image

آنچه می‌خوانید در مجلۀ شمارۀ 26 ترجمان آمده است. شما می‌توانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.

نوشتار

به پدرم که فکر می‌کنم در آشپزخانه ايستاده و لبخند می‌زند

پدرم آشفته، دمدمی‌مزاج و درگیر الکل بود ولی با آشپزی به ما نزدیک می‌شد

به پدرم که فکر می‌کنم در آشپزخانه ايستاده و لبخند می‌زند تصویرساز: هوکیونگ کیم.

پدرِ هلن فارغ‌التحصیل هاروارد و مدرسۀ اقتصاد لندن و استاد دانشگاه بود ولی به دلیل اعتیاد به الکل شغلش را از دست می‏‌دهد و خانه‌نشین می‌شود و کم‏کم فرمان زندگی‌اش را از دست می‌دهد. پدر سعی می‌‏کند با آشپزی برای همسر و بچه‌‏ها اوقاتش را بگذراند. ولی تدریجاً آشپزی برایش اهمیتی حیاتی پیدا می‏‌کند و وسیلۀ ارتباطِ او با خانواده‌‏اش می‌‏شود. هلن به یاد می‏‌آورد که سوپ و خورش و کباب و سوسیس‌‏ماکارونی دیگر فقط غذا نبودند بلکه کلماتی بودند که پدرشان با آن‏‌ها حرف می‌‏زد: دوستت دارم، من را ببخش، حالم خوش نیست.

هلن لانگسترت

هلن لانگسترت

برندۀ جایزۀ ادبی پاتریک کاوانا

NewYorker

A Recipe For Forgiveness

هلن لانگسترت، نیویورکر— به پدرم که فکر می‌‏کنم در آشپزخانه ایستاده و به نقطه‏‌ای خیره مانده. مواد اولیۀ شام، در دسته‌‏های منظم، ریز‏ریز و آماده، روی پیشخوان است. یک کتاب آشپزی به دیوار تکیه داده شده. موهای سفیدش را مرتب به یک طرف خوابانده و پیراهن چهارخانه‌‏اش را توی شلوار گشاد و چروکِ نخودی‏‌رنگش گذاشته. چون تمام روز خانه را ترک نکرده، جوراب کبریتی و دمپایی‏ روفرشیِ آبی‌‏اش را به پا دارد.‏ رو به من می‏‌کند و می‏‏‌گوید «سلام عزیزم!». چشمانش زیر عینکی گردْ درشت و محزون به‏ نظر می‌‏رسند ولی بر چهره لبخندی محو دارد. آهی می‏‌کشد و می‌‏نشیند، کتابش را برمی‏‌دارد و منتظر می‏‌ماند. مادرم لحظه‏‌ای دیگر به خانه باز‏می‏‌گردد.

روزی به من می‏‌گفت ‏یاد ندارد که والدینش سر میز شام، حتی یک بار، سخنی رد‏و‏بدل کرده باشند. بعد به‏‌شوخی اضافه کرد که، فی‏‌الواقع، یاد ندارد آن‏‌ها اصلاً حرف زده باشند. او در دهۀ ۱۹۵۰ در هادسنِ اوهایو بزرگ شد و به‌‏رغم تعریف‌‏های حسرت‌‏باری که از سفرهای تابستانی‏‌شان می‏‌کرد -مزرعۀ زالای و ذرت‏‌های فرد اعلایش یا کانتری مِید و بستنی‏‌های گردوییِ معروفش- در خانۀ خودشان سوروساتِ شام چنگی به دلش نمی‌‏زد. مادرش معمولاً غذاهایی چون گوشت و سبزیجات آب‏پز یا سس ماکارونی و کاهوی پیچ روی نان درست می‏‌کرد و با صدای اخبار ساعت پنج می‏‌خوردند. بعد، هنوز آفتاب غروب نکرده، می‌‏رفت و می‌‏خوابید.

مادربزرگم که برای تهیۀ، مثلاً، کیک تولد یا کباب به دستور پخت مراجعه می‏‌کرد سراغ کتاب لذت آشپزی می‏‌رفت. پدرم نیز نسخه‌‏ای از این کتابِ هزارصفحه‌‏ای را داشت که هنوز میان دو کتاب آشپزیِ دیگر، از کلودیا رودن و مارسلا هزن، در قفسۀ آشپزخانۀ منزل کودکی‌‏ام در شهر باثِ انگلستان خاک می‏‌خورَد. جلد کتاب، که روزگاری سفید بود، لک‏‌دار و پاره‌‏پوره شده و در عطفِ کتاب کلمۀ «لذت»، با رنگ قرمزِ شاد، خودنمایی می‏‌کند.

