آنچه میخوانید در مجلۀ شمارۀ 35 ترجمان آمده است. شما میتوانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.
در تنش میان میراث قدیم و خواستههای جدید، روانکاوی در پی بازتعریف خود است
در دهۀ ۱۹۶۰ روانکاوی بهعنوان روشی قدیمی و مخصوص ثروتمندان زیر سؤال رفت و در سالهای بعد، جای خود را به درمانهایی داد که با تکیه بر دارو و جلسات محدود، قول نتایج سریعتری میدادند. حالا اما پس از سالها افول، جرقههایی از تغییر در این رشته دیده میشود: روانکاوانی که میخواهند درهای بستهٔ سنت فرویدی را به روی مسائل اجتماعی، نژادی و بیعدالتی باز کنند. اما آیا روانکاوی میتواند از پس چنین «چرخش اجتماعی»ای برآید، یا این تلاشها اختلافات درونی را شعلهورتر میکنند و آیندهٔ این حرفه را به خطر میاندازند؟ مگی دُهرتی، در گزارشی پرجزئیات از دلِ کنفرانس سالانۀ انجمن روانکاوی آمریکا، روایت میکند که چطور این چرخش، هم امیدبخش است و هم مناقشهبرانگیز.
مگی دُهرتی، هارپرز— در صبح روز دوم فوریۀ سال ۲۰۲۳، از ایستگاه مترو در خیابان ۵۷ که خارج شدم متوجه شدم هوا سردتر شده است. زمستان گرمی بود، اما اولین موج سرمای واقعی در راه بود و من همان لحظه احساس کردم لباسهایم برای این هوا کم است. خود را به هتل میدتاون هیلتون رساندم که گرم بود و قرار بود جلسۀ زمستانی انجمن روانکاوی آمریکا آنجا برگزار شود.
انجمن روانکاوی آمریکا مدتهاست که مرکز اصلی روانکاوی در ایالاتمتحده است. این انجمن در سال ۱۹۱۱ در بالتیمور بههمت کسانی از جمله ارنست جونز، اولین زندگینامهنویس فروید، تأسیس شد و هدفش تقویت این حرفه و استانداردسازی آموزش و درمان بود. از آن زمان، این سازمان تقریباً تمام جنبههای روانکاوی رسمی در این کشور را زیر نظر داشته است -تحقیق، آموزش و درمان- و در برابر تغییرات در بسیاری از استانداردهای خود مقاومت کرده است، و به روانکاوانی که ایدههای جدیدی ارائه میدهند به دیدۀ شک و تردید نگاه میکند. جَنت مالکوم در کتاب روانکاوی: حرفۀ ناممکن1 از انجمن روانکاوی آمریکا بهعنوان نهادی با «کنترل آهنین» بر روانکاوی در ایالاتمتحده یاد کرده است.
جلسۀ سالانۀ حضوری که معمولاً در نیویورک برگزار میشود فرصتی است برای همکارانی که هر یک در نقاط مختلف دنیا مشغول فعالیتاند تا با یکدیگر تعامل داشته باشند. همچنین فرصتی است برای بحث رودررو درمورد اینکه آیا حرفهشان باید خود را با شرایط جدید زمانه سازگار کند یا نه و اینکه این کار چگونه باید انجام شود. جلسۀ سالانۀ دوم که در ژوئن بهطور آنلاین برگزار میشود به ادامۀ بحثهایی میپردازد که در نیویورک آغاز شده است. بسیاری از شرکتکنندگان درمانگران متخصصی بودند که سالها آموزش روانکاوی دیده بودند. منِ خبرنگار در آنجا غریبه بودم، اما با روانکاوی آشنایی داشتم. من شش سال تحت نظر روانکاو بودم؛ چهار روز در هفته، هر بار پنجاه دقیقه، روی کاناپهای مینشستم و دربارۀ هر چیزی که به ذهنم میرسید صحبت میکردم: مقالهای که داشتم مینوشتم، رؤیایی که داشتم، ملاقات آزاردهندهای که با یک دانشآموز داشتم، خاطرهای از دوران کودکی. در طول زمان، به روشهایی که کاملاً برایم مبهم و عجیب بود، تبدیل به آدمی شدم که خلقوخوی پایدارتری داشت و کمتر رفتار واکنشی نشان میداد و قادر به عشقورزیدن، کارکردن و بازیکردن بود. درمان من باعث شد نسبت به روانکاوی بهعنوان یک حرفه کنجکاو شوم.
شایعاتی دربارۀ تغییراتی عمده در جامعۀ روانکاوی آمریکا به گوشم خورده بود و بیشتر برای تحقیق دراینباره به نیویورک آمده بودم. شنیده بودم که روانکاوی در حال مدرنشدن است و انجمن روانکاوی آمریکا دارد دروازههای خود را بهسوی دنیای بزرگتر میگشاید؛ در حال تلاش برای جذب اعضای جدید است و همچنین جریانی فزاینده از آثار روانکاوی به چشم میخورَد که قصد دارد روانکاوی را برای افراد با ویژگیهای مختلف قابلدسترستر و مؤثرتر کند. من میخواستم بفهمم این تغییرات چه معنایی برای درمانگران و بیماران دارند و آیا این تغییرات با مقاومت روبهرو هستند یا نه. چه چیزی لازم است تا روانکاوی تغییر کند؟
درحالیکه داشتم تعداد افرادی را که در طبقۀ دوم هتل در هم میلولیدند میشمردم، به این فکر میکردم که انجمن روانکاوی آمریکا ممکن است کنترل آهنین بر این حرفه داشته باشد اما مشت کوچکی دارد. پنجشنبه سومین روز کنفرانس بود، اما تازه اولین روزی بود که سخنرانیها و بحثها پشت هم برگزار میشدند، و قبل از جلسات بعدازظهر فکر میکنم پنجاه نفر حاضر بودند. جمعیت خیلی پیر به نظر میرسید؛ افراد موسفید زیادی دیدم که کفش راحتی به پا داشتند و جواهرات شیکی به خودشان آویخته بودند که معمولاً زنان در سنین خاصی ازشان استفاده میکنند. از روی کارتهایی که نامها روی آن درج شده و همه بر گردن داشتند فهمیدم بسیاری از شرکتکنندگان از چند شهر ساحلی آمدهاند: بوستون، سانفرانسیسکو، نیویورک. تقریباً هر شخصی که دیدم سفیدپوست بود. کنار نمایشگاه پوسترها، نمایشگاه کتاب کوچکی برپا بود که من را یاد نمایشگاه علوم دبیرستان میانداخت. نمایندگان مرکز درمانی سلامت روان آستن ریگس که بستریشدن در برکشرز جهت درمان را تبلیغ میکردند (بیش از ۷۰ هزار دلار برای شش هفته) چند قدم آن طرفتر غرفۀ خود را برپا کرده بودند.
جو خوابآلود، جمعیت کم: سخت بود که باور کنم روانکاوی زمانی نقشی محوری در فرهنگ آمریکا داشته است. پس از جنگ جهانی دوم تا اواسط دهۀ شصت، روانکاوی بهعنوان درمانی معتبر برای بیماریهای روانی محسوب میشد. روانکاوان عضو هیئتمدیرۀ دانشکدههای پزشکی بودند و ریاست دانشکدههای روانپزشکی را بر عهده داشتند. محققان روانکاوی از بودجۀ دولتی بهرهمند میشدند. تصویر امیدبخشی از روانکاوها و روانکاوی در مطبوعات منتشر میشد؛ خود روزنامهنگاران نیز به روانکاوی روی آوردند و رفتند سراغ روانکاوان. ناتان جی هیل تاریخنگار میگوید این دوران دوران طلایی روانکاوی بود.
اما این دوران طلایی دوام نیاورد. در دهۀ شصت، روانکاوی از سوی فمینیستها و همچنین از سوی مدافعان خدمات بهداشت روانی جامعه مورد حمله قرار گرفت؛ آنها این روش را کار لوکسی مختص ثروتمندان میدانستند و آن را مسخره میکردند. در همین حال، نسل جدیدی از پزشکان و روانپزشکان از روانکاوی روی گرداندند -بهویژه با توسعۀ چیزی که بعدها با نام درمان شناختی-رفتاری (سیبیتی)2 شناخته شد که مبتنی بر شواهد بود و وعدۀ نتایجی مشخص در یک چارچوب زمانی معین میداد. تا اواخر دهۀ هفتاد و اوایل دهۀ هشتاد، شرکتهای بیمه عمدتاً درمان روانکاوانه را به دلیل اینکه مبتنی بر شواهد نبود دیگر شامل نمیشدند و بیشترِ بیماران مجبور شدند هزینهها را از جیب خود بپردازند. در سال ۱۹۸۰، نظریههای روانکاوی از سومین ویرایش راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی حذف شدند. بعد از این، روانپزشکی آمریکا بهوضوح وارد دورانِ پساروانکاوی شد که بیشتر بر تبیینها و درمانهای «زیستی» مانند داروها تمرکز داشت. خیلی زود شرکتهای دارویی به بیماران وعده دادند که افسردگی یا اضطرابشان میتواند با مهارکنندههای گزینشیِ بازجذب سروتونین درمان شود. میتوان گفت تا پایان قرن، روانکاوی رسمی آمریکا در حال افول و در بحران بود.
یک ربع قرن بعد، تغییر چندانی حاصل نشده است. علیرغم اینکه روانکاوی اخیراً مد روز شده است -مرتباً مقالات زیادی درمورد فروید و پیروانش در مطبوعات عمومی منتشر میشود- اما تقریباً محدود به افراد معدودی است؛ انجمن روانکاوی آمریکا حدود ۳۵۰۰ عضو دارد و حدود ۱۰ هزار بیمار تحت درمان روانکاوی در ایالاتمتحده هستند (تا سال ۲۰۱۸، تقریباً ۴۰ میلیون آمریکایی حداقل یک داروی ضدافسردگی برایشان تجویز شده بود). سیبیتی همچنان استاندارد طلایی محسوب میشود و بسیاری از طرحهای بیمه هنوز درمان روانکاوی را پوشش نمیدهند. تعداد کمی از مردم وقت و پول کافی برای سه بار یا بیشتر جلسۀ درمان را در هفته دارند، و بیشتر درمانگران بیشتر وقت خود را صرف انجام کارهایی غیر از روانکاوی میکنند: برای بیماران رواندرمانی انجام میدهند، تدریس میکنند، یا در بخشهای عمومی یا خصوصی مشاوره میدهند. در سال ۲۰۲۳، ۵۶ درصد از روانکاوان انجمن روانکاوی آمریکا بالای هفتاد سال سن داشتند. بنابراین، گفتن اینکه روانکاوی در حال انقراض است چندان اغراقآمیز نیست. برای بقای این حرفه چه چیزی لازم است؟ این یکی از سؤالات ضمنی در جلسۀ نیویورک بود، جایی که قرار بود تغییرات نهادی پیشنهاد و رویکردهای جدید معرفی شوند.
همان بعدازظهر، دونالد ماس، رئیس کمیتۀ برنامههای انجمن روانکاوی آمریکا، را در یکی از گروههای بحث و گفتوگو دیدم که در حال بررسی این موضوع بودند که روانکاوان چگونه میتوانند، در حین درمان بیماران، عوامل اجتماعی و تاریخی را در نظر بگیرند. ماس که در اواخر دهۀ هشتم زندگیاش بود، و پوستی روشن و درخشان و صدایی آرامشبخش داشت، سالها مدیریت این گروه بحث را بر عهده داشت. دو نفر از همکارانش که یکی روانشناس و دیگری روانکاو بالینی بود در برگزاری جلسات این گروه به او کمک میکردند: دوروتی هولمز، استاد بازنشستۀ دانشگاه جورج واشنگتن که برای آثار پیشگامانهاش در زمینۀ نژاد و جنسیت شناختهشده است، و استیون سلیگمن از اعضای هیئتعلمی دانشگاه کالیفرنیا، سانفرانسیسکو، و دانشگاه نیویورک. آنها اوشا تومالا-نارا، استاد روانشناسی مشاوره، رشد و آموزشی را دعوت کرده بودند تا مطالعهای موردی از فعالیت شخصی خود ارائه دهد و دربارۀ این صحبت کند که عوامل فرهنگی، علیالخصوص عوامل مرتبط با نژاد و قومیت، چگونه بر کار بالینی تأثیر میگذارند.
