پیشگوها شکست میخورند و باز برمیگردند. شاید مسئله اصلاً آینده نباشد، ترسی باشد که از حال داریم
غیبگوها، پیشگوها، رمالها و آرمانشهراندیشها قرنهاست که تلاش میکنند مسیر فردا را ترسیم کنند. بارها پیشبینیهایشان غلط از آب درآمده، اعتبارشان از بین رفته، اما بازارشان همچنان داغ است. چرا؟ گلن آدامسون، تاریخدان آمریکایی، در کتاب جدیدش به دنبال پاسخ همین پرسش است. او مینویسد آینده بیش از آنکه تصویری قطعی باشد، میدان نبرد تخیلها و ترسهاست. هر پیشبینی، پیش از آنکه روایتی از فردا باشد، بازتابی است از حال ما.
How Imagining the Future Shapes the Present
Glenn Adamson
December 3, 2024
How Imagining the Future Shapes the Present
Glenn Adamson
December 3, 2024
جیمز گِلِیک، نیویورک ریویو آو بوکس— از آلبرت اینشتاین دعوت کردند برای آیندگان پیامی بنویسد تا در نمایشگاه جهانی نیویورک در سال ۱۹۳۹ داخل کپسول زمان بگذارند و پنج هزار سال بعد باز شود. اینشتاین لحن بدبینانهای اختیار کرد: «هرکس به آینده میاندیشد باید در ترس و وحشت زندگی کند».
لحن منفیاش لابد اسپانسر، یعنی شرکت وستینگهاوس الکتریک، را ناامید کرده بود. این شرکت در کنار دیگر غولهای صنعت آمریکا حامی تم نمایشگاه یعنی «دنیای فردا» بود. در این نمایشگاه، شرکت فورد موتور جادۀ فردا را معرفی کرد، شرکت لبنیات بوردِن دنیای لبنیات فردا را داشت و، محبوبتر از همه، جنرال موتورز فوتوراما را عرضه کرد که بازدیدکنندگانش صف میبستند تا به مدت هجده دقیقه با تسمهنقالهای در سرزمینی خیالی که میگفتند شگفتیهای آینده یعنی سال ۱۹۶۰ را نشان میدهد بچرخند. مجلۀ لایف گفت آنجا «پر از آدمهای برنزه و پرانرژیای است که در بیست سال اخیر راهوروش تفریحکردن را یاد گرفتهاند». به هر یک از بازدیدکنندگان هنگام خروج نشانی میدادند که روی آن نوشته شده بود «من آینده را دیدهام». ولی واقعاً ندیده بودند.
اینشتاین طبیعتاً به جنگ پیشِ رو میاندیشید، درست مثل توماس مان که پیامش برای کپسول زمان این بود: «امروزه میدانیم این تصور که آینده “دنیای بهتری” است مغلطۀ دکترین ترقی بوده». با توجه به اینکه بیش از هزار شرکتکنندۀ نمایشگاه آمده بودند تا ترقی را نشان دهند، پیام توماس مان نابجا به نظر میرسید. کل این برنامه در تحسین و ستایش آینده بود. شرکتکنندگان ادعا میکردند نهفقط محصول، بلکه «ایده میفروشند». چنانکه گلِن آدامسون در کتاب جدید و پرمغز خود با عنوان فردا و فردا به مدت یک قرن1میگوید، شرکتکنندگان درگیر «نوعی آیندهپژوهی» بودند. گوی سحرآمیزشان به رنگ گلوبلبل بود و دیدگاهشان آرمانشهری. امروزه بازار آرمانشهراندیشان کساد شده است.
نمایشگاه جهانی داستانی سفید تعریف میکرد. سیاهپوستان آمریکایی در آن جایی نداشتند و از جماعت «آفتابسوخته و تنومند» بهصورت تلویحی و از نیروی کار نمایشگاه (البته بهجز پیشخدمت و باربَر) بهصورت علنی کنار گذاشته شده بودند. خبرگزاریهای سفید هم دربارۀ این موضوع حرفی نزدند، اما سازماندهندگان سیاه چرا. آنها در مقابله با این برنامه نمایشگاه سیاهپوستان آمریکا را در شیکاگو برگزار کردند که یادبود هفتادوپنجمین سالگرد آزادی از بند بردگی بود. این نمایشگاه، که به نمایشگاه جهانی سیاهان معروف شد، دیدگاه کاملاً متفاوتی دربارۀ آینده ارائه میداد که در شناخت متفاوتی از گذشته ریشه داشت. نمایشگاه هنر سیاهپوستان آمریکا، با ارائۀ آثار هنرمندانی از دوران بردهداری تا زمان حال، بر نوعی واقعگرایی اجتماعی تأکید میکرد که، به قول آلن لاکِ فیلسوف و نویسنده، «از نمایش رنگارنگ و سطحیِ چیزها» فراتر میرفت. گرسنگی را نشان میداد؛ اعدام خودسرانۀ سیاهپوستان را به تصویر میکشید. به بازدیدکنندگان یادآوری میکرد که آینده مقصدی نیست در انتظارِ رسیدن ما، بلکه به قول آدامسون «میدان نبرد همیشگی اندیشههاست».
در آیندهای که نمایشگاه جهانی نیویورک نشان میداد، فناوری کمکحال انسانها بود. آدامسون مینویسد چنین آیندهای تجلی «این پیشفرض بود که وقتی دستگاهی درست طراحی و روغنکاری شود، راه که افتاد، لاجرم دنیای بهتری میسازد». آنسمت، در شیکاگو، سازماندهندگان نوع دیگری از آیندهپژوهشی را نشان میدادند که در کنار تفکر مکانیستی رشد میکرد، فرصت یکهتازی را از آن میگرفت و حتی تا حدی ناقضش بود. دستگاهها خودمختارند و طبق سازوکارهای داخلی خودشان تعریف میشوند که خودتنظیمگر و خودپیشران است، اما کمی که دقیقتر بنگرید، آنچه در ابتدا شگفتانگیز مینماید کمکم مخوف به نظر میرسد.
نوشتنِ پیشاپیشِ داستان آینده در هیچ دورانی بهاندازۀ امروز نامطمئن نبوده است. در این روزگار پرجوشوخروش، وحشت و اضطرابْ روحیۀ آرمانشهری را کمرنگ کرده است. با آنکه برای دیدن شمهای از آینده لهله میزنیم، بارها دیدهایم که چشماندازهای آینده در چشمبرهمزدنی میشکنند و متحول میشوند. آرجون آپدورایِ انسانشناس مینویسد «بررسی هیجانات همراه آینده بهعنوان یک محصول فرهنگی کافی نیست؛ حسیات حاصل از آن هم نیاز به بررسی دارد: بهتزدگی، سرگیجه، هیجان، سردرگمی».
آدامسون این موضوع را جدی میگیرد. او مدیر سابق موزۀ هنر و طراحی در نیویورک سیتی است و معمولاً خودش را بیشتر موزهدار میداند تا تاریخدان؛ بنابراین فردا و فردا به مدت یک قرن نوعی عدول از روند معمول اوست. کتاب پیشینش، تاریخ آمریکا از منظر پیشهوری (۲۰۲۱) 2، تمایز متعارف میان پیشهور و هنرمند را بررسی میکرد (و زیر سؤال میبرد)؛ آن کتاب هم، مثل اثر جدید، داستانی التقاطی روایت میکرد که لزوماً خطی نبود.
جوششهای فرهنگی، آشوبهای سیاسی، بیداریهای معنوی و احیای سنتهای پیشین همگی متکی به چشماندازهای آینده بودهاند. آدامسون «خوشبینی به فناوری»3را به افسونِ روانگردانهای دهۀ شصت و آفروآیندهپژوهی4دهۀ نود تشبیه میکند که همه پیشگویان و پیشگوییهای خاص خود را داشتند. او آزادانه بین روشهای علمی، دینی و خیالیِ پیشبینی سیر میکند، شیوههایی که بیش از آنچه انجامدهندگانشان متوجه باشند بر یکدیگر تأثیر میگذاشتند. هیچیک از آیندهپژوهان ادعای قطعیت ندارند. آیندههایی که آنها توصیف میکنند محصول تخیل جمعیاند که دائماً بازتولید میشود و مورد تجدیدنظر قرار میگیرد. این آیندهها مهماند، زیرا بر زمان حال تأثیر میگذارند. بنابراین فردا و فردا تا یک قرن بررسی «آینده» نیست؛ بلکه بررسیِ بررسیهای آینده است. آدامسون داستانی میگوید دربارۀ طبقۀ خاصی از داستانگویان که همان آیندهگویان باشند: «میتوانیم آنها را آیندهپژوه بنامیم: کسانی که به جلو مینگرند و میکوشند آنچه را در پیش است تشخیص دهند». تا بوده، انواع مختلفی از آیندهپژوهان وجود داشته که این خود نکتۀ مهمی را دربارۀ بشریت نشان میدهد. در دوران باستان، آنها غیبگو، پیشگو، رمال و اختربین بودند و آینده را در امعا و احشای حیوانات و تفالههای چای میدیدند. هر چقدر هم اشتباه میکردند و بیاعتبار میشدند، باز هم نیاز انسانها به آنها به قوت خود باقی بود.
آیندهپژوهان خودمان نتایج انتخابات و وقوع طوفانها را پیشبینی میکنند. آنها علم را هم چاشنی تخیل میکنند و همین امر باعث میشود ارج و قربی داشته باشند. عدم قطعیت را میپذیرند و احتمالات را مدلسازی میکنند. کارشان از برکت سرعت زندگی مدرنْ سودآور و ضروری شده است. همۀ شرکتهای بزرگْ آیندهپژوه استخدام میکند، خواه اسمش پژوهشگر بازار باشد، خواه تحلیلگر روندهای بازار و خواه هر نام دیگری. نویسندگان داستانهای علمیتخیلی نیز آیندهپژوهاند و اتفاقاً اغلب چند قدم جلوتر از دانشمندان حرکت میکنند. اینکه به کدام پیشگو اعتماد کنیم و از کدام پیروی کنیم چالش ویژۀ زمان ماست.
«آیندهپژوهی» [futurology]، با پسوند پرطمطراق خود، اصطلاحی نسبتاً جدید است. واژهنامۀ آکسفورد اولین کاربرد آن را به آلدوس هاکسلی در سال ۱۹۴۶ نسبت میدهد؛ هاکسلی احتمالاً از این واژه منظوری طعنهآمیز داشت، درست مثل عنوان کتاب دنیای قشنگ نو. نیم قرن قبل از او که اچ. جی. ولز ماشین زمان را در داستانهایش اختراع کرد، علاقۀ خود به آینده را استثنایی و نامعمول میدانست. او در سال ۱۹۰۲ به بزرگان مؤسسۀ سلطنتی گفت که اکثر مردم حتی به آینده فکر هم نمیکنند، مگر «بهعنوان صفحهای خالی و ناموجود که زمان حال با پیشروی خود رویدادها را بر آن خواهد نوشت». قاعدۀ نسلهای قبلی نوعی سکون نسبی بود. البته علم رفتهرفته داشت این وضعیت را تغییر میداد، ما را از لایههای زمین و تکامل زیستی آگاه میکرد، به تغییرات فناوری سرعت میبخشید و سرعت خود زندگی را هم افزایش میداد.
چند سال قبل از ولز، یک روزنامهنگار ماساچوستی به نام ادوارد بلامی در رمانی با عنوان نگاه به گذشته: ۲۰۰۰ تا ۱۸۸۷5 آیندهای آرمانشهری را به تصویر کشید. قهرمان داستان، مثل ریپ ونوینکل، به خواب فرو میرود و سالها بعد در آینده بیدار میشود. متوجه میشود که گرسنگی، جنگ، فقر و بیکاری همه از بین رفتهاند. پول منسوخ شده است؛ به هر مرد و زنی یک «کارت اعتباری» در حد نیازهایش میدهند. کالاهای تولیدی از طریق لولههای پنوماتیکی از یک انبار مرکزی توزیع میشوند. سرگرمیهای موسیقایی از طریق سیمهای برق به تمام خانهها میرسد (که در زمان بلامی یک فناوری جدید و حیرتانگیز بود). هر کسی متعلق به «شراکت صنعتی گستردهای به وسعت ملت، به وسعت بشریت» است که «یگانه کارفرماست، واپسین انحصاری که تمام انحصارهای کوچکِ قبلی در آن بلعیده شدهاند». آرمانشهر بهطرز چشمگیری انعطافناپذیر و مقید به قوانین است. هیچچیز تغییر نمیکند؛ پیشرفت به مرحلۀ نهایی رسیده و کمال حاصل آمده است. گویا همه راضیاند. نگاه به گذشته در سطح بینالمللی فروش بسیار زیادی داشت و الهامبخش سیاستمداران و فعالان شد. دوستداران بلامی کلوبهایی به نام و افتخار او در سرتاسر ایالاتمتحده تشکیل دادند.
آرمانشهرهای داستانیِ قبل از بلامی نه در زمانی متفاوت، بلکه در مکانی متفاوت قرار میگرفتند. آرمانشهر اصلی، که نوشتۀ توماس مور بود (آرمانشهر، ۱۵۱۶)، جزیرهای دورافتاده در ینگهدنیا بود. قراردادن آرمانشهر در آینده شاید امروزه بدیهی به نظر برسد، اما این ابتکار بلامی بود. آدامسون مینویسد:
این امر به نوعی مونتاژ زمانی انجامید … که در آن یک اکنون واقعی و یک آیندۀ خیالی بهطور متناوب مورد توجه قرار میگیرند و از دایرۀ توجه خارج میشوند. حالا میشد آینده را بهعنوان یک چشمانداز متغیر تصور کرد، با افقهای زمانی متعددی که با یکدیگر تعامل دارند.
سفر در زمان نیز همین کار را کرد.
رمالها و شارلاتانها را که کنار بگذاریم، کسبوکار پیشگویی از دیرباز به حوزۀ دین تعلق داشت، چه ادیان سازمانیافته و چه غیر از آن. اولین آیندهپژوهان مدرن خود را پیامبرانی سکولار جلوه دادند و ادعای دستیابی عقلانی به حقیقت را داشتند. ازآنجاکه آینده ذرهذره فرامیرسید، آنها باید اعتبار خود را کسب میکردند. اولین چیزی که پیشبینیهای دادهمحور را وارد زندگی روزمره کرد پیشبینی وضعیت هوا بود، نوآوری علمی قرن نوزدهم (یکی از پیشنیازهایش پیامرسانی با تلگراف بود). آدامسون میگوید مفهومِ زیربنای پیشبینی وضعیت هوا حاوی شگرد خاصی بود: «آنچه آینده به حساب میآمد در دلِ زمان حال بود. یعنی بخش زیادی از هوای فردا همین امروز با ماست؛ فقط در جای دیگری است، معمولاً هم کمی در سمت غرب». هواشناسی نیز، مانند تمام آیندهپژوهیها، بدجور مستعد خطا بود و هست، ولی حتی پیشبینیهای احتمالی آبوهوا هم ارزش زیادی داشتند. بنابراین دولتهای ملی، اول از همه هم بریتانیا، ادارۀ هواشناسی تأسیس کردند و روزنامهها شروع کردند به چاپ پیشبینیهای وضعیت جوی. آدامسون مینویسد «روشهای عامیانۀ قدیمیتر (سالنامهها، ماهبینی، گرفتن انگشتان جلوی باد) بیفایده تلقی شدند. حتماً این پیشبینیهای جدید در نظر همگان به جادو میمانسته است».
این جادو را دیگر در کجا میشد به کار گرفت؟ یکی از حوزهها بازاریابی بود (بهویژه تبلیغات) که متکی به پیشبینیهای پیچیده دربارۀ خواستههای مصرفکنندگان بود، آن هم پیش از اینکه خود مصرفکنندگان چنین خواستههایی داشته باشند. مُد مانند فصلها تغییر میکرد و گاهی طوفانهایی نیز به همراه داشت. آژانس پیشگام جی. والتر تامپسون، که در آغاز قرن بیش از نیمی از تبلیغات ایالاتمتحده را انجام میداد، در سال ۱۹۰۹ اعلام کرد که «کار اصلی تمدن حذف شانس است و این تنها با پیشبینی و برنامهریزی میسر میشود». طراحان صنعتی مانند نورمن بل گدس، که بعدها غرفۀ فوتوراما را برای جنرال موتورز ایجاد کرد، به شرکتها توصیه میکردند که محصولات خود را «مدرن» و سادهتر کنند، هم برای استقبال از عصر جدید، هم برای پیشبرد و تسریع آن. جماعتی که پیشبینیکنندۀ رنگ نامیده میشدند، و آدامسون آنها را یکی دیگر از «حرفههای نوظهور آیندهپژوهان» معرفی میکند، همین کار را برای مد و اثاثیۀ منزل انجام میدادند. در دهههای بیست و بعد از آن، انجمن تأثیرگذار کارت رنگیِ پارچهها، به مدیریت مارگارت هِیدن رورک، پیشبینی میکرد که چه رنگهایی مد میشوند (آنها را استانداردسازی میکرد و ترویج میداد)، نهتنها برای حوزههای مرتبط با لباس، بلکه برای طراحی خودرو و صنعت نوپای سینما نیز. آدامسون مینویسد آنها داشتند «مفهوم تازهای از خودِ آیندهپژوهی» میساختند و «آن را شغلی برای تکنسینهای ماهر جلوه میدادند». انگار محلی از اعراب هم نداشت که پیشگوییهای آنها خودتحققبخش بود، یعنی تحققشان در گروِ انجامِ خودِ پیشگویی بود.
این آیندهگویان از تغییر با هدف تغییر به وجد میآمدند، هرچه هم سریعتر بهتر. بل گدس میگفت «امروز سرعتْ شعار دوران ماست و افزایش سرعت یکی از اهداف فرداست». او، دانسته یا ندانسته، داشت سخنان فیلیپو تومازو مارینتی، فاشیست متقدم ایتالیایی، را تکرار میکرد که در «مانیفست آیندهگرایی» خود به سال ۱۹۰۹ اعلام کرده بود «ما تأیید میکنیم که زیباییِ جدیدی جهان را باشکوهتر کرده است: زیبایی سرعت». منظور مارینتی بهطور خاص اتومبیلهای مسابقهای بود که آنها را با جانودل دوست داشت. آیندهگراییْ الهامبخش همتایانی در کشورهای دیگر شد، آوانگاردهایی که فقط به جلو مینگریستند، هرگز به عقب نگاه نمیکردند و با رهاکردن خود از گذشته بهسوی آینده گام برمیداشتند. مارینتی میگفت «ما در پرتگاه نهایی اعصار هستیم! چرا به عقب بنگریم وقتی باید درهای مرموزِ امر ناممکن را بشکنیم؟». جنبش او نمونۀ نوعیِ جنبشهای سیاسی جوشانی بود که در اوایل قرن متولد شدند: فقط واکنشهایی به گذشته نبودند، بلکه نظریههایی دربارۀ آینده هم داشتند.
مورد حاد چنین جنبشهایی در روسیه بود. انقلاب بلشویکها در سال ۱۹۱۷ صدایی بود که در سراسر جهان شنیده شد و اعلام کرد که آینده (کشف و تحولِ توأمان) فرا رسیده است. جان رید در کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد6 انقلاب روسیه را اینگونه توصیف میکند: «تمام روسیه داشت با سرعتی سرسامآور بهسمت آیندهای ناشناخته و هولناک میشتافت». لینکلن استفنز، خبرنگار افشاگر، پس از سفری به روسیه در سال ۱۹۱۹، در سخنانی معروف اعلام کرد «من آیندهام را دیدهام، جواب میدهد». رژیم شوروی، برای تولید منظم آینده، مجموعهای از برنامههای پنجساله را یکی پس از دیگری اجرا کرد. این برنامهها ملی و متمرکز بودند، چیزی شبیه برنامههای شرکتحکومت بسیار قدرتمندِ رمان نگاه به گذشته. تمام دادههای لازم از سازمان مرکزی آمار میگذشت.
توهم پیشبینی کامل و کنترل کامل منجر به فاجعه شد: صنعتیسازی و اشتراکیسازی اجباریْ یکی از مرگبارترین قحطیهای قرن را رقم زد که در اوکراین، قزاقستان و جاهای دیگر جان بیش از پنج میلیون نفر را گرفت. پس از آن، رومن یاکوبسنِ زبانشناس، که از برجستهترین آیندهگرایان روس بود، نوشت «ما بیشازحد برای آینده زندگی کردیم، به آن اندیشیدیم، به آن اعتقاد داشتیم؛ اخبار روز (که خود بهتنهایی کافی و ارزشمند بود) دیگر برای ما وجود نداشت». اما کرملین ایمان خود به کارآیی برنامههای پنجساله را از دست نداد. استفاده از این برنامهها به کشورهای دیگر نیز سرایت کرد و تا دهۀ ۱۹۸۰ در شوروی ادامه داشت. آینده مدام فرامیرسید و هر بار پنج سال عقب مینشست.
این نوعی یکپارچه و خطرناک از پیشبینی بود که تنوع و پیچیدگی جوامع واقعی را در نظر نمیگرفت. آدامسون مینویسد «آیندهپژوهیِ پیشگویانه مانند یک لنز است که برخی چیزها را بهشدت در کانون توجه و وضوح قرار میدهد و برخی دیگر را تحریف میکند و میدان دید را بهشدت محدود میسازد. بیدلیل نیست که ابزار ثابت طالعبینان گوی سحرآمیز است». باوجوداین، هرچه از سالهای قرن بیستم گذشت، نفوذ آیندهپژوهان افزایش یافت. فرانک لوید رایت خانههای خصوصی کوچک خود را «یوسونیا» بر وزن «یوتوپیا» نامید و با این کار وعدۀ نسخهای از آرمانشهر را داد. باکمینستر فولر، از افراد خوشبین به فناوری، خانههای (خیالی) خود را «دایمَکشِن»7 نامید و خود را نوعی آیندهگرای رؤیاپرداز معرفی کرد که این امر مورد پسند پیشگامان اولیۀ کامپیوتر قرار گرفت. روشهای آماری آیندهپژوهان پیشرفت کرد. در عصر کامپیوتر، آنها به قدرت فنی چشمگیری رسیدند و به نظر میرسید میتوانند چیزی را ببیند که کارشناسان معمولی از دیدنش عاجز بودند.
پیشبینی علمی فقط در دنیای داستانها به کمال نهایی خود میرسد، بهویژه رمانهای مجموعۀ بنیاد8 آیزاک آسیموف که در آنها یک سیستم ریاضیاتی به نام «روانتاریخ»9 رفتار انسان را به معادلاتی فرومیکاهد، انگار که رفتار انسان از قوانینی مشابه قوانین فیزیک پیروی کند، انگار که تعاملات انسانی را بتوان مانند تعاملات اتمها مدلسازی کرد. دانشمندان علوم اجتماعیِ غیرداستانی آرزوی چنین چیزی را داشتند. دنیل بل، استاد جامعهشناسی هاروارد، نوعی «جامعۀ پساصنعتی» را پیشبینی کرد که، خوب یا بد، نخبگان فنی رهبریاش میکنند و در جستار خود در سال ۱۹۶۴ با عنوان «دوازده حالت پیشبینی»10 کوشید تا روشهای مختلف پیشبینی را مدون کند. آدامسون معتقد است که رابرت مکنامارا، رئیس شرکت فورد که کار خود را بهعنوان یکی از «بچهنابغه»های گروه کنترل آماری این شرکت آغاز کرد، نیز آیندهپژوه بود، اما به شکلی کمتر علنی. مکنامارا سپس، در مقام وزیر دفاع، روشهای پیشبینی خود را درمورد ایالاتمتحده به کار بست و بهشدت به تحلیلگران سیستمهای رند کورپوریشن متکی شد. پیشبینیهای او و تحلیلگرانش منجر به فاجعۀ جنگ ویتنام شد، اما رند کورپوریشن اکنون بزرگتر از هر زمان دیگری است. حوزۀ موردعلاقۀ جدیدشان هم هوش مصنوعی است.
شیوع فعلی آیندهگویی (که میتوان آن را اشباع هم نامید) یک مورد خاص از اضافهبار اطلاعاتی است. چنان تحت بمباران پیشبینیها قرار داریم که نمیدانیم کدام را باور کنیم. در قرن بیستویکم، بیاعتمادی فزایندهای به پیشگویان به وجود آمده است، چه فنسالار چه معنوی. در آستانۀ انتخابات سال گذشته، خبرنگاران که اکنون دیگر باید بیش از اینها میفهمیدند باز هم نظرسنجیهای سیاسی را خبر واقعی از آینده تلقی کردند. این شاخۀ همیشهدمدمیمزاجِ آیندهپژوهی به مدت یک سال در صدر اخبار بود تا اینکه در شب انتخابات با ناکامی ناگزیری به پایان رسید. تمام پیشبینیهای نظرسنجها و کارشناسان تاریخ انقضای مشخصی داشتند. برخی درست حدس زدند و برخی اشتباه، اما بههرحال ارزش جمعیشان روز بعد به صفر رسید. بهتر بود این تلاشها را صرف درک زمان حال کنند.
از سوی دیگر، در حوزۀ علوم اقلیمی، بیاعتمادی غیرموجه تیشه به ریشۀ چیزی زده که میتوانست شاهکار پیشگوییهای مبتنی بر مدلهای کامپیوتری باشد. نگرانکنندهترین پیشبینیهای آبوهوایی بارها و بارها درست از آب درآمدهاند. بخش زیادی از این بیاعتمادیها انگیزۀ سیاسی داشتند و عاملشان ذینفعان حوزۀ نفت بود، اما نه همه. برخی از شکاکان موج وحشت ازدیاد جمعیت را به یاد میآوردند که در دهههای شصت و هفتاد گسترش یافت و تجلیاش کتابِ سالها پرفروشِ بمب جمعیت11(۱۹۶۸؛ نوشتۀ پل و آن ارلیش، محققان دانشگاه استنفورد؛ انتشار فقط به اسم پل) بود. بیشتر جنبشهای زیستمحیطی سازمانیافته نظریۀ این کتاب را پذیرفتند و ترویج دادند: اینکه رشد نمایی جمعیت لاجرم بشر را محکوم به گرسنگی در سطح جهان خواهد کرد. زمانیکه جمعیت جهان سه میلیارد نفر بود، آنها نوشتند «نبرد برای غذارسانی به بشر از حالا شکست خورده است». توصیه میکردند که دولتها فوراً نرخ زادوولد را در کشورهای خود کاهش دهند تا جمعیت جهان به دو میلیارد نفر یا کمتر برگردد. اکنون جمعیت جهان هشتمیلیارد نفر است و بدترین عامل گرسنگی و فقرْ نابرابری اقتصادی است، نه کمبود منابع.
در سال ۱۹۷۰، یکی دیگر از کتابهای پرفروش تأثیرگذار شوک آینده12(نوشتۀ آلوین و هایدی تافلر، انتشار فقط به اسم آلوین) بود. عنوان جذابش مروج وحشت از خود تغییر، بهویژه تغییر فناورانه، بود که باعث «استرس و سردرگمی کمرشکن» میشد. این نوع آیندهپژوهی به توفیقی نرسید. آدامسون مینویسد تافلرها نیز، مانند ارلیشها، «بر اساس حکایات دستچینشده و سناریوهای کاملاً خیالی، پیشبینیهایی جسورانه و نفسگیر میکردند». پیشنهادشان این بود که هرچه زودتر به «گروههایی از جوانان» برای نقلمکان به مستعمرههایی در زیر اقیانوس و در فضا آموزش داده شود. البته استرس و سردرگمی کاملاً واقعی بودند. دوازده سال پس از شوک آینده، نوبت رسید به ابرروندها: ده مسیر جدید که زندگی ما را متحول میکنند13نوشتۀ جان (و دوریس) نسبیت، تقلیدی از تفکرات رایجِ آن زمان درمورد جهانیسازی، تمرکززدایی، شبکهسازی و دیگر اصطلاحات مرتبط. این کتاب ظهور خوشایند یک اقتصاد پساصنعتی پررونق را پیشبینی کرد و ۱۴ میلیون نسخه فروخت. آدامسون آن را «کتابی واقعاً بد» مینامد که عمدۀ اهمیتش برمیگردد به روندی که باب کرد: «چندین و چند کتاب احمقانۀ دیگر دربارۀ آینده … پدیدهای در دنیای نشر که تا همین امروز ادامه دارد».
هیچیک از آنها، تا سال ۱۹۹۰، نمیتوانستند اتفاقی را که قرار بود بیفتد ببینند: ظهور مکانی مجازی، متمایز از «دنیای واقعی»، که در آن بخش زیادی از جمعیت انسانها با هم دیدار میکردند و با سرعت نور ارتباط میگرفتند و به بخش زیادی از دانش بشری دسترسی سریع داشتند. نویسندگان داستانهای علمیتخیلی چنین فضایی را زودتر از همه دیده بودند. ویلیام گیبسون، در رمان نورومانسر (۱۹۸۴) 14، آن را «فضای سایبری» و «ماتریکس» نامید: «شبکههای روشن منطق که در خلئی بیرنگ آشکار میشوند». هنوز کاملاً از راه نرسیده بود و گیبسون آرمانی جلوهاش میداد: «چیزی گسترده، فراتر از شناخت، دریایی از اطلاعاتِ رمزگذاریشده در مارپیچ و فرومون، پیچیدگی بینهایتی که فقط بدن، به شیوۀ قوی و کور خود، میتوانست آن را بخواند». امروزه بسیاری از افراد وقت زیادی را در آنجا میگذرانند و در حالتی از ارتباط مداوم به سر میبرند که بهواسطۀ «گوشیهایی» که واقعاً گوشی تلفن نیستند میسر شده است.
البته در داستانهای علمیتخیلی، ساکنان فضای سایبری نهفقط انسانها، بلکه هوشهای «مصنوعی» نیز بودند و حالا هم که اوضاعشان را میبینیم. هوشهای مصنوعی صرفاً موضوع جدید موردعلاقۀ پیشگویان نیستند، بلکه جایگزین بالقوۀ آنها نیز به شمار میروند. بسیار وسوسهانگیز است که آنها را غیبگو ببینیم: نسخههای امروزیِ بینایان کور روزگاران قدیم.
آلن تورینگ در سال ۱۹۵۰ پیشبینی کرد که ظهور ماشینهای متفکر نزدیک است. از آن زمان، برخی دانشمندان کوشیدهاند چنین ماشینهایی را بسازند و در عین حال درمورد روزی هشدار دادهاند که این ماشینها کاری کنند که دیگر نیازی به انسان نباشد. قبل از اینکه ما را از بین ببرند، ممکن است صرفاً از ما تقلید کنند، مثل کاری که «همتاسازها» در رمان آیا آدممصنوعیها خواب گوسفند برقی میبینند؟15 اثر فیلیپ کی. دیک (۱۹۶۸) و نیز اقتباس درخشان ریدلی اسکات از آن، یعنی «بلیدرانر»(۱۹۸۲) 16، انجام میدهند. حتی خودِ همتاسازها هم مطمئن نیستند انسان هستند یا ماشین. احتمال اشتباهگرفتن این دو باهم، از زمانیکه تورینگ آن را بهعنوان محور اصلی آزمایش معروف خود برای هوش قرار داد، موجب ترس بوده است. اکنون این مشکل جدی شده است، زیرا هوش مصنوعی مولد مقالههای دانشجویی و کتابهای تقلبی مینویسد و رباتهای مجهز به هوش مصنوعی در شبکههای اجتماعی قاتی انسانها میشوند.
نگرانکنندهترین پیشبینی برای هوش مصنوعی همان چیزی است که به تکینگی17 معروف است، یعنی زمانی که هوش مصنوعی خودآگاه و خودپایدار شود (شکل جدید و قدرتمندی از حیات) و تاریخ بشر به پایان برسد. هوش مصنوعی زمام امور را به دست میگیرد و ما جایگزین یا نابود میشویم (انتخاب با خودتان). مفهوم تکینگی [Singularity]، که S آن با حرف بزرگ نوشته میشود، را اولین بار ورنر وینج، نویسندۀ داستانهای علمیتخیلی، در سال ۱۹۹۳ سر زبانها انداخت: «تکینگی نقطهای است که در آن باید مدلهای قدیمی خود را کنار بگذاریم تا یک واقعیت جدید حکمفرما شود… یعنی کناررفتن بشر از مرکز صحنه». او انتظار داشت که این نقطه بین سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۳۰ فرا برسد. اهالی حوزۀ فناوری عاشق آن شدند. ری کرزویل، که خود را آیندهگرا توصیف میکند، این ایده را در تکینگی نزدیک است (۲۰۰۵) 18ترویج داد و با اطمینان اعلام کرد که «من زمان فرارسیدن تکینگی را (که دگرگونی عمیق و برهمزنندۀ تواناییهای انسان است) در سال ۲۰۴۵ میدانم». کرزویل تکینگی را خبری خوش میداند: نسخهای از جاودانگی و گذرکردن از محدودیتهای بشر. او مجموعهای از «نشستهای تکینگی» سالانه را سازماندهی کرده و اکنون دنبالهای با نام تکینگی نزدیکتر است19 برای کتابش نوشته است که در ژوئن گذشته منتشر شد. کرزویل انسانهای معمولی و تقویتنشده را چندان قابل نمیداند: «ما با بهینگی فاصلۀ بسیاری داریم، بهویژه از حیث تفکر».
این احمقانهترین حالت آیندهپژوهی است. دستکم، تکینگی به معنی پایان آیندهپژوهی خواهد بود. این را آدامسون نیز خاطرنشان میکند:
تکینگی مانند سیاهچالههای علم نجوم است که تمام گمانهزنیهای احتمالی آینده را در میدان گرانشی خود میبلعد. وقتی هوشهای مصنوعی از ما پیشی بگیرند، پرده فرومیافتد … و ماشینها بر مسند قضاوت ما خواهند نشست، خدایانی جدیدی که خودمان بر تخت نشاندهایم.
برخی دیگر تکینگی را «وجد بچهکامپیوتریها» میدانند و به سخره میگیرند. تکینگی شباهت آشکار و انکارناپذیری به آخرتشناسی مسیحی دارد: مؤمنانی که دل به وعدۀ آخرالزمان و روز حساب دادهاند. هر دو وجد دلالت بر نوعی حسابرسی اخلاقی دارند: برگزیدگان پیش میروند و بقیه عقب میمانند. هر دو همچنین نوعی فرار از واقعیتاند. چرا باید نگران مشکلات زمینی همچون تغییر اقلیم و نابرابری اقتصادی باشیم وقتی ابرانسانها در آستانۀ دستیابی به تعالی جاودانه هستند؟
تنها پیشبینی قطعی درمورد ماشینهای رایانشی این است که رفتهرفته بهتر، سریعتر و کوچکتر میشوند. بهجز این یک قلم، صنعت تولید این ماشینها در پیشبینی آیندۀ محصولات خود بسیار ضعیف عمل کرده است. خود «هوش» همچنان لغزنده و مبهم است. کارآفرینانْ مستعد پذیرش بیچونوچرای تبلیغات پرهیاهو هستند و انسانها تمایل آشکاری به انسانانگاری چیزهای پرزرقوبرق دارند، بهویژه زمانی که بتوانیم با آنها صحبت کنیم. اما فایدهای ندارد که از چتجیپیتیِ اوپناِیآی، جمینایِ گوگل یا آن هوش مصنوعیای که واقعاً اسمش را اوراکل به معنای غیبگو گذاشتهاند بپرسیم که در آینده چه خواهد شد. این هوشهای مصنوعی حتی از حال حاضر هم اطلاعی ندارند. فقط انبوهی از متنها دارند و الگوریتمهایی ازپیشموجود که با آنها متنها را دستکاری و بازآرایی میکنند.
آدامسون، با وجود افشای انواع مختلف آیندهپژوهیهای ناموفق، میگوید که ما به حدسزدن ادامه خواهیم داد و باید هم ادامه دهیم؛ باید با یکدیگر رقابت کنیم و همیشه هم به یاد داشته باشیم که هر پیشبینی سخنی دربارۀ زمان حال است: «نمیتوان پیشبینیهایی کرد که ناقض هم باشند، بلکه باید باهم همخوان و سازگار باشند. به نظر من این وظیفهای است که آیندهپژوهی هنوز در پیش دارد».
در چهارده سال گذشته، ویکیپدیا مدخلی آیندهنگرانه با عنوان «گاهشمار آیندۀ دور»20 داشته است که همواره در حال رشد و گسترش است. در حال حاضر، مقالهاش اینطور آغاز میشود: «باآنکه نمیتوان آینده را با قطعیت پیشبینی کرد، اما دانش فعلی در عرصههای علمیِ مختلف امکان پیشبینی برخی رویدادهای آیندۀ دور را فراهم میآورد، ولو فقط به شکلی بسیار کلی». این پروژه مشروط و سیال به شمار میآید. یکی از ویراستارانی که اخیراً تغییری در این مقاله داده بود تغییرش را با این سخن توجیه کرد: «کمی امید اضافه میکند». ویراستار دیگری چند ثانیه بعد آن تغییر را حذف کرد و به حالت قبلی برگرداند.
فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازهترین حرفهای دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و بهروز انتخاب میشوند. مجلات و وبسایتهایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابعاند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفتوگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار میگیرند. در پروندههای فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمالکاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداختهایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر میشوند و سپس بخشی از آنها بهمرور در شبکههای اجتماعی و سایت قرار میگیرند، بنابراین یکی از مزیتهای خرید فصلنامه دسترسی سریعتر به مطالب است.
فصلنامۀ ترجمان در کتابفروشیها، دکههای روزنامهفروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان بهصورت تک شماره به فروش میرسد اما شما میتوانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهرهمندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک بهعنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال میشود و در صورتیکه فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید میتوانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.
جیمز گِلِیک (James Gleick) نویسنده و تاریخنگار آمریکایی است. حوزۀ تخصصی او تاریخ علم است و بهدلیل سبک نگارش روایتگونه و سادهاش بهعنوان یکی از بزرگترین نویسندگان این رشته شناخته میشود. کتابهای او تاکنون سه بار به مرحلۀ نهایی جایزۀ پولیتزر راه یافتهاند.