صدها صفحه از کتاب پدرم ورق‌‏نخورده باقی مانده، طرز تهیه و دستور‏العمل‏‌هایی که حکایت از زمان‌ه‏‏ای دیگر دارند: فصلی دربارۀ آداب مهمانی شام، سالاد میوه با سس مایونز، دو صفحۀ مصور در خصوص نحوۀ پوست‌کندنِ سنجاب یا آب‏‌پزکردن خارپشت. اما صفحات دیگر، در اثر دهه‏‌ها استفادۀ مدام، چرب و کثیف شده‌‏اند: دستور پختِ شیرینی کرۀ بادام‌‏زمینی، دسر جزیرۀ شناور و ژامبونِ تنوری که همیشه روزهای عیدِ هدیه درست می‏‌کردیم. الحاقات خودش به کتاب هم هست که نشانۀ زندگی‏‌اش در انگلستان است، کشوری که در ۱۹۷۳به آن نقل‏‌مکان کرد: یادداشت‏‌های تبدیلِ درجۀ فارنهایت به سلسیوس، بریدۀ تاشدۀ گاردین به تاریخ اکتبرِ ۲۰۱۰ با عنوان طرز تهیۀ پای کدوحلواییِ ممتاز نوشتۀ فلیسیتی کلوک، غذاهایی که به فرزندان بریتانیایی‏‌اش طعم میراثشان را می‏‌چشانْد و دلتنگِ آمریکا که می‌‏شد کشورش را به خاطر او می‏‌آورد.

احتمالاً اولین کتاب آشپزی‏ پدرم همین بوده ولی علت عشق او به آشپزی آن کتاب نبود. علاقه به آشپزی را در سال سوم دانشگاه هاروارد و پس از نقل‏‌مکان به خوابگاهی ۲۴‏نفره پیدا کرد که می‏‌بایست هر روز یک نفر، به‌نوبت، برای همه شام درست می‏‌کرد. پولشان کم بود و تهیۀ غذا پیش از ۱۵/۶ عصر همۀ وقتِ روز را می‏‌گرفت ولی او و همکلاس‏‌هایش دور این میزِ مشترک فرهنگ غذاییِ تازه‌‏ای را کشف کردند که مطلقاً خلافِ غذاهای تلویزیونی و سوپ‏‌های کنسروشدۀ کودکی‏‌شان بود. آن‏‌ها هرشب پای وعده‌های طولانی و ابتکاری‌‏شان، که حاصل تلاش آشپزها برای پیشی‌گرفتن از یکدیگر بود، می‌‏نشستند و گپ می‏‌زدند. پدرم، دانشجوی رشتۀ علوم‌اجتماعی، با سری پرهیاهو و طبعی شوخ و قریحه‌‏ای نویافته در آشپزی، در این محیط شکُفت. همه را مجذوب خود کرده بود. در خوابگاه جُردن جِی قطبِ هم‏‌پالکی‏‌هایش شد و آن‏‌ها را با گروه‏‌های موسیقی، روان‏گردان‏‌ها و بنیادستیزی سیاسی آشنا ‏کرد. می‏‌توانم او را تجسم ‏کنم که، با شلوار جین، لباس کار و عینک فلزی، لچکی سرخ‏رنگ به موهای مجعدِ قهوه‌‏ای و پریشانش بسته و در صدر میزی بلند ایستاده است. او مشغول کشیدن پائیاست که کل روز سرگرم طبخش بوده و رفیقش، جیم، نظریۀ تازه‌‏اش درباب فراخوان جفت‏‌گیریِ قورباغه‌‏های آوازخوان را به سمع دیگران می‏‌رساند. پدرم نظریه‌‏ای دیگر سر هم می‌‏کند و همۀ حاضران خنده‌‏ای نشئه‌‏وار سرمی‏‌دهند.

او برای گذراندن دورۀ دکتری در مدرسۀ اقتصاد لندن به این شهر اسباب کشید و به خانۀ اشتراکی دیگری رفت. چهار زوج که مشترکاً خانه را خریده بودند آنجا زندگی می‏‌کردند. طی سال‏‌ها زوج‏‌ها می‌‏آمدند و می‌‏رفتند و دیوارهای خانه، حقیقتاً، شکم داده بودند. او با بنیادستیز دیگری از مدرسۀ اقتصاد، که مثل خودش آرزوی گذران زندگی عادی‏‌تری را می‌‏کشید، باب دوستی گشود. چند هفته بعد، از او خواستگاری کرد؛ جواب رد شنید ولی سال بعد ازدواج کردند. مدتی بعد پدرم در دانشگاه بث به تدریس جامعه‏‌شناسی مشغول شد و خانه‌‏ای خریدند. دو فرزند به‏‌سرعت از راه رسیدند. او که اکنون خانوادۀ تازه‌‏ای پیدا کرده بود در امور آشپزخانه ماهرتر از پیش شد تا هنرش را نشان دهد. اما زیر این پوست ظاهر مشکلاتی نهفته بود. پدرم، که تاچریسم روحیه‌‏اش را خراب کرده و زندگی خانوادگیْ فشاری تحمل‌‏ناپذیر بر او وارد آورده بود، با خیانت و می‌‏گساریِ افراطی بر مشکلاتش فائق آمد. چند سال بعد، کتابی به دستش افتاد که رمان‏‌نویسی آمریکایی و هم‏‌دورۀ او در هاروارد نوشته بود. چیزی نگذشت که پُرس‏‌پرسان دریافت آن نویسنده با دو فرزند خردسالش در آکسفورد زندگی می‌‏کند و در شُرف متارکه‌‏ای دردناک است. پدرم نامه‌‏ای به او نوشت تا اول بگوید چه‌‏اندازه از نقد‏های کنایه‏‌آمیزی که بر کتاب‏‌ها در آبزرور لندن می‌‏نوشته لذت می‌‏برده و بعد هم بپرسد آیا تاکنون کتابی خوانده که حقیقتاً دوست داشته باشد؟ او به‌‏دروغ پاسخ داده بود «موبی دیک». مادرم هرگز آن کتاب را نخوانده بود.

