آنچه میخوانید در مجلۀ شمارۀ 38 ترجمان آمده است. شما میتوانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.
یک منتقد به بررسی فشار اخلاقی عجیبی پرداخته است که برای خواندن تا آخرین صفحه احساس میکنیم
استاد در دانشگاه ایندیانا بلومینگتون
Do You Actually Have to Finish That Novel
8 دقیقه
میشل شائولی، ییل ریویو— فرض کنید رمانی خریدهاید. منتظر فرصتی آرام میمانید، در اتاق را میبندید و روی صندلی لم میدهید. درست مثل آن لحظۀ لذتبخش آغاز نمایش، هنوز چیزی دربارهٔ این رمان، شخصیتها، درونمایهها و لحن روایتش نمیدانید. اما بهمحض خواندن، مشکلی پیش میآید. صدایی در سرتان میپیچد و میپرسد «چقدر طول میکشد؟ کی تمام میشود؟».
نویسنده زحمت کشیده و کلمات را پشت سر هم ردیف کرده است. وظیفهٔ ما این است که فقط از ابتدا تا انتها دنبالش کنیم؛ مگر چقدر سخت است؟ اگر مثل من آدمی باشید که تمامنکرده رها نمیکند، خیلی سخت.
انگار هر کلمه دارد یک مسیر خروج، یک راه فرار، به من نشان می دهد. در برخورد با اولین مشکل، مثلاً توصیفی طولانی، درنگ میکنم و اهمیت فضیلتِ صبوری را به خودم یادآوری میکنم. با نشانهٔ دوم، اضطراب بر من چیره میشود و تعداد صفحاتِ مانده تا پایان فصل را میشمرم. به انتهای کتاب میپرم و میفهمم که هنوز ۳۷۸ صفحه باقی مانده.
آدمهای تمامکن ارادۀ قویتری دارند. نقصهای کتاب را میبینند، اما استوار بر این باورند که اوضاع بهتر میشود. تمامکنندگان ثباتقدم هم دارند. تا به انتهای کتاب نرسند آرام نمیگیرند. پاداش خوبی هم میگیرند: در چشم جهان، فقط آنها حق داوری مشروع دربارهٔ رمان را دارند، چون تمام راه را رفتهاند.
من تمام راه را نرفتهام. محکومم که در پاییندست با تمامنکنها زندگی کنم، مایهٔ ننگ کلمات مکتوب. اما این گناه و فضیلت از کجا میآید؟ من برای خودم میخوانم، پس چرا باید پاسخگو باشم؟
اما راستش آموختهام که این هم روشی است برای خواندن. گاهی آنقدر مجذوب یک رمان میشوم و نیرویی که تزریق میکند چنان بیاندازه است که باید کنارش بگذارم. گاهی هم کتاب را زمین میگذارم چون آنقدر خوب است که از نیروی آن میترسم و نگران می شوم آخرین امیدهایم را برای نوشتن از بین ببرد.
پس چرا وقتی کتابی را تمام نمیکنم عذاب وجدان میگیرم؟ آیا هنوز صدای والدینم در گوشم میپیچد که سرزنشم میکنند تا غذایم را کامل بخورم؟ مسلماً این هم بخشی از ماجراست، بااینحال نیروی رازآمیزِ واقعیِ فشار برای تمامکردن یک کتاب نه از سمت جامعه میآید و نه از سمت خودم، بلکه از ساختار خود اثر میآید، چون شبیه به ساختار زندگی است. این موضوع دربارۀ هر اثری که دارای پیرنگ باشد صادق است، چون جهان این آثار هرکدام آغاز، میانه، و پایانی دارند. و وقتی با آغاز و میانه سروکار داریم، خواهناخواه، باید با پایان هم سروکار داشته باشیم، پایانِ آنها و پایانِ خودمان.
بهطور غریزی میدانیم که رویدادها، هرچه به پایان نزدیکتر میشوند، بر اهمیتشان افزوده میشود. اما وقتی وارد دور پایانی میشویم، سرعت زیاد میشود و عرصۀ احتمالات باریک و باریکتر میشود. در رمان عصر معصومیت نوشتهٔ ادیث وارتون، نیولند آرچر هرگز جرئت نمیکند با عشق زندگی خود، مادام اُلنسکا، ازدواج کند. وقتی به ورودی ساختمان او میرسد، فقط یک صفحه و نیم از کتاب باقی مانده، و با اینکه در طول رمان آرزوی این لحظه را داشته، میدانیم که در نخواهد زد. در این رمان صفحات کافی برای وقوع آن باقی نمانده است.
نیولند تنها به هتلش برمیگردد نه چون رمان تمام میشود؛ برعکس، رمان تمام میشود چون دورشدنِ او در تنهایی نشانۀ پایان همۀ آن چیزی است که در رمان اهمیت دارد. هرآنچه ما را در زندگی برمیانگیزد و میآزارد -همۀ امیدها و ابهامها- اکنون به پایان رسیده است. در زندگی، همیشه جای یک حرکت دیگر هست: جایی برای برانگیختن یک انگیزهٔ خفته که نیولند را از نیمکتی که روی آن نشسته بلند کند و بهسمت خانۀ اُلنسکا روانه کند. اما در عصر معصومیت نمیتوانست غیر از این باشد. اینجا دیگر هیچ حرکتی در کار نیست؛ پایانْ پایان است.
برخلاف زندگی، رمان در میانۀ کار قطع نمیشود؛ خطوط داستانی بسته میشوند. اما همانطور که رمان ایدهٔ آینده را از من میرباید و اجازه نمیدهد بپرسم نیولند هفتۀ دیگر چه خواهد کرد، این فقدان را با ارائۀ گذشتهای معنادار جبران میکند. کتاب به همین شکل تمام میشود، پس گذشته دیگر تودۀ درهمی از حوادثِ بیمعنا و جداازهم نیست، بلکه یک توالی منطقی است، منطقی که میدانم هست حتی اگر متوجه آن نباشم. منطقی وجود دارد چون پایانی وجود دارد.
پایانْ چیزی فراتر از آخرین بخش داستان است. تمام روایت را شکل میدهد. اگر چیزها مجبور بودهاند اینگونه تمام شوند، آنوقت هرآنچه به اینجا انجامیده نمیتوانسته غیر از این باشد. وقتی پایان تثبیت شد، آغاز و میانه نیز تثبیت میشوند. درواقع، این پایان داستان است که آغاز و میانه را به وجود میآورد.
اهمیت پایان در این است که وعده میدهد هیچیک از رویدادها تصادفی نبودهاند، بلکه بُردارهایی از فعالیت هدفمند بودهاند که به جایی انجامیدهاند، به پایان، به این پایان. به واسطهٔ پایانیافتن، رمان زندگی را میمیراند، اما پاداشی که در ازای آن میدهد بسیار بااهمیت است، یعنی خودِ اهمیت.
والتر بنیامین مینویسد «مردی … که در سیوپنجسالگی میمیرد، دیگران هنگام بهیادآوردن هر نقطه از زندگیاش او را بهعنوان مردی به یاد میآورند که در سیوپنجسالگی میمیرد». آن مرد در زندگی ویژگیهای زیادی داشته: شاید دندانپزشک بوده، یا نوازندهٔ خوشآتیه در دبیرستان، کسی که در بیستوپنجسالگی طاس شده، مستعد بیخوابی، دردانۀ مادرش، و بیشمار چیزهای دیگر، اما در داستانهایی که دربارهٔ او گفته میشود، مردی است که در سیوپنجسالگی میمیرد. به نظر ناعادلانه میرسد که تمام تنوع و امکانهای بیپایان زندگی را به همین یک لحظه تقلیل دهیم، اما مگر میشود یک نقطۀ ثقل ثابت نداشت و همزمان از تنوع و امکانهای بیپایان سخن گفت؟
همۀ رماننویسان پایانبندیهای باشکوه ندارند و حتی گاهی چنین پایانبندیهایی را سطحی و خودنمایانه میدانند، اما حتی یک پایان سرد و طعنهآمیز نیز همچنان یک پایان است؛ ممکن نیست به رویدادها اهمیت اعطا نکند. شاید پایانبندی به فضای سفیدِ بعد از آخرین کلمات کتاب واگذار شود، اما باز هم نیروی خود را از همان ناکجاآباد به داستان تحمیل خواهد کرد.
زمانی بود که داستانها صرفاً متوقف میشدند نه اینکه پایان یابند، شاید به این دلیل که در جهانی روایت میشدند که خودش آغاز، میانه و پایان داشت. افسانهها با این عبارت به پایان میرسیدند که «تا آخر عمر به خوشی و خرمی زندگی میکنند». اما در مقایسه، رمانها دیریابترند و باید پایان خودشان را خودشان جعل کنند.
مثل آن مردی که در سیوپنجسالگی مُرد، «معنای» زندگی شخصیت رمانها تنها با مرگشان آشکار میشود، خواه آن مرگ واقعی باشد یا نمادین. نیولند در هر لحظه از زندگیاش همان مردی است که درنهایت موفق به کوفتنِ در نمیشود.
معنا لازم نیست همواره معنای خوب باشد. برای اینکه یک زندگی را «تلفشده» بنامیم نیز باید از معانی استفاده کنیم. فقط یک زندگیِ معنادار میتواند تلف شود. من زندگی نیولند را حس میکنم چون معنا دارد، و معنا دارد چون پایانی دارد.
آیا این بدان معناست که پایان یک رمان بهمثابۀ مرگ است؟ برعکس: مرگ بهمثابۀ پایان یک داستان است، نقطهٔ اوج یک پیرنگ. سناریوی خوب این است که زندگیمان آغاز، میانه و فرجامی داشته باشد، و بنابراین تاحدی معنادار باشد. سناریوی دیگر، سناریوی بد، سناریویی است که هرگز نمیتوان نادیدهاش گرفت، اینکه زندگی چیزی شبیه یک رمانِ شکلنیافته باشد که هیچ آغاز، میانه و فرجامی ندارد، بلکه از ابتدا تا انتها میانه است. در این صورت مرگ نقطهٔ اوج هیچچیز نخواهد بود. «پایان» فقط یک معنا خواهد داشت: بازی تمام شد.
در پایان عصر معصومیت، نیولند نمیمیرد. اما این غمانگیزتر از درنزدنِ اوست. مرگ نمادین او، که زندگی را معنادار میکند، در میانسالی فرامیرسد. این وحشتناک است. اما ازآنجاکه پایان نیولند با معنا درآمیخته، به ما در فهم زندگی خودمان کمک میکند. مردی را میشناسم که در سن نیولند، و در شرایطی مشابه، برای زندگی خودش سهمی از معنای این رمان برداشت و تصمیم گرفت در بزند.
فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
ما در مجلۀ ترجمان تازهترین نوشتههای دنیای علوم انسانی را از میان معتبرترین مجلات جهان ترجمه و منتشر میکنیم. در ترجمان تلاش میکنیم از دریچۀ علوم انسانی به مسائل فرهنگی و اجتماعی روزمره بنگریم، با زبانی روشن دربارۀ آنها حرف بزنیم و خواننده را با دیدگاههای گوناگون نسبت به هر مسئله آشنا کنیم.
مطالب مجله پیش از آنکه در سایت ترجمان منتشر شوند، در نسخۀ چاپی در اختیار خوانندگان قرار میگیرند. با خرید اشتراک سالانه یا تهیۀ هر شمارۀ مجله، زودتر از دیگران به محتوای کامل ترجمان دسترسی خواهید داشت و از مزایایی مانند تخفیف، ارسال رایگان و هدیههای ویژه نیز بهرهمند میشوید. برای آشنایی بیشتر با محتوای مجله یا خرید نسخههای چاپی، به فروشگاه اینترنتی ترجمان سر بزنید.
این مطلب نوشتۀ میشل شائولی است و در تاریخ ۱۶ مارس ۲۰۲۶ با عنوان «Do You Actually Have to Finish That Novel» در وبسایت ییل ریویو منتشر شده. و برای نخستینبار با عنوان «آیا واقعاً باید آن رمان را تمام کنی؟» در سیوهشتمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ مهر ۱۴۰۵ با همان عنوان منتشر کرده است.
میشل شائولی (Michel Chaouli) در دانشگاه ایندیانا بلومینگتون آلمانی و ادبیات تطبیقی تدریس میکند.
«سرشت بشر» چسبی است که جناحهای واگرای راست جدید را با هم متحد میکند
توانایی تفکر و استدلال بهزودی به خردهفرهنگهای نخبگانی محدود میشود