری را ایجاد می‌کنند [مترجم]. Yellow Emperor’s Classic of Medicine [۱۰]: اثر هوانگ تی یکی از پنج امپراتور افسانه‌ای چین [مترجم]. [۱۱] The Illness Narratives [۱۲] Natural Causes ]]> آلن لوینوویتز علم‌وفلسفه Tue, 13 Jul 2021 04:43:11 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10273/ روی فقرا امتحانش کنید https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10268/ استیون شیپین، لندن ریویو آو بوکس— آبله بزرگ‌ترین داستان موفقیت در تاریخ پزشکی است. زمانی بود که جان تعداد عظیمی از افراد را می‌گرفت -در حد نیم میلیارد نفر فقط در قرن بیستم- و افراد بسیار بیشتری را کور می‌کرد و از ریخت می‌انداخت. به قول توماس مکولی، «در میان کارداران مرگ، از همه هولناک‌تر» بود و هدف اولش نیز کودکان بودند. در گذشته، شما چیزی در حدود یک به سه شانس مبتلاشدن به این بیماری را داشتید، و اگر مبتلا می‌شدید، یک به پنج احتمال داشت که بمیرید، هرچند در برخی فجایع تا ۵۰ درصد مبتلایان هم می‌مُردند. حالا دیگر آبله نیست. در سال ۱۹۸۰، سازمان بهداشت جهانی اعلام کرد که آبله ریشه‌کن شده و به‌این‌ترتیب، تنها بیماری انسانی واگیرداری شد که اساساً امحا شده است. ویروسی که عامل آبله است هنوز وجود دارد، یعنی به‌طور رسمی و ایمن در «مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری‌های ایالات‌متحده» (CDC) در آتلانتا و «مرکز تحقیقات ویروس‌شناسی و بیوتکنولوژی دولتی» در کلتسوو در سیبری نگهداری می‌شود. کل چیزی که از آن مانده همین است -تا جایی که ما می‌دانیم (گزارش‌های اطلاعاتی‌ای وجود دارد که عراق در زمان صدام مقداری از آن داشته و کرۀ شمالی هم ذخیره‌ای از آن دارد، و در سال ۲۰۱۴ یک محقق در «ادارۀ غذا و داروی ایالات‌متحده» جعبه‌ای مقوایی می‌بیند که حاوی شش آمپولِ محتوی ویروس آبله است، در جایی که نباید می‌بودند).آخرین مورد وقوع آبله به‌صورت طبیعی در سال ۱۹۷۷ در سومالی رخ داد، و آخرین مرگ بر اثر آبله نیز در سال ۱۹۷۸ بود، وقتی‌که مقداری از ویروس که آن موقع در مدرسۀ پزشکیِ دانشگاه بیرمنگام نگهداری می‌شد به‌صورت اتفاقی رها شد و زنی که آنجا کار می‌کرد را کُشت. واکسیناسیون آبله هم در بریتانیا و هم در ایالات‌متحده در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ دیگر متوقف شد -و اگر آن‌قدر پیر هستید که واکسینه شده باشید، باید یادتان باشد که معمولاً مصونیت حاصل از واکسن بعد از حدود ده سال رو به کاهش می‌گذاشت. می‌توانید بگویید امروز دیگر آبله ما را تهدید نمی‌کند، به همان معنایی که سلاح‌های هسته‌ای دیگر تهدید به حساب نمی‌آیند -البته به شرط اینکه به‌صورت تصادفی یا به‌سبب اقدامات شرورانه چنین اتفاقی نیفتد. اما خیلی نگذشته از آن زمانی که دولت ایالات‌متحده بیوتروریسم را آن‌قدر جدی گرفته بود که مانوری حساب‌شده برایش انجام داد -عملیات زمستان تاریک- تا واکنش هماهنگ به حمله به‌وسیلۀ آبله را شبیه‌سازی کند، و سی.دی.سی هم می‌گوید واکسن به قدر کافی در «ذخیرۀ استراتژیک ملی» هست که همه را در ایالات‌متحده واکسینه کنند. «زمستان تاریک» در ژوئن ۲۰۰۱ اتفاق افتاد. وقتی یازده سپتامبر رخ داد، تیم واکنش آبله فدرال بسیج شد -محض احتیاط. برخی از متخصصان معتقدند که تروریسم آبله‌ای «بالقوه بزرگ‌ترین نوع تروریسم» است: ریشه‌کن‌شدن این بیماری و توقف واکسیناسیون آن چیزی را ایجاد کرده که به‌اصطلاح به آن جمعیتِ «بی‌تجربۀ ایمنی‌شناختی» می‌گویند -درست مثل بومیان آمریکا که در ۱۷۶۳، با برنامه‌ریزی ژنرال بریتانیایی، جفری امهرست، پتوهای آلوده به آبله را به‌عنوان هدیه و با منّت دریافت کردند.در قرن هجدهم، دانش عامیانه می‌گفت که زنان شیردوش معمولاً آبلۀ گاوی بسیار خفیف‌تری می‌گیرند، اما به‌ندرت به خود آبله مبتلا می‌شوند. ادوارد جنر، پزشک اهل گلوسترشر، نیز این را می‌دانست، و آغازِ پایانِ آبله در ۱۷۹۶ فرا رسید، وقتی‌که او پسری هشت‌ساله را با چرک زخم آبلۀ گاوی روی دست یک زن شیردوش مایه‌کوبی [تلقیح] کرد. طی ماه‌های بعد، جنر مکرراً آن پسر را در معرض مواد آلوده به آبله قرار داد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد: ظاهراً مصون شده بود. این روال را «واکسیناسیون» نامیدند، برگرفته از نام لاتینی آبلۀ گاوی ( (Variolae vaccinaeیعنی آبله‌ای که از گاو (vacca) آمده است. لوئی پاستور سال‌ها بعد تصمیم گرفت که باید هر نوع تلقیحی را -به احترام جنر- «واکسیناسیون» بنامیم، حتی اگر هیچ ربطی به گاوها نداشته باشد.روش جنر این بود که به شما آبلۀ گاوی بدهد تا از ابتلایتان به خود آبله جلوگیری کند، و وقتی تأیید شد که این کار ایمن و اثربخش است، این دادوستد یک معاملۀ فوق‌العاده خوب تصور شد. قوانین پارلمان واکسیناسیون رایگان را در سال ۱۸۴۰ ارائه کردند و در سال ۱۸۵۳ آن را اجباری کردند. داستانِ سنتیِ پیروزی علم پزشکی بر این بیماری ترسناک معمولاً با جنر آغاز می‌شود. اما او در میانۀ تاریخی طولانی از اقدامات پزشکی مرتبط قرار دارد. واکسیناسیون یک شیوۀ مایه‌کوبی [تلقیح] بود، که خود کلمۀ تلقیح (inoculation) از اصطلاحات باغبانی وام گرفته شده است -یعنی پیوندزدن یک جوانه یا «چشم» (oculus) به‌منظور تکثیر گیاه [در زبان ما نیز تلقیح در اصل دربارۀ باردارکردن درختان خرما به کار می‌رفته است]. پیش از واکسیناسیون، درواقع هدف از مایه‌کوبی [تلقیح] این بود که شما را به نوعی از آبله مبتلا کنند، روالی که غالباً به آن «آبله‌دارکردن» (variolation) می‌گفتند. آبله‌دارکننده (یا مایه‌کوب: این دو اصطلاح عملاً تا پیش از جنر مترادف بودند) مقدار کمی از چرک زخم یک بیمار مبتلا به آبله را برمی‌داشت و آن را زیر پوست فرد دیگر می‌گذاشت. بعد از شاید دوازده روز، فرد مایه‌کوبی‌شده تب می‌کرد و سردرد و کمردرد می‌گرفت -شاید هم حالت تهوع. آنگاه، چندین روز بعد، آن جوش‌های معروفِ گِرد و نخودی روی پوست و در دهان ظاهر می‌شدند، هرچند، در حالت ایدئال، بسیار کمتر از ابتلای طبیعی یا «تصادفی» به آبله. اگر نتیجه خوب می‌بود، این جوش‌های چرکین دلمه می‌بستند و هفته‌ها بعد می‌افتادند و هیچ آبله‌نشان یا جای زخمی هم باقی نمی‌گذاشتند، مگر خیلی جزئی.بنابراین شما آبله می‌گرفتید، اما اگر روال کار درست پیش می‌رفت، به قول مردم آن زمان، به ‌شکل تجمعی یا مهلِکِ این بیماری مبتلا نمی‌شدید، که در آن تقریباً کل سطح بدنتان با جوش‌های چرک‌دار یا زخم‌های مسطح پوشیده می‌شد، همراه با تاول‌هایی که روی مِری، کبد و طحال تکثیر می‌شدند. در ادامه به مسمومیت خونی و نقص‌عضو مبتلا نمی‌شدید؛ و به مرگی عذاب‌آور نمی‌مُردید -چیزی که با یک آبلۀ معمولی ممکن بود به‌راحتی اتفاق بیفتد. به‌ویژه موارد وحشتناک می‌توانست در عرض چند روز یا حتی چند ساعت پس از بروز علائم منجر به مرگ شود، و در اواسط قرن هجدهم گفته می‌شد که بدن یکی از قربانیان به قدری سریع و به‌طور کامل پوسیده بود که «هنگام گذاشتنش در داخل تابوت اعضای بدنش از هم می‌پاشید». قراردادی که با مایه‌کوب بسته می‌شد عبارت بود از گرفتن نوع خفیفی از بیماری و احتمال مرگ پایین، در ازای آینده‌ای که مصون از بروز طبیعی بیماری باشد که احتمال مرگ یا ازریخت‌افتادن بدن در آن زیاد بود.اما چگونه کسی می‌توانست چنین رویه‌ای را با توهین آشکارش به عقل سلیم تصور کند؟ داستان رسمی در اینجا خلاصه‌ای از شرق‌شناسی و علم پزشکی بریتانیایی است. در سال ۱۷۱۷، بانوی شاعر و منتقد، لیدی ماری وورتلی مونتاگو، به همراه همسرش، که در آن زمان سفیر انگلیس در باب عالی دولت عثمانی بود، به قسطنطنیه رسید. او متوجه شد که برخی از زنان مسیحیِ یونانیِ پیر در شهر در حال انجام کاری هستند که «پیوندزدن» نامیده می‌شد. ترک‌ها با آن جمعیت پُرتعداد پذیرفته بودند که خودخواسته به چرک آبله آلوده شوند. کار سریع انجام می‌شد، گاهی حتی در فضای یک مهمانی. بعدش یک دورۀ بازیابی کوتاه بود، که طی آن بیماران نوعاً رژیم گیاه‌خواری می‌گرفتند. تصور می‌شد که این روال برای مصونیت فرد در برابر ابتلا به بیماری در آینده مؤثر است. صورت بدشکل لیدی ماری خودش شاهدی بود بر اینکه اخیراً با آبلۀ تجمعی دست‌وپنجه نرم کرده است (او بعدها نوشت «من دیگر زیبایی‌ام را ندارم!»)، و برادرش نیز اخیراً از این بیماری جان داده بود. او دربارۀ کار و دانش پزشکی در بریتانیا تردید داشت، اما پذیرای فرهنگ عثمانی بود و دوست داشت گفته‌های پزشکی محلی را همان‌طور که هست بپذیرد. بسیاری از مردم اصلاً فرضشان این بود که فرزندانشان درنهایت به آبله مبتلا می‌شوند؛ افراد زیادی هم پیشاپیش بستگان و دوستان خود را به دلیل این بیماری از دست داده بودند. بنابراین خیلی عجیب نبود که لیدی ماری نسبت مخاطره به پاداش را مطلوب ارزیابی کند، و از یک جراح اسکاتلندی در سفارت بخواهد تا به کمک یک زن یونانی باتجربه پسر پنج‌ساله‌اش را مایه‌کوبی کنند. پزشک اسکاتلندی، که از سوزنِ کُند و زنگ‌زدۀ زن محلی عصبی و ناراضی بود، خودش مسئولیت را به عهده گرفت و کار را انجام داد. روال کار به‌صورت ایمن انجام شد؛ پسر تعداد قابل‌کنترلی جوش زد. هیچ زخمی ایجاد نشد. و خیلی زود هم سرحال و قبراق شد. لیدی ماری دربارۀ این اتفاقات با دوستان خود نامه‌نگاری کرد، و حتی قبل از اینکه در سال ۱۷۱۹ به لندن بازگردد مایه‌کوبی شده بود بحث روز شهر.درحقیقت، زمانی‌که پزشکان بریتانیایی با اقدامات ترک‌ها در قبال آبله روبه‌رو شدند، مایه‌کوبی نه جدید بود و نه متعلق به علوم غربی. قرن‌ها بود که چینی‌ها مایۀ خشک و پودرشدۀ آبله را داخل بینی فوت می‌کردند، و عرب‌ها چرک آبله را زیر پوست وارد می‌کردند. مایه‌کوبی از زمان‌های بسیار قدیم در آفریقای شمالی و زیر صحرا رایج بود. در بوستون، مایه‌کوبی در زمان شیوع آبله در سال ۱۷۲۱ آغاز شد، كه کاتن میدر، کشیش فرقۀ پاک‌دینی، آن را رواج داد. میدر این روال را از برده‌ای یاد گرفته بود که اخیراً او را تصاحب کرده بود. «آنیسیموسِ۱ سیاه‌پوست من، كه یک همراه باهوش است». آنیسیموس خود را مایه‌کوبی کرده بود و به میدر گفته بود که این کار در سرزمین مادری او در آفریقا -احتمالاً منطقه‌ای که اکنون غنا نام دارد- مرسوم است. او می‌گفت «هر کسی که شجاعت استفاده از آن را داشته باشد برای همیشه از ترس شیوع خلاص می‌شود». برهمن‌ها در هند صدها سال، و شاید هم بیشتر، از مایه‌کوبی استفاده کرده بودند، و گزارش‌هایی نیز از مایه‌کوبی در قرن هفدهم در دانمارک، سوئیس و لهستان وجود دارد. مایه‌کوبی تنها چند دهه قبل از دیدار لیدی ماری از قسطنطنیه توسط بازرگانان چَرکَسی۲ و گرجی وارد آن شهر شده بود، و آنان نیز ممکن است آن را از منابع شرقی یا آفریقایی آموخته باشند. و از سال ۱۶۰۰ مایه‌کوبی یک روال پزشکی محلی در پمبروکشر (شهرستانی در ولز) بوده است، که در آنجا مردم به آن «آبله خریدن» می‌گفتند. با بازگشت لیدی ماری به لندن و سروصدایی که برای مایه‌کوبی به راه انداخت، اکنون اختیار در دست پزشکان نخبۀ لندنی بود. با توجه به خاستگاه شرقی این روش، پزشکان سراسیمه شده بودند. یکی پرسید چطور است که «آزمایشی که فقط چند زن نادان در میان قومی بی‌سواد و بی‌فکر آن را انجام داده‌اند اکنون باید ناگهان و با تجربه‌ای ناکافی در میان یکی از فرهیخته‌ترین ملت‌های جهان ادامه یابد؟». آنان تصمیم گرفتند مایه‌کوبی را غربی‌سازی کنند، یعنی روش‌های ایجاد برش و واردکردن چرک را (به گمان خودشان) بهبود دهند و روال جدید را با دیدگاه‌های مزاجی۳ نسبت به بدن و برداشت‌های موجود غربی از بیماری‌ها تطبیق دهند. پزشکان لندنی، به‌جای خراش‌های کوچک زنان یونانی، برش‌های عمیق ایجاد کردند و مقدار بیشتری عفونت وارد کردند، تا مطمئن شوند که مادۀ کافی وارد شده و مسیری هم برای تخلیۀ مواد ظاهراً مسموم بعد از بهبود برش‌ها تدارک دیدند.