طولی نکشید که آن‏‌ها خاطرخواه هم شدند. مادرم در استانبول بزرگ شده بود. پدر بروکلینی‌‏اش در آن شهر فیزیک درس می‏‌داده. نه پدر و نه مادرم نمی‏‌دانستند چطور کارشان به آنجا کشیده بود. عاقبت، پدرم زن و فرزند را رها کرد و به خانۀ محقری که مادرم در آکسفورد کرایه کرده بود اسباب کشید. پدرم گفته بود اولاد دیگری نمی‏‌خواهد. مادرم معتقد بود فرزندانِ بیشتر موجب پیوند خانواده‌‏های متفرق آن‏‌ها خواهد شد. من سالِ بعد متولد شدم. یک سال از تولدم نگذشته بود که مادرم پاندورا، خواهرم، را باردار شد. ما در خانۀ سنگیِ خرابه و بزرگی زندگی می‌‏کردیم که وسط یکی از تپه‏‌های هفت‏گانۀ بث واقع بود و به دو عموزادۀ اهل اروپای شرقی، که احتمالاً قاچاقچیِ مبلمان بودند، تعلق داشت. مادرم رمان می‏‌نوشت و برای روزنامه‌‏ها از انجام هیچ کاری دریغ نمی‏‌کرد، ولی درآمدش برای تأمین مخارج زندگی هرگز کافی نبود.

پدرم، در این میان، کاروبار آشپزخانه را بر عهده ‏می‏‌گرفت و با غذاهایش دور دنیا پروازمان می‏‌داد. او غذاهایی از خاورمیانه، مکزیک و ایتالیا می‏‌پخت و غذاهای ایتالیایی را با ترانۀ «شراب قرمز» گروه یوبی۴۰ همراه می‏‌کرد. وقتی مستی زورآور می‏‌شد، غذاهایی چنان جنون‏‌آمیز می‌‏پخت که گویی از سیاره‌‏ای دیگر آمده‌‏اند؛ مثل آن باری که برایمان خورش پرادویۀ صدف و پای کدوحلوایی در کدوحلوایی درست کرد. من و مادرم و خواهرها کم‏کم به امور غیرمنتظره عادت کردیم، چراکه پدرم در آن سال‏‌ها کم‏کم فرمان زندگی‌اش را از دست می‌داد. هر آن ظلمتی که در دهۀ سوم عمر درونش بالیده بود به عرصه رسیده بود. اوج‌‏های دیوانه‌‏وار و بی‌‏امان، فرودهای خردکننده و مهلک. او نوشیدن آبجو سر صبحانه را شروع کرد و شب‏‌ها را تا صبح به شنیدن ترانۀ «ماه کامل» بیدار می‏‌ماند. گاهی که توان نداشت سر کار برود چندین روز از رختخواب بیرون نمی‌‏آمد. پنج سالَم که بود با خودروی شخصی‌‏اش به زمین‏ه‌ای کشاورزی زد و اگزوز را به داخل ماشین کشید و سعی کرد خودش را بکُشد. مادرم همراه خانوادۀ پدرم او را به مرکز توان‏‌بخشی بردند. چندان بی‏‌تأثیر نبود ولی، بلافاصله پس از طی درمان، دانشگاه پدرم را پیش از موعد بازنشسته کرد و قاچاقچی‌‏های مبلمان بیرونمان انداختند. پدرم، به لطف خدا، آلونکِ ساحری بدهی‌‏زده را، که همراه خوک خانگی‌‏اش قصد فرار به ولز داشت، به بهایی نازل خرید. این خانۀ کوچک در پایِ تپۀ سالسبری واقع بود، محلی که با ترانۀ پیتر گابریل به شهرت رسید. والدینم سعی کردند اینجا بار دیگر خانه‏‌ای بسازند.

طی پانزده سال آینده، بیشترْ من، پاندورا و والدینم در این خانۀ قدیمی، که هرگز هم رو‏به‌‏راه نشد، به ‏سر بردیم. مادرم در دانشگاهی که هشت مایل دورتر بود کلاس نویسندگی برداشت و در طول سال تحصیلی نیمی از هفته را خانه نبود. پدرم در خانه می‏‌ماند؛ گیس‌‏هایمان را می‌‏بافت، ما را مدرسه می‌‏برد و غذاهایی از نقاط مختلف دنیا برایمان می‌‏پخت. خواهران بزرگ‏ترم آخرهفته‌‏ها یا برای اقامت‌های طولانی می‏‌آمدند و می‌‏رفتند؛ یا برای نجات من و پاندورا پدر و مادری می‏‌شدند که آرزویش را داشتیم. گاه پدرم چون شبحی سرگردان در خانه می‌‏گشت و تنها سلامی می‌‏کرد و شب‏‌بخیری می‏‌گفت. گاهی نیز خواب و قرار نداشت و با هرکس که تصادفاً در می‏‌زد یا از جلوی خانه می‏‌گذشت طرح دوستی می‌‏ریخت.

