image

آنچه می‌خوانید در مجلۀ شمارۀ 34 ترجمان آمده است. شما می‌توانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.

نوشتار

آیا از بحران‌های محیط‌زیستی وحشت‌زده‌اید؟ شما تنها نیستید

نگرانی‌های زیست‌محیطی می‌تواند به افسردگی منتهی شود. با این احساسات اقلیمی چه باید کرد؟

آیا از بحران‌های محیط‌زیستی وحشت‌زده‌اید؟ شما تنها نیستید

چند دقیقه فکرکردن به سرنوشت ما انسان‌ها روی زمین، کافی است برای اینکه ترس و وحشت وجودمان را فرا بگیرد. با این طوفان‌ها و خشک‌سالی‌ها و آتش‌سوزی‌ها که هر سال مرگبارتر از پارسال می‌شوند، با ذوب روزافزون یخ‌های قطبی و بالاآمدن مداوم آب دریاها، چه بلایی سر فرزندان و نوه‌هایمان خواهد آمد؟ تغییرات محیط‌زیستی، منبع احساسات شدیدی‌اند که بسیاری اوقات می‌تواند توان‌فرسا باشد. آیا حالا، در کوران حوادث اقلیمی، حق داریم به احساساتمان بپردازیم؟ جیا تولینتیو با یادآوری شکاف عمیق غرب و بقیۀ جهان در این زمینه، به احساسات اقلیمی پرداخته است.

جیا تالنتینو

جیا تالنتینو

ژورنالیست

NewYorker

What to Do with Climate Emotions

جیا تالنتینو، نیویورکر— تیم ویِج در فلوریدای جنوبی بزرگ شد. در خانه، تلویزیونشان معمولاً روی شبکۀ فاکس نیوز بود و برای همین صحبت‌های زیادی دربارۀ ریاکاری لیبرال‌ها به گوشش می‌خورد، ولی خودش را اهل سیاست نمی‌دانست. بعد از دبیرستان، در شرکت ساخت‌وساز خانواده‌اش مشغول به کار شد. قصد تحصیل در دانشگاه نداشت، تا اینکه فهمید دوست ندارد کل عمرش را به کارگری در گرمای اقلیم حاره‌ای بگذراند. دانشگاه رفت و مهندسی مکانیک خواند. در دوران دانشجویی با انرژی‌های تجدیدپذیر و چندوچونِ علمی گرمایش جهانی آشنا شد. سال ۲۰۱۷، چند سال پس از فارغ‌التحصیلی، به سیاتل مهاجرت کرد تا در یک شرکت افزایش بهره‌وری انرژیِ سیستم‌های چیلر کار کند، سیستم‌های تولید هوای سرد برای جاهایی مثل مراکز داده، بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها. ماشین نداشت و همه‌جا پیاده می‌رفت. گیاه‌خوار مطلق شد. عاشق این بود که غرق در زیبایی‌های شمال‌غرب اقیانوس آرام شود.

در کودکی زیاد سفر نرفته بود و تصمیم گرفت سال ۲۰۱۹ را با کمک شرکتی به نام ریموت یِر دوره‌گردی کند. کار ریموت یِر به این صورت بود که قراردادی یک‌ساله می‌بست و برای افراد دورکار در دوازده شهر مختلف اقامت یک‌ماهه رزرو می‌کرد. در کوالالامپور هوا تیره‌و‌تار بود. در هانوی سینوس‌هایش مشکل پیدا کرد و به این فکر افتاد که هشت‌ونیم میلیون نفر ساکن این شهر چطور هر روزِ عمرشان چنین هوایی را تنفس می‌کنند. در اندونزی از یک محلی شنید که اورانگوتان‌ها دارند در این کشور منقرض می‌شوند؛ از فرط غصه مات‌و‌مبهوت شد. با تور به جنگل سوماترا رفت تا شاید قبل از انقراض اورانگوتان‌ها ببیندشان، و آنجا چندین و چند مایل مزرعۀ روغن پالم دید؛ زیستگاه طبیعی اورانگوتان‌ها را از بین برده بودند، تا این محصول مصرفی را تولید کنند. راهنمای تور از جمع پرسید کدامشان آمریکایی است و آیا برچسب خوراکی‌ها را نگاه می‌کنند که داخلش روغن پالم هست یا نه؟ «وقتی نگاه نمی‌کنید، نتیجه‌اش می‌شود این».

ویِج چند وقت پیش تلفنی به من گفت «سال‌های سال انواع مقاله را می‌خوانی، عکس‌های آلودگی را می‌بینی، به حرص‌وطمعی که باعث این کارها می‌شود فکر می‌کنی و دلت می‌گیرد. ولی بعد که می‌روی و به‌چشم خودت می‌بینی، تازه می‌فهمی اوضاع به‌مراتب وخیم‌تر از این حرف‌هاست». وقتی به سیاتل برگشت، حالش دگرگون شده بود. برچسب خوراکی‌ها را می‌خواند، تا ببیند روغن پالم دارند یا نه، ولی می‌دانست این کار کافی نیست. بعضی فکرها از ذهنش بیرون نمی‌رفت: ردپای کربنی تمام پروازهایش، اینکه در بعضی شهرهایی که رفته بود آب آن‌قدر آلوده بود که محلی‌ها چاره‌ای جز مصرف آب معدنی نداشتند. بعد کرونا شد. ویِج در همان دوران با نامزدش قطع رابطه کرد و حالا کل روز را در خانۀ کم‌وسیله و بی‌تزئینش می‌گذراند (نمی‌خواست وسایل غیرضروری بخرد که آخرسر زبالۀ غیرضروری شود). پیاده‌روی‌های طولانی می‌کرد و گاهی کیسۀ زباله‌ای هم با خود می‌برد تا خیابان‌ها را تمیز کند، ولی حس ناتوانی بر دلش سنگینی می‌کرد: دم‌به‌دقیقه در تلویزیون تبلیغ ماشین می‌دید، به سایت ردیت می‌رفت و مطالبی بی‌پایان دربارۀ نابودی اقلیم می‌خواند. دیگر از تفریحاتی مثل بسکتبال و طبیعت‌گردی هم لذت نمی‌برد.