اما «پیشرفت» مهم بریتانیایی‌ها جایگزینیِ یک روال کار سریع و آسان عثمانی با یک رژیم پیچیده و وقت‌گیر بود که هدف آن آماده‌سازی بدن بیمار از طریق ایجاد تعادل مزاجی، خنک‌کردن دمای کلی آن و تصفیۀ خون برای مایه‌کوبی بود. زیاد نوشیدن ممنوع بود؛ حجامت و خوردنِ ملیّن هم بود؛ و برخی بخش‌های این رژیم تا هفته‌ها پس از مایه‌کوبی ادامه می‌‌یافت. هدفْ ایجاد «حالتی پاکیزه در بدن» بود که مادۀ آبلۀ مایه‌کوبی‌شده بتواند به‌صورت ایمن کار خودش را انجام دهد. دستورالعمل‌های اخلاقی نیز وجود داشت: به بیماران توصیه می‌شد که خویشتن‌دار، آرام، و بانشاط باشند و ترس نداشته باشند. گاهی اوقات افراد «کج‌خُلق»، «تحریک‌پذیر» و «خودسر» (یا منفی‌باف) سوژه‌هایی ضعیف برای مایه‌کوبی پنداشته می‌شدند. مایه‌کوبانِ نخستین در بریتانیا وضعیت روحی و جسمی بیماران را می‌سنجیدند: اگر سوژه از سلامت کافی برخوردار می‌بود، نتایج خوبی به دست می‌آمد؛ اگر مایه‌کوبی در شرایطی انجام می‌شد که ذهن و بدن نامتعادل و ناپاک بودند، ممکن بود اوضاع خراب شود. گزینش و آماده‌سازی افراد برای مایه‌کوبی می‌توانست به اندازۀ خودِ روال فیزیکی آن حائز اهمیت باشد.مقاومتی جدی در برابر مایه‌کوبی وجود داشت: معترضان مذهبی معتقد بودند که تنها خدا می‌تواند این بیماری را ایجاد کند؛ بعضی‌ها نگران خطر مرگ تصادفی بودند؛ دیگران کمابیش راضی شده بودند که این روال مخاطرۀ محدودی دارد اما باز هم وجدانشان اجازه نمی‌داد که حتی همین احتمال اندک مرگ یک کودک را هم بپذیرند. و نگرش‌ها در شهرها -که بسیاری از مردم معمولاً برخوردی تقدیرمآبانه با همه‌گیریِ محلی آبله داشتند- و حومۀ شهرها، که شیوعِ گهگاه بیماری موجب واکنش‌های وحشت‌زده می‌شد، با هم تفاوت داشت. اما لیدی ماری و همکارانِ پزشکش کارهای زیادی کردند تا مایه‌کوبی به امری رایج تبدیل شود. در لندن، او تصمیم گرفت دختر سه‌ساله‌اش را مایه‌کوبی کند، و پزشکان نخبۀ شهر شاهد روند کار باشند. در سال ۱۷۲۲، کارولین اهل آنسباخ، که بعدها شاهزاده‌خانم ولز شد، از جورج اول اجازه گرفت که کودکانش را مایه‌کوبی کند. این کار هم در ایمنی کامل انجام شد و شاهدان نیز به‌خوبی روند را ملاحظه کردند. اشراف این روال را در پیش گرفتند، افراد لشکری و شهرنشینان مرفه نیز دنباله‌رو ایشان شدند، و برای فرزندانشان و همچنین خودشان، در صورتی که در کودکی آبله نگرفته بودند، مواد مایه‌کوبی را خریدند. به نظر می‌رسید که مایه‌کوبی به اندازۀ کافی ایمن است، هرچند که حوادث قابل‌توجه و تبلیغاتی هم وجود داشت: پسر کُنتِ ساندرلند پس از مایه‌کوبی درگذشت و یکی از پادوهای کُنت باتورست -«مردی جوان و قوی‌هیکل»- نیز چنین شد.کسانی که زندگی‌شان اهمیت داشت می‌خواستند دربارۀ ایمنی و اثربخشی مایه‌کوبی مطمئن شوند، و برای همین مایه‌کوبی ابتدا روی کسانی انجام شد که زندگی‌شان چندان اهمیتی نداشت -فقیران و ناتوانان. این کار نه برای این بود که نفعی به آنان رسانده شود، بلکه از آنان به‌عنوان سوژه‌های آزمایشگاهی ناآگاهی استفاده می‌شد که نیازی هم به کسب رضایتشان نبود، تا معلوم شود که آیا مایه‌کوبی می‌تواند «زندگی‌های باکیفیت» را نجات دهد یا نه. در زندان نیوگیْت، شش داوطلب پیدا شدند که مایل بودند در ازای تخفیف در مجازات مرگ یا تبعید مایه‌کوبی شوند. این آزمایش چنان‌که مقرر بود انجام گرفت و موفقیت‌آمیز دانسته شد. سپس، به‌ویژه برای اطمینان به شاهزاده و شاهزاده‌خانمِ ولز، شش موش آزمایشگاهی دیگر را هم جمع کردند، این بار از بین یتیمان: مایه‌کوبی شدند و برای اینکه همه بتوانند آن‌ها را ببینند، در خانه‌ای در سوهو نگهشان داشتند. این آزمایش هم خوب پیش رفت، و «باکیفیت‌ها» اشتیاق بیشتری برای ادامۀ کار پیدا کردند.تقاضا برای مایه‌کوبی خیلی زود پای ملاحظات خشک اقتصادی را به میان آورد. زن شیردوش (با آهنگ ترانه‌های کودکانه) می‌گفت «صورتم ثروت من است»، و صورت آبله‌رو ارزش را در بازار ازدواج کاهش می‌داد. بصرفه‌تر است که چند جای جوش کوچک را امروز قبول کنیم تا خطر نابودی کل صورت در آینده را بپذیریم. در بازار برده‌فروشی آمریکا، آبله به ارزش نقدی برده‌ها گره خورده بود. برده‌هایی که مایه‌کوبی شده بودند یا از این بیماری جان سالم به در برده بودند قیمتشان بیشتر بود. و در بازار کار محلی بریتانیا، هم مایه‌کوبی و هم داشتن سابقۀ آبله را جزء قابلیت‌های نیروی کار به حساب می‌آوردند: اگر این‌طوری بود، بعدش می‌توانستی با بچه‌های کارفرما به‌صورت مطمئن کار کنی. مقامات کلیسا متوجه شدند که آبلۀ فقیران برای ثروتمندان خطر دارد، و هم بر سلامت شهرنشینان و هم بر دسترس‌پذیری نیروی کار تأثیر منفی می‌گذارد. اخلاق کوئیکر۴ و نوع‌دوستی عمومی انگیزه‌هایی برای مایه‌کوبی رایگان طبقات کارگر بودند، اما منافع اقتصادی نیز به همان اندازه تأثیرگذار بود.علت آبله چه بود؟ الگوهای تکثیرش چه بود؟ نرخ واقعی ابتلا و مرگ‌ومیرش چقدر بود؟ پزشکان و فیلسوفان دربارۀ این پرسش‌ها اختلاف‌نظر داشتند و افراد فراوانی از کیفیت اطلاعات و نظریه‌ای که در اختیارشان بود رضایت نداشتند. مایه‌کوبی نگرانی‌های دیگری را هم اضافه کرد. آیا اثربخش بود، و چطور واقعاً می‌شد اثربخشی‌اش را ارزیابی کرد؟ آیا واقعاً فرد را در تمام عمرش مصون نگه می‌داشت؟ چقدر خطر داشت؟ آیا امکان داشت که افرادِ مایه‌کوبی‌شده دیگران را مبتلا کنند و، اگر بله، چقدر و با چه سهولتی؟ آیا بیماری‌ای که از طریق مایه‌کوبی منتقل می‌شد خود آبله بود یا چیزی دیگر؟ در اواسط قرن هجدهم میلادی، احساسات عمومی به‌سمت تصدیق مایه‌کوبی و ایمن‌دانستن آن سوق یافت: برخی معتقد بودند که شانس مرگ شما بر اثر مایه‌کوبی یک به شصت است، و شانس مرگ بر اثر آبلۀ طبیعی یک به هفت یا هشت (اعداد و حواشی مثل موشک‌های کاغذی در یک کلاس شلوغ به هوا پرتاب می‌شد، و رسیدن به توافق سخت بود). دربارۀ چگونگی عملکرد مایه‌کوبی نیز اتفاق‌نظری وجود نداشت: بسیاری از دست‌اندرکاران صریحاً اعتراف می‌کردند که هیچ سرنخی ندارند. اما دخالت پزشکان و فیلسوفان انجمن سلطنتی در این بحث‌ها -و جست‌وجوی آن‌ها برای آنچه بعداً «آمار» توزیع بیماری خوانده شد- پیامدهایی در تغییرات علمی داشت. در گزارش‌های تاریخی مربوط به همه‌گیری‌شناسی و آمار زیستی، مجادلات بر سر مایه‌کوبی در بریتانیای قرن هجدهم نقطۀ آغازی معقول به حساب می‌آید.مایه‌کوبی غربی از لندن و بوستون شروع شد اما تا چندین دهه فقط مشتریان ثروتمند داشت؛ دلیلش هم رژیم‌های طولانی‌ای بود که در آن زمان در ضمن آماده‌سازی قبلی و مراقبت‌های بعدی بیمار باید صورت می‌گرفت. اما استانداردسازی، گسترش و متداول‌کردن مایه‌کوبی نه در پایتخت بلکه در شهرستان‌های بریتانیا انجام شد، توسط یک جراح اهل سافوک به نام رابرت ساتون، و به‌ویژه از بین شش پسری که داشت توسط پسر دومش، دانیل ساتون (۱۷۳۵-۱۸۱۹). ساتون‌ها یک شرکت خانوادگی بودند: همۀ پسرها، و بعضی از سایر بستگان، به نحوی از انحا در ماجرا دخالت داشتند. ساتون‌ها بودند که روال مایه‌کوبیِ آبله را صنعتی و آن را به یک کاروبار سودآور تبدیل کردند. و قهرمان کتاب تازۀ گوین ویتمن همین دانیل است، کتابی که می‌خواهد یک «داستان ناگفته» را بازیابد و آوازۀ قهرمانی فراموش‌شده را زنده کند، بلکه او و روال مایه‌کوبی را از زیر سایۀ دستاوردهای بعدی جنر بیرون بیاورد. کتابِ کوچکِ تکراری و گهگاه شلخته‌ای است، اما خیلی از کارها را بسیار خوب انجام داده است: نشان می‌دهد که مایه‌کوبی نه صرفاً شکل اولیه‌ای از آنچه جنر انجام داده بلکه بسیار فراتر از آن بوده است. در ضمنِ خود یک داستان بسیار هیجان‌انگیز و پُرطنین دربارۀ مدیریت و پذیرش ریسک بیان می‌کند؛ و با مایه‌کوبی همچون معبری مهم در تاریخ تجارت برخورد می‌کند، و استفادۀ مؤثری از آگهی‌ها و تبلیغات در روزنامه‌های محلی برده است.شرکت خانوادگی را رابرت ساتون تأسیس کرد، اما دانیل با او درگیر شد و در اوایل دهۀ ۱۷۶۰ خودش شروع به کار کرد. او در دهكده‌ای در نزدیكی چمزفورد در اسکس مغازه زد و به‌صورت محلی ده‌ها هزار بیمار را مایه‌کوبی کرد و مشتریانی از لندن یافت [فاصلۀ لندن تا اسکس حدود هفتاد کیلومتر است] و این کار را با مجموعه ابزارهای خودش در حومۀ شهر انجام می‌داد. دستاورد او همان چیزی بود که به «روش ساتونی» معروف شد. همه‌جا گفته می‌شد که این یک موفقیت چشمگیر است. در یک مورد، ساتون اقرار می‌کند که خانواده‌اش پنج مریض را از بین چهل ‌هزار مریض از دست داده‌اند؛ در موردی دیگر، وقتی در اخبار جعلی ادعا می‌شود که او برخی از بیماران خود را کشته است، جایزه‌ای به ارزش صد شیلینگ تعیین می‌کند «برای هر کسی که بتواند ثابت کند که حتی یک بیمار با مایه‌کوبی جانش را از دست داده است -یا اینکه بیماران او برای بار دوم آبله گرفته‌اند- یا اینکه قوای جسمی کسی با روش ویژه و موفقیت‌آمیز او آسیب دیده است». ادعای جسورانه‌ای بود، اما در دهۀ ۱۷۷۰ همه تقریباً پذیرفته بودند که مایه‌کوبیِ ساتونی هم اثربخش است و هم ایمن. ساتون به‌نحو کارآمدی برای خودش بِرندسازی کرده بود: او «دکتر آبله‌ای» بود.