رابرت لاولِ شاعر در نامه‏‌ای خروج از حالت شیدایی‏‌اش را توصیف می‌‏کند و می‏‌نویسد «لرزلرزان از نردبان ماه به زیر می‏‌آیم -چون طفلی ایستاده که می‏‌کوشد بنشیند، گربه یا راکونی که از درخت پایین می‏‌آید. دوباره عضوی از خانواده‌‏ام هستم». نردبان پدرم از ماه به میز آشپزخانه می‌‏رسید. هرچند افسرده‌‏خاطر سیب‌‏زمینی‏‌ها را پوست می‏‌گرفت یا جنون‏‌آسا ظرف‏‌ها را می‏‌کوفت، با آشپزی خطای خود را جبران می‏‌کرد و آنچه را درونش می‏‌گذشت نظم می‏‌بخشید. گمان نمی‏‌کنم او در خلال آن وعده‏‌های سرخوشانه در خوابگاه هاروارد می‌‏توانسته تصور کند آشپزی تا چه حد برایش اهمیت پیدا خواهد کرد، که عوض سخنرانی‏‌های درسی یا مقالات علمی، صورت خرید و بازگرداندن فرزندان از مدرسه و وعده‏‌های غذا مانع از‏هم‏‌پاشیدن زندگی‏‌اش می‏‌شود، که طبخ غذا برای خانواده‌‏اش روزهای او را تحمل‏‌پذیر می‌‏کند.

پدرم، به‌‏رغم آشفتگی درونی یا شاید به دلیل آن، مقید به برنامه‌‏ای سخت‌‏گیرانه بود. هر صبح ساعت پنج برمی‏‌خاست، صورتش را می‌‏تراشید، حمام می‌رفت و چای دم می‏‌کرد. برای من و خواهرم دو کاسۀ کوچک می‏‌گذاشت و دست‌به‌کارِ طبخ ناهارمان می‏‌شد و با نظم و ترتیب خاصی ژامبون، کاهو و مایونز را میان دو تکه نان تُست قرار می‌‏داد. بعد سرگرم مطالعۀ داستانی جنایی می‏‌شد و وقتی روزنامه می‏‌رسید صدر تا ذیل آن را می‏‌خواند. ساعت هفت‏‌و‏نیم هم صدای اخبار را باز می‌کرد هم فِر را روشن می‌کرد، دو کلوچۀ شکلاتی را داخل فر می‌‏گذاشت و ما را در اتاق‌‏های بالا صدا می‏‌زد.

او فریاد می‏‌کشید که «دخترها بیدار شوید!» و صدای گرفته و آمریکایی‌‏اش خوابمان را می‌‏درید. هرچه من و خواهرم بزرگ‏تر می‌‏شدیم به فریادهایش کمتر اعتنا می‏‌کردیم، ولی همیشه کلوچه‌‏ها که حاضر می‏‌شدند به درون اتاق خوابمان سرک می‌‏کشید.

این‌‏بار آهسته می‏‌گفت «دخترها! وقت بیدارشدن است».

القصه، وقتی با صورت پف‏‌کرده و چشمان به‏‌هم‌چسبیده سر‏و‏کله‌‏مان پیدا می‏‌شد، کلوچه‌‏ها کنار کاسه‏ توی بشقاب بودند و شیشۀ شیر برای غلات صبحانه روی پیشخوان آماده بود.

شنبه‌صبح‌ها به صرافت تهیۀ صورت خرید می‌‏افتاد. هرگز یاد ندارم در خردسالیْ پدرم جز برای چاپ صورت خرید از کامپیوتر استفاده کرده باشد. صورت‏‌ها دو صفحه داشت؛ صفحۀ اول، به ترتیبِ راهروهای فروشگاه، سه ستون داشت و صفحۀ دوم حاوی جدولی از شنبه تا جمعه بود که وعده‏‌های غذاییِ هفته در آن نوشته شده بود.

پدرم کتاب‌‏های آشپزی‌‏اش را بیرون می‌‏آورد و کابینت و یخچال را وارسی می‏‌کرد و دور مواد مورد نیاز خط می‏‌کشید. شنبه‏‌ها و یکشنبه‏‌ها وقتِ آزمایش دستورپخت‌های جدید بود؛ طاجینِ کلودیا رودن، خورشی از کتاب آشپزیِ ریور کافه. یا غذاهای سنتی: استیک همراه با سیب‏‌زمینی سرخ‏شده و آغشته به رزماری و سُس شراب قرمز؛ سوسیس کامبرلند همراه با قارچ با طعم شراب و پورۀ سیب‌‏زمینیِ پنیری. یکشنبه‌‏ها نوبت خوراک‏‌های آرام‏پز یا نوعی راگو بود. دوشنبه‏‌ها غذاهای ساده داشتیم؛ ماکارونی همراه نخودسبز و ژامبون یا هاشِ گوشت گاو. مادرم معمولاً از سه‌‏شنبه تا پنج‏شنبه در دانشگاه تدریس می‏‌کرد و خانه نبود، لذا پدرم غذایی را تدارک می‏‌دید که تا بازگشت او کفایت ما را بکند.

مینسترون غذای روزهایی بود که مادر حضور نداشت، از این جهت در نظر من و خواهرم مشخصۀ اوقات پریشانی پدرم بود. ما از مینسترون بی‏‌اندازه متنفر بودیم؛ نه به‏‌خاطر آنکه بدمزه باشد -هویج، کرفس و ماکارونی شکل‏‌دار در آبِ گوشت و روی آن پارمزانِ رنده‏‌شده. ندرتاً پیش می‌‏آمد که مینسترون به مادرم برسد، ازاین‌‏رو یکی از غذاهای محبوب او بود. چرا نباشد؟ اما از نظر من و پاندورا مینسترون همۀ چیزهای ملالت‌بارِ زندگی‏‌مان بدون او بود. شامِ شب‏‌هایی بود که پدرم حرف نمی‌‏زد و من و پاندورا سر میز مجادله می‏‌کردیم. غذایی بود که او همیشه فراوان می‌‏پخت تا اگر توان خروج از بستر را نداشت تا آخر هفته با آن سر کنیم. طی توافقی نانوشته مطلقاً دوستانمان را وسط هفته برای شام دعوت نمی‌‏کردیم.

اگر پدرم مست بود مینسترون در نظرم بوی ترش و کهنۀ او را می‌داد و مثل چشمان او رنگ‌‏باخته و بی‏‌روح بود. من و خواهرم که سعی می‌‏کردیم فوراً غذا را تمام کنیم با آبِ گوشت و سبزیجات پخته زبانمان می‏‌سوخت؛ او جویده‌‏جویده هنگام صرف غذا حرف‏ می‌‏زد و سوپ چرب دور دهانش برق می‌‏زد. اغلب که از مدرسه به خانه برمی‏‌گشتیم دیگ مینسترون روی اجاق بود، آشپزخانه تمیز و دو کاسه هم روی پیشخوان آماده بود؛ بازماندۀ آفتاب از نورگیر سقف بر ذراتِ معلق در هوا می‌تابید و پدرم مست در بستر افتاده بود.

خاطرم هست که روزی به خانه آمدم و دیگ مینسترون را که هنوز گرم بود روی شعله دیدم. درِ دیگ را برداشتم تا مکعب‏‌های کوچک هویج و کرفس، غذای سراسر هفته، را وارسی کنم، غذایی که تک‏‌تک اجزایش را در صورت خرید مشخص کرده، از فروشگاه خریده و با نهایت دقت قطعه‏‌قطعه کرده بود. می‌توانستم طعمش را، چون خاطرۀ استفراغی قدیمی، در دهان حس کنم. دیگ را برداشتم و هر چه مینسترون بود در سطل زباله سرازیر کردم. بعد همراه خواهرم کیف‌‏هایمان را جمع کردیم و سوار اتوبوس شدیم و هر کس راه خانۀ دوست خودش را گرفت. مادرم دورادور هرچه در توان داشت می‏‌کرد، ولی روزهای بلندِ بی او و گذشت فوری‏‌اش از خطاهای پدرم همیشه آزارم می‏‌داد.

اما روزهایی نیز بود که درِ خانه را به رایحۀ خوشِ پیاز پخته یا کباب و نوای گوش‌‏نواز موسیقی جازِ بیل ایوانز یا سارا وان می‏‌گشودم. والدینم پشت میز آشپزخانه می‌‏نشستند و از اتفاقات روز سخن می‏‌گفتند. تا ساعت هفت‏‌و‏نیم عصر آشپزخانه تمیز و مرتب و شام روی میز آماده بود. و در یکی از همین وعده‏‌های دلچسب عصبانیتم را فراموش می‌‏کردم.

احوال پدرم اغلب با تغییر فصل دگرگون می‌‏شد. پس از زمستان‌‏های طولانی و غم‏‌بارِ سوپ‏‌ها و خورش‏‌های تکراری، نخستین روز گرم بهاری او را به جنبش وامی‏‌داشت. با قدم‏‌های محکم گام می‏‌زد و فرمان‏‌هایش را شادمانه با اشارۀ دست و فریاد صادر می‏‌کرد. او می‏‌گفت تابستانِ اوهایو که فرامی‌‏رسد بالا و پایین خیابان بوی دود و گوشتِ برشتۀ همبرگر و سوسیس فرانکفورتر به مشام می‏‌خورد. شاید این توصیفْ گزافه‌‏ای جنون‌‏آمیز بود، بااین‌حال، پدرم در نخستین روز تابان و گرم سال کباب‏‌پزمان را بیرون می‌‏آورد و کتاب آشپزیِ قطورش را زیرورو می‏‌کرد و دوباره اوراقی را که چربیِ غذا قهوه‌‏ای و چسب‌ناکشان کرده بود از نظر می‏‌گذراند.

تابستان‏‌ها را بیشتر در استانبول می‏‌گذراندیم؛ خانوادۀ مادرم هنوز آنجا زندگی می‏‌کردند. بیرون خانه می‌‏نشستیم و در وعده‌‏هایی طولانی و باصفا کباب بره، سالاد کوسکوس و سُس‏‌های متنوع در کاسه‌‏های تُرکیِ آبی‌‏رنگ می‏‌خوردیم. مهمان‏‌ها که می‏‌رسیدند -روزنامه‌‏نگاران، سیاسیون، تاریخ‌‏نگاران، زلزله‏‌شناسان، آشنایان خانوادۀ مادرم یا کسانی که پدربزرگ و مادربزرگم از این‌‏سو و آن‏‌سو دعوت کرده بودند- پدرم، با آب‌جویی غیرالکلی در یک دست و تفنگ آب‏پاش برای تاراندن گربه‏‌های ولگرد در دستی دیگر، پشت کباب‌‏پز جای می‏‌گرفت.