حدود هفتاد نفر از حضار، که بیشترشان خودشان درمانگر بودند، به صحبتهای تومالا-نارا، زنی خوشپوش با پیراهنی سبزرنگ، گوش دادند. او چندین جلسه از درمان یکی از بیمارانش را که «ناشناسسازی» شده بود -یعنی با حذف جزئیات شخصی قابلشناسایی نبود- توصیف کرد. همۀ حضار موافق بودند که جزئیات این پرونده محرمانه باقی بماند. در طول ارائه و در هنگام وقفههای کوتاه، شرکتکنندگان پرسشهایی مطرح کردند: مفهوم ترومای بیننسلی چگونه میتواند در این مورد کاربرد داشته باشد؟ نژادپرستی چه اثری بر خواستههای بیمار گذاشته بود؟
اما برخی از شرکتکنندگان، بهویژه مسنترها، در برابر این رویکرد مقاومت نشان دادند. مرد سفیدپوستی که دستکم شصتساله به نظر میرسید اصرار داشت که مشکلات روانی بیمار هیچ ارتباطی با قومیت او ندارد، بلکه ناشی از نیاز کلی انسان به دوستداشتهشدن است. او گفت دوستداشتن «فراتر از فرهنگ است».
یکی دیگر از شرکتکنندهها به نیاز بیمار به «درکشدن بهعنوان فردی یگانه» اشاره کرد -آیا درنظرگرفتن بیمار صرفاً بهعنوان عضوی از یک گروه قومی، و نه بهعنوان فردی منحصربهفرد، آسیبزننده نیست؟
شرکتکنندهای دیگر نیز به اصل بحث انتقاد وارد کرد و پرسید: چه میزان توجه به فرهنگْ زیاده از حد محسوب میشود؟
شرکتکنندهای جوان پاسخ داد که به نظرش نمیتوان مرزی تعیین کرد.
این جدال شبیه بحثهایی بود که در دیگر عرصهها -از دانشگاه گرفته تا پزشکی و روزنامهنگاری- نیز در جریان است. این اختلافنظرها اغلب بهخاطر شکافهای نسلی شکل میگیرند. در یک سوی این جدالْ مدافعان روشهای قدیمی قرار دارند: دفاع از عینیت، دقت، و باور به وجود یک سوژۀ انسانی عام. در سوی دیگرْ کسانی هستند که هنجارها را ساختۀ فرهنگ میدانند. این گروه غالباً استدلال میکنند که آنچه بهعنوان سوژۀ عام مطرح میشود همیشه ویژگیها یا دیدگاههای یک نژاد خاص را منعکس میکند، و تجربۀ زیسته نوع خاصی از شناخت را تولید (یا محدود) میکند. این گروه معمولاً خواهان راههای جدیدتر و منصفانهتری در حرفهشان هستند.
گفتوگو در این جلسه متین و موقرانه پیش رفت، اما مشخص بود که نکات زیادی در میان است. نزدیک به پایان جلسه، هولمز اذعان کرد که این گروه سنت روانکاوی را با تمرکز بیشازحد بر حوزههای اجتماعی و فرهنگی -حوزههایی که سنتاً فراتر از قلمرو روانکاوی تلقی میشدند- نقض کرده است. برای برخی روانکاوان، نقض سنت به معنای اعلان جنگ است. ماس بعدها به من گفت «هر طرف واقعاً احساس میکند که اگر طرف مقابل پیروز شود، آسیب عظیمی به بار خواهد آمد».
ماس و هولمز در خط مقدم جنبشی نوظهور قرار داشتند: آنچه برخی آن را «چرخش اجتماعی» این حرفه مینامیدند. نظرات متفاوت بودند؛ بعضی معتقد بودند این چرخش اجتماعیْ سنتی قدیمی است که حالا دوباره بهدرستی احیا شده است، برخی آن را گرایشی فرعی میدانستند که اکنون در حال تبدیلشدن به گرایشی عمده بود، و برخی دیگر آن را تغییری ضروری برای بقای این حرفه میدانستند -یا ناقوس مرگ برای روانکاویای که میشناختیم.
اگرچه بسیاری از طرفداران این چرخش اجتماعی روانکاوهایی باتجربهاند -هم هولمز و هم ماس در دهۀ هشتم زندگی خود هستند- این رویکرد بهویژه برای درمانگران جوانتر و همچنین برای روانکاوانی که در حال حاضر دارند آموزش میبینند، که معمولاً در دهۀ چهارم یا پنجم زندگی خود هستند، جذاب است. بسیاری از این درمانگران و دانشجویان روانکاوی تا حدی به این دلیل وارد این حوزه شدهاند که میخواستند در جهت تحقق عدالت اجتماعی مبارزه کنند؛ برخی در حین آموزشدیدن در حوزۀ مددکاری اجتماعی با نابرابریها آشنا شده بودند، درحالیکه برخی دیگر از طریق آشنایی با متفکران اصلی سنت روانکاوی، مانند فرانتس فانون، جذب این حوزه شده بودند.
ماس در تماسی تلفنی پس از جلسه به من گفت، برای درک این چرخش اجتماعی، باید کاری را انجام دهید که روانکاو در اتاق مشاوره انجام میدهد: بازگشت به نقطۀ آغاز. او توضیح داد «وقتی فروید روانکاوی را بنیان نهاد، تمایز بسیار واضحی بین آنچه واقعیت روانی و واقعیت مادی مینامید قائل شد». مثلاً فروید معتقد بود رفتار جنونآمیز بیمار عمدتاً ناشی از شرایط کنونی زندگی آن بیمار نیست، بلکه ناشی از تجربیات و تخیلات در اوایل دوران کودکی، بهویژه آن چیزهایی است که در خانوادۀ هستهای رخ داده است. اینها اکنون در ناخودآگاه بیمار ساکن شده و در واقعیت روانی او سهم داشتند. او بیشتر به احساسات و تخیلات بیمار درمورد تجربیاتش اهمیت میداد تا خود تجربیات. بسیاری از عوامل دیگر که زندگی بیمار را شکل میدادند -عوامل اجتماعی و تاریخی، حقایق و تجربیات قابلتصدیق، مسائل مربوط به پول و نژاد- پشت در اتاق مشاوره باقی میماندند.