اعتماد مردم به مایه‌کوبی بیشتر می‌شد و برای یافتن یک بِرند معتبر حساسیت بیشتری به خرج می‌دادند و دربارۀ خطر ناگزیر و محدود مایه‌کوبی اطمینان خاطر بیشتری پیدا می‌کردند. مایه‌کوبی ساتونی هم، دست‌کم در برخی از شکل‌هایش، سرراست بود: در یک روز پرکارِ استثنایی، بنا به روایات، ساتون هفتصد مورد مایه‌کوبی انجام داده بود. آن رژیم تمهیدی پیچیده هم کمرنگ شده بود: هنوز مقداری پرهیز غذایی وجود داشت -سبزیجات، نخوردن نوشیدنی‌های سنگین- اما به اندازۀ آن شیوۀ متداول سخت‌گیرانه نبود. برش‌ها به سبک عثمانی بودند، یعنی خراش‌های کم‌عمق با چاقو؛ به بیماران گفته نمی‌شد که خودشان را در یک مکان محدود کنند، بلکه تشویق می‌شدند در هوای سرد بیرون بروند. برای پاک‌سازی مواد انحصاری وجود داشت، اما گویی ساتون نسبت به دیگران دوزهای چندان بالایی سفارش نمی‌داد. و بین محصولات تفاوت وجود داشت: برای بالاترین سطح خدمات، ساتون چیزی شبیه به اسپا۵ را پیشنهاد می‌داد که در همان محل برای این منظور تدارک دیده شده بود. هزینۀ کارش هم مقیاسی متغیر داشت، معمولاً بین سه تا ده شیلینگ، و همراه با خدمات ویژه -سه تا چهار هفته تخت و مکان- به بیست شیلینگ می‌رسید. شوراهای کلیسا شروع به درخواست مناقصه برای مایه‌کوبی افراد فقیر محلی به‌صورت کلی‌فروشی کردند. بسیاری از مایه‌کوبان پیشنهاد تأمین این تقاضای جدید را ارائه دادند، از جمله ساتون‌ها، اما آن‌ها درکل چندان مشتاق به کارهای خیریه نبودند.تقسیم بازار و قیمت‌گذاری مناسب از جنبه‌های موفقیت تجاری ساتون بودند، اما کنترل عرضه نیز مهم بود. طایفۀ بزرگ ساتون می‌توانست بخش بزرگی از تقاضای یک استان را تأمین کند، اما دانیل سامانۀ اعطای نمایندگی هم راه انداخت، که بیش از پنجاه شریک را در سراسر انگلیس و خارج از آن به‌عنوان «نمایندگی مجاز» اعلام می‌کرد تا استفادۀ خودشان از «سیستم ساتونی» را تبلیغ کنند -به شرط پرداخت هزینه برای مواد پاک‌سازی‌کنندۀ ترکیبی ساتون، پرداخت بخشی از سودشان به او، و حفظ اسرار تجاری. کنترل نیز اهمیت ویژه‌ای داشت، چون درعمل هر کسی می‌توانست به‌عنوان مایه‌کوب شروع به کار کند، و این کار را هم کرده بودند. خود ساتون‌ها از طریق کارآموزی جراح شده بودند، اما دکان‌داران، روحانیان، صنعتگران و کشاورزان نیز شروع به مایه‌کوبی کرده بودند و گاهی خودِ والدین فرزندانشان را مایه‌کوبی می‌کردند. سود مطبوعات استانی به‌طور قابل‌توجهی افزایش یافته بود، چون پزشکان مهارت‌هایشان در مایه‌کوبی و قیمت‌های رقابتی خود را تبلیغ می‌کردند. دانیل با جدیت سراغ رقبایش رفت -از جمله پدرزنش و یکی از برادران کوچک‌ترش- و اعلام کرد که روش ساتونی به مجموعه‌ای از اسرار محرمانه بستگی دارد، که فقط او و شرکای موردتأییدش به آن‌ها دسترسی دارند. رقبایش سعی کردند این اسرار را به چنگ آورند، و گاهی اوقات برای بیماران ساتون کمین می‌کردند تا از آن‌ها در مورد تجربیاتشان بپرسند.بعضی‌ها فکر می‌کردند که شاید راز بزرگ در منبع چرکی است که برای مایه‌کوبی استفاده می‌شود. آیا ساتون آن را از نوع خاصی از مبتلایان می‌گرفت؟ (برخی از متخصصان امروزی معتقدند كه ممكن است او مواد را از بیمارانی با درجۀ ابتلای خفیف‌تر انتخاب می‌کرده است، بنابراین گونه‌ای از ویروس را منتقل می‌کرده که باعث بروز شکل خفیف‌تری از بیماری می‌شده است، اما شواهدی خلاف این وجود دارد). آیا تکنیک خراش‌های کم‌عمق او تعیین‌کننده بود؟ (در این مورد هم بعضی از ویروس‌شناسان حدس می‌زنند که رشد ویروس آبله در لایه‌های سطحی پوست منجر به فرسایش آن و کاهش قدرت بیماری‌زایی‌اش می‌شود، درحالی‌که دیگران می‌گویند هرگونه ورود ویروس از طریق پوست فرصتی برای سیستم ایمنی فراهم می‌آورد که در حالت ورودش از طریق تنفس چنین فرصتی به سیستم ایمنی داده نمی‌شود). آیا به بیماران او رژیم پرهیز غذایی خاصی داده می‌شد که دیگران از آن بی‌خبر بودند؟ آیا مراقبت‌های دقیقِ پس از مایه‌کوبی اهمیت داشت و اگر قربانیانی که به‌صورت طبیعی آبله گرفته بودند نیز از مزایای مراقبت‌های پزشکی دقیق بهره‌مند می‌شدند، وضعیت بهتری می‌داشتند؟ اینکه بعد از مایه‌کوبی در هوای سرد بیرون می‌رفتند چقدر اهمیت داشت؟ برخی از رقبای ساتون به این باور رسیده بودند که راز موفقیت او ترکیب و دوزبندی دقیقِ پاک‌سازی‌کننده‌های شیمیایی است، به‌ویژه آن‌هایی که حاوی جیوه بودند (که امروزه می‌دانیم ماده‌ای سمّی است، اما در طب قرن هجدهم استفاده از آن رایج بود). بسیاری از هم‌عصران ساتون، و همچنین برخی از محققان امروزی، گمان می‌کردند که یکی از عوامل اصلی تأثیرگذار بر گرفتن نتایج خوب انتخابِ دقیق افراد با سلامتی بسیار خوب بوده است. به‌هرحال، تا جایی که رازها محفوظ می‌ماندند، رونق کاروبار ساتون نیز برقرار می‌ماند.ساتون، که پول زیادی به دست آورده بود، کارش را از اسکس به لندن انتقال داد و در کنزینگتون‌گور در امارتی، که نامش بالطبع خانۀ ساتون بود، مغازه‌ای باز کرد. در سال ۱۷۶۴، او به جایی رسیده بود که سالانه ۶۳۰۰ شیلینگ درآمد داشت -حدود ۱.۲ میلیون دلار به پول امروز- و پس از آنکه ثروت کافی ساخت، شروع به ساختن نام خود کرد. ساتون، که شخصیتی خودپسند، پُرافاده و اهل مشاجره داشت، با مسئولان دیوان انساب رایزنی کرد تا یک نشان (آرم) خانوادگی به او بدهند، «تا مرا در آن سطح و رتبۀ مناسبی تثبیت کند که همیشه آرزو داشتم آن را داشته باشم». او، بعد از یک کارزار مفصل و پُرخرج، سرانجام موفق شد، و بعد از آن از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا توجهات را به جایگاه نشان‌دار (آرم‌دار) خودش جلب کند. شعار انتخابی (که ادای احترامی به آسکلپیادس۶ بود) نیز تبلیغاتی برای روش ساتونی به حساب می‌آمد: «ایمن، سریع، مطبوع».در سال ۱۷۹۶، در ۶۱سالگی، ساتون تصمیم گرفت آفتابی شود و پرده از اسرار روشش بردارد. او درواقع چنین نکرد: کتابی که شامل تاریخچۀ بیماران و «نظریه»‌اش بود و در آن ادعا کرده بود همه‌چیز را می‌گوید مایه‌کوب۷ نام داشت -همراه با حرف تعریف (the) تا بی‌همتایی و اصالت کار خودش را برساند- و بیشتر از آنکه آشکارسازی چیزی باشد، خودستایی بود. به‌هرحال، در آن زمان، عملاً کل جهان مایه‌کوبی از «روش ساتونی» پیروی می‌کرد، یا این‌طور تصور می‌شد، یا ادعا می‌شد: خراش‌های کم‌عمق، تزریق مقدار کمی چرک، آماده‌سازی سریع از جهت پرهیز غذایی، و هرجور پاک‌سازی‌کنندۀ جیوه‌ای یا آنتیموانی که معتقد بودند ساتون از آن استفاده می‌کند. کاروبار خود ساتون دیگر مثل قبل نبود؛ دلیلی نداشت که مشتریان بخواهند برای بِرند اصلی پول اضافی پرداخت کنند وقتی می‌توانستند چیزی ارزان‌تر و ظاهراً به همان خوبی را داشته باشند. آنچه به جریان‌های مخالف افزوده شد این نگرانی سیاسی بود که حتی اگر آبله‌کوبی برای بیماران خطرناک نباشد، در صورت غیاب آبله‌کوبی همگانی -که اجرای آن غیرممکن به نظر می‌آمد-، دیگران را در معرض خطر ابتلا قرار می‌دهد.واکسیناسیونِ ادوارد جنر سرانجام بر آبله‌کوبی پیروز شد -در باغ‌های کنزینگتون مجسمه‌ای از جنر وجود دارد، ولی از ساتون در هیچ‌جا مجسمه‌ای نیست-، اما ویتمن به‌درستی اشاره می‌کند که این پیروزی نه سریع بود و نه بدون مخالف. جنر روش جدیدی را پیشنهاد داد که به شما آبله نمی‌داد، هیچ‌گونه خطر بیماری به‌صورت جدی نداشت، نیازی به آماده‌سازی قبلی یا مراقبت‌های بعدی نبود، مصونیت طولانی‌مدت را تضمین می‌کرد، و شما را به خطری عفونی برای دیگران تبدیل نمی‌کرد، بنابراین نیازی به جدا کردن خود از دیگران یا قرنطینه پس از اجرای روال کار نیز وجود نداشت. اما هنوز هم بسیاری از مردم بریتانیا مایه‌کوبی را به واکسیناسیون ترجیح می‌دادند. ساتون تا بیست سال بعد از کشف جنر زنده بود، اما مایه‌کوبی از او بیشتر عمر کرد، و تا مدتی بعد تقاضای مشتریان بریتانیایی را ارضا می‌کرد. شک و تردید دربارۀ واکسن در بریتانیای قرن نوزدهم جدی بود؛ این شکاکیت به‌سبب تردیدهایی بود که دربارۀ ایمن‌بودن واکسن ایجاد شده بود، اما ماجرا فقط همین نبود. بخشی از ماجرا به ناآشنایی برمی‌گشت: زمانی در برابر مایه‌کوبی مقاومت می‌شد چون سرمنشأ شرقی داشت، اما دیگر مدت‌ها از بومی‌سازی آن گذشته بود. واکسیناسیون چیز جدیدی بود، و لبه‌های تیزِ احساس خطر هنوز بر اثر عادت کُند نشده بود.اما خیلی پیش از این‌ها علمی وجود داشت که به آن ایمنی‌شناسی می‌گفتند، و به‌واسطۀ آن، مانع بین بدن و چیزهای خارجی در فرهنگ عامه مورد توجه قرار گرفته بود. مایه‌کوبی به شما نمونۀ خفیفی از خود آبله را می‌داد، اما این بیماری در قرن هجدهم بخشی آشنا از وضعیت خود انسان به حساب می‌آمد. درمقابل، آبلۀ گاوی از دام‌ها می‌آمد، و واکسیناسیون عبارت بود از واردکردن موادی از یک شکل دیگر حیات به بدن شما. این ملاحظات برای برخی از مردم اهمیت داشت. گیلریْ نشان داد که چطور اجزای بدن گاو روی بدن افرادی که تازه واکسینه شده‌اند جوانه می‌زند و با این کار سعی کرد با واکسیناسیون شوخی کند، اما اضطرابِ تبدیل‌شدن به گاو گسترده بود و همه آن را شوخی در نظر نمی‌گرفتند. این ترس وجود داشت که ممکن است با واکسیناسیون سایر بیماری‌های حیوانی به‌جز آبلۀ گاوی هم به بدن منتقل شود، درست مثل اینکه در روال تأمین مواد واکسن نه «از گاو به بازو» بلکه «از بازو به بازو» (چرک‌دانه‌های یک فرد واکسینه‌شده مادۀ لازم برای واکسیناسیون دیگران را تأمین می‌کرد) ممکن بود به‌صورت ناخواسته سایر بیماری‌های انسانی منتقل شود، از جمله بیماری‌های وریدی. اما درنهایت ترس از گاو شدن بود که به شکلی قدرتمند در میان شکاکان نسبت به واکسیناسیون تا پایان قرن نوزدهم دوام آورد. در پی شیوع آبله در شهرستان خود جنر، یعنی گلوسترشر، در دهۀ ۱۸۹۰، برخی از والدین در مقابل واکسیناسیون مقاومت می‌کردند و نمی‌خواستند «دیو ... وارد کودکانشان شود».اولین «فرمان‌شکنان وجدانی»۸ نه با جنگ بلکه با واکسیناسیون اجباری عقب‌نشینی کردند. زندانیان نیوگیْت، یتیمان لندن، و هزاران تن از فقرای تحت پوشش کلیسا واکسینه شده بودند، اما این روال عمدتاً به‌عنوان یک انتخاب در بازار پزشکی قرن هجدهم به شکوفایی رسید. چندان از کشف جنر نگذشته بود که نظرهای مساعد دربارۀ واکسیناسیون اجباری به گوش رسید، و نهایتاً در قانون ثبت شد -نخست، ممنوعیت مایه‌کوبی و بعد اجبار به واکسیناسیون. شواهد دال بر ایمنی و اثربخشی بیشترِ واکسیناسیون رو به فزونی گذاشته بود، اما علم هرگز مخالفت‌ها را فرو نخواباند، و حتی وقتی اجبار به واکسیناسیون به‌نحو فزاینده‌ای از حیث پزشکی معنادار دانسته شد، تعیین معنای سیاسی و اخلاقی آن محدودیت‌هایی داشت. علم حاضر در استدلال‌های قرون هجدهم و نوزدهم دربارۀ مایه‌کوبی و واکسیناسیون به سلامت جامعه وزن بیشتری می‌داد تا به درخطرانداختن افراد. و ابعاد سیاسی و اخلاقی آن استدلال‌ها به رابطۀ بین خیر کل جامعه و میل فرد به تحت کنترل داشتن بدن خودش مربوط می‌شد. مدیریت سلامت همگانی هیچ راه گریزی از این تنش‌ها ندارد، هیچ مسیر سرراستی هم بر مبنای شواهد علمی برای یافتن اقدامات مناسب وجود ندارد. در یک اقتصاد بازاری، نمی‌توانیم به‌راحتی ارزش انتخاب فردی را زیر سؤال ببریم. همان اوایلِ بحث‌های پارلمانی راجع به جلوگیری از آبله، یک سخنران به طرحی برای ممنوعیت مایه‌کوبی این‌طور ایراد گرفته بود که «آزادی در انجام‌دادن کار نادرست هنوز جزء امتیازات انگلیسی‌های آزاد است».