او برای تولد شصت‏‌سالگی مادرم مهمانی کباب‌‏خورانی در بث تدارک دید. اول قرار بود مادرم غافل‏‌گیر شود، ولی پدرم لوازم مهمانی را زودتر خریده بود و او پشتۀ‏ نان همبرگری را که از کابینت آشپزخانه بیرون زده بود دیده بود. پدرم جمعی از همسایه‌های آشنا و غریبه، همکاران سابق و رفقایِ دوستانشان را دعوت کرد، کسانی که مادرم می‏‌گفت هرگز نباید با آن‏‌ها در یک خانه نشست. هوا خیلی گرم بود. او اعلام کرد ناهار ساعت یک حاضر است و سپس همۀ وقت صبح را به تفنن، باغبانی و نظافت کابینت‌‏ها گذراند. دوازده‏‌و‏نیم شد و خبری از ناهار نبود. ساعت یک که مهمانان کم‏کم سر می‌رسیدند پدرم بر آن شد که چمن‏ حیاط باید کوتاه شود. پیراهنش را کَند و ماشین چمن‌‏زنی عهد عتیقمان را روشن کرد. مهمانان صورتشان از عرق می‏‌سوخت و تلاش می‏‌کردند به‏‌رغم نعره‏‌های ماشین با هم صحبت کنند. پاندورا وقت را مناسب دید و رفت تا فکری برای غذا بکند. وقتی همه‌‏چیز، جز گوشت، آماده شد پدرم با تنی عرق‌‏کرده و بخارآلود و مویی چون گل‏‌میخ‏‌های سفید از حیاط سر رسید. ناهار را که سرانجام کشیدیم کسی زبان به تحسین او گشود که «خیلی لذیذ است». سالاد سیب‌‏زمینی با کرفس و خردل. سالاد یونانی مفصل، با محتویاتی به رنگ قرمز، سبز و بنفش، و روی آن تکه‌‏های پنیر سفید. کباب و فلفل آتشی، پیاز و بادنجان. پدرم خندان بود. پاندورا برای خودش بشقابی بزرگ پُر کرد و بی آنکه کلمه‌ای بگوید مشغول خوردن شد.

از میان غذاهایی که پدرم می‏‌پخت آنچه بیش از همه دوست می‏‌داشتیم و سبب می‏‌شد زودتر او را ببخشیم سوسیس‌‏ماکارونی بود؛ راگویی پرادویه و خامه‌‏دار همراه با گوجه، رزماری، شراب و سوسیس کامبرلند. او دستور پخت این غذا را از رستوران ریور کافه اقتباس کرده بود ولی اکنون روش پخت خودش را داشت. ابتدا پیازها را روی شعلۀ پایین تفت می‏‌داد. هم‌‏زمان که پیازها سرخ می‏‌شد ادویه‌‏ها را با قاشق چای‏‌خوری کیل می‏‌کرد و به‏‌ترتیب روی تختۀ گوشت چوبی می‏‌گذاشت: دانۀ فلفل هندی به مقدار زیاد؛ رزماریِ قطعه‏‌قطعه‏‌شده از باغچه؛ کمی نمکِ تکه‌‏تکه و سه برگ بویِ کامل. پیازها که آماده می‏‌شد سوسیس‌‏ها را داخل آن‏ ریزریز می‏‌کرد، شراب و ادویه‏ را می‌‏افزود و شعله را بالا می‌‏کشید تا کمی سرخ شوند. سپس چهار کنسرو گوجه‌‏فرنگی را در آن‌ها خالی می‏‌کرد و سس را چند ساعت می‏‌جوشاند. و پیش از آنکه غذا را بکشد پارمزان و خامۀ دوبلِ آب‏شده را به سوسیس‏‌ماکارونی اضافه می‏‌کرد.

سوسیس‏‌ماکارونی غذای یکشنبه‌‏ها یا مهمانی‏‌های تولد بود. مخصوص وقتی که پس از یک دورۀ دیوانگی به صرافت می‌‏افتاد ما را مجدداً به‌‏سوی خود جلب کند؛ یا وقتی یکی از برادرها یا خواهرهایم چند روزی به خانۀ ما می‌‏آمدند. سوسیس‌‏ماکارونی غذایی برای گفتنِ «آفرین» یا «نگران نباش» بود؛ «خوش آمدی» یا «خداحافظ»؛ «معذرت می‏‌خواهم» یا «دوستت دارم». او همیشه این غذا را دو برابر می‌‏پخت و ما همیشه همۀ آن را می‏‌خوردیم. من از حجم غذایی که خواهرهای بزرگ‏ترم می‌‏بلعیدند حیرت‏‌زده می‌‏شدم. سه، چهار یا پنج بشقابْ پشت‌بندِ هم. ته‌‏ماندۀ غذا را با انگشت از قابلمه برمی‌‏داشتیم و برای تصاحب تکۀ پرملاطِ آخر روی دست هم می‏‌زدیم و پدرم، رضایتمندانه، تماشایمان ‏می‏‌کرد.

هر قدر که او آن روزها اسف‏‌انگیز یا ملول بود ما از خوردن سوسیس‏‌ماکارونی شادمان بودیم. اگر رفقایم می‌‏دانستند پدرم مشغول طبخ این غذاست، خود را برای شام دعوت می‏‌کردند. سوسیس‌‏ماکارونی تنها چیز قابل‏‌اتکا و بزرگ‏ترین دستاورد او بود. اگر نردبان پدرم در بازگشت از ماه به میز آشپزخانه می‌‏رسید، سوسیس‌‏ماکارونی مسبب آن بود.