مردمِ زادگاهش اهل مراجعه به روان‌درمانگر و این حرف‌ها نبودند، ولی او به اصرار دوستان و خانواده تصمیم گرفت این کار را بکند. سایت اتحادیۀ روان‌پزشکی اقلیمی به تورش خورد، که فهرستی از سیصدواَندی روان‌درمانگر آگاه به مسائل اقلیمی دارد، افرادی که می‌دانند تغییر اقلیم یکی از علل مهم پریشانی ذهنی است و روش‌هایی برای رسیدگی به این احوال ابداع کرده‌اند. به ده دوازده نفر از افراد آن فهرست ایمیل فرستاد و زنگ زد، ولی هیچ‌کدامشان وقت نداشتند. در شهرش با ده دوازده روان‌درمانگر دیگر هم تماس گرفت و بالاخره یک نفر را پیدا کرد. وقتی ویِج به او گفت درگیری ذهنی‌اش چیست، روان‌درمانگر گفت با بیشتر مراجعانش دربارۀ بحران اقلیمی صحبت می‌کند. وِیج در مصاحبه‌مان می‌گفت «بعد از این‌همه انزوا، وقتی فهمیدم فقط من نیستم که این‌جورم، اشک توی چشم‌هام حلقه زد».

روان‌درمانگر به او فهماند که چندان مفید نیست صبح زود قبل از هر کاری یک ساعت در ردیت مطالب مربوط به تغییر اقلیم بخواند و از او خواست کمی با خودش مهربان‌تر باشد. وِیج وسایلی از گروه‌های محلی بای ناثینگ1 گرفت و گل‌هایی از یک گلخانۀ محلی خرید و خانه‌اش را با آن‌ها تزئین کرد. بیشتر شبکه‌های اجتماعی را غیرفعال کرد. به کوله‌گردی یک‌نفره رفت، کاری که همیشه از آن می‌ترسید، و با گروهی طبیعت‌گرد آشنا شد که او را به نوشیدن تکیلا در ساحل دعوت کردند. آنجا از هر دری حرف زدند، از جمله تغییر اقلیم.

حدود یک سال پیش، که اولین بار با ویِج حرف زدم، گفت بعد از آن گپ‌وگفت‌ها کمتر احساس ناتوانی می‌کرد و امیدوارتر شده بود. دوست داشت با چنین گروه‌هایی بیشتر وقت بگذراند تا «این‌قدر فکر نکنم فقط خودم این‌جورم و باید تنهایی هر کاری از دستم بربیاید انجام دهم تا مشکل حل شود». می‌گفت وقتی این افکار بر ذهنش سنگینی می‌کند، «نفس عمیقی می‌کشم و بعد از خودم سؤالاتی می‌پرسم: از شخص من چه کاری برمی‌آید؟ از کل ما در قالب جامعه چه کاری ساخته است؟ چه سیاست‌هایی اجرا می‌شوند و چه سیاست‌هایی روی میزند؟ با چیزهایی که همین الان در اختیار دارم، چه کارهایی می‌شود کرد؟».

آدم اگر نود ثانیه به‌صورت جدی به تغییر اقلیم فکر کند چه‌بسا احساس افسردگی، عصبانیت، عذاب‌وجدان یا غم و اندوه کند و ممکن است حتی دیوانه شود. سیارۀ زمین از دوران پیشاصنعتی حدود ۱.۲۸ درجۀ سانتی‌گراد گرم شده و این آسیب جبران‌ناپذیر است. مناطق کم‌اکسیژن در اقیانوس‌ها گسترش می‌یابند؛ زنبورهای وحشی، کرم‌های شب‌تاب و برخی پرنده‌ها در حال ناپدیدشدن هستند. پژوهشی نشان می‌دهد حدود نیمی از درختان فعلی در چهل سال آینده از بین می‌روند. یک سال پیش، آسفالت در دهلی ذوب شد. سال قبل از آن، سیل‌های فاجعه‌باری در چین و غرب اروپا جاری شد. در غرب آمریکای شمالی، یکی از شدیدترین موج‌های گرمایی ثبت شد و طوفان یخ هولناکی در مرکز ایالات‌متحده رخ داد. هزاران نفر در این فجایع جان خود را از دست دادند. میلیون‌ها نفر هر سال در اثر آلودگی، خشک‌سالی و سایر عوامل اقلیمی می‌میرند. سازمان «کمیسیون زمین» پژوهشی منتشر کرد که می‌گفت از هشت آستانۀ زیست‌محیطی موردنیاز برای حفاظت از حیات در سیارۀ زمین هفت موردشان همین حالا نقض شده است. اخیراً جوییتا گوپتا، یکی از رؤسای این سازمان، پس از انتشار این مقاله، گفت «زمین الان واقعاً بیمار است». و وضعیت امروزی بهترین وضعیتی است که ما در طول عمرمان خواهیم دید: هر روز که وارد این آب‌و‌هوای عجیب‌وغریب می‌شویم، داریم بهترین و پایدارترین آب‌و‌هوایی را تجربه می‌کنیم که در عمرمان تجربه خواهیم کرد.