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Weightman, Gavin. The Great Inoculator: The Untold Story of Daniel Sutton and His Medical Revolution. Yale University Press,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استیون شیپین نوشته و در تاریخ ۴ فوریۀ ۲۰۲۱ با عنوان «A Pox On The Poor» در وب‌سایت لندن ریویو آو بوکس منتشر شده است و برای نخستین ‌بار با عنوان «روی فقرا امتحانش کنید» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ تیر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• استیون شیپین (Steven Shapin) استاد تاریخ علم در دانشگاه هاروارد است. لویاتان و پمپ باد: هابز، بویل، و زندگی تجربی (Leviathan and the Air-Pump: Hobbes, Boyle, and the Experimental Life)، و تاریخ اجتماعی حقیقت: مدنیت و علم در انگلستان قرن هفدهم (A Social History of Truth: Civility and Science in Seventeenth-Century England ) از شاخص‌ترین آثار اوست. او علاوه بر پژوهش‌های آکادمیک خود در مطبوعات هم می‌نویسد. نوشته‌های او در لندن ریویو آو بوکس، هجهاگ ریویو و دیگر مجلات به انتشار رسیده است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با ۴۴٪ تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] آنیسیموس همچنین نام برده‌ای در کتاب مقدس است که به‌نحوی همراه پولوس قدیس می‌شود [مترجم].[۲] از اقوام قفقازی و هم‌ریشه با گرجی‌ها که مسلمان و سنّی هستند [مترجم].[۳] humoral: نظریه‌ای که سرچشمه‌اش به بقراط بازمی‌گردد و مایعات (اخلاط) بدن را مسئول بروز بیماری و حفظ سلامت می‌داند [مترجم].[۴] Quaker: از فرقه‌های مسیحیت پروتستان که در قرن هجدهم در انگلستان شکل گرفت و به‌طور رسمی به آن‌ها «جامعۀ مذهبی دوستان» گفته می‌شود [مترجم].[۵] Spa: مکان‌هایی که در آن‌ها از آب‌‌های معدنی یا آب دریا برای درمان بیماران یا ماساژ استفاده می‌کنند [مترجم].[۶] پزشک یونانی (۱۲۴-۴۰ پ.م) که از لحاظ تاریخی بین بقراط و جالینوس قرار می‌گیرد و با دیدگاه مزاجی بقراط مخالف بود [مترجم].[۷] The Inoculator[۸] منظور کسانی است که وجدانشان اجازه نمی‌دهد از یک فرمان تبعیت کنند[مترجم]. ]]> استیون شیپین علم‌وفلسفه Sat, 10 Jul 2021 04:41:36 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10268/ باورهای اشتباه و گریختن به تاریکی فلسفۀ قاره‌ای https://tarjomaan.com/report/10116/  ►برای مطالعۀ هر یک از مطالب،بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.►فراموشی هستی• مارتین هایدگر می‌پرسید: چطور می‌توان در جهان سکونت کرد؟هایدگر معتقد بود در برابر سیل بی‌امان تکنولوژی تنها خدایی می‌تواند ما را نجات دهدهایدگر را در کنار ویتگنشتاین از بزرگترین فیلسوفان قرن بیستم دانسته‌اند. هایدگر زادۀ منطقۀ روستایی «جنگل سیاه» در آلمان بود و تا انتهای عمر دلبستگی شدیدی به زادگاه خود داشت. برخلاف زندگی نسبتاً بی‌ماجرای این فیلسوف آلمانی، که جز همکاری رسوایی‌آمیز او با نازی‌ها، داستانی برای تعریف‌کردن ندارد، راه طولانی تفکر او، بسیار رنگارنگ و غنی است. مسیری که از مسیحیت آغاز شد، به بی‌خانمانی و فناوری اندیشید، به یونان باستان هجرت کرد و در آخرین سرمنزل خود در آیین دائو سکونت گزید.باور نکن• باورهای اشتباه ما به کسی مربوط نیست؟مجموعه یادداشت‌هایی دربارۀ اخلاق باور«آیا نظر هر کسی محترم است؟» حتی آن‌هایی که باورهایشان را دلبخواهی پذیرفته‌اند و برایش به‌دنبال هیچ استدلال موجهی نگشته‌اند؟ برخی می‌گویند اینکه «هر کسی حق دارد نظری داشته باشد و آن را اظهار کند» معنایش این است که هر نظری محترم است. اما گروهی دیگرمعتقدند، باورهای ما بی‌چون‌وچرا محترم نیستند و احترام شرط و شروطی دارد. چگونه می‌شود به نتیجۀ قانع‌کننده‌ای رسید؟عصر جادوگران• انسان‌بودن یعنی بیماربودن: سرگذشت فکری چهار فیلسوف دوران‌سازکاسیرر، هایدگر، ویتگنشتاین و بنیامین چگونه از قرن بیستم پرده برداشتند؟کاسیرر در نامه‌ای به همسرش در ۱۹۲۷ نوشت: «من می‌توانم بی هیچ مشکلی، آنچه را که لازم می‌دانم، بیان کنم». این کاری نبود که دیگر فلاسفۀ بزرگ قرن بیستم بتوانند انجام دهند. دیگران گویا به تاریکی سفر کرده بودند و شبح نیستی را به چشم دیده بودند: بنیامین خودکشی کرد، تندخویی ویتگنشتاین کار دستش داد، و هایدگر درنهایت دچار فروپاشی روانی شد. برخلاف همۀ این‌ها، کاسیرر میلی افراطی به تعادل زندگی داشت. اما آیلنبرگ این چهار فیلسوف را در عصر جادوگران کنار هم نشانده و برایشان سرگذشتی فکری و خواندنی نوشته است. ]]> ترجمان علوم انسانی علم‌وفلسفه Sun, 28 Mar 2021 07:19:58 GMT https://tarjomaan.com/report/10116/ حاشیه‌هایی بر افلاطون: مجموعۀ تاریخ فلسفۀ تی‌ال‌اس https://tarjomaan.com/report/10113/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• ابن‌سینا می‌پرسید «چرا چیزها وجود دارند درحالی‌که می‌توانستند نباشند؟» برای قرن‌ها ابن سینا فقط یک فیلسوف بزرگ نبود، بلکه اساساً معادل خودِ فلسفه به شمار می‌رفتپیتر آدامسون معتقد است تأثیر شگرفی که ابن سینا بر تمدن غرب گذاشته است، بزرگترین تأثیرگذاری یک فیلسوف بر تمدنی بیگانه در طول تاریخ است. و برخلاف تصور رایج در میان فیلسوفان غربی، این تأثیرگذاری صرفاً به واسطۀ ترجمه و تقریر آرای ارسطو نیست. چرا که ابن سینا به شکلی خلاقانه هر جا که لازم دانسته از فلسفۀ ارسطویی عبور کرده و مسیر خود را گشوده است. در واقع، سوالات تازه‌ و راه‌حل‌‌ها و روش‌های ابداعی اوست که او را شایستۀ لقب «شیخ الرئیس» کرده است.• ماکیاوللی می‌پرسید: بهتر است مردم از حاکم بترسند یا دوستش داشته باشند؟ ماکیاوللی اولین نویسنده‌ای بود که صراحتاً از خوبی‌های بدبودن سخن می‌گفتکمتر نویسنده‌ای به بدنامی نیکولو ماکیاوللی وجود دارد. او را «شیطان» و «آموزگار شر» خوانده‌اند و نامش را مثل نوعی ناسزا یا نفرین، بر روی شریرانه‌ترین طرح‌ها و اقدامات سیاسی نهاده‌اند. اما مگر این سیاست‌مدار کارکشتۀ ایتالیایی چه می‌گفت که اینچنین جنجال‌آفرین شده بود؟ خودش جایی اعلام کرده است که من به جای خیال‌اندیشی، فقط از واقعیت‌ها حرف می‌زنم و واقعیت این است که سیاست‌مدار گاهی مجاز است دروغ بگوید، بی‌رحم‌ باشد، یا زیر قولش بزند. بااین‌حال این دعوا هنوز به نتیجه‌ای نرسیده است.• کانت می‌پرسید: روشنگری چیست؟ چه چیز را می‌شود شناخت، چگونه باید عمل کرد و به چه می‌توان امید بست؟هر عصری در تاریخ نماینده‌ای دارد و ایمانوئل کانت بی‌تردید نمایندۀ عصر مدرن است. نوشته‌هایش گاهی چنان پیچیده می‌شود که خوانندگان را سرخورده می‌کند. ازاین‌رو، افراد عمدتاً در فهم فلسفه‌اش دچار کج‌فهمی‌اند. او برای برخی‌ها فیلسوفی ندانم‌گراست و، در نگاه یکسری، متفکری ضددین. بعضی‌ها هم به او می‌گویند اخلاق‌گرای خشک‌مسلک. اما آلن وود، مفسر برجستۀ کانت، می‌گوید او معلم تواضع و فروتنی است: حدود عقل را ترسیم می‌کند، درمقابل شکاکیت می‌ایستد، پای احترام را به اخلاق باز می‌کند و خلوص را به زیبایی باز می‌گرداند.• فلسفۀ شوپنهاور در ژرف‌ترین لایه‌اش «مشق مرگ» استزندگی کابوسی است که مرگ می‌تواند ما را از آن بیدار کندهر چقدر فقرا خانه‌هایشان پر است از آت‌وآشغال‌های به‌دردنخور، همان‌قدر خانۀ ثروتمندان تروتمیز است. وسایل اضافه یعنی شما آن‌قدر پول ندارید که بتوانید با خیال راحت چیزها را دور بیندازید؛ یعنی دنبال کالاهای ناب نیستید. سادگیِ مینیمالیسم گران‌تر از آن چیزی تمام می‌شود که فکرش را بکنید. اما درعوض معنویتِ خاصی با خودش می‌آورد که بهتان اجازه می‌دهد، بدون آنکه فقیر باشید، زیباییِ زندگی زاهدانه را برای خود بخرید. واقعاً چرا مینیمالیسم و خلوت‌کردن خانه این‌همه طرفدار دارد؟• آیزایا برلین می‌پرسید: چطور می‌توان بر جزم‌‌اندیشی غلبه کرد؟ خصومت آیزایا برلین با ساده‌‌انگاری در تار و پود آثارش نمایان استآیزایا برلین هم غول بود و هم عمری بر شانۀ غول‌ها نشسته بود. پژوهشگری برجسته که تحقیقات مفصلش دربارۀ متفکران مختلف، از مارکس گرفته تا هامان، نور تازه‌ای بر درک ما از جهان اندیشه انداخت و درعین‌حال، نویسنده‌‌ای چیره‌دست که نوشته‌هایش مثل الماس می‌درخشید. برلین تعهدی عمیق به لیبرالیسم داشت، اما همیشه دشمن اصلی خود را ساده‌انگاری می‌دانست و بیش از هر چیز به خوانندگانش هشدار می‌داد که صبر کنید. چیزهای بسیاری هست که هنوز نمی‌دانیم.• مارتین هایدگر می‌پرسید: چطور می‌توان در جهان سکونت کرد؟ هایدگر معتقد بود در برابر سیل بی‌امان تکنولوژی تنها خدایی می‌تواند ما را نجات دهدهایدگر را در کنار ویتگنشتاین از بزرگترین فیلسوفان قرن بیستم دانسته‌اند. هایدگر زادۀ منطقۀ روستایی «جنگل سیاه» در آلمان بود و تا انتهای عمر دلبستگی شدیدی به زادگاه خود داشت. برخلاف زندگی نسبتاً بی‌ماجرای این فیلسوف آلمانی، که جز همکاری رسوایی‌آمیز او با نازی‌ها، داستانی برای تعریف‌کردن ندارد، راه طولانی تفکر او، بسیار رنگارنگ و غنی است. مسیری که از مسیحیت آغاز شد، به بی‌خانمانی و فناوری اندیشید، به یونان باستان هجرت کرد و در آخرین سرمنزل خود در آیین دائو سکونت گزید.• هانا آرنت می‌پرسید: سیاست برترین ارمغان انسانی است یا وضعیتی کور و اسف‌بار؟ تفکر را از نخبگان بگیر و به مردم برگردانکسی که ابتدای قرن بیستم به دنیا بیاید و ویرانی‌های بهت‌آور هر دو جنگ جهانی را به‌خوبی تماشا کند، احتمالاً دیگر امیدی به بهبود اوضاع نخواهد داشت. اما هانا آرنت چنین کسی نبود. دقیقاً در میانۀ همین دو جنگ، وقتی که مرگ و آوارگی در تعقیب انسان بود، او به پرسشی رادیکال فکر می‌کرد: چگونه می‌توان سیاستی را ساخت که در آن همۀ مردم، و نه نخبگان تحصیل‌کرده یا دیکتاتورهایی مثل هیتلر و استالین، بر جهان فرمانروایی کنند؟• فوکو می‌پرسید «چطور می‌توان تن به انقیاد نداد؟»فوکو معتقد بود اگر بدانیم چطور تحت سلطه درآمده‌ایم شاید بتوانیم آزاد شویممیشل فوکو، فیلسوف و مورخ فرانسوی، در کشور ما نامی آشناست. هم به واسطۀ سفرهایش به ایران و نوشته‌هایش دربارۀ انقلاب اسلامی و هم به دلیل در دسترس بودن بیشتر آثارش به زبان فارسی. فوکو فیلسوفی پیچیده و درخشان بود که بارها در افکار خودش بازاندیشی کرد و نوشته‌هایش تأثیری گسترده در شاخه‌های مختلف علوم انسانی گذاشت. از حقوق و جرم‌شناسی گرفته تا تاریخ، نظریۀ اجتماعی و روان‌شناسی. دبورا کوک در این یادداشت می‌کوشد تا تصویری جامع از کارنامۀ فوکو ارائه دهد.• آدورنو می‌پرسید: چگونه می‌توان در برابر سلطۀ پنهان مقاومت کرد؟ لمبرت زایدروارت موضع‌گیری‌های بنیادین آدورنو دربارۀ فلسفه، هنر و جامعه را بررسی می‌کندتئودور آدورنو با هر مقیاسی که حساب کنید، نابغه‌ای عجیب و غریب بود. ذهنی بی‌بدیل که به همان اندازه که در فلسفه استاد بود، بر روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و موسیقی نیز تسلط داشت. او که از چهره‌های شاخص مکتب فرانکفورت است، در تمام سال‌های فعالیتش علیه چیزهایی مبارزه می‌کرد که انسان‌ها را در جامعۀ سرمایه‌داری به بند کشیده بود و در نهایت، امکان رهایی را در هنری می‌جست که توانسته باشد خود را از قید و بند سلطه آزاد کند.• با توماس کوهن، سرنوشت علم به کجا ختم می‌شود؟ شواهد تجربیِ دانشمندان نظریه‌های علمی را رد یا تأیید می‌کنند. کوهن دقیقاً دشمن همین دیدگاه بوداولین بار که توماس کوهن، یکی از جنجالی‌ترین متفکران قرن بیستم، رفت تا کرسی فلسفۀ علم دانشگاه را مال خود کند، با تحقیر به او گفتند دانشکدۀ فلسفه جای داستان‌سرایی‌های او نیست. آن زمان، هیچ‌کس باور نمی‌کرد این کسی که شبیه روزنامه‌نگارانِ عامه‌پسند می‌نویسد روزی بتواند نظریۀ کسانی همچون پوپر و کارنپ را از میدان به در کند. حالا پنجاه سال از انتشار کلیدی‌ترین کتاب کوهن، یعنی ساختار انقلاب‌های علمی، می‌گذرد اما همچنان برخی گفته‌هایش رازآلود باقی مانده‌اند.• هیلاری پاتنم می‌پرسید: چگونه ذهن بدن را در اختیار می‌گیرد؟ رابطۀ بین ذهن و بدن دقیقاً مشابه با رابطۀ بین نرم‌افزارها و سخت‌افزارهای کامپیوتری استهیلاری پاتنم فیلسوفی بود که در طول حیات فکری‌اش به موضوعات متنوعی اندیشید. اما شهرت او بیشتر به‌خاطر ارائۀ برداشتی جدید از مسائلی در فلسفۀ زبان و فلسفۀ ذهن است. درون‌مایۀ برجسته‌ای که در نوشته‌های این فیلسوف و استاد دانشگاه هاروارد به چشم می‌خورد این است که می‌توان با تأمل در کارکرد کامپیوترها ماهیت ذهن انسان را شناخت. شاید بتوان گفت در نتیجۀ همین طرز تفکر بود که او توانست اهمیت مسئلۀ سنتی «ذهن و بدن» را رد کند. پس شاید بیهوده نباشد که بپرسیم ماشین‌ها و کامپیوترها چطور می‌توانند به فهم ما از مغز و ذهن انسان کمک کنند.•کورت گودل، فیلسوفی که پای معنا را به ریاضیات باز کرد ایدۀ ناتمامیت گودل ما را از ساده‌انگاری تصور دوران مدرن دربارۀ ریاضیات بیرون آوردپس از روش صوری کانت در تبیین ریاضیات، می‌شد مطمئن بود اگر واحدهای ریاضی را با یکسری ضابطه به کامپیوترها بدهیم، آن‌ها هم می‌توانند مثل بهترین ریاضی‌دا‌ن‌ها آن‌ها را به هزاران صورت تجزیه و ترکیب کنند. اما کورت گودل عنصری را وارد این معادله کرد که زمین بازی را به هم می‌ریخت: معنا. آیا اگر پای معنا، و درنتیجه ناتمامیت، به اعمال ریاضی باز شود، آیا باز هم می‌توان از مکانیکی‌بودن آن‌ها حرف زد؟ ماشین‌ها معنا نمی‌فهمند و همین ما را مجبور می‌کند به سادگیِ تبیین سنتی از ریاضیات قانع نشویم.• سوسور می‌پرسید: «زبان‌ها چگونه تغییر می‌کنند؟» رویکرد انقلابی سوسور به زبان‌شناسی چه پیامدهای غیرمنتظره‌ای داشت؟زبان‌شناس‌ها می‌دانند که تغییرات بسیار کوچک می‌تواند نظام یک زبان را زیر و رو کند و زبانی بدیع و بی‌سابقه پدید آورد. فردینان دو سوسور عاشق پژوهش دربارۀ همین تغییرات بود. اما ازخلال بررسیِ جزییاتِ ناچیز نکته‌هایی بیرون می‌کشید که زبان‌شناسی را در سال‌های پیش‌رویش تبدیل می‌کرد به «علم همۀ علم‌ها». نظریات سوسور آن‌قدر نافذ بود که، خواسته یا ناخواسته، ساختارگرایی قرن بیستم را به چنین اعتقادی رساند: اگر ساختارِ پنهان زبان را کشف کنیم، تمام دیگر ساختارهای جهان خود را به ما نشان خواهند داد.• جی.ال. آستین می‌پرسید: با کلمات چه کار می‌کنیم؟ فیلسوفان برای فهمیدن زبانِ روزمره باید ابزارهای جدیدی بسازندحرف‌های روزمره‌ای که به همدیگر می‌زنیم، یا توصیفی که از تجربه‌های معمولی‌مان ارائه می‌دهیم، در ظاهر ساده و روشن‌اند. به همسرمان قول می‌دهیم که برای شام خانه خواهیم بود. یا به همکارمان می‌گوییم که روز قشنگی است، و احساس می‌کنیم سیبی که خورده‌ایم بی‌مزه بوده است. اما اگر همین تجربه‌ها را به آزمونِ تأملات فلسفی بگذاریم، سردرگم می‌شویم. روز قشنگ دقیقاً یعنی چه؟ یا سیب چطور ممکن است بی‌مزه باشد؟ جی. ال. آستین، فیلسوف بریتانیایی می‌کوشید توضیح دهد این حرف‌ها چه معنایی دارند. ]]> ترجمان علوم انسانی علم‌وفلسفه Sat, 13 Mar 2021 05:01:41 GMT https://tarjomaan.com/report/10113/ انسان‌بودن یعنی بیماربودن: سرگذشت فکری چهار فیلسوف دوران‌ساز https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10026/ کاستیکا براداتان، لس‌آنجلس ریویو آو بوکس — مناظره‌کنندۀ ایدئالیست ناگهان از کوره در ‌می‌رود و می‌پرسد: «خب، پس پژوهش بدون پیشداوری چه؟ شناخت محض چطور؟». پیش از آنکه طرف دیگر مناظره، بحث‌کنندۀ کلبی‌مسلک، فرصت پاسخ‌گویی پیدا کند، ایدئالیست، او را با پرسش‌های مناقشه‌برانگیزتری غافلگیر می‌کند: «آقای عزیز، حقیقت چه می‌شود؟ همان که عمیقاً با آزادی و شهیدان راه آزادی گره خورده است؟». می‌توانیم پوزخند هجوآمیز مناظره‌کنندۀ کلبی‌مسلک را تصور کنیم. او پاسخ می‌دهد: «دوست عزیزم! چیزی به اسم شناخت محض در کار نیست». کلماتش باطمأنینه و شمرده‌شمرده بر زبانش جاری می‌شود و در تعارضی کامل با احساسات ایدئالیست است، اگرچه گاه به‌لحاظ منطقی سخنانی بی‌ربط می‌گوید. ردیۀ بحث‌کنندۀ کلبی‌مسلک بی‌رحمانه است:ایمانْ محمل فهم است و عقلْ فرع بر آن. علمِ عاری از پیشداوریْ افسانه‌ای بیش نیست. ایمان نوعی جهان‌بینی، یک ایده -و به بیان جامع و مختصر، اراده- همواره حضور دارد، و از‌این‌رو وظیفۀ عقل است که به بررسی و اثبات آن برخیزد. ما در نهایت، به همان چیزی می‌رسیم که «مطلوب ماست». اصل مفهوم برهان، به تعبیر روان‌شناختی، مشتمل است بر یک عنصر ارادی راسخ.برای ایدئالیست که دست‌پروردۀ سنت عظیم روشنگری اروپایی است، این سخن به‌سخره‌گرفتن همۀ آن چیزهایی است که او نمایندگی می‌کند. او نمی‌تواند استدلالِ هم‌بحث کلبی‌مسلک خویش را چیزی جز یک شوخی بی‌مزه بداند. او درخواست می‌کند که «نه؛ بیا جدی باشیم، استاد!». هر وقت عواطف او به غلیان می‌افتد، کلماتی از زبان مادری‌اش ایتالیایی، از زبانش درمی‌رود، نشانه‌ای از سر احساس ناامنی، نه از جهان‌وطنی بودنش. ایدئالیست می‌پرسد «آیا به حقیقت، به حقیقت عینی و علمی، باور داری یا خیر؟» و تصور می‌کند که با چنین برخورد تهاجمی‌ای، بالأخره کلبی‌مسلک را مات کرده است. در این جای کار، کلبی‌مسلک احساس می‌کند که باید نظر خود را دربارۀ حقیقت ابراز کند. او می‌گوید «هر آنچه منفعتی به انسان برساند حقیقت است»؛ و در توضیح اضافه می‌کند که حقیقت در خلأ وجود ندارد، بلکه فقط در ربط و نسبت با موقعیت انضمامی و عینی ما در جهان است که وجود می‌یابد. حقیقت «با موقعیت‌ها» گره خورده است، چنان‌که امروز بدان قائلیم؛ وگرنه ارزشی ندارد. «شناخت نظری بدون کاربردی عملی در نجات و رستگاری بشر ارزش هیچ‌گونه توجهی ندارد تاآن‌جاکه باید هرگونه ارزشی که می‌توانیم برای حقیقت قائل باشیم، از آن سلب کنیم و آن را به تمامی به دور افکنیم». خطابۀ پرطمطراق ایدئالیست دربارۀ جست‌وجوی حقیقت به‌خاطر خود حقیقت و پی‌جویی شناخت به‌عنوان اقدامی کاملاً بی‌غرض و فارغ از هر تعلق خاطری فقط حرافی است و بس. علاوه‌براین، چنین خطابه‌ای به‌لحاظ اجتماعی نیز خطرناک است، چراکه جز نخوت، توهم، و خودفریبی چیزی به بار نمی‌آورد:وظیفۀ علم پی‌جویی داده‌های بی‌ارزش نیست، بلکه جرح و تعدیل آن‌هاست، براساس آنچه زیان‌بار است، حتی براساس آنچه در مقام یک ایده، چندان اهمیتی ندارد. و در یک کلام، علم برای اظهار شم غریزی، میانه‌روی، و انتخاب است. [...] آنچه انسان را به تاریکی سوق داده و همچنان او را فرومی‌برد، علم طبیعی «فارغ‌دلانه» -یعنی علمی بدون فلسفه- است.و این بحث همچنان ادامه می‌یابد؛ و دو طرف به همین ترتیب، بحث را ساعت‌ها ادامه می‌دهند؛ بحث پرشوری که صفحه‌های بسیار به خود اختصاص داده است. این بحث فلسفی -که به عقیدۀ بسیاری مهم‌ترین مناظرۀ ثبت‌شدۀ قرن بیستم است- در واقعیت رخ نداده، بلکه در یک اثر داستانی صورت گرفته است: در رمان کوه‌ جادو۱ اثر ۱۹۲۴ توماس مان.اما این نکته تفاوت چندانی ایجاد نمی‌کند: وقتی ایده‌ای زاده و صورت‌بندی می‌شود، دیگر چندان اهمیت ندارد که به از صفحات یک رمان بیرون آمده یا از دهان فیلسوفی واقعاً موجود و جان‌دار. در واقع، جسورانه‌ترین ایده‌های قرن نوزدهم نیز از زبان فیلسوفانی بیان شده که زحمت وجود عینی و واقعی را به جان نخریده‌اند: زرتشت [در چنین گفت زرتشت نیچه]، ایوان کارامازوف [در رمان برادران کارامازوف داستایفسکی] کیرلیف [در رمان جن‌زدگان داستایفسکی]، آبلوموف (در رمانی به همین نام از ایوان گنچاروف)، مرد زیرزمینی (در رمانی به همین نام از میک جکسون)، و شخصیت‌های داستانی دیگر. با توجه به گرایش مرسوم فیلسوفان به گریز از واقعیت‌های دنیوی و زیستن هرچه بیشتر در قلمروی ایدئال، چیزی بسیار غریب در مورد این موقعیت، وجود دارد. گویی آن عالم –که، در عین غیرواقعی بودن، هم‌زمان پرکشش و منسجم نیز است- عالم برتری است که به‌لطف هنر (رمان، شعر، فیلم) امکان‌پذیر شده و موطن بی‌نقص این رؤیاپردازان است (بگذریم از اینکه اگر نظر ما در میان باشد، وجود ادبی یک فیلسوف، با این فایدۀ مضاعف همراه است که مجبور نیستیم حالات و تکبر تحمل‌ناپذیر شخصیت واقعی او را به جان بخریم؛ و این هم کم‌مزیتی نیست!).به‌هرحال، این دو بحث‌کننده در رمان توماس مان با داشتن وجودی صرفاً داستانی هیچ چیزی را فروگذار نکرده‌اند. لودویکو ستمبرینی، ایدئالست داستان، همنشینی کاملاً بانزاکت، چندزبانه و جامع‌الاطراف است، در عین آنکه ذهنیتی متمدنانه دارد، پیچیده نیز هست، و به‌سختی می‌توان با بیشتر گفته‌های او موافقت نکرد، حتی اگر غالباً چنین به نظر می‌رسد که انگار در ابرها سیر می‌کند (اما چه کسی در ارتفاع ۱۰ هزار پایی۲ ‌چنین نیست؟!). جذابیت شخصیت لئو نافتا، کلبی‌مسلک داستان، هم کمتر از او نیست. دیدگاه‌های وی نیز واقعاً نافذ -و نه‌تنها جسورانه، بلکه سنت‌شکنانه- است و شیوۀ فلسفی او در خلاف‌آمد عادت بودن، او را به هم‌بحثی به‌یادماندنی تبدیل می‌کند. وی متفکر یسوعی تمام‌عیاری است. توماس مان شخصیت نافتا را از روی یک فیلسوف واقعی، گئورگ لوکاچ، طراحی کرده است۳، اما فقط با تقلیدی هجوآمیز. و البته این امر بر هوش و درستکاری فوق‌‌العادۀ او به عنوان یک متفکر کمترین تأثیری ندارد.بحث‌های میان ستمبرینی و نافتا در داووس فقط گفت‌وگوهای به‌یادماندنی نیستند، بلکه درهم‌کوبنده و به معنای واقعی، مکاشفه‌آمیزند. زیر نقاب این مناظرۀ فکری، چیزی عمیق دربارۀ اروپا -دربارۀ گذشته و آیندۀ آن، و قدری دربارۀ روح اروپا- برملا می‌شود و شکل و شمایل خود را نشان می‌دهد.خود عالم واقعی بلافاصله کوشید از این شاهکار استثنایی مان (۱۸۷۵ تا ۱۹۵۵) تقلید کند. در مارس ۱۹۲۹ دقیقاً پنج سال پس از انتشار این کتاب، مناظره‌ای که بسیاری انتظارش را می‌کشیدند، میان دو فیلسوف حرفه‌‌ای در عالم واقع برگزار شد: میان ارنست کاسیرر (۱۸۷۵ تا ۱۹۴۵) و مارتین هایدگر (۱۸۸۹ تا ۱۹۷۶). موضوع اعلام شدۀ مناظره با موضوع شخصیت‌های داستانی مان کاملاً متفاوت بود: «آزادی و عقلانیت در فلسفۀ ایمانوئل کانت». اما کوه جادو چنان در ذهن افراد جا گرفته بود که نمی‌شد آن را نادیده گرفت، گرچه بعضی از شرکت‌کنندگان خودشان به این صرافت افتاده بودند. همان‌طور که ولفرام آیلنبرگر، در کتاب ۲۰۱۸ خود، عصر جادوگران (که به‌تازگی انتشارات پنگوئن ترجمۀ انگلیسی آن را به قلم شاون وایت‌ساید منتشر کرده)، بیان می‌کند «کاسیرر و هایدگر با مطابقت تقریباً اسرارآمیزی همان کشمکش ایدئولوژیکی را منعکس می‌کنند که میان لودویکو ستمبرینی و لئو نافتا درگرفته بود». دقیقاً مثل ستمبرینی، کاسیرر هم فرزند جریان روشنگری بود که با شور و تعصب، قهرمانان، اصول و ارزش‌های آن جریان را ترویج و تبلیغ می‌کرد. کاسیرر همواره شخصیت المپی درخشانی در حیات فکری آلمان بوده است، اما در مقابل، هایدگر متفکری تیره‌وتار و آشفته‌حال بود. هایدگر هم مثل نافتا، بدون داشتن پشتوانه‌ای مستقل، مدیون کمک سخاوتمندانۀ کلیسای کاتولیک بود که تحصیلات او را تأمین کرد؛ او حتی مدتی به یک حوزۀ علمیۀ یسوعی پیوست، اما مشکلات مزاجی او را از پیگیری اشتغال در کلیسا بازداشت. دقیقاً مثل نافتا، همۀ این ماجرا، آشنایی عمیق او را با تفکری در پی داشت که تفکر «عصر تاریکی» خوانده می‌شد. هایدگر بعدها در زندگی خود کاتولیسیزم را رها کرد اما کاملاً معلوم نیست که کاتولیسیزم نیز در نهایت او را رها کرد یا نه.خود این مناظره، شاید به‌دلیل سایۀ بلندی که کوه جادو بر آن انداخته بود، از برآوردن انتظارات کلی هم بازماند. به بیان آیلنبرگر «در واقع قرار نبود این نبردی واقعی یا حتی نزاعی جدی باشد». گزارشگران روزنامه‌های بزرگ اروپا که انتظار یک دوئل فکری شبیه «ستمبرینی‌‌‌نافتا» را می‌کشیدند، در داووس گرد آمدند، اما چنان‌که معلوم شد فقط برای ثبت و ضبط یک مناظرۀ معمولی. نویه تسوکا تسایتونگ این سرخوردگی را به‌دقت توضیح داده است: ما به جای دیدن برخورد دو عالَم فکری، در بهترین حالت، شاهد منظره‌ای از یک شخصیت دلپذیر و مؤدب و یک شخصیت بسیار پرهیجان و خشن بودیم که به سختی تلاش می‌کرد در ارائۀ مونولوگ، خوب و مؤدب جلوه کند. به نظر می‌رسید همۀ شنوندگان، حسابی تحت‌تأثیر قرار گرفته‌اند و به یکدیگر برای حضور در آن‌جا خوشامد می‌گویند، اما چرا نباید چندان تعجب می‌کردیم؟! چون وقتی زندگی می‌کوشد از هنر تقلید کند، معمولاً در مقابل آن کم می‌آورد. حتی حیرت‌انگیزترین شب پرستاره نیز وقتی پای مقایسه با «شب پرستاره» اثر ون‌گوگ در میان باشد رنگ می‌بازد.                                                                                          •••بااین‌حال، مناظرۀ کاسیرر و هایدگر صرفاً بهانه‌ای برای داستان‌سرایی آیلنبرگر در عصر جادوگران است. او کتاب خود را با ذکر این مناظره آغاز می‌کند و به توصیفی از زمینۀ مسحورکنندۀ آن به ما ارائه می‌کند و ما را به پشت صحنه می‌برد تا با بازیگران اصلی آشنا کند؛ اما تقریباً همین است و بس. پیش از آن‌که ما وارد مناظره شویم، آیلنبرگر ما را به سفری آرام در زندگی این دو بحث‌کننده، کاسیرر و هایدگر، در طول ده سال قبل می‌برد و دو شخصیت دیگر را نیز به ما معرفی می‌کند: والتر بنیامین (۱۸۹۲ تا ۱۹۴۰) و لودویگ ویتگنشتاین (۱۸۸۹ تا ۱۹۵۱). به‌زودی می‌فهمیم که مناظرۀ واقعی کتاب آیلنبرگر نه دربارۀ آنچه برای دو ساعت میان هایدگر و کاسیرر در داووس رخ داد (که فقط صحنۀ کوتاه و نتیجه‌گیری بحث آن‌هاست و اساساً برای جلب توجه خوانندگان عمومی ذکر شده)، بلکه دربارۀ چیزی بسیار پراهمیت‌تر است: رخدادی که -در فلسفه، و نیز در ابعاد اجتماعی، فرهنگی و سیاسی- در طول ده سال در سراسر اروپا، از برلین تا ناپل، از پاریس تا مسکو، از وین تا کمبریج در جریان بود، مناظرۀ ده‌سالۀ بزرگ‌تری، شامل افرادی بیشتر، ایده‌هایی متنوع‌تر، و منازعاتی شدیدتر از آنچه شهرک کوچک سوییسی می‌توانست فراهم کند؛ و برخلاف آن صحنۀ نشان‌داده‌شده در داووس، این فرایند ماجرایی تمام‌عیار بود.ساختار این داستان، استعداد واقعی و مهارت مثال‌زدنی آیلنبرگر را به‌عنوان یک راوی فلسفی نشان می‌دهد. شاید در عصر جادوگران به‌ندرت به کوه جادو اشاره شده باشد، اما حتی در عنوان این دو اثر این نزدیکی کاملاً هویداست. آیلنبرگر این ایده‌ای فوق‌العاده را در ذهن دارد و حتی نمی‌کوشد در برابر تأثیر توماس مان مقاومت ورزد، بلکه می‌کوشد به آن تکیه کند. آنچه آیلنبرگر در کتاب خود انجام می‌‌دهد، تاحدی به‌دلیل تأثیرپذیری از افسون توماس مان، در درجۀ اول، داستان‌گویی است؛ البته منظورم داستان‌گویی فلسفی است. معرفی هوشمندانۀ پیشکسوتان، دقتی که به خوردِ پیرنگ داستان رفته، شاخ و برگ دادن نمایشی به آن، تغییر آهنگ و حذف به قرینه، و آوردنِ به مناسبت؛ در عصر جادوگران این ترفندها و ترفندهای دیگر حرفۀ رمان‌نویسی کاملاً هویداست. آیلنبرگر این موهبت مادرزادی داستان‌گویی را دارد که جزئیات اساسی یا حکایت‌های هشداردهنده را دقیقاً در همان ‌جایی قرار دهد که بیشترین تأثیر را خواهند داشت. مثلاً در معرفی ویتگنشتاین، او نقل قولی از جان مینارد کینز ذکر می‌کند که وقتی سروکلۀ آن نابغۀ وینی در ژانویۀ ۱۹۲۹ در کمبریج پیدا شد، کینز به همسرش گفته بود: «خب، خدا هم نزول اجلال فرموده است؛ من در قطار ۵:۱۵ به محضرش بار یافتم». سال‌های نخست جمهوری وایمار که برای بیشتر آلمانی‌ها زمانۀ بدبختی وصف‌ناپذیر و تنزل اجتماعی بود، با نقل قولی‌ تکان‌دهنده از هایدگر در نامه‌ای به همسرش دربارۀ مسئلۀ مهم سیب‌زمینی مجسم شده است: «وقتی سیب‌زمینی‌ها رسیدند، چه باید بکنم؟». یا این فراز از بنیامین: «مطمئناً شیوه‌های بسیار مختلفی از گرسنگی‌کشیدن وجود دارد؛ اما هیچ‌یک از آن‌ها بدتر از آن نیست که در میان مردمی قحطی‌زده، طعم گرسنگی را بچشی».بااین‌حال، تأثیر طلسم رمان توماس مان اگرچه قوی و پررنگ است، آن‌قدر نیست که تمام اسلوب روایی غالب در کتاب آیلنبرگر را تبیین کند. در این اثر، به نظر چیزی عمیق‌تر در کار است. بیان تاریخ فلسفه در غرب کاری بسیار آشوبگرانه بوده است: عمومی‌ترین شیوۀ فیلسوفان غربی برای ابراز خود، به زیر کشیدن دیگرانی بوده که پیش از آن‌ها بر سریر قدرت بوده‌اند. «آن‌ها همگی بر خطا بوده‌اند، اما سرانجام من آمده‌ام تا همۀ چیزها را سر جای خود قرار دهم»، این است اعلامیۀ هر متفکر بزرگی، اگرچه نه با عین همین کلمات. روح سنت غربی فراتر از هر چیز، کشمکش و مجادله است: این است کل چالش و اعتراض، و رد و نقدی که فلسفه را در غرب به تکامل رساند، البته اگر به پایان خود رسیده باشد. این همان کاری است که سقراط با فیلسوفان پیشا‌سقراطی یا «طبیعت‌گرایان» کرد؛ کسانی که او در پی جایگزینی آنان بود؛ و این همان چیزی است که فیلسوفان امروز نیز همواره پیگیر آن بوده‌اند. به همین دلیل است که فلسفۀ غرب حتی به‌عنوان فلسفه‌ای که می‌تواند در بستر خود معقول و معنادار باشد، تاریخ خود را چنان که باید، به زبان نمی‌آورد؛ غالباً فلسفۀ غرب به گفت‌وگویی می‌ماند که ۲۵ قرن میان کَرها جریان داشته است. یک نمونه، هگل است که کوشید به این هیاهوی ناهنجار، معنایی فلسفی ببخشد و ما هنوز هم نمی‌توانیم او را برای این کار ببخشیم. نه آنکه راه حل بهتری دم دست داشته باشیم، بلکه طرح‌وارۀ او را تا حدی برای ذائقۀ خود ناخوشایند می‌یابیم.بااین‌همه، تاریخ فلسفه، حتی اگر نتواند به‌لحاظ فلسفی معقول و پذیرفتنی باشد، دست‌کم در سطحی موضعی، نوعی حس و معنای متفاوت به ما می‌بخشد؛ حس و معنایی روایی. اگر توجه دقیق‌تری به خرج دهیم، درخواهیم یافت که آنچه گروهی از فیلسوفان به اندیشه و زبان آورده‌اند، غالباً، به‌عنوان یک داستان، معقول و معنادار به نظر می‌رسد. یک ضرورت روایی، آن‌ها را وادار می‌کند به موضوع معینی بپردازند، کارهایی غیر از کارهای دیگران انجام دهند، و موضع خاصی را در پیش بگیرند. برای بازیابی و صورت‌بندی این حس روایی، به شیوه‌ها و ابزارهای داستان‌گویی نیاز است و این همان چیزی است که سارا بکول در اثر ۲۰۱۶ خود، در کافۀ اگزیستانسیالیست۴، به کار برده است: وقتی او بر روی بندی امیدبخش تلوتلو می‌خورد، آن را سرسختانه دنبال می‌کرد و به آن اجازۀ دررفتن نداد تا آنکه کل حماسۀ اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی اروپایی را روایت کند. استوارت جفریز تقریباً همین شیوه را در کتاب ۲۰۱۶ خود با عنوان گراند هتل پرتگاه۵ دنبال کرده است و در آن، رمانی تربیتی دربارۀ مکتب فرانکفورت عرضه می‌کند. و این دقیقاً همان کاری است که آیلنبرگر در عصر جادوگران کرده است؛ او گروهی از متفکران را دنبال می‌کند، به این دلیل که خود را بخشی از یک طرح فلسفی مشابه نشان می‌دهند. این طرح فلسفی از آنِ آیلنبرگر نیست، حکایتی است که هایدگر، کاسیرر، بنیامین ویتگنشتاین -گاه آگاهانه و غالباً ناخودآگاه- با هم آن را بافته‌اند؛ همچنان‌که بر صحنۀ فلسفی آلمان در دهۀ ۱۹۲۰ به خودنمایی پرداختند. داستان آیلنبرگر همچون هر داستان بزرگ دیگری ساختگی و بی پایه و اساس نیست، بلکه بازیابی رویدادهای واقعی است. رویدادها وقتی به دست یک قصه‌گوی خوش‌قریحه می‌افتند، راه خود را به روایتگری می‌گشایند.آنچه این فیلسوفان را بخشی از یک طرح مشابه می‌سازد فقط مشتی موضوع رایج و مشترک نیست (مثلاً مسئلۀ زبان) که آثار برجستۀ آنان را به خود مبتلا کرده است، بلکه مخمصۀ انسانی‌ای است که آن‌ها به عنوان متفکران آلمانی‌زبان در زمانۀ پس از جنگ جهانی اول، در آن سهیم‌اند؛ و اهمیت این امر کمتر از آن وجه اشتراک نخست نیست. خود تجربۀ جنگ، فروپاشی نظم کهن اروپایی، جمهوری وایمار و بحران‌های آن، انقلاب بولشویکی با آن وعده‌ها و ناکامی‌هایش، ظهور استالینیسم و نازیسم، همگی فراخوانی بودند برای نوع جدیدی از فلسفه‌ورزی؛ و چهار فیلسوف آیلنبرگر، آن فراخوان را به گوش جان شنیدند. با این متفکران، همان‌طور که آیلنبرگر در کتاب خویش به تصویر کشیده، فلسفه دیگر کاروباری صرفاً ذهنی نبود، بلکه تمنایی بود برای یک دلمشغولی وجودی تمام‌عیار: زندگی‌نامۀ فیلسوف به بحثی جدایی‌ناپذیر از طرح فلسفی او مبدل شد. کیستی شما نمی‌تواند از آنچه به اندیشه و زبان می‌آورید جدا باشد؛ چراکه شما همان چیزی هستید که بدان می‌اندیشید و بر زبان جاری‌اش می‌کنید. فلسفه چیزی نیست که فقط چند ساعتی در صبح به آن بپردازید و آن‌گاه به شهروندی معمولی‌تان بازگردید. شما تمام‌وقت درگیر آن هستید: وقتی به کاری می‌پردازید، وقتی دست از کار کشیده‌اید، آن‌گاه که بهوشید و آن‌گاه که رؤیا می‌پردازید ـ به‌ویژه وقتی درگیر رؤیاپردازی هستید. فلسفه برای این متفکران، شغل یا حوزۀ مطالعاتی نبود، تعهدی بود به گونۀ خاصی از وجود: نحوه‌ای از دیدن و احساس و نیوشای عالَم بودن.بنابراین فلسفه چیزی نیست جز آنچه تجسم یافته است؛ و این همان چیزی است که این چهار شخصیت را به مضامینی عالی برای قصه‌پردازی تبدیل کرده است. همۀ آن‌ها شخصیت‌هایی هستند چشم انتظار یک نویسنده [و راوی]، زیرا تجسم فلسفه همان اجرای نمایشنامه است. منبع اصلی تنش دراماتیک تقریباً برای هر یک از متفکران چهارگانۀ آیلنبرگر، رابطۀ آنان با محیط آکادمیک بود. فهم و کاربست فلسفه به عنوان سبکی از زندگی در جهان مدرن، همان قراردادن خویش بر بستر اختلاف‌نظر با دانشگاه است. به تعبیر آیلنبرگر، چنین گرایشی «در کشمکش محسوسی با اهداف یک رشتۀ کاملاً دانشگاهی وجود می‌یابد؛ رشته‌ای با اهداف سازمانی تعریف‌شده، تن‌دادن به ارزیابی‌ها و مسیرهای شغلی». و چنان‌که می‌دانیم «سرکشی علنی در برابر» فلسفۀ دانشگاهی و «تحقیر آن یکی از معدود ثوابت تاریخی بنیادین این رشتۀ علمی» بوده است. برخی از مهم‌ترین شخصیت‌های تفکر مدرن اروپا، از دکارت و اسپینوزا تا کیرکگارد و نیچه، منصب دانشگاهی در حوزۀ فلسفه نداشتند. یا اگر هم، چنین موقعیتی داشتند، «عموماً بیشترین فاصلۀ ممکن را از محیط دانشگاهی حفظ می‌کردند». عمدتاً به‌دلیل حیات پرپیچ‌وخم دانشگاهی آن چهار شخصیت است که آیلنبرگر چنین طرح قانع‌کننده‌ای درافکنده است.با آنکه ویتگنشتاین در اواخر عمر دست به تدریس فلسفه در کمبریج زد، در طول دوره‌ای که مد نظر آیلنبرگر است، او بیشتر «درگیر زندگی‌ای مملو از رنجی صادقانه» و دست‌یابی به «فقری ماندگار» بود. وصفی که واقعاً ساده نبود، با توجه به اینکه او از یکی از خاندان‌های ثروتمند اروپایی برخاسته بود. ویتگنشتاین با واگذاری کل میراثش به همزادگانش، شغلی را در مناطق روستایی اتریش به‌عنوان معلم مدرسۀ ابتدایی به عهده گرفت. توماس برنهارد، رمان‌نویسی که کتابی دربارۀ این فیلسوف نوشته، به‌سختی توانسته شگفتی‌اش را دربارۀ او پنهان کند: «این مولتی‌میلیونر به‌عنوان معلم مدرسه مطمئناً نمونۀ بارزی از خیره‌سری بود، بااین‌حال خیره‌سری او سرانجام وقتی به پایان رسید که ویتگنشتاین چند بار به کتک‌کاری دانش‌آموزی دست برد و چنان بر سرش کوفت که باعث بیهوشی او شد؛ بی‌خبر و ناگهانی شغل آموزگاری را ول و خود را گم‌و‌گور کرد». بعدها رابطۀ او با حلقۀ وین -که به دانشگاه وین وابسته بود و تراکتاتوس۶ (۱۹۲۱) او تأثیر بسیاری بر آن گذاشت- موضوع بدفهمی عظیمی شد و سلسله‌ای از حوادث خنده‌دار در همین دوره رخ داد؛ آیلنبرگر این حوادث را با تأثیر کمیک آن‌ها بازگویی می‌کند.شکست بنیامین در پیوستن به نظام دانشگاهی آلمان دستمایۀ افسانه شده است. مشهورترین مقطع آن عبارت است از رد رسالۀ استادی‌اش در دانشگاه فرانکفورت؛ اما این بی‌انصافی در حق بنیامین خواهد بود که پیگیری پرشور او را در شکست‌دادن دانشگاه فقط در همین یک مورد ناکامی خلاصه کنیم. بنیامین تا ۱۹۲۹ «بخت خود را در بسیاری از دانشگاه‌های مختلف برای یافتن کار آزموده بود (در برن، هایدلبرگ، فرانکفورت، کلن، گوتینگن، هامبورگ، و اورشلیم) [...] و هر بار دست از پا درازتر بازگشته بود». گاهی این ناکامی‌ها به‌دلیل تعصبات یهودستیزانه، اما «عمدتاً به‌دلیل بی‌ارادگی مزمن خود او بوده است». باز دور از انصاف خواهد بود که استعداد منحصربه‌فرد بنیامین را در به‌گند‌کشیدن چیزها متذکر شویم، اما فقط به ذکر حیات آکادمیک او بسنده کنیم؛ زیرا او همواره در پی تمرین و تکرار شکست در مقیاسی عظیم‌ و تاریخی بود. به نوشتۀ آیلنبرگر، بنیامین می‌توانست به پشت سر بنگرد و چندین ناکامی بزرگ را ببیند. در طول دهه‌هایی که صرفاً دست‌به‌دست‌کردن نقش‌های مختلف بود -از فیلسوف آزاد، تا روزنامه‌نگار، و منتقد- او فراتر از هر چیز، منبع بی‌پایانی از طرح‌های بی‌ثمر بود. تلاش‌های او برای درآوردن نشریه‌ای برای شرکت‌های چاپ و نشر، نوشتن مقالات دانشگاهی یا مأموریت برای ترجمۀ آثار ماندگار (مجموعه‌ای از آثار پروست و بودلر)، سلسله‌ای از نمایشنامه‌ها با صحنه‌های مهیج یا جاه‌طلبانه؛ این طرح‌ها هیچ‌گاه از حد آگهی‌های اولیه و سرخط‌های اولیه گامی فراتر برنداشتند.چطور کسی انجام این همه‌چیز را در سر می‌پروراند؟ آسان نیست، اما می‌توان به انجام آن‌ها رسید، به این شرط ‌که تمام ذهن و هم‌وغم خود را وقف آن‌ها کنید. دراین‌باره در یکی از نامه‌های بنیامین به گرشوم شولم چیزی شبیه یک دستورالعمل می‌یابیم که در آن او جزئیات نشریۀ جدیدی را که در سر داشت بیان کرده است: «این طرح که کاملاً از آنِ من است انتشار مجله‌ای است که کوچک‌ترین دغدغه‌ای نسبت به مردمان کوچه و بازار نداشته باشد، تا بتواند با عزمی راسخ در خدمت جامعۀ اهل فکر باشد». جای تعجب بود اگر او شکست نمی‌خورد؟رابطۀ هایدگر با دانشگاه پیچیدگی بیشتری داشت (اما مگر در مورد هایدگر چیزی هست که پیچیده نباشد؟!). کار او به‌گونۀ بسیار عجیبی ختم می‌شود: روزگاری یک خودی تمام‌عیار محیط آکادمیک بود و بعدها به‌طور مکرر علیه «فلسفه‌ورزی دانشگاهی» علم طغیان برافراشت و این ترکیب را به‌سختی به تمسخر گرفت. او به کارل یاسپرس می‌نویسد: «من مدت مدیدی پای کمپانی اساتید باقی نماندم. نزد من دهقانان بسی خوشایندتر و حتی جالب‌توجه‌ترند». یاسپرس (که خود استاد فلسفه در هایدلبرگ بود ‌) در دهۀ ۱۹۲۰ دوست صمیمی هایدگر بود و با هم در صدد بودند از درون دانشگاه آلمانی پرده از چهرۀ آن بردارند و آن را برچینند. بااین‌حال، به بیان سادۀ آیلنبرگر «اگرچه آن‌ها نقشه کشیده بودند که زورشان را در یک هستۀ مقاومتی ضدآکادمیک جمع کنند، اما محبوب‌ترین آرزوی هایدگر این بود که بالا برود و جایی در گسترۀ عظیم جمهوری روبه‌زوال بیابد، به مقامی مادام‌العمر به‌عنوان متفکری مستظهر به دولت». برای این منظور، هایدگر روی کمک ارزشمند یاسپرس حساب باز کرده بود. اما به شهادت بسیاری از دانشجویان هایدگر، نخست در ماربورگ و بعداً در فرایبورگ، او استاد فلسفه‌ای بسیار کاریزماتیک بود. بی‌جهت نبود که هانا آرنت او را «پادشاه پشت پردۀ» فلسفۀ آلمان می‌دانست. گونۀ فلسفه‌ورزی منحصربه‌فرد هایدگر همراه بود با روش تدریس منحصربه‌فرد او، که تأکید را از جهت‌گیری مبتنی بر «از آموزش به اجرا» به «از تعلیم به مرید‌پروری» تغییر داد.همان‌طور که آیلنبرگر بیان می‌کند، آن «آموزگار دانشگاهی به مرشد و پیر، و آن راهنمای سمینار به هادی وجودی تبدیل شده بود: کسی که می‌توانست دیگران را نیز با خود به دل خلأ بکشاند». شغل تدریس هایدگر در ۱۹۳۳ به اوج خود رسید. وقتی، اندکی پس از رسیدن هیتلر به قدرت، او به ریاست دانشگاه فرایبورگ رسید. فیلسوف پرتگاه اینک فرصت آن را یافته بود که رؤیای جدیدی برای دانشگاه آلمانی در سر بپرورد: «بگذارید قاعدۀ وجود شما اصول نظری و ایده‌ها نباشند. خود پیشوا و فقط او واقعیت آلمان و قانون آن است، چه امروز و چه در آینده». گاهی، وقتی مدتی دراز در مغاکی خیره بمانی، چه بسا در آن، در قعر آن، خیره بمانی، در آن نمونۀ معوج و کریه خود، که به سویت اشاره می‌کند و همچون دیوانه‌مردی خنده ‌می‌زند.از میان چهار متفکر آیلنبرگر، کاسیرر در مقام فیلسوفی دانشگاهی، بسامان‌ترین و خوشایندترین شخصیت است. او به دلیل پیشینۀ یهودی‌اش، به‌رغم جایگاه بسیار رفیع فکری‌ای که داشت، مدتی مدید برای درآمدن به کسوت استادی نادیده گرفته شد. بااین‌حال، تمام آنچه کاسیرر می‌توانست دربارۀ رفتار همکارانش بگوید، این بود که «من نمی‌توانم آن‌ها را مجبور کنم دوستم بدارند». در طول جنگ جهانی اول، او معلمی را وانگذاشت، حتی در دشوارترین شرایط؛ هیچ‌چیز -‌حتی جنگی فاجعه‌بار- نمی‌توانست این شهروند نمونۀ آلمانی را از انجام وظیفه‌اش بازدارد. سرانجام، مقامات دانشگاهی بر سر مهر آمدند و او را پذیرش کردند و کاسیرر به مسیر شغل آکادمیک درخشانی گام نهاد، نخست در آلمان و سپس در خارج از آن. زندگی دانشگاهی، قبایی بود که به قامت او دوخته بودند. بر خلاف آن سه قهرمان دیگر کتاب آیلنبرگر، کاسیرر هیچ‌گاه «ریشه‌داری خود در فرهنگ فلسفۀ دانشگاهی را یک معضل» تلقی نکرد. در واقع این ریشۀ دانشگاهی او را برمی‌انگیخت و نیرویش می‌بخشید و به زندگی‌اش معنا می‌داد. کاسیرر در هر آنچه به انجام رساند تجسم اعتدال بود. کسانی که او را می‌شناختند، هیچ‌گاه چیزی جز وقار و حس میانه‌روی از او ندیدند. چنان‌که آیلنبرگر به ایهام گفته است: «تنها خصلت واقعاً افراطی کاسیرر، میل [افراطی] او به اعتدال بود».اما وقتی در کتاب آیلنبرگر فرو می‌روید، دیر یا زود، آنچه پیش خود خواهید گفت، این است که «چقدر بی‌انصافی! چه بی‌انصافی وحشتناکی!». زیرا از میان این چهار فیلسوف، امروزه آن که کمتر شناخته شده است کاسیرر است؛ آثار او را تنها تنی چند از متخصصان به تحقیق و پژوهش می‌گیرند و نام او زیر هاله‌ای از گمنامی مدفون شده است. با این حال، او در میان آنان، دلپذیرترین، فاضل‌ترین، و نجیب‌ترین محقق و شخصیتی بسیار شریف بود که نباید کنار زده می‌شد. در واقع، او به لحاظ روان‌شناختی باثبات‌ترین فرد در میان آن چهار تن است. [احتمالاً] باز پیش خودتان می‌گویید: «گاهی تاریخ چقدر می‌تواند بی‌انصاف باشد!».بی‌شک، کاسیرر بسیار معتدل بود. در داستان آیلنبرگر، او به‌وضوح «تنها شخصیت [از میان آن چهار تن] است که هیچ‌گاه دچار بحران روانی نشد. از این هم اطلاعی نداریم که او از انسداد ذهنی عمده یا دوره‌های افسردگی رنج برده باشد» اما شاید مشکل او همین بود. دیگران مشکلات خاص خودشان را داشتند که بعضی از آن مشکلات جدی بودند. بنیامین می‌توانست شخصیتی بسیار مشکل‌دار و ازخودراضی باشد. او مستعد ادواری از هرزگی بود، و وقت و پول زیادی را در روسپی‌خانه‌ها صرف می‌کرد و در نهایت هم، خانواده‌اش را رها کرد. او در فروپاشی‌های روانی دچار بود و اوقاتی هم به فکر خودکشی می‌افتاد (آخر کار هم با دست خود به زندگی‌اش پایان داد). ویتگنشتاین نسبت به او دست بالاتری نداشت، اما از افسردگی رنج می‌برد و دربارۀ همۀ مسائل مربوط به خودکشی خبره بود («می‌دانم که خودکشی همیشه کاری پلشت است»). این نابغۀ وینی وقتی هم مشغول تو سری زدن به دانش‌آموزانش نبود، «آمادۀ انفجار ناگهانی از خشم بود و می‌توانست به شدت کینه‌جو باشد». گاهی هم «فقط یک حرف بی‌جا یا یک تکه‌پرانی خنده‌دار می‌توانست به چند سال خصومت و در واقع، به قطع رابطه منجر شود». باید حواستان می‌بود که سربه‌سر ویتگنشتاین نگذارید یا حتی با او خیلی گرم نگیرید. اما در مورد هایدگر، اگر پیوستن او به نازی‌ها به اندازۀ کافی جنون‌آمیز نبوده باشد، [باید بدانیم که] در پایان جنگ، او خود را در یک کلینیک روانی بستری کرد و از فروپاشی روانی رنج می‌برد. با این حساب، چطور شد که این متفکران با چنین اختلالات روانی جدی و مشکلات رفتاری، چنین تأثیر عمیقی بر تاریخ بگذارند و آثار آنان از آزمون زمان سربلند بیرون آید، در حالی که محققی بسامان و معتدل همچون کاسیرر چنین بی‌رحمانه به ورطۀ فراموشی افتاده است؟شاید پاسخ پیش نافتای توماس مان باشد. در یکی از بحث‌ها با ستمبرینی، یسوعی داستان (نافتا) فواید بیماری را می‌ستاید و استدلال می‌کند که رنج بردن، پریشانی، این یا آن نوع اختلال، برای آنچه ما هستیم بنیادین و مهم است: «ساده بگویم، انسان بودن» همان «بیمار بودن» است. انسان «طبیعتی بیمارگون» دارد و بیماری اوست که او را به تمام معنی انسان می‌کند. هر که «در پی سلامت او برآید و بکوشد او را به صلح با طبیعت در آورد» چیزی جز این نمی‌خواهد که «انسانیت او را بزداید و او را به یک حیوان بدل کند». این البته تمام ماجرا نیست. به باور نافتا، فقط این نیست که ما جانورانی بیمار هستیم؛ [بلکه] بیماری کلید عظمت انسان است. همۀ دستاوردهای انسانی به لطف بیماری امکان‌پذیر شده‌اند؛ خلاقیت هم تابعی از آن است. «کرامت و شرافت انسان»، «در روح اوست و در بیماری‌اش». از این رو، او نتیجه می‌گیرد که «هر چه انسانی بیمارتر» باشد، «انسانیت او بیشتر» است. «نبوغ برآمده از بیماری انسانی‌تر است تا نبوغ ناشی از سلامت [روان]». اگر انسان‌ها تکامل یافته‌اند، تنها به این دلیل بوده که آن‌ها در رنج بوده‌اند. ترقی و پیشرفت «صرفاً وامدار بیماری است، یا به بیان بهتر، مدیون نبوغ خلاق» است که خود آن «با بیماربودن به یک معنا و مترادف است».کاسیرر در نامه‌ای به همسرش در ۱۹۲۷ نوشت: «من می‌توانم بی هیچ مشکلی، آنچه را که لازم می‌دانم، بیان کنم». این عبارت، البته تحسین‌برانگیز است، اما فقط در مورد کسی که هیچ‌گاه برای فرارفتن از مرزهای وجود خویش خطر نکرده باشد ـ برای رفتن به آن نواحی تاریک و حیرت‌برانگیز؛ آن‌جا که چیزها نام‌هایشان را از دست می‌دهند و بیماری غلیان می‌کند؛ آن‌جا که نیستی، چونان دردی استخوان‌سوز احساس می‌شود یا جنونی دیگر آغاز می‌شود. وقتی از آن نواحی بازمی‌گردید، البته اگر بازگردید، آنچه با خود به ارمغان می‌آورید، عمیقاً همۀ آن کسانی را که شاهد بازگشتتان بوده‌اند، متأثر می‌کند. آنان نیز به‌سختی خرد می‌شوند و به کلی بی سروسامان؛ و شما نیز هیچ‌گاه برای چنین کاری خود را نخواهید بخشید. اما دیگر برای آن‌ها دیر خواهد بود: آن‌ها آن شبح را به چشم دیده‌اند. بدین ترتیب است که نشانه‌ها و تأثیرات بر جای می‌مانند. ظاهراً کاسیرر هیچ‌گاه به آن سوی مرزها نرفت و در نتیجه، هیچ‌گاه بازگشتی هم به کار نبوده است.                                                                                        •••نمی‌دانم به این اشاره کردم یا نه که نافتا در داووس درگذشت، چون به‌شدت بیمار بود؟ او در جست‌وجوی درمان به آن‌جا رفته بود؛ مثل بسیاری از دیگر کسانی که در کوه جادو اقامت گزیده بودند. سرانجام او درمان خویش را یافت: خودکشی او پایانی بود بر همۀ مشکلاتش. ویتگنشتاین شاید این راه‌حل را تأیید کند. بنیامین به همین راه رفت. همین‌طور هایدگر، اگرچه نسخۀ او همواره غریب است؛ او آن راه‌حل را قدری تغییر داد و انتحار اخلاقی را جایگزین آن کرد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Eilenberger, Wolfram. Time of the Magicians: Wittgenstein, Benjamin, Cassirer, Heidegger, and the Decade That Reinvented Philosophy. Penguin Press, 2020.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کاستیکا براداتان نوشته و  با عنوان «The Plot and the Argument: Philosophy as a Narrative Affair» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «انسان‌بودن یعنی بیماربودن: سرگذشت فکری چهار فیلسوف دوران‌ساز» با ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• کاستیکا براداتان (Costica Bradatan) استادیار کالج آنرز در دانشگاه تگزاس تِک و محقق دانشگاه کوئینز استرالیاست. همچنین سردبیری بخش مطالعات تطبیقی و دینی لس آنجلس ریویو آو بوکز را بر عهده دارد. او بیش از ده کتاب نوشته یا جمع‌آوری کرده که جان دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان (Dying for Ideas: The Dangerous Lives of the Philosophers) از جملۀ آن‌هاست.••• جان‌دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان ازجمله کتاب‌های کاستیکا براداتان است که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است. این کتاب را می‌توانید با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان بخرید و پرده‌هایی از ایدۀ اصلی کتاب را در پروندۀ «کاستیکا براداتان: راوی فیلسوفان شهید» بخوانید.[۱]  The Magic Mountain[۲] اشاره‌ای به ارتفاع منطقۀ داووس که مناظره در آن‌جا جریان دارد.[۳] البته خود لوکاچ در نامه‌ای به مان، چنین انتسابی را رد کرده است.[۴]  the Existentialist Café[۵]  Grand Hotel Abyss[۶]  Tractatus ]]> کاستیکا براداتان علم‌وفلسفه Mon, 18 Jan 2021 07:16:43 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10026/ محصولات ارگانیک اصلاً وجود ندارد https://tarjomaan.com/report/10019/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• افسانۀ محصولات ارگانیک را دور بریزیدآینده کشاورزیِ پایدار با فناوری‌های هوشمند و تولید در مقیاس کلان گره خورده استجمعیت جهان تا سال ۲۰۵۰ احتمالاً از نُه میلیارد نفر بیشتر خواهد شد و سه‌چهارم این جمعیت شهرنشین خواهند بود. برای تأمین امنیت غذایی چنین جمعیتی، به دو برابر کلِ غذایی که امروز در جهان تولید می‌شود نیاز داریم. لطفاً به این مسئله بیاندیشید و دست از نوستالژی میوه‌های دست‌چین‌شده از شاخه و گوشت و لبنیات محلی دست بردارید. تولید غذا به این شیوه‌ها نه به نفع زندگی انسان‌هاست و نه به سود محیط‌زیست.• غذا و دارو به صرف «طبیعی» بودن، سالم و بی‌ضرر نمی‌شودلِوینوویتز به مُدها، علم‌ها و قانون‌های مضری می‌‌پردازد که از اعتماد به آنچه «طبیعی» قلمداد می‌‌شود برآمده‌‌اندعقیدۀ رایجی است که هر چه طبیعی‌تر زندگی کنیم، سالم‌تر خواهیم بود و اگر هم بیمار شدیم، داروی‌های طبیعی کم‌خطرترین راه درمانند. در مقابل، قرص‌ها و آمپول‌هایی که نمی‌دانیم چطور ساخته شده‌اند، و دکترهایی که اصطلاحات و حرف‌هایشان را نمی‌فهمیم خطرناکند. یک متخصص دین‌پژوهی معتقد است این وسواس ما به «طبیعی‌ بودن»، نوع جدیدی از اعتقاد دینی است: مذهبِ خداانگاریِ طبیعت. مذهبی که البته رواج‌ یافتنش بی‌ربط به فاصله گرفتنِ افراطی پزشکی و داروسازی از دغدغه‌های مردم معمولی نبوده است.• بین محصولات ارگانیک و مواد مصنوعی فرقی نیستمحصولات «طبیعی» از هر آنچه در آزمایشگاه تولید می‌شود، مواد شیمیاییِ بیشتری دارندامروزه تمام مواد شیمیایی صنعتی را مضر می‌دانند. این فرض به خواسته‌ای عمومی برای تولید محصولات «عاری از مواد شیمیایی» منجر شده است. مثلاً پیش‌بینی می‌شود بازار جهانیِ محصولات بهداشتی «ارگانیک» تا سال ۲۰۲۰ به نوزده‌میلیارد دلار خواهد رسید؛ هرچند، این دلیلی بر سلامت این محصولات در مقابل مشابه «مصنوعی»شان نیست. کارشناسان معتقدند قراردادن مواد طبیعی و شیمیایی در مقابل همدیگر و کج‌فهمی دراین‌باره ممکن است پیامدهای ویرانگری داشته باشد.• در ستایش غذای صنعتیدر گذشته، اندکی از مردم آنقدر فراغت داشتند که بجای پخت‌وپز غذاها به کارهایی مانند حکومت­ کردن، جنگیدن، و اندیشیدن بپردازندهیچ‌کس طرف‌دار بازگشت به مَسکنِ «طبیعی» نیست. اصلاً مسکن طبیعی چیست؟ سرپناهی در زیر صخره؟ پس چرا برخی مدام سودای بازگشت به غذاهای طبیعی و گذشته‌ای آرمانی را می‌پرورانند. این در حالی است که به‌یُمن فراوریِ غذایی، امروزه افراد بیشتری از غذاهای بهداشتی و مقوی بهره‌مند می‌شوند و فرصت‌های بیشتری برای کارهای دیگر در زندگی به دست می‌آورند.• فقط سالاد، لطفاًازآنجاکه سالادْ غذایی سالم، رژیمی و سبک است، آن را با زنان مرتبط می‌دانندلاغربودن زنان را از نوجوانی به‌سمت غذاهای سبُک سوق می‌دهد. به همین دلیل خیلی‌ها سالاد را به‌عنوان نوعی خوراک رژیمی و سبک، غذایی زنانه به‌حساب می‌آورند. زمانی سالادْ خوراکی برای طبقۀ مرفه بود. زیرا مواد لازمِ آن معمولاً گران و فاسدشدنی بودند. اما امروزه خوردن سالاد فراگیر شده و، افزون‌برآن، دست‌مایه‌ای شده است برای تظاهر به اینکه من به سلامتی‌ام اهمیت می‌دهم. جای‌گرفتن هر غذایی در طبقۀ سالادها کافی است برای اینکه مردم فکر کنند مغذی است.• جهانِ گیاه‌خواران، رؤیای اقتصاد جهانی است مهارنکردن علاقه به گوشت هزینه‌های هنگفتی بر اقتصاد جهانی تحمیل می‌کندوقتی گیاه‌خواران سر میز شام دست ‌رَد به مرغ مادربزرگ می‌زنند، بازپرسی می‌شوند. آنان استدلال‌های زیادی برای نخوردن گوشت دارند. بسیاری از این استدلال‌ها معروف‌اند؛ مثل تلاش برای آزاررسانیِ کمتر به حیوانات، سودرسانی به محیط‌زیست یا داشتن زندگی سالم. اما مارکو اسپرینگمن و جمعی از همکارانش در دانشگاه آکسفورد معتقدند که باید صرفۀ اقتصادی را هم به این فهرست بیفزاییم.• کودکان ثروتمندان از طعم غذاهای سالم‌ بیشتر لذت می‌برند وقتی به کودکان مواد غذایی مغذی می‌دهید، معمولاً از خوردنش اجتناب می‌کننددو پژوهشگرِ دانشگاه کپنهاگ سراغِ مجموعه داده‌هایی رفتند که شرکت تحقیقات جی.اف.کی در اختیار آن‌ها گذاشته بود. این داده‌ها عادات خوردن ۲۵۰۰ دانمارکی را با جزئیات شرح می‌دادند. داده‌ها همه‌ چیز را در بر می‌گرفت؛ از سطح تحصیلاتِ مصرف‌کننده گرفته تا اینکه آیا شیری که خریداری می‌کنند، پرچربی است یا کم‌چربی، بی‌چربی یا شکلاتی. اولین یافتۀ اسمد و هنسن این بود که درحالی‌که همۀ دانمارکی‌ها می‌توانستند قند و چربی اشباع‌شدۀ کمتری بخورند، افرادی که دارای پایین‌ترین سطح تحصیلات بودند، بیش از دیگران توصیه‌ها را نادیده می‌گرفتند.• هرچقدر دوست دارید هله‌هوله بخورید آنتونی وارنر، در حال انجام مأموریت است: مقابله با «حقیقت‌های بدیل» دربارۀ هوس‌ها و افسانه‌های تغذیهرژیم سبزیجات، رژیم مایعات، رژیم کم‌کالری و ده‌ها رژیم دیگر به امید لاغری و سم‌زدایی از بدن یا هوس‌هایی مشابه. اطراف ما پر است از کسانی که به امید زندگی سالم‌تر و عمر طولانی‌تر خودشان را مدام به زحمت و مشقت می‌اندازند. واقعاً این‌همه اعتقاد راسخ از کجا آمده است؟ آیا اصلاً این رژیم‌ها مبنای علمی دارند؟ یا فقط افرادی آن را تجربه کرده‌اند و به خورد ما داده‌اند؟ آنتونی وارنر، که در فضای مجازی به او «آشپز عصبانی» می‌گویند، کتابی برعلیه این مُدهای غذایی نوشته است. ]]> ترجمان علوم انسانی علم‌وفلسفه Fri, 08 Jan 2021 04:49:38 GMT https://tarjomaan.com/report/10019/