آخرین غذایی که برای من پخت نیز همین بود -شب پیش از سفری یک‏‌ساله به کالیفرنیا برای تحصیلِ تاریخ و ادبیات در دانشگاه سانتا کروز. آن شب مهمانیِ تولد۲۱سالگی‌‏ام بود. کسل و غمگین بودم و از آینده می‏‌ترسیدم؛ به همین جهت هنوز وسایلم را جمع نکرده بودم. پدرم سوسیس‌‏ماکارونیِ «خداحافظ» می‏‌پخت، ولی ضمناً سوسیس‏‌ماکارونی «معذرت می‏‌خواهم» و «دوستت دارم» هم بود. چند روز پیش از تولدم باز دیوانه شده بود. او درست پیش از مهمانی بر خود مسلط شده بود و من اکنون قرار بود یک سال خانه را ترک کنم. خواهرم چندی بعد به دانشگاه بازمی‏‌گشت و مادرم کارش را از سر می‏‌گرفت و او به‏‌کلی در خانه تنها می‏‌ماند. آن‏‌روزها پدرم، تدریجاً، اختیار خود را از دست می‌‏داد.

من همراه والدینم و پاندورا دور میز نشستیم و سعی کردیم از غذا، با دلی فارغ، لذت ببریم. گویی لحظۀ مهمی بود -یکی از جمع به مطلبی مهم، که همه منتظر شنیدنش هستیم، اشاره می‌‏کند و پدرم هدف زندگی‌‏اش را درمی‌‏یابد و همه‏‌چیز تغییر می‏‌کند. ولی من خسته بودم و سرم درد می‏‌کرد. سخنی نگفتیم و ماکارونی‏‌مان را خوردیم. گریه‌‏ام که گرفت اشکم سرازیر شد و پدرم، انگار که بداند چه فکری در سر دارم، نگاهی به من انداخت و گفت: «عزیزم! چرا گریه می‏‌کنی؟».

پدرم، مدتی بعد، پاک تسلط بر خودش را از دست داد. مادرم می‏‌گفت که از این پیشامد ترسیده بود. او تسلط بر اموری را از دست می‏‌داد که در بخش اعظم حیاتش سر پا نگهش داشته بود.

بلافاصله پس از رفتن من به کالیفرنیا، مادرم و پاندورا مجبور شدند به استانبول سفر کنند، چراکه مادربزرگم از جایی سقوط کرده و به اغما رفته بود. پدرم در مدتی که آن‌‏ها نبودند از می‏‌گساری مضایقه نکرده بود و روزی که آن‏‌ها قصد بازگشت داشتند به مادرم تلفن کرده و گفته بود که خودش را شُسته، عذرخواهی می‌‏کند و مشغول پخت سوسیس‌‏ماکارونی است.

مادرم و پاندورا که بازمی‏‌گردند خانه را ساکت و تاریک می‏‌بینند. روی پیشخوانِ آشپزخانه یک بسته ماکارونی بوده و ردیفِ ادویه‏‌جات روی تختۀ چوبی، دیگْ روی اجاق و سُسْ نیم‌‏پز. پیازهای سرد و بی‏رنگ و سوسیس‌‏های خردشده، که هنوز نیم‏‌خام بودند، در سس گوجه‏‌فرنگی. او حتماً به قسمت افزودن شراب که رسیده آن را نوشیده، اجاق را خاموش کرده، شراب آشپزی را برداشته و رفته اتاق‏‌های بالا تا مخفی شود.

او پس از این ماجرا دیگر آن آدم سابق نمی‌‏شود. خواهرم سر کلاس‏‌های دانشگاه بازمی‏‌گردد و پدرم، حتی با حضور مادرم در خانه، بیش‌ازپیش می‌‏نوشد. مادرم که روز هالووین به خانه برمی‌‏گردد باز با همان منظره مواجه می‌‏شود -سسِ نیمه‏‌کارۀ سوسیس‏‌ماکارونی روی اجاق و کاسۀ دست‏‌نخوردۀ آب‏نبات‏‌های هالووین برای قاشق‏‌زنی بچه‏‌ها پشتِ در‏. پدرم طول هفتۀ آینده را در اتاق مطالعه‌‏اش مخفی می‏‌شود و وانمود می‏‌کند که شراب نمی‏‌نوشد.

روزی که باراک اوباما در انتخابات پیروز می‏‌شود پدرم ساعت پنج صبح، تلو‏تلوخوران، خود را به آشپزخانه می‏‌رساند و رادیو را روشن می‏‌کند. تنها شورت پاچه‌‏دار به تن داشته، ته‏‌ریشْ چهرۀ زرد او را پوشانده و موهای سفیدش روی سرش تخت شده بوده. مادرم دوباره عزم سفری دَه‌روزه به استانبول را داشته، زیرا مادرش در حال احتضار بوده. او به پدرم گفته که «خدا کند اکنون خودت را جمع‌‏و‏جور کنی، زیرا تنها خودت هستی و خودت».

این آخرین حرفی بوده که به او زده. مادرم که بازمی‏‌گردد با آخرین ماکارونیِ نیمه‌‏تمام و پدرمْ نقش بر زمین، با شورت پاچه‏‌دارِ خیس، ضخم عمیقی در سر و بطری‏‌های خالی بر کف آشپزخانه روبه‌رو می‌شود. آمبولانس خبر می‏‌کند. پزشکان به مادرم می‏‌گویند که او دچار سکتۀ مغزی شدیدی شده. پدرم دو روز بعد می‏‌میرد.

من هرگز نتوانستم شیوۀ پخت غذاهای پدرم را یاد بگیرم. اگر زمانی می‏‌خواستم غذایی بپزم او بالای سرم می‌‏ایستاد و می‏‌گفت که اشتباه می‌‏کنم، وسایلی که هنوز استفاده می‏‌کردم را سر جایشان می‏‌گذاشت یا خودش مشغول آشپزی می‏‌شد.

می‏‌گفتم «پدر، خواهش می‌‏کنم! بگذار من بپزم».

او با فریاد پاسخ می‌‏داد که «داری اشتباه می‏‌کنی».

و غائله با سروصدای من و ترک آشپزخانه به پایان می‌‏رسید.

ولی خواهرم صبور بود. او ساکتْ کنار می‌‏ایستاد و پدرم طرز پخت غذاهای سنتی را به او آموزش می‏‌داد.

اکنون که به خانه می‏‌روم یخچال پُر است از غذاهای آمادۀ مرغوب و سبزیجاتِ کپک‌‏زده. پیشخوان چسبناک است و از خرده‌‏نان و لکه‏‌های چای نقطه‏‌نقطه شده. با وجود آنکه سال‏‌ها پیش گربه‏‌مان سر‏به‏‌نیست شده، بوی خفیفِ غذای گربه می‏‌آید. مادرم، از غصۀ مرگ پدرم، هرگز صورت خرید نمی‏‌نویسد و پیش از مراجعه به فروشگاه یخچال را وارسی نمی‏‌کند. هنوز یک قفسۀ کامل از کابینت متعلق به شیشه‏‌های پدرم است: انواع مربا، ترشی و کَبَر، چیزهایی که مادرم اصلاً دوست ندارد ولی کسی هم حاضر به دورانداختنشان نیست.

اما سنّت سوسیس‏‌ماکارونی هنوز زنده است. پاندورا در مهمانی‌‏های تولد، روزهای یکشنبه یا وقتی جمع هستیم سوسیس‌‏ماکارونی درست می‌کند. همان نوع موسیقی جازی را که پدرم همیشه می‏‌گذاشت پخش می‌‏کنیم و آشپزخانه از عطر رزماری، سیر و شراب قرمز پُر می‏‌شود. پاندورا پیش از آنکه غذا را بکشد پیشخوان را تمیز و مرتب می‌‏کند و بقیه پشت میز می‏‌نشینیم و شراب می‌‏نوشیم یا به سالاد ناخنک می‌‏زنیم. همه‌‏چیز که آماده شد قابلمه را روی میز می‏‌گذارد و درِ آن را می‏‌گشاید -و اگر بشود خانه را در یک لحظه یا احساس جست‌وجو کرد، همین لحظه است.


فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.

فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.

این مطلب را هلن لانگسترت نوشته و در تاریخ ۱۷ ژوئیۀ ۲۰۲۲ با عنوان «A Recipe For Forgiveness» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «به پدرم که فکر می‌‏کنم در آشپزخانه ایستاده و لبخند می‏‌زند» در بیست‌‌وششمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲با همان عنوان منتشر کرده است.

هلن لانگسترت (Helen Longstreth) نویسندۀ ساکن آمریکا و انگلستان است. او در سال‏‏ ۲۰۱۹ برندۀ جایزۀ ادبی پاتریک کاوانا و در سال ۲۰۲۰ نامزد جایزۀ بنیاد دبورا راجرز شد.

 

مرتبط

نابرابری مسئلۀ علم اقتصاد نبوده است، پس چرا حالا همۀ اقتصاددانان دربارۀ نابرابری حرف می‌زنند؟

نابرابری مسئلۀ علم اقتصاد نبوده است، پس چرا حالا همۀ اقتصاددانان دربارۀ نابرابری حرف می‌زنند؟

چند کتاب جدید توضیح می‌دهند چطور برابری و نابرابری به کانون مباحث اقتصادی راه یافتند

چرا دیگر به اعداد و ارقام اعتماد نداریم؟

چرا دیگر به اعداد و ارقام اعتماد نداریم؟

اگر مردم درمورد اعداد و ارقامتان بحث کنند، شما برنده هستید

گذشت تلاشی است برای ساختن آینده‌ای متفاوت

گذشت تلاشی است برای ساختن آینده‌ای متفاوت

ما زمانی از خیر چیزی می‌گذریم که خودمان را قادر به تغییر می‌دانیم، اما زمانی تسلیم می‌شویم که باور داریم تغییرکردنی نیستیم

خبرنامه را از دست ندهید

نظرات

برای درج نظر ابتدا وارد شوید و یا ثبت نام کنید

گردآوری و تدوین لارنس ام. هینمن

ترجمه میثم غلامی و همکاران

امیلی تامس

ترجمه ایمان خدافرد

سافی باکال

ترجمه مینا مزرعه فراهانی

لیا اوپی

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

دیوید گرِیبر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

جو موران

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لی برِیوِر

ترجمه مهدی کیانی

آلبرتو منگوئل

ترجمه عرفان قادری

گروهی از نویسندگان

ترجمه به سرپرستی حامد قدیری و هومن محمدقربانیان

d

خرید اشتراک چهار شمارۀ مجلۀ ترجمان

تخفیف+ارسال رایگان+چهار کتاب الکترونیک رایگان (کلیک کنید)

آیا می خواهید از جدیدترین مطالب ترجمان آگاه شوید؟

بله فعلا خیر 0