باید پیش از آنکه افسرده شویم موضوع بحث را عوض کنیم؟ بحران‌هایی که توجه ما را می‌طلبند فراوان‌اند و در ضمن تغییر اقلیم گاهی این احساس را به ما می‌دهد که دانش بی‌فایده است، یا حتی بدتر از آن: در سه دهه‌ای که از اولین توافق بین‌المللی در زمینۀ کاهش انتشار کربن گذشته است، بیش از مجموع تاریخ بشر کربن منتشر کرده‌ایم. یخسارها ذوب می‌شوند، خاک منجمد متان بیرون می‌دهد و آینده بیشتر و بیشتر به‌شکل فضای ذهنی‌ای سرشار از زجر و وحشت درمی‌آید. تا اواسط قرن حاضر، صدها میلیون نفر به‌خاطر گرمایش جهانی آواره می‌شوند. در پیمایشی از نسل زِد در سال ۲۰۲۱، حدود ۵۶ درصد معتقد بودند که «انسان محکوم به فناست». هرچه هم اوضاع بدتر می‌شود، انگار کمتر به صحبت دربارۀ آن تمایل داریم: سال ۲۰۱۶، حدود ۷۰ درصد از شرکت‌کنندگان یک پیمایش، در پاسخ به اینکه چقدر دربارۀ تغییر اقلیم با دوستان یا خانواده‌شان صحبت می‌کنند، گفتند به‌ندرت یا هیچ‌وقت. این آمار در سال ۲۰۰۸ حدود ۶۰ درصد بود.

چند سال پیش، آخرشب در گوشی‌ام گزارشی اقلیمی می‌خواندم و وقتی به آن فکر کردم به گردابی احساسی افتادم. شریک زندگی‌ام را بیدار کردم تا شاید دلداری‌ام بدهد؛ کمی به حرف‌های هیجان‌زدۀ من گوش کرد و دوباره گرفت خوابید. صبح، فهرستی از سی کار که از ما برمی‌آمد تهیه کرد، از به‌کارگیری موبایل‌بانک گرفته تا توقف سفرهای خارجی و انجام اکو-خرابکاری2. بعضی از کارهای فهرست را سال‌ها انجام داده بودیم (تبدیل پسماند غذا به کود کمپست، خرید وسایل دست‌دوم)، ولی به خیلی‌هایشان هرگز فکر نکرده بودیم. ضمناً تازه بچه‌دار شده بودیم که ردپای کربنی‌اش احتمالاً تا همان موقع، از مجموع بعضی از روستاهای بوروندی بیشتر شده بود. نبردی که با تمایلات مصرف‌گرایانه‌ام داشتم نامنسجم و بی‌هدف بود. هر روز حس می‌کردم خیلی عوضی‌ام و فقط به فکر خودم هستم.

سالی واینتروب، روانکاو انگلیسی، در کتاب ریشه‌های روان‌شناختی بحران اقلیمی3 می‌نویسد «ما به این باور رسیده‌ایم که حق داریم از زحمتِ این‌همه توجه و اهمیت‌دادن شانه خالی کنیم». او می‌گوید بسیاری از ما با نوع خاصی از دیدگاه نئولیبرال درگیریم؛ این دیدگاه ما را به‌شکل آدم‌هایی درآورده که برای حفظ همان اقتصاد مصرفی‌ای که سیارۀ زمین را غارت کرده موردنیازند، آدم‌هایی که می‌گویند دنیا می‌تواند به همین روند ادامه یابد و باید هم همین‌طور باشد. واینتروب از بنیان‌گذاران اتحادیۀ روان‌شناسی اقلیمی است که، مثل اتحادیۀ روان‌پزشکی اقلیمی و چند انجمن حرفه‌ای مشابه، بر پایۀ این تفکر استوارند که رشته‌های روان‌شناسی و روانپزشکی می‌توانند به ما کمک کنند تا هم بحران اقلیمی را درک کنیم و هم فکری به حالش کنیم.

اولین بار بعد از خواندن کتاب واینتروب با تیم ویِج صحبت کردم؛ با روان‌شناسان و کنشگران و افراد دیگری هم دربارۀ اصطلاحاً «احساسات اقلیمی» حرف زدم تا به اصول روان‌درمانی اقلیمی پی ببرم. این ایده برایم جذاب بود که روان‌درمانگر کاربلد می‌تواند چنین احساساتی را به‌سمت تلاش‌های جدی و پایدار برای مبارزه با تغییر اقلیم جهت‌دهی کند. نگران این هم بودم که روان‌درمانگر صرفاً این احساسات را برطرف کند، طوری که وقتی دنیا در آتش می‌سوزد من احساس آرامش داشته باشم. اگر بناست سیارۀ زمین در قرن بعدی هم قابل‌سکونت باشد، تا چه حد وحشت مجاز است و چطور باید آن را تحمل کرد؟

لزلی داوِنپورت، روان‌درمانگرِ اهل واشنگتن، پیشگام حوزۀ روان‌درمانیِ اقلیمی است. در دهۀ ۱۹۸۰، او از بلاهایی که سر سیارۀ زمین می‌آمد، دچار اضطراب شد و کارهایی برای تسکین این اضطراب انجام داد: دادخواست‌هایی امضا کرد، دنبال سازمان‌های محیط‌زیستی‌ای گشت که بتواند حمایتشان کند. بعد به ذهنش رسید که تغییر اقلیم نتیجۀ رفتار انسان‌هاست و رفتار انسان هم تخصص خودش است. تلفنی که صحبت می‌کردیم گفت «بخش زیادی از کار ما در حوزۀ سلامت روان عبارت است از گذر از انکار، مواجه با سوگ، ایجاد تغییر در سبک زندگی، تسهیل گفت‌وگوهای پرتنش و حساس. ما یاد می‌گیریم این کارها را انجام بدهیم که برای تجهیز مردم به‌منظور واکنش به بحران اقلیمی لازم‌اند». داونپورت کتابی با عنوان تاب‌آوری هیجانی در عصر تغییر اقلیم4 نوشت تا به متخصصان بالینی کمک کند مراجعینی را که با این مسئله کلنجار می‌روند دریابند. او ازآن‌پس پیگیر بوده که درس‌های مرتبط با مسائل اقلیمی اجباری شود و برنامه‌هایی برای روان‌درمانگران طراحی کرده که شبیه‌اند به واحدهای اجباری در زمینه‌هایی همچون پیرآزاری یا خودزنی.

اضطراب اقلیمی با دیگر انواع اضطراب که فرد ممکن است در جلسات روان‌درمانی درباره‌شان صحبت کند (همچون اضطراب حضور یا صحبت در جمع، یا وسواس در شستن دست‌ها) فرق دارد، چون هدف در اینجا حل‌وفصل و کنارگذاشتن احساس مزاحم نیست. داونپورت می‌گوید «رویکردمان این نیست که آرام باش و زندگی‌ات را ادامه بده». در بحث تغییر اقلیم، تمایل مغز به حل‌وفصل اضطراب و پریشانی معمولاً یا منجر به انکار می‌شود یا جبرگرایی: بعضی‌ها به خود می‌باورانند که تغییر اقلیم موضوع مهمی نیست یا مثلاً یک نفر بالاخره فکری برای این اوضاع می‌کند؛ برخی دیگر هم به این نتیجه می‌رسند که همه‌چیز از دست رفته و دیگر نمی‌شود کاری کرد. داونپورت مراجعانش را تشویق می‌کند رویکرد میانیِ «پریشانیِ پایدار» را اختیار کنند. می‌گوید ما باید در شرایط بلاتکلیفی راحت‌تر باشیم و در بحبوحۀ ترس و اندوه حاضر و فعال بمانیم. به گفتۀ او، مراجعانش به دو شکل مختلف با این وظیفه مشکل دارند: یا کنشگرانی‌اند که احساسات خود را به رسمیت نمی‌شناسند؛ یا افرادی‌اند که چنان به احساسات خود آگاه‌اند که از عمل بازمی‌مانند.

از او پرسیدم فرض کند من مراجعش هستم و تازگی‌ها احساس می‌کنم هیچ کاری کافی نیست. چه جوابی می‌دهد؟ گفتم «هروقت به پلاستیک دست می‌زنم، روز حساب در نظرم می‌آید که از آنجا حجم عظیم زباله‌های غیرقابل‌تجزیه را که در طول عمرم تولید کرده‌ام نشانم می‌دهند. هر بار که شیرِ آب را حین ظرف‌شستن باز می‌گذارم، تصویر طفل نوپایی به ذهنم می‌آید که فنجانی خالی را به دست گرفته». حسم را این‌طور بیان کردم که، برای مصرف‌کنندۀ غربی، سعادت نیازمند جهل است و ما زندگی خوبمان را بر پایۀ رنج و عذاب دیگران بنا می‌کنیم. این فکرها سالم و طبیعی‌اند؟

داونپورت مکثی کرد و چند کلمه‌ای همدلی کرد. بعد گفت «بسیار خب. اگر کسی این‌قدر دغدغه‌مند نباشد، من تشویقش می‌کنم چشمانش را بیشتر باز کند و مسئولیت‌پذیرتر باشد. برای چیزی که شما توصیف کردید، شاید تشویقتان کنم کمی از احساساتتان فاصله بگیرید. شاید کلیشه‌ای به نظر بیاید، ولی به نظرم بد نیست دعای آرامش5 را سرلوحۀ کارتان قرار بدهید و خودتان را موظف کنید در هر لحظه کارهایی را که می‌توانید انجام دهید و هرچه را در توان شما نیست بپذیرید. توصیه می‌کنم یک ساعت در طول روز تمام این احساسات را به دلتان راه بدهید، تمام نگرانی‌ها را احساس کنید و بررسی کنید که آیا می‌توانید کاری کنید و برنامه‌ای بریزید یا نه».

بعد که به جواب داونپورت فکر کردم، متوجه شدم سه کار را که من از گفت‌وگوهای اقلیمی انتظار داشتم انجام نداده است. اول، مسئولیت شخصی را بی‌اهمیت جلوه نداد: شانه بالا نینداخت که هواپیما چه ما سوارش بشویم و چه سوار نشیم در هر صورت پرواز می‌کند. دوم اینکه بابت تلاش یا اهمیت‌دادن هیچ تحسینی از من نکرد و نگفت «دست‌کم پوشک پارچه‌ای استفاده می‌کنی. این خیلی خوب است!». سوم اینکه نگفت تصویرهای ذهنی من از کوه‌های زباله و بچه‌های تشنه افکاری ناسالم‌اند. وقتی دربارۀ این گفت‌وگو با یکی از دوستانم حرف زدم، گفت «به تو دروغ نگفته چون به خودش دروغ نمی‌گفته».

ولی توصیۀ داونپورت دربارۀ دعای آرامش مرا یاد ارزیابی آندریاس مالم انداخت که در کتاب چطور یک خط لوله را منفجر کنیم 6 می‌گوید جنبش اقلیمی تا کنون «بی‌نهایت ملایم و نرم» بوده است. امتیازاتی که مرا قادر می‌ساخت مفصل در احساساتم تأمل کنم، نشان می‌داد بیشتر به کانون مشکل نزدیکم تا به راهکار: بدترین اثرات تغییر اقلیم همیشه گریبان فقرا و محرومان را می‌گیرد، چه در سطح محلی و چه جهانی، و در چنین شرایطی این فکر اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌آمد که آموزش احساس درست به خوش‌اقبال‌ترین آدم‌های دنیا چیزی غیر از یک‌جور خودشیفتگی نیست. به فکر فرورفتم که شاید دارم درس‌های غلطی می‌آموزم، هرچقدر هم که درست به نظر بیایند.

چند هفته پس از اولین گفت‌وگویم با داونپورت، ایزابلا تانخوتکو در تماس تصویری‌ای که با او داشتم گفت «در غرب، مدام دارند احساساتشان را پردازش می‌کنند، می‌روند پیش روان‌درمانگر، می‌روند به پارک‌هایی که ما نداریم و آنجا به سیارۀ زمین فکر می‌کنند و درباره‌اش می‌نویسند. خوش به حالتان که می‌توانید چنین کارهایی کنید، ولی ما نمی‌توانیم». ایزابلا بیست‌ودو سال دارد و در دانشکدۀ طراحی پارسونز در نیویورک درس می‌خواند. او و خواهر بیست‌وچهار‌ساله‌اش، ناتاشا، در مانیل، پایتخت فیلیپین، بزرگ شده‌ و از نوجوانی کنشگر اقلیمی بوده‌اند. طبق بعضی برآوردها، فیلیپین، مجمع‌الجزایری متشکل از بیش از هفت‌هزار جزیره که کمتر از نیم درصد در انتشار جهانی کربن نقش دارد، بیش از همۀ کشورها در معرض خطرات تغییر اقلیم است: سطح دریاها در این کشور سریع‌تر از میانگین جهانی در حال بالاآمدن است و بیشتر جمعیت در مناطق کم‌ارتفاع نزدیک ساحل زندگی می‌کنند. خواهران تانخوتکو خانوادۀ مرفهی داشتند، اما از کودکی فهمیدند طوفان‌های این کشور که مدام بدتر و شدیدتر می‌شوند دردسرهای بزرگی برای فقرا به وجود می‌آورند. ناتاشا به یاد دارد بعد از طوفان کِتسانا در سال ۲۰۰۹، که هشتمین طوفان اقیانوس‌آرامیِ فصل بود و بیش از سیصد نفر تلفات داشت، به‌همراه مادربزرگش داوطلب کمک شد. «آسمان صاف و آفتابی بود و چند روزی می‌شد که طوفان تمام شده بود، ولی اجتماعشان هنوز وضع اسفباری داشت، با دیدنش شوکه شدم». در آن زمان هشت سال داشت.

وقتی دو خواهر، به‌ترتیب، پانزده و سیزده‌ساله بودند، سازمانی به نام کودکان حامی کودکان راه انداختند و با همکاری دوستان و هم‌سن‌وسالانشان جشنواره‌هایی برگزار کردند تا با درآمدش در مواقع طوفان به اجتماعات اقلیتی و بومی امدادرسانی شود. می‌گفتند عادی نیست، نباید پذیرفتنی باشد، طوفان‌ها هر سال به‌شکل محسوسی بدتر می‌شوند. می‌خواستند لحنشان مثبت باشد و در عین حال از صحبت دربارۀ مسائل سیستمیک هم اجتناب نکنند. فهمیده بودند که نوجوانان هم‌سن‌وسالشان به صداقت و سرراستی واکنش خوبی نشان می‌دهند: خوب می‌توانند به موضوعات پیچیده و ناراحت‌کننده بپردازند و به تأکید بر فرهنگ محلی و تبدیل ترس و اضطراب به عاملیات و مسئولیت‌پذیری علاقه دارند.

از ناتاشا و ایزابلا پرسیدم احساسات اقلیمیِ خودشان را چطور پردازش می‌کنند. گفتند بیشترین غصه و اضطرابشان در سال ۲۰۲۱ بوده، در زمان بیست‌وششمین کنفرانس تغییرات اقلیمی سازمان ملل در گلاسگو که به COP۲۶ مشهور است. آنجا در اولین اعتصاب اقلیمی‌شان شرکت کردند، ولی تمام مدت بی‌اختیار به این فکر می‌کردند که در فیلیپین، کشوری که در آن کنشگران زیست‌محیطی به‌کرات به قتل می‌رسند، ریختن به خیابان عملاً ناممکن است. برایشان عجیب بود که بشود دولت را مؤاخذه کرد و بعد منتظر ماند. خواهران تانخوتکو نیز، مثل دیگر کنشگران کشورهای جزیره‌ایِ آسیب‌پذیر، از این کنفرانس انتظار اعلام تخصیص بودجۀ صد میلیارد دلاریِ «فقدان و آسیب» را داشتند، سازوکاری برای کشورهای ثروتمند، یعنی عاملان اصلی تغییر اقلیم، که بتوانند به کشورهای فقیرتری کمک کنند که دچار جدی‌ترین عواقب این تغییرات شده‌اند. اما COP۲۶ صرفاً «گفت‌وگوی بیشتر» دربارۀ این موضوع را اعلام کرد (در COP۲۷، نوامبر گذشته، ایالات ‌متحده و دیگر کشورهای ثروتمند از همان ابتدا از تخصیص چنین بودجه‌ای حمایت نکردند و درعوض از «راه‌اندازی فرایندی برای شناسایی راهکارهای مناسب بودجه‌رسانی» دم زدند و «تصمیم دربارۀ نتیجه به آینده موکول» شد. سرانجام قرار شد این بودجه را اختصاص بدهند و کمیته‌ای مشورتی قرار است سال آینده پیشنهادهای مربوط به سازوکار آن را در COP۲۸ مطرح کند).

