image

آنچه می‌خوانید در مجلۀ شمارۀ 36 ترجمان آمده است. شما می‌توانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.

نوشