آنچه میخوانید در مجلۀ شمارۀ 36 ترجمان آمده است. شما میتوانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.
کارهای فیلسوف اخلاق، السدیر مکاینتایر، به درک بهتر برخی پرسشهای اساسی روزگار ما کمک میکند
از نظر بسیاری، دونالد ترامپ نه صرفاً سیاستمداری جنجالی، بلکه شخصیتی پذیرفتنی یا حتی ستودنی است. دیوید بروکس میگوید برای فهم این وضعیت باید به اندیشههای السدیر مکاینتایر و روند فروپاشی اخلاق مشترک در دوران مدرن نگاه کرد؛ ترامپ بیش از آنکه استثنا باشد بازتاب همان جهانی است که خود پدید آوردهایم.
دیوید بروکس، آتلانتیک— سؤالی نزدیک به یک دهه ذهنم را مشغول کرده: چطور ممکن است نیمی از مردم آمریکا دونالد ترامپ را از نظر اخلاقی نفرتانگیز ندانند؟ او دروغ میگوید، تقلب و دزدی میکند، خیانت میورزد، کردارش فاسد و بیرحمانه است، و بااینحال، بیش از ۷۰ میلیون آمریکایی از منظر اخلاقی، دستکم او را قابلقبول میدانند. برخی که حتی او را قهرمان، ستودنی و شگفتانگیز میپندارند. چگونه به چنین کرختی اخلاقیای رسیدهایم؟
میخواهم داستانی برایتان تعریف کنم که به گمانم بهترین توضیح برای این وضعیت افسردهکننده است، روایتی برگرفته از اندیشههای السدیر مکاینتایر، فیلسوف برجستهٔ اخلاق، که در ماه مه در ۹۴سالگی درگذشت. داستان از زمانی دور آغاز میشود، از شهرهای باستانی، مثلاً آتنِ دوران ارسطو، جایی که پرسش «هدف زندگیات چیست؟» بیمعنا بود، چون یافتن هدف زندگی تصمیمی فردی به شمار نمیرفت. مردم در شبکهای از خانواده، قبیله و شهر بزرگ میشدند و از این نهادها وظایف، مسئولیتها و تعهداتی را به ارث میبردند، همراه با نقشی اجتماعی: سرباز، کشاورز، تاجر، مادر یا معلم.
هر نقش معیارهایی داشت که شیوهٔ درست ایفای آن را مشخص میکرد. شیوهای شایسته برای سربازبودن یا مادربودن وجود داشت. فرد میکوشید با این معیارها هماهنگ باشد، نهفقط برای احترام یا پاداش، بلکه چون میخواست شایسته باشد. فرد با خوب انجامدادن نقش خود، به شهری خدمت میکرد که او را شکل داده بود. با وفاداری به معیارهای ذاتی حرفهاش، از آدمی متوسط به انسانی برتر بدل میشد. زندگیاش در دل این مسیرِ پیوسته بهسوی برتری و شکوفایی معنا مییافت.
هزار سال جلوتر بیاییم، به قرونوسطا. یهودیت، مسیحیت و اسلام معیارها را برای آنچه مایۀ برتری یا کمال انسانی به شمار میرفت دگرگون کردند و بر شفقت و فروتنی تأکید بیشتری داشتند، اما بسیاری از پیشفرضهای قدیمی همچنان پابرجا ماند. اخلاقْ انتخابی فردی نبود؛ نظمی اخلاقی و ذاتی بر جهان حاکم بود. هدف زندگی نیز انتخاب شخصی نبود، بلکه در دل خیر جمعی معنا مییافت: ایفای نقشی مشخص در جامعه، انتقال سبک زندگی به نسل بعد، و اطاعت از قانون الهی.
جنگهای مذهبی قرن هفدهم و فجایع خونینشان انزجار عمومیای پدید آورد که به یکی از عوامل شکلگیری روشنگری بدل شد، عصری که دین را افسونزدایی کرد و عقل را جایگزین آن ساخت. اندیشمندان گفتند نمیتوان بهخاطر اختلاف بر سر اخلاق یکدیگر را کشت. بیایید اخلاق را به حوزهٔ خصوصی بسپاریم. هرکس میتواند ارزشهای خودش را تعریف کند، و باید بیاموزیم با این تنوع کنار بیاییم. روشنگری اولویت را از جامعه گرفت و به فرد خودمختار داد. نظامهایی عمومی و بیطرف مانند دمکراسی و قانون شکل گرفت تا افراد بتوانند در چارچوب آنها زندگی خود را بسازند. اگر هم اخلاق مشترکی باقی مانده بود، مبتنی بر عقل بود، نه ایمان و وفاداری به آن داوطلبانه محسوب میشد.
بهنظر من افول اخلاق مشترک در شصت سال گذشته رخ داده، درست در دورهای که فردگرایی افراطی و نسبیگرایی اخلاقی رو به رشد گذاشت. اما مکاینتایر برعکس معتقد بود که ریشهٔ این فروپاشی از آغاز در پروژهٔ روشنگری نهفته بود. او این پروژه را شکستخورده میدانست، چون نظامهای اخلاقیای که پدید آورد، چنان نحیف و انتزاعی بودند که نمیتوانستند به زندگی واقعی معنا ببخشند. این پروژه نظامهای منسجم اخلاقی را ویران کرد و انسانهای خودمختار را تنها و بیپناه باقی گذاشت.
در قرن نوزدهم و بیستم، کسانی آمدند تا خلأ اخلاقی ناشی از روشنگری را پُر کنند. نیچه گفت خدا مرده است، ما او را کشتهایم. عقل نجاتبخش ما نیست. باید، با کنشی جسورانه از اراده، معنا را بیافرینیم. ما خدای خود خواهیم شد. روانشناسان میگویند سختترین بخش برای درمانْ تلاش خود بیمار برای درمان خویش است. ما نیز کوشیدیم خلأ اخلاقیای را که مکاینتایر در دل روشنگری میدید با خودشیفتگی، تعصب و اقتدارگرایی پُر کنیم و حاصلش درمانی بود بدتر از بیماری.
امروزه در جهانی زندگی میکنیم که بسیاری دیگر به نظم اخلاقیِ ثابتی باور ندارند. حتی سنتهای اخلاقیای که در گذشته مهم شمرده میشدند حالا مانعی بر سر راه آزادی فردی تلقی میشوند. مکاینتایر در کتاب در پی فضیلت مینویسد امروزه وقتی افراد دربارهٔ اخلاق حرف میزنند، دیگر خود را مقید به هیچ مرجع بیرونیای نمیدانند، نه به فرمانهای الهی، نه به اهداف طبیعی جهان، و نه به اقتدارهای سنتی و اجتماعی. افراد گزینههای فراوانی برای انتخاب دارند، اما از نظامی اخلاقی برای تشخیص انتخاب درست برخوردار نیستند.
مکاینتایر مینویسد تصور کنید تمام کتابهای علمی تکهتکه، دانشمندان کشته و آزمایشگاهها نابود شدهاند، و تنها چند صفحهٔ پراکنده باقی مانده است. در چنین وضعی، واژهها و مفاهیم علمی هنوز وجود دارند، اما دیگر چارچوب نظری و نظام منسجمی برای فهم آنها نیست. او میگوید زندگی اخلاقی امروز نیز چنین است. ما واژههایی مانند «فضیلت» یا «هدف زندگی» را به کار میبریم، اما این مفاهیم به نظامی منسجم پیوند نمیخورند، نظامی که بتوان زندگی را وقف آن کرد. انسانها از هر چشمانداز غایی نسبت به هدف نهاییشان گسستهاند.
در نبود نظم اخلاقی پایدار، افراد بر پایهٔ آنچه در لحظه درست به نظر میرسد تصمیم میگیرند. مکاینتایر این را هیجانانگاری1 مینامد، این دیدگاه که داوریهای اخلاقی چیزی جز بیان ترجیح، نگرش یا احساس نیستند. این تلقی در جامعهٔ سرمایهداری طبیعی جلوه میکند، چون خود سرمایهداری نیز بر پایهٔ ترجیحات فردی مصرفکنندگان بنا شده است.
یکی از پیامدهای زندگی در جامعهای فاقد اخلاقِ مشترک ناتوانی در حل اختلافات است. هیچ معیار عینیای برای اثبات درستی یا نادرستی یک دیدگاه وجود ندارد. در چنین شرایطی، فقط دو راه باقی میماند: اجبار یا فریب. دیگران نه شهروند، بلکه ابزار تحقق اهداف ما میشوند. یا باید وادارشان کنیم دیدگاه ما را بپذیرند، یا با تبلیغات و دستکاری احساسات خواستههای خود را به آنها القا کنیم.
در دههٔ ۱۹۸۰، آلن بلوم نوشت که در جهانی بیمعیار، مردم به نسبیگرایانی بیتفاوت تبدیل میشوند: «تو کار خودت را بکن، من کار خودم را؛ هیچکدام مهم نیست». این همان چیزی است که کیرکگور «زندگی زیباشناختی» مینامید: تصمیمهایی لذتمحور، بیتوجه به دغدغههای نهایی زندگی. مکاینتایر مینویسد انتخاب میان زندگی اخلاقی و زیباشناختی انتخاب میان خیر و شر نیست، بلکه انتخاب این است که آیا اصلاً میخواهی بر پایهٔ خیر و شر انتخاب کنی یا نه.
اما، در مقایسه با وضع امروز، حتی نسبیگرایی دهههای ۸۰ و ۹۰ نیز دورهای آرام و طلایی به نظر میرسد. طی سی سال گذشته، بسیاری کوشیدهاند خلأ معنایی خود را با جستوجوی نوعی احساس درستکاری از طریق هویتهای سیاسیشان پُر کنند. بدتر اینکه مردم در فضایل عملیِ زندگی خوب مانند صداقت، وفاداری و شفقت آموزش ندیدهاند. انسانها مضطرب و شکننده شدهاند و جامعه در حال فروپاشی است. تد کلیتون، استاد علوم سیاسی، بهخوبی این وضعیت را خلاصه کرده: مکاینتایر معتقد است ما در جامعهای تکهتکه زندگی میکنیم، متشکل از افرادی که نه تصوری از خیر مشترک دارند، نه راهی برای گردآمدن حول آن، نه امکانی برای متقاعدکردن یکدیگر به اینکه خیر مشترک چیست. و اساساً بسیاریمان باور نداریم که چنین خیری وجود دارد یا اصلاً میتواند وجود داشته باشد.
و ترامپ از دل همین جهان سر برمیآورد. او کسی است که حتی تلاشی برای سخنگفتن به زبان اخلاق نمیکند. وقتی به افراد نابکار عفو میدهد، اصلاً به ذهنش خطور نمیکند که دارد هنجارهای اخلاقی مشترک ما را تضعیف میکند. او به زبانهایی سخن میگوید که برای ما مدرنها آشناست: زبان ترجیح («من میخواهم»)، زبان قدرت («من اهرم فشار دارم»)، زبان خود، سود و تصاحب. ترامپ خود را در هیچ نقش اجتماعیای تعریف نمیکند و نمیکوشد به معیارهای شایستگی در دل حرفهای اجتماعی وفادار بماند. حتی با ریاستجمهوری نیز چون ملکی شخصی رفتار میکند و آن را ابزاری برای تحقق خواستههایش میداند. همانطور که یووال لوین، نظریهپرداز سیاسی، گفته، برخی — و ترامپ یکی از آنهاست — وارد نهادها نمیشوند تا در دل آنها شکل بگیرند، بلکه آنها را سکویی برای نمایش خودشان میدانند.
پس طبیعی است که بسیاری ترامپ را از نظر اخلاقی نفرتانگیز نمیدانند. او صرفاً نسخهای اغراقشده از انسانی است که طبق طراحی جامعۀ مدرن تولید شده است. و شما دمکراتها زیاد هم احساس درستکاری نکنید؛ اگر او در تیم شما بود، احتمالاً بیشترتان دوستش میداشتید. و اگر انکار میکنید، دارید به خودتان دروغ میگویید. معدودند کسانی که از اقلیم اخلاقی زمانه در امان مانده باشند. همانطور که مکاینتایر گفته بود «بربرها پشت مرزها منتظر نیستند، مدتی است که بر ما حکومت میکنند. و ناآگاهی ما از این واقعیت بخشی از گرفتاریمان است».
رهایی از بلای اخلاقیِ ترامپیسم یعنی بازگرداندن واژگانی که انسان بتواند با آن زندگی اخلاقیاش را بهشیوهای منسجم بیان کند و بتواند میان انسانِ باشخصیت و بیشخصیت تمایز بگذارد. باید فرهنگمان را بازتنظیم کنیم تا مردم حاضر باشند بخشی از آزادیِ خودمختاریشان را فدای خیر عمومی کنند. آموزش اخلاقی نیز باید بهاندازهٔ آموزشهای فنی و حرفهای سختگیرانه باشد. همانگونه که پیشینیان دریافته بودند، این آموزشها نیازمند شکلدادن به قلب و ارادهاند، نه صرفاً تربیت عقل.
فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
ما در مجلۀ ترجمان تازهترین نوشتههای دنیای علوم انسانی را از میان معتبرترین مجلات جهان ترجمه و منتشر میکنیم. در ترجمان تلاش میکنیم از دریچۀ علوم انسانی به مسائل فرهنگی و اجتماعی روزمره بنگریم، با زبانی روشن دربارۀ آنها حرف بزنیم و خواننده را با دیدگاههای گوناگون نسبت به هر مسئله آشنا کنیم.
مطالب مجله پیش از آنکه در سایت ترجمان منتشر شوند، در نسخۀ چاپی در اختیار خوانندگان قرار میگیرند. با خرید اشتراک سالانه یا تهیۀ هر شمارۀ مجله، زودتر از دیگران به محتوای کامل ترجمان دسترسی خواهید داشت و از مزایایی مانند تخفیف، ارسال رایگان و هدیههای ویژه نیز بهرهمند میشوید. برای آشنایی بیشتر با محتوای مجله یا خرید نسخههای چاپی، به فروشگاه اینترنتی ترجمان سر بزنید.
این مطلب برگرفته از نوشتۀ دیوید بروکس است که در تاریخ ۸ ژوئیۀ ۲۰۲۵ با عنوان «Why Do So Many People Think Trump Is Good» در وبسایت آتلانتیک منتشر شده است و برای نخستینبار با عنوان «چرا خیلیها گمان میکنند ترامپ آدم خوبی است؟» در سیوششمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ با همان عنوان منتشر کرده است
دیوید بروکس (David Brooks) سیاستمدار آمریکاییکانادایی و منتقد فرهنگی محافظهکار است. او به عنوان نویسنده با نشریاتی چون نیویورک تایمز، واشنگتن پست، نیوزویک و آنلانتیک همکاری میکند. بروکس استاد دانشگاه ییل است و تاکنون بیش از ۳۰ مدرک افتخاری از کالجها و دانشگاههای آمریکا دریافت کرده است. او در سال ۲۰۰۴ «جایزۀ سیدنی» را بنیان گذاشت که هرساله به بهترین مقالات سیاسی و فرهنگی اعطا میشود. The Road to Character (2015)، The Second Mountain: The Quest for a Moral Life (2019) و How to Know a Person (2023) ازجمله کتابهای او هستند.
با آن چشمهای آسیایی هیچوقت نمیتوانی آمریکایی شوی
ظهور رهبران پوپولیست در سراسر جهان باعث شده است نتانیاهو سیاستمداری عادیتر به نظر بیاید
کارشناسان میگویند به تأثیر خواهر و برادرها بر یکدیگر به اندازه کافی پرداخته نشده
وقتی چین اعلام کرد دیگر زبالهٔ خارجی نمیپذیرد، ترکیه بزرگترین واردکنندۀ زبالهٔ پلاستیکی جهان شد