خواهران تانخوتکو حس می‌کردند رهبرانی که به گلاسگو آمده‌اند تصور می‌کنند جهان جنوب7دورانداختنی است و با رنج خو گرفته است. دو خواهر باورشان نمی‌شد همگان جوری رفتار می‌کنند انگار هنوز فرصت زیادی هست. ناتاشا می‌گفت «هیچ‌کس زیر کولر نمی‌تواند تصمیم درستی بگیرد. می‌گویند نسل جدید ’اضطراب زیست‌محیطی‘ دارد و نگران آینده است، ولی من می‌گویم ’باباجان، ما نگران همین امروزیم‘». خواهران صحنه‌هایی را از شب وقوع طوفان وامکو در نوامبر ۲۰۲۰ تعریف می‌کردند. توگه‌گارائو، یکی از شهرهای آسیب‌دیده، هشدارهای درستی دریافت نکرده بود، چون دولت ملی در زمان کرونا بزرگ‌ترین شبکۀ تلویزیونی کشور را که منبع اصلی اطلاعات بحران بود تعطیل کرده بود. ایزابلا می‌گفت «همه داشتند توی تاریکی همدیگر را این‌ور و آن‌ور می‌بردند، چون برق نبود. آب هم داشت توی خانه‌ها بالا می‌آمد. همه تلاش می‌کردند خودشان را به پشت بام برسانند. چراغ‌قوۀ گوشی‌هایشان را روشن می‌کردند تا بقیه را از داخل آب بیرون بکشند». تانخوتکوها ساعت ۲ صبح با سیلی از پیام‌ها بیدار شدند. وحشت کردند و بعد مشغول سازمان‌دهی اعضای کودکان حامی کودکان و دیگر سازمان‌ها شدند تا جدولی از نشانی و اطلاعات تماس و نیازهای مردم تهیه کنند. سراغ شبکه‌های اجتماعی رفتند، کمک‌های مالی جذب کردند و ظرف چند روز بعدی ۱۰ قایق نجات به همراه غذا و آب و دارو و وسایل اسکان به مناطق آسیب‌دیده فرستادند. چند تا از دولت‌های محلی از جدولِ کودکان حامی کودکان برای شناسایی و پیداکردن خانواده‌های آواره استفاده کردند.

ایزابلا می‌گفت «وقتی هم‌وطنانت را با چشم خودت می‌بینی که دارند غرق می‌شوند، این اسمش اضطراب اقلیمی نیست. ما خودمان دیدیم که آب بالا می‌آمد، مردم جیغ می‌کشیدند و دنبال بچه‌هایشان می‌گشتند. ما هم گریه می‌کردیم. این احساسات نیاز به پردازش دارد، ولی آن لحظه فرصت چنین کارهایی نیست. حالت بقا در آدم فعال می‌شود. پس به بقیه هم پیام می‌دادیم تا همه را بسیج کنیم». ناتاشا در دنبالۀ صحبت خواهرش گفت غربی‌ها انگار همیشه دنبال مسیر مستقیم و خطی برای عمل هستند، «که اول بفهمند چه احساسی باید داشته باشند، بعد بفهمند چطور عمل کنند، بعد تازه عمل کنند. ولی اینجا ما فقط باید عمل کنیم و احساسْ حین عمل و بعد از عمل است، تازه بعد هم دوباره باید عمل کنیم».

مارس ۱۹۸۹، دیون لَنکِرد سی سالش بود که اکسان والدِز ۱۱میلیون بشکه نفت داخل آب‌های دریاراه پرنس ویلیام ریخت، همان‌جایی که خانوادۀ لنکرد نسل‌اندرنسل ماهیگیری می‌کردند. می‌گفت «مثل این بود که تغییر اقلیم یک‌شبه اتفاق افتاده باشد. قیمت قایق‌ها و مجوزهایمان یکهو افت کرد. بازار طلاق و خودکشی و فروپاشی تعاونی‌های ماهیگیری گرم شد. دوستان و خانواده‌ها به جان هم افتادند. الکل، مواد مخدر، همه‌چیز از کنترل خارج شد». شاه‌ماهی‌ها به دریاراه می‌آمدند و به سطح آب که می‌رسیدند به‌جای هوا فقط نفت به خوردشان می‌رفت. لنکرد، که از مردمان اِیاک است، به یاد می‌آورد هر روز به آنجا می‌رفت تا کتانجک‌ها و جلبک‌های دریایی را پاکسازی کند. حس می‌کرد در نبردی می‌جنگد که شکست در آن قطعی است. وقتی می‌دید چه بلایی سر اجتماعش می‌آید («آشوب، ناکارآمدی، ناامیدی»)، خشم و غصه وجودش را فرامی‌گرفت.

لنکرد از پنج‌سالگی به دریاراه پرنس ویلیام می‌رفت. طبیعت بخشنده و باشکوه بود: در مدت حرکت سالانۀ شاه‌ماهی‌ها، این ماهی‌ها زیر نور مهتاب برای هواخوری به سطح می‌آمدند و آب به سطح نقره‌ای درخشانی تبدیل می‌شد. در چنین شرایطی سبک ‌زندگی معیشتی8 را یاد گرفت. همچنین با تاریخچۀ از‌دست‌دادن زمین و بهره‌برداریِ بی‌رویه از منابع طبیعی آشنا شد، اینکه «هر گروه از مردم که [پس از قوم خودش] به اینجا آمده‌اند … سعی کرده‌اند هر چیزی را که برداشتنی باشد بردارند». او در کودکی کشتی‌های ماهیگیری مدرن را می‌دید که وارد آب‌ها می‌شدند و موجی از ترس وجودش را فرا می‌گرفت. می‌گوید «مشخص بود که سرنشینان آن قایق‌ها سبک‌زندگی متفاوتی نسبت به اجتماع بومی ما دارند».

یک روز بارانی، پس از فاجعۀ اکسان والدِز، لنکرد به دریاچۀ ایاک رفت و «با خشم و فریاد» از اجداد خود راهنمایی خواست، نشانه‌ای خواست برای اینکه کنشگر شود. پس از یک ساعت، نم‌نم باران بند آمد و شفق شمالی به رنگ زیتونی روشن ظاهر شد. لنکرد در ادامه چندین سازمان غیرانتفاعی ازجمله بنیاد بومی حفاظت از محیط‌زیست را تأسیس کرد، اولین تراست سرزمینی در ایالات ‌متحده به رهبری بومیان. او همچنان مدیر اجرایی آنجاست. از زمان تأسیس این سازمان، لنکرد اقداماتی را صورت داده که باعث حفاظت از بیش از یک‌میلیون هکتار از زمین‌های آلاسکا شده است. او همچنین به ماهیگیران بومی کمک می‌کند تا مزارع کتانجک راه‌اندازی کنند که می‌تواند مشاغل خوب، خودکفایی غذایی و ترسیب کربن را به دنبال داشته باشد. می‌گوید «این فقط یکی از هزاران کاری است که اگر واقعاً اهمیت می‌دهیم باید به آن‌ها بودجه برسانیم و عملی‌شان کنیم».

حرف که می‌زدیم، لنکرد غصه می‌خورد و حس می‌کرد آدم‌ها دارند خودشان را منقرض می‌کنند. می‌گفت «ما به احساساتمان نیاز داریم، فقط باید ابتکارشان را به دست بگیریم، نه اینکه دربرابرشان منفعل باشیم. من قایق‌ران آب‌های خروشانم و آدم در چنین شرایطی یاد می‌گیرد با خطر روبه‌رو شود، چه گرداب باشد، چه تنداب و چه خرس. باید با خطر روبه‌رو شویم که بفهمیم چیست و بتوانیم از آن دوری کنیم».

لنکرد، که اکنون شصت‌واندی‌ساله است، دختری سیزده‌ساله دارد و من از او پرسیدم که داشتن فرزند چه تأثیری بر نحوۀ تفکرش درمورد تغییر اقلیم گذاشته است. گفت وقتی برای اولین بار دخترش را در آغوش گرفت متوجه شد که دهه‌ها سابقۀ کنشگری‌اش ناشی از عصبانیت و نومیدی، ناشی از احساس آسیب‌دیدگی بوده است. آن‌وقت تازه فهمید که انگیزۀ احساسی‌اش باید متفاوت باشد. باید کار خود را به‌دلیل عشقی که به دخترش دارد انجام دهد، دختری که به صِرف حضورش به او یادآوری می‌کند که هیچ راهی برای فرار از آینده وجود ندارد.

یک سال پس از اولین گفت‌وگو با داونپورت، دوباره با او تماس گرفتم. در ماه‌های اخیر، کنشگران گروه «فقط نفت را متوقف کنید»9 دست به اقداماتی زده بودند که از کارهای ابلهانه (مثل پرتاب سوپ به تابلوی «گل‌های آفتابگردان» ون‌گوگ) گرفته تا کارهای متمرکز (شکستن پمپ‌های بنزین در جایگاه‌های سوخت) را شامل می‌شد. گروهی به نام «نابودکنندگان لاستیک» ۱۰هزار لاستیک خودروی شاسی‌بلند را در نیویورک، لندن و سایر شهرها پنچر کرده بودند. خطوط لوله، چه خیالی و چه واقعی، تخریب می‌شد. داونپورت، در کتاب خود، تروریسم زیست‌محیطی را نمونه‌ای از یک تمایل ناسالم به اقدامات افراطی و وسواسی می‌خوانَد. او در اولین مصاحبه‌مان به من گفته بود «باید بپذیریم که این فرایند نقص‌هایی دارد. باید هشیار و آماده بمانیم تا از هر فرصتی برای کمک و بهره‌رسانی استفاده کنیم و در بزنگاهی که ممکن است تغییر نگرشی جمعی رخ دهد حضور فعال داشته باشیم». از او پرسیدم از کجا معلوم این تاکتیک‌ها نشان‌دهندۀ تغییر نگرشی جمعی نباشد که به دنبالش هستیم؟ آیا خرابکاری به هدف حفاظت از محیط زیست با مقیاس و شدت مشکل مطابقت دارد؟

داونپورت جواب داد «بله، صددرصد!». ولی «آیا در حرکت به‌سمت تحول مورد نیاز مؤثر است؟». می‌گفت تحقیقات علوم رفتاری نشان داده راهبردهایی که منجر به پشیمانی، عذاب‌وجدان یا ترس می‌شوند کمترین کارآیی را در ایجاد تغییر دارند. راهبردهایی که امید و عمل به وجود می‌آورند (مثلاً تصویب طرح هوای پاک در محله) بیشترین کارآیی را داشتند. داونپورت از پژوهش‌هایی هم گفت که نشان می‌دهد اگر فقط یک‌چهارم از مردم هر گروه اجتماعی‌ای دچار تغییرنگرش شوند، تحول اجتماعی قابل‌توجهی صورت می‌گیرد.

چند روز پس از آنکه ایمیل داونپورت را دریافت کردم، دود برخاسته از آتش‌سوزی جنگل‌های کانادا به جنوب آمد و آسمان نیویورک به مهی نارنجی تبدیل شد. یاد فرازی از کتاب یادگیری مردن در آنتروپوسن10 اثر رُی اسکرانتن افتادم: «می‌توانیم همچنان طوری رفتار کنیم انگار فردا هم درست مثل دیروز خواهد بود، برای هر فاجعۀ جدیدی که پیش می‌آید کمتر و کمتر آماده باشیم و با درماندگی بیشتری به زندگی‌ای بچسبیم که نمی‌توانیم حفظش کنیم. از سوی دیگر می‌توانیم یاد بگیریم هر روز را همچون مرگ آنچه پیش‌تر بوده ببینیم و خود را رها کنیم تا، بدون دلبستگی یا ترس، با هر مشکلی که در زمان حال پیش می‌آید مواجه شویم».

به این باور رسیدم که روان‌درمانی اقلیمی می‌تواند مردم را به این موضع پذیرش راهنمایی کند تا یا در کارهای لازم مشارکت کنند یا در همان حالت بمانند و فقط دیوانه نشوند. ولی این نوع روان‌درمانی گویا ریشه در این باور دارد که در صورتی می‌توانیم به بهترین شکل به دنیا و آینده خدمت کنیم که سلامت عقلی‌مان را حفظ نماییم؛ باور کم‌وبیش معقولی است، ولی من خود لزوماً به آن اعتقاد ندارم. بعداً سراغی هم از تیم ویِج گرفتم که گفت به فرایند روان‌درمانی برگشته و با ادامۀ جلسات به کشف جدیدی رسیده است: یک دلیل مشکلاتش این بوده که اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی داشته و خودش نمی‌دانسته است. مصرف دارو را آغاز کرده بود و در آرامش ذهنی تازه‌اش به این گمان رسیده بود که گاهی اضطراب اقلیمی بهانه‌ای بوده برای بروز مشکلات شخصی‌تر خودش: «سوءتفاهم نشود، اینکه گرمایش جهانی خطری حیاتی برای هستی‌مان است هنوز هم در ذهنم جا دارد، ولی دیگر مثل قبل آزارم نمی‌دهد». در ادامۀ صحبتش هم گفت «در هر جامعه‌ای بعضی‌ها انگار برای بهترکردن شهرک و شهر و کشور ساخته شده‌اند. من از آن آدم‌ها نیستم و مشکلی هم ندارد».


فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.
فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.

 

این مطلب در تاریخ ۱۰ ژوئیۀ ۲۰۲۳ با عنوان «What to Do with Climate Emotions» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا از بحران‌های محیط‌زیستی وحشت‌زده‌اید؟ شما تنها نیستید» در سی‌وچهارمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ تیر ۱۴۰۴با همان عنوان منتشر کرده است.

جیا تالنتینو (Jia Tolentino) از سال ۲۰۱۶ نویسندۀ ثابت نیویورکر است و به موضوعات خبری و فرهنگی می‌پردازد. او در سال ۲۰۲۳ برندۀ جایزۀ ملی نشریات شد. کتاب اول او، مجموعه‌جستاری با عنوان Trick Mirror، در سال ۲۰۱۹ منتشر شد.

پاورقی

  • 1
    Buy Nothing: مجموعه‌ای از گروه‌های مردم‌نهاد که در سال ۲۰۱۳ تأسیس شد و هدفش ترویج اشتراک‌گذاری و بخشیدن کالاهای مصرفی به‌جای خرید و فروش است [مترجم].
  • 2
    Eco-sabotage: اقدامات خرابکارانه با هدف خلل‌واردکردن در فعالیت‌هایی که به محیط‌زیست آسیب می‌زنند [مترجم].
  • 3
    Psychological Roots of the Climate Crisis
  • 4
    Emotional Resiliency in the Era of Climate Change
  • 5
    دعایی از راینهولد نیبور، الهی‌دان آلمانی‌آمریکایی، به این شرح: «پروردگارا؛ آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم؛ شهامتی ده تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم؛ و خِردی ده تا این دو را از هم تشخیص دهم» [مترجم].
  • 6
    How to Blow Up a Pipeline
  • 7
    اصطلاحی کم‌وبیش خنثی که تقریباً معادل جهان سوم است [مترجم].
  • 8
    منظور نوعی از زندگی است که در آن ملزومات حیات همچون خوراک و پوشاک و سرپناه به‌صورت مستقیم تأمین می‌شود و زندگی وابسته به بازار و اقتصاد پولی نیست [مترجم].
  • 9
    Just Stop Oil
  • 10
    Learning to Die in the Anthropocene

مرتبط

چرا جست‌وجوی تفاوت به هم‌شکلی کامل ختم می‌شود؟

چرا جست‌وجوی تفاوت به هم‌شکلی کامل ختم می‌شود؟

در رمان کمال هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند، چون هیچ‌چیز هرگز نمی‌تواند تغییر کند؛ همه‌چیز همان است که بود

ژامه‌وو چیست؟

ژامه‌وو چیست؟

پدیده‌ای معکوس دژاوو: وقتی چیزهای آشنا ناگهان ناآشنا به نظر می‌رسند

«استرس امتحان» بیماری روانی نیست

«استرس امتحان» بیماری روانی نیست

ساده‌سازی امتحان‌ها فقط نسلی شکننده‌تر می‌سازد

خبرنامه را از دست ندهید

نظرات

برای درج نظر ابتدا وارد شوید و یا ثبت نام کنید

دیوید ادموندز

ترجمه مهگل جابرانصاری

ایلان پاپه

ترجمه محمد مهدی‌پور

آندره لکس

ترجمه ایمان خدافرد

سوند برینکمن

ترجمه علی کریمی

باتیا مسکیتا

ترجمه محمد حسن شریفیان

تالی شاروت و کَس آر. سانستاین

ترجمه بهناز دهکردی

نائومی کلاین

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

اُدد گَلُر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لیزا هرتسُک

ترجمه مصطفی زالی

گردآوری و تدوین لارنس ام. هینمن

ترجمه میثم غلامی و همکاران

امیلی تامس

ترجمه ایمان خدافرد

سافی باکال

ترجمه مینا مزرعه فراهانی

لیا اوپی

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

دیوید گرِیبر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

جو موران

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لی برِیوِر

ترجمه مهدی کیانی

آلبرتو منگوئل

ترجمه عرفان قادری

گروهی از نویسندگان

ترجمه به سرپرستی حامد قدیری و هومن محمدقربانیان

ریچارد فرانکس

ترجمه یاسمن هشیار

ماریان ولف

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

نانسی سی. اندریاسن

ترجمه سید امیرحسین میرابوطالبی, محمود توسلی

ند جانسون, ویلیام استیکس راد

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

d

خرید اشتراک چهار شمارۀ مجلۀ ترجمان

تخفیف+ارسال رایگان+چهار کتاب الکترونیک رایگان (کلیک کنید)

آیا می خواهید از جدیدترین مطالب ترجمان آگاه شوید؟

بله فعلا خیر 0