از برخی جهات، روشی که فروید ابداع کرد مفید بود: این روش به او این امکان را میداد که، در جهت روانکاوی دقیق و عمیق بیمار، سؤالات مربوط به اینکه «واقعاً چه اتفاقی برای بیمار در دوران کودکی افتاده است» را نادیده بگیرد. بسیاری از روانکاوانِ پس از فروید دیوار مشابهی بنا کردند و اتاق مشاوره به نوعی پناهگاه، هم برای درمانگر و هم برای بیمار، تبدیل شد. هر آنچه «در بیرون» میگذشت -جنبشهای آزادیبخش، رکودهای اقتصادی، جنگها- در مقایسه با آنچه «در اینجا» میگذشت، ثانویه بود. در افراطیترین حالتِ این رویکرد، روانکاوان آمریکایی تمایلی به بحث درمورد واقعیتهای خارجی نداشتند و حتی بیمارانِ خود را ترغیب میکردند که خود را با آنها وفق دهند.
ماس میخواست آنچه را که «نفوذپذیری» بین روانکاوی و جامعه مینامید افزایش دهد. او بهگفتۀ خودش از موقعیت خود بهعنوان رئیس کمیتۀ برنامهها برای انجام این کار استفاده کرده بود. او به من گفت «ما به نقدی پاسخ دادهایم که دهههاست مطرح شده و میگوید ما به مسائل اجتماعی و تاریخی بیتوجه بودهایم و این بیتوجهی هیچ سودی هم نداشته است».
ماس حامیانی هم داشت. یکی از آنها فرانسیسکو گونزالس، روانکاوی از منطقۀ خلیج سانفرانسیسکو، بود. هنگامی که پس از جلسه تلفنی صحبت کردیم، گونزالس بر اهمیت انجمنها در تاریخ روانکاوی تأکید کرد، از ایدههای فروید در کتاب تمدن و ملالتهای آن3 گرفته تا برنامۀ اجتماعیای که خود گونزالس در شکلگیریاش در مؤسسۀ روانکاوی شمال کالیفرنیا مشارکت داشت. از نظر گونزالس، چرخش بهسوی اجتماع درواقع نوعی بازگشت بود -بازگشت به نسخهای سیاسیشده از روانکاوی که قبلاً هم در تاریخ این رشته وجود داشته و حتی بسیار بارز بوده است.
دیگران چرخش اجتماعی را پدیدهای جدید -و خطرناک- میدانستند. برخی از اعضای انجمن روانکاوی آمریکا میترسیدند که روانکاوان وارد حوزههایی شوند که رشتههای دیگری مثل جامعهشناسی یا نظریۀ سیاسی بهتر میتوانند آنها را تحلیل کنند. دیگران نگران بودند که چرخش اجتماعی باعث شود روانکاوان بیطرفی پزشکی -یعنی همان حالت خونسرد و بدون قضاوتی که درمانگران در جلسات درمان حفظ میکنند- را کنار بگذارند و تبدیل شوند به «نمایندگان عدالت اجتماعی و ضدنژادپرستی در برابر هر بیمار»؛ این حرف را روانکاوی از ماساچوست در پیامی به گروه ایمیلیِ انجمن روانکاوی آمریکا گفته بود، گروهی که روانکاوها در آن درمورد مسائل مربوط حرفهشان بحث میکنند. برخی دیگر پرسشهایی دربارۀ این دیدگاه مطرح کردند: آیا واقعاً به نفع بیماران است؟ چون ممکن است این نگاه باعث شود آنها خود را صرفاً قربانی ببینند و مشکلاتشان را نتیجۀ عوامل بیرونی بدانند. به عقیدۀ برخی، وظیفۀ روانکاو این است که بیماران را فراتر از توضیحات سطحی دربارۀ رنجشان ببرد و درنهایت به آنها قدرت دهد تا انتخابهای متفاوتی انجام دهند. طبق این دیدگاه، روانکاوان با کمک به خود فرد، بیشترین تأثیر را میگذارند -نه با پرداختن مستقیم به مشکلات اجتماعی.
درمقابل، برخی از مدافعان چرخش اجتماعی اصرار دارند که روانکاوها، بهعنوان افراد، و روانکاوی، بهعنوان رشتهای علمی، میتوانند تغییر اجتماعی ایجاد کنند. بِوِرلی استوت، روانپزشک و روانکاو در آتلانتا که در زمان جلسه عضو کمیتۀ اجرایی انجمن روانکاوی آمریکا بود، معتقد است که خشونت نژادی و قومی «مسئلهای مدرن» است و، با رویکردهای جدید اجتماعی و تاریخی، روانکاوان برای پرداختن به آن مجهزتر شدهاند. او به من گفت که اگر روانکاوان بتوانند راههایی برای پرداختن به این مسئله پیدا کنند، «واقعاً میتوانند جهان را تغییر دهند».
در طول تابستان سال ۲۰۲۰، همزمان با اوجگرفتن جنبش «جان سیاهان مهم است»، کمیتۀ اجرایی انجمن روانکاوی آمریکا رفت سراغ سازمان غیرانتفاعی «سیاهپوستان روانکاو سخن میگویند». این دو سازمان با همکاری یکدیگر دوروتی هولمز را مأمور کردند تا گروه مستقلی برای رسیدگی به مسئلۀ نژاد و نژادپرستی در روانکاوی آمریکا تشکیل دهد و ریاست آن را بر عهده بگیرد، پشتیبانی مالی و اداری این گروه با انجمن بود. او سه رئیس دیگر هم برای گروه انتخاب کرد که همگی از روانکاون برجسته و رنگینپوست بودند: استوت؛ دیون پاول، روانکاو در دانشگاه کلمبیا و عضو انجمن روانکاوی نیویورک؛ و آنتون هارت، روانکاو عضو هیئتعلمی مؤسسۀ ویلیام آلانسون وایت. آنها با هم کمیسیونی با بیستوسه عضو تشکیل دادند و مطالعهای نظاممند درمورد نحوۀ مطرح شدن یا نشدن مسائل نژادی در مؤسسات روانکاوی سراسر کشور آغاز کردند.
در شب چهارم گردهمایی، بیش از پانصد نفر در بزرگترین سالن کنفرانس هتل گرد هم آمدند تا پیشگزارشی از نتایج را بشنوند. جمعیت بهطور قابلتوجهی متنوعتر از سایر برنامهها به نظر میرسید (بعداً، استوت به من گفت «پس شما در آن اتاق بودید. اکنون بیشتر روانکاوان سیاهپوست کشور را میشناسید». او تخمین زد که حدود ۰.۲ درصد از روانکاوان در ایالاتمتحده سیاهپوستاند). ابتدا هولمز، که کمیسیون به نام او نامگذاری شده بود، پشت تریبون قرار گرفت. او کتودامن قرمز شیکی پوشیده بود و با لحنی صریح از موانعی که بهعنوان زن سیاهپوست در مسیر تحصیلات تکمیلی و فوقدکترا با آنها روبهرو شده بود صحبت کرد. پس از او، هارت و پاول روند کار کمیسیون را شرح دادند، سپس گونزالس و استوت برخی از نتایج نظرسنجیهایی را که با دانشجویان مؤسسات روانکاوی انجام داده بودند به اشتراک گذاشتند. آنها گفتند، بر اساس دادهها، نژادپرستی «دارد مؤسسات ما را نابود میکند». دانشجوهای رنگینپوست در مواجهه با آزارها و سوءتفاهمها ترک تحصیل میکردند یا اصلاً ثبتنام نمیکردند. مؤسسات نمیدانستند چگونه باید با تروماهای نژادی برخورد کنند، و این موضوع باعث نارضایتی دانشجوها و بیماران شده بود. تغییرات اساسی لازم بود، حتی اگر همانطور که استوت هم اشاره کرده بود، کسانی که مؤسسات را اداره میکردند عمدتاً در برابر تغییر مقاومت میکردند و کسانی هم که خواهان تغییر بودند نمیدانستند چگونه باید پیش بروند.
هنگام پرسش و پاسخ، حضار سفیدپوست یکی پس از دیگری صحبت کردند. آنها از کمیسیون تعریف و تمجید کردند، هرچند برخی اشاره کردند بعضی از اعضای انجمن روانکاوی آمریکا ممکن است با تغییرات پیشنهادی گزارش کمیسیون هولمز، که قرار بود چهارماهونیم بعد منتشر شود، مخالف باشند. نزدیک به پایان جلسه، زنی که جوانتر از میانگین سنی حضار به نظر میرسید پشت میکروفون رفت. او زنی رنگینپوست بود و گفت اخیراً بهدلیل تجربۀ نژادپرستی در مؤسسهای که در آن برای دورۀ روانکاوی ثبتنام کرده بوده از آن دوره انصراف داده است. میگفت وقتی نظرسنجی کمیسیون هولمز به دستم رسید، اولین احساسی که داشتم خشم بود و با خودم فکر میکردم «شما فقط میخواهید از من استفاده کنید. فقط میخواهید با سؤالپرسیدن از من به رشد خود کمک کنید». اما حالا که هدف نظرسنجی را درک کرده بود، سپاسگزار بود و درحالیکه داشت از اعضای پنل بابت تلاشهایشان تشکر میکرد بغضش ترکید.
به نظرم لحظهای از رهایی هم برای آن دانشجو و هم برای گروه بود. احساساتِ بد ابراز شده بودند؛ به نظر میرسید تفاهم متقابل حاصل شده است. بعداً، گونزالس به من گفت که انجمن روانکاوی آمریکا بالاخره در حال تغییر است و «این نوع شور و هیجان از طریق این تغییر امکانپذیر است».
تنشهای آشکار در انجمن روانکاوی آمریکا -بین انعطافپذیری و انعطافناپذیری، بین آزادی و سرکوب- به سپیدهدم روانکاوی بازمیگردد و در بنیانگذار آن نیز وجود داشت. فروید روانکاوی را با مجموعهای روشن از قوانین تعریف کرد و از نسخۀ «ناسنجیدۀ» آن که توسط پزشکان ناآشنا با روش او انجام میشد انتقاد کرد، اما گاهی اوقات تشویق به آزمایشگری نیز میکرد. در سال ۱۹۱۸، او تصور میکرد چرخشی دموکراتیک در جهان باعث کاهش محدودیتهایی میشود که او بر روانکاوی اعمال کرده بود. در این آیندۀ «خیالی»، درمانگاههای سرپایی سلامت روان، با کارکنانی آموزشدیده در حوزۀ روانکاوی، درمان رایگان برای فقرا و طبقۀ کارگر فراهم میکردند. در چنین شرایطی، درمانگران میبایست «طلای خالص روانکاوی را آزادانه با مس پیشنهاد مستقیم مخلوط کنند» (در دورۀ بین دو جنگ جهانی، درمانگاههای رایگان در ده شهر، ازجمله لندن، وین و برلین، تأسیس شدند. بهگفتۀ محققی به نام الیزابت دانتو، نسل اول و دوم روانکاوان حداقل یکپنجم کار بالینی خود را به فقرای شهری اختصاص دادند).
بااینحال، بسیاری در برابر تغییر مقاومت کردند. با گذشت زمان، با تثبیت روانکاوی، گرایشهای مختلف به جناحهایی سرسخت تبدیل شدند -بهویژه در ایالاتمتحده، جایی که بهگفتۀ هیل محافظهکارترین روانکاوان، «بیشتر از فروید، فرویدی» شدند. هنگامی که این روانکاوان در قدرت بودند، که در بیشتر قرن بیستم چنین بود، روانکاوان نامتعارف -ازجمله کارن هورنی، که دیدگاههای فروید درمورد جنسیت را به چالش کشید و آنچه بهعنوان «روانشناسی زنانه» شناخته شد را بنیان نهاد- اغلب به حاشیه رانده میشدند.
در پایان، تاریخْ چرخشی بیرحمانه داشت. حزب نازی در دهۀ سی به قدرت رسید و روانکاوان -که بسیاری از آنها یهودی، کمونیست یا هر دو بودند- را تهدید به نابودی کرد. فروید در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹، بیستودو روز پس از آغاز جنگ جهانی دوم، درگذشت و شاهد تأثیر ویرانگر جنگ بر جامعۀ روانکاوی نبود. بسیاری از روانکاوان اروپایی زندانی یا کشته شدند. برخی به ایالاتمتحده گریختند؛ این موج مهاجرت روانکاوها یکی از دلایل رونقگرفتن روانکاوی پس از سال ۱۹۴۵ در آمریکا بود. اما احساسات ضدکمونیستی باعث شد برخی روانکاوها عقاید چپگرایانۀ خود را سرکوب کنند. گونزالس این لحظۀ سرکوب جمعی را یکی از لحظات آسیبزا در تاریخ این رشته توصیف کرد که باید راهحلی برایش پیدا کرد. «آنچه اکنون نیاز داریم روانکاویِ روانکاوی است».
سمیر خان گفت «روانکاوی به جهنم! ما اینجا هستیم تا به بیماران خدمت کنیم». بهطور کلی آیندۀ این حرفه دغدغۀ خان نبود.
خان، روانپزشکی چهلوچندساله در نیویورک است، مردی خوشبرخورد با موهای بلند و تیره که همیشه لبخندی ملایم به لب دارد. ما یک روز مانده به پایان کنفرانس در فاصلۀ بین دو جلسه همدیگر را ملاقات کردیم. در آن زمان، بوی تغییر به مشام میرسید. در پنلها و سخنرانیهای عمومی، سخنرانان مخاطبان را تشویق میکردند که رویکردهای بالینی جدید را امتحان کنند که مقاومت در برابر تغییر به ضرر خودشان خواهد بود. در یکی از برنامهها، کری سالکوویچ، رئیس انجمن روانکاوی آمریکا، فردی خوشسروزبان که در زمینۀ مشاورۀ رهبری و سازمانی فعالیت میکند، روی صحنه رفت تا اعلام کند که طرحی برای کاهش محدودیتهای عضویت در انجمن با ۸۱ درصد رأی موافق تصویب شده است. پیش از این، فقط پزشکان، دارندگان دکترا و مددکاران اجتماعی، که آموزش روانکاوی را در یکی از مؤسسات انجمن روانکاوی آمریکا گذرانده بودند، میتوانستند عضو دائم انجمن شوند -اما اکنون دیگران (درمانگران، دانشگاهیان و پژوهشگران) که در حوزۀ رواندرمانی در انجمن روانکاوی آمریکا یا مؤسسات معادل آموزش دیدهاند، میتوانند با عضویت دائم انجمن دربیایند. او گفت این تغییر «به تضمین آیندۀ ما کمک میکند» -و این جمله با تشویق پرشور حاضران همراه شد.
خان نسبت به این تعریف و تمجیدها بدبین بود. او با لحنی طعنهآمیز گفت «آیا تغییر خوب است؟». او به من گفت که روانکاوان معمولاً تغییر، ترس و عدم اطمینان را بزرگ جلوه میدهند، گویی که همیشه سازندهاند. ظاهراً نسبت به چرخش اجتماعی تردید داشت -نه به این دلیل که با تربیت روانکاوان رنگینپوست بیشتر یا تنظیم برنامههای درمانی برای تأثیرگذاریِ بهتر بر جمعیت بیماران مخالف بود، بلکه به این دلیل که فکر نمیکرد این امر تغییر زیادی در این حرفه ایجاد کند (یک فرد بدبینِ دیگر حاضر نشد بهصورت رسمی با من صحبت کند، زیرا میترسید محافظهکار یا نژادپرست تلقی شود. برخی دیگر که با آنها تماس گرفتم اصلاً حاضر به صحبت نشدند). با وجود اینهمه صحبت از مسائل اجتماعی، بحث چندانی دربارۀ این مطرح نشد که چگونه میتوان روانکاوی را برای بیماران مقرونبهصرفهتر کرد. انجمن روانکاوی آمریکا نمایندۀ افرادی بود که اغلب درآمد سالانۀ ششرقمی داشتند. او با اشاره به شلواری که پوشیده بود گفت «مثل اینه که بگیم، بله، ما میخواهیم کار خیر کنیم، اما خب، این شلوار چقدر قیمتشه؟» (قیمتش سیصد دلار بود).
خان گفت «قرار است مردم را به صحبتکردن درمورد چیزها وادار کنید تا همهچیز قابلهضم شود». اما در بسیاری از بحثها، روانکاوان رنگینپوست محتاط و کنترلشده عمل میکردند، درست همانطور که در گروه گفتوگوی مربوط به عوامل اجتماعی و تاریخی بودند. آنها سرکوب شده بودند. این خودسانسوری رویکردی عملگرایانه بود: کسانی که در قدرت بودند اگر احساس خطر میکردند در برابر تغییر مقاومت میکردند. آنچه ما در جلسه شاهد بودیم شاید اصلاح بود نه انقلاب -یا بدتر از آن، صرفاً بحثی خودستایانه درمورد چیزهایی که ممکن است هرگز اتفاق نیفتند.
مدت زیادی پس از جلسۀ نیویورک، جامعۀ روانکاوی آمریکا از هم پاشید.
در جریان برنامهریزی برای جلسۀ ژوئن، چند تن از اعضای کمیته پیشنهاد کردند که از لارا شیحی -استادیار روانشناسی بالینی در دانشگاه جورج واشنگتن که بهخاطر آثارش دربارۀ فلسطین شناختهشده است- برای شرکت در یک نشست دعوت شود. در آن زمان، پس از آنکه گروه حامی اسرائیل «استند ویت آس» طی شکایتی به دفتر حقوق مدنی این وزارتخانه ادعا کرد که در کلاس شیحی تبعیض ضدیهودی صورت گرفته است، دانشگاهی که شیحی در آن تدریس میکرد در حال بررسی این پرونده بود (و بعدتر این پرونده به وزارت آموزش ایالاتمتحده نیز ارجاع داده شد). کمیتۀ اجرایی انجمن روانکاوی آمریکا، به ریاست فعلی سالکوویچ که رئیس بعدیاش هم انتخاب شده و شخصی به نام دن پرزانت بود، دعوت از شیحی را ممنوع کرد و ادعا کرد که برگزارکنندگان قادر نخواهند بود واکنشها به حضور او را «مهار» کنند. در واکنش، کمیتۀ برنامه تصمیم گرفت کلاً از برنامهریزی برای نشست ژوئن صرفنظر کند. سپس کمیتۀ اجراییْ کمیتۀ برنامه را منحل کرد. پس از این اتفاق، گروه ایمیلی انجمن روانکاوی آمریکا بهسرعت به آشوب کشیده شد.
بحث در گروه ایمیلی بالا گرفته بود؛ برخی از افراد از تصمیم کمیتۀ اجرایی حمایت میکردند و برخی دیگر طرفدار کمیتۀ برنامه بودند. اعضا یکدیگر را به نژادپرستی، زنستیزی و یهودستیزی متهم میکردند. هر دو طرف دعوا ادعا میکردند که احساس «ناامنی» دارند. یکی از اعضا کسانی را که از کمیتۀ اجرایی عصبانی بودند «پرندگان شکاری» توصیف کرد که «مایلاند انجمن روانکاوی آمریکا را از هم بدرند». عضو دیگری به من گفت که انگار همه مجبور بودند طرف یکی از دو جناح را بگیرند.
هفتههای بعد آشوبزده بود: به نظر میرسید که جلسۀ ژوئن برگزار نخواهد شد، سپس دوباره مشخص شد که جلسه برگزار خواهد شد (درنهایت، جلسه طبق برنامه برگزار شد). کمیتۀ برنامه برای همیشه حذف شد -و سپس، بهطور ناگهانی، به وضع اولیه بازگشت. در خلاف عادتی چشمگیر، کمیتۀ اجرایی از شیحی عذرخواهی کرد. او اخیراً از سوی دانشگاه جورج واشنگتن از اتهام اشتباه تبرئه شده بود و در اواخر ماه مارس از او دعوت شد در جلسۀ ژوئن سخنرانی کند (او این دعوت را رد کرد و بعدتر از سوی وزارت آموزش آمریکا نیز تبرئه شد). کمتر از دو هفته پس از آن، سالکوویچ، با اینکه خود را حامی چرخش اجتماعی میدانست، نامهای به اعضای سازمان فرستاد و از ریاست انجمن روانکاوی آمریکا استعفا داد و انگشت اتهام را بهسوی «چپ افراطی غیرلیبرال» گرفت که بهگفتۀ او «بهطور انحصاری خود را در جایگاه برتر اخلاقی قرار داده و سعی دارد انجمن روانکاوی آمریکا را از سازمانی حرفهای به سازمانی عمدتاً سیاسی و کنشگر تبدیل کند». او نگران آیندۀ روانکاوی بود و گفت «تمایل ما به مخالفت و دشمنی با یگدیگر نمایانگر دفاعی اجتماعی در برابر پیشرفت روانکاوی در مقایسه با دنیای بیرونی است و ممکن است بزرگترین ریسک ما باشد».
در روز ۱۹ ژوئن ۲۰۲۳، که روز آزادی نیز هست، چند روز پس از برگزاری جلسۀ جنجالبرانگیز ژوئن، گزارش کمیسیون هولمز منتشر شد. این گزارش در ۴۲۱ صفحه شرح جامعی از روشهای تحقیق کیفی کمیسیون ارائه داد -که شامل نظرسنجی از اعضای هیئتعلمی، کارکنان، مدیران و دانشجویان و انجام مصاحبههای عمیق با تعدادی از پاسخدهندگان بود- و همچنین یافتههای آن را بیان کرد. کمیسیون دریافت که بسیاری از شرکتکنندگان احساس میکردند که قادر به مقابله با نژادپرستی نیستند، روشهای جذب مبتنی به توصیههای شفاهی منجر به مؤسسات آموزشی عمدتاً سفیدپوست شده است، و «قوانین نژادی» -نمایش نگرشها و رفتارهای نژادپرستانه- امری معمول بود. در این گزارش توصیه شده بود مؤسسات آموزشی باید تمرکز خود را بر جذب و حفظ داوطلبان رنگینپوست بگذارند؛ برنامۀ درسی در مؤسسات آموزش روانکاوی متنوعتر شود؛ و «مسائل مربوط به نژاد و نژادپرستی در محیطهای روانکاوی بهصورت اولویتدار و از بالا به پایین مورد توجه قرار گیرند». بسیاری از مؤسسات آموزشی وابسته به انجمن روانکاوی آمریکا، از جمله در بوستون و مینیاپولیس، متعهد شدند که جلسات گروهی برای مطالعۀ این گزارش برگزار کنند. این بهطور ضمنی پذیرفته شده بود که، مانند خود روانکاوی، تغییرات معنادار به سالها زمان نیاز دارد.
در همین حال، افراد در حال ترک سازمان بودند. برخی از اعضای انجمن روانکاوی آمریکا، از جمله اعضای رنگینپوست و خودِ شیحی، از این سازمان استعفا دادند و مناقشه پیرامون کمیتۀ برنامه و دعوت از شیحی را دلیل این امر عنوان کردند. دیگرانی که قصد پیوستن داشتند -مانند خان- تصمیم گرفتند که عضو سازمان نشوند. میچل ویلسون، روانکاوی در کالیفرنیا و سردبیر سابق نشریۀ انجمن روانکاوی آمریکا، از این روند ابراز تاسف کرد. او گفت «داشتن گروهی افراد جوان که از نظر نظریهپردازی عمیق و از نظر سیاسی فعال و متعهد باشند فوقالعاده مهم است و حال این افراد کلاً سازمان را ترک کردهاند. این برای برخی از ما فقدان بزرگی است. ولی فکر میکنم برای برخی دیگر مایۀ آسودگیست».
با آغاز سال ۲۰۲۴، روانکاوان دوباره در نیویورک جمع شدند. با غیبت برخی از اعضای پیشرو و مترقیتر انجمن روانکاوی آمریکا، این گردهمایی جوی آرام، اما درعینحال کمانرژیتر داشت. چنند ماه پس از جلسه، ماس از رهبری کمیتۀ برنامههای انجمن کنار گذاشته شد و خود کمیته هم از نظر تعداد اعضا و دامنۀ فعالیت کوچکتر شد.
ماس در ایمیلی برای من نوشت «برای بسیاری از ما خیلی ناامیدکننده بود».
کمیسیون هولمز کار رسمی خود را در فوریۀ ۲۰۲۴ به پایان رساند. در جلسۀ نیویورک آن سال، کمیسیون جلسهای برگزار کرد برای آنچه «پردازش جمعی» گزارش نامیده بود. در یک ایمیل، گونزالس -که مانند چند نفر دیگری که با آنها صحبت کردم در جلسۀ ۲۰۲۴ حضور نداشت- گفت تعدادی از اعضای کمیسیون در حال کار بر روی ایجاد «شبکۀ مشاورهای-همکاری» بودند که آن را اینطور توصیف کرد: «شبکهای از افراد که روانکاوی را با علاقۀ مشترک به کار نژادی، تنوع، و بهطور کلی روانکاوی فراگیرتر و پیشرفتهتر دنبال میکنند» و گفت این شبکه میتواند با مؤسسات آموزشی در زمینۀ مسائل نژادی همکاری کند و کاملاً مستقل از انجمن روانکاوی آمریکا باشد.
زمانی که دوباره در بهار ۲۰۲۴ با خان تماس گرفتم، گفت «فکر میکنم قرار است شکافها بیشتر شود». او که در ملاقات قبلی بسیار خوشحال و پرحرف بود، حالا ساکت و ناامیدتر به نظر میرسید. سال گذشته برای او «افتضاح» بود: او با روانکاو خود بر سر جنگ غزه اختلاف پیدا کرده بود، درمان را متوقف کرده و از انجمن روانکاوی آمریکا فاصله گرفته بود و مانند دیگر روانکاوهای رنگینپوست، احساس «دلسردی کلی» نسبت به روانکاوی رسمی داشت. او فقط در یکی از رویدادهای جلسۀ ۲۰۲۴ نیویورک شرکت کرده بود، پنل کمیسیون هولمز. او توضیح داد «وقتی محیط را غیرقابلتحمل میکنی، آنوقت اقلیتها میروند. انجمن روانکاوی آمریکا مثل یک فانوس بود. میتوانستی بروی آنجا، میتوانستی صدای مردم را بشنوی، الهام بگیری. میتوانستی بگویی شاید بخواهم روانکاو شوم». حالا روانکاوهای جوانتر و مترقیتر باید به دنبال گروههای پراکنده بگردند که کوچکتر و کمتر شناختهشدهاند. او تردید داشت که روانکاوهای جوان بتوانند این گروهها را پیدا کنند.
مانند بسیاری از نهادها در اوایل دهۀ ۲۰۲۰، انجمن روانکاوی آمریکا مجبور بود تغییر کند: برای اینکه اعضایش متنوعتر شوند، برای مقابله با نژادپرستی، برای پاسخ به موقعیتهای سیاسی. اما به نظر خان، لحظۀ تغییر گذشته بود. چرخش اجتماعی مشکلات خود را داشت -و اگر نگوییم همه، بسیاری از منتقدان سؤالات خود را با نیت خیر طرح کرده بودند- اما این چرخش موجب جذب روانکاوان و محققان به حرفهای شد که به خون تازه نیاز داشت. بدون آنها، جامعۀ روانکاوی آمریکا ممکن بود همچنان گروهی یکدست از متخصصان مسن باشد که فقط با یکدیگر صحبت میکنند. خان به من گفت «فکر میکنم همهچیز به همان منوال قبل پیش برود، اما بهصورت تهاجمیتر. چون باید کارهای خیلی تهاجمیتری انجام بدهید تا همانطور باقی بمانید».
فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازهترین حرفهای دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و بهروز انتخاب میشوند. مجلات و وبسایتهایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابعاند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفتوگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار میگیرند. در پروندههای فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمالکاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداختهایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر میشوند و سپس بخشی از آنها بهمرور در شبکههای اجتماعی و سایت قرار میگیرند، بنابراین یکی از مزیتهای خرید فصلنامه دسترسی سریعتر به مطالب است.
فصلنامۀ ترجمان در کتابفروشیها، دکههای روزنامهفروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان بهصورت تک شماره به فروش میرسد اما شما میتوانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهرهمندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک بهعنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال میشود و در صورتیکه فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید میتوانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.
این مطلب را مگی دُهرتی نوشته و با عنوان «The Social Turn» در شمارۀ آوریل ۲۰۲۵ مجلۀ هارپرز منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «چرخش اجتماعی: روانکاوی در آستانۀ تحول است یا انقراض؟» در سیوپنجمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فرشته هدایتی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ شهریور ۱۴۰۴با همان عنوان منتشر کرده است.
مگی دُهرتی (Maggie Doherty) نویسنده و منتقد آمریکایی است. دُهرتی نویسندۀ کتاب همارزها: روایتی از هنر، دوستی زنانه و رهایی در دهۀ ۱۹۶۰ است؛ اثری که به مرحلۀ نهایی جایزۀ حلقۀ منتقدان کتاب ملی در بخش زندگینامه راه یافت. نوشتههای او در نشریاتی چون نیویورکر، نیویورک تایمز و نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است.
در رمان کمال هیچچیز تغییر نمیکند، چون هیچچیز هرگز نمیتواند تغییر کند؛ همهچیز همان است که بود
پدیدهای معکوس دژاوو: وقتی چیزهای آشنا ناگهان ناآشنا به نظر میرسند