لیسا به‌همراه پدرش استیو جابز در سال ۱۹۸۹. عکاس: اِد کشی.

استیو جابز، پدری که زندگی دخترش را جهنم کرد

لیسا بعد از مرگ استیو جابز، بارها با جوانانی روبه‌رو می‌شد که پدرش را مثل یک ابرانسان می‌پرستیدند و او را «پدر» خودشان می‌دانستند. برای او، این‌ حرف‌ها تناقضی غم‌انگیز با تجربۀ خودش داشت. استیو جابز، مادر او را رها کرده بود و تا سه سالگی انکار می‌کرد که پدر اوست. بعدها در همان شهری که استیو با ثروت بی‌کران خود می‌زیست، او و مادرش با فقر و افسردگی دست‌و‌پنجه نرم می‌کردند. کتاب خاطرات لیسا چهرۀ دیگری از استیو جابز را برملا کرده است.
تصویرساز: بندتو کریستوفانی.

پرونده: روایت درد

«دوستان قدیمی دیگر زنگ نمی‌زنند، آزادیِ جسمی و روحی‌ از بین می‌رود و حس سرباربودن دست از سر آدمی برنمی‌دارد». این وضعیتِ ناراحت‌کننده ممکن است برای بسیاری از بیماران رخ بدهد. به همین خاطر، درد اصلاً دوست‌داشتنی نیست، اما شاید بدین معنا نباشد که درد چیز بدی است. اگر کسی درد را هیچ‌وقت به‌خوبی تجربه نکند، به غرور و نخوت دچار می‌شود، توان همدلی با دیگران را از دست می‌دهد، و بدتر از همه یادش می‌رود که «انسان» است.
 
 
مطالب
مقاله
نوشتار
گفتگو
بررسی کتاب
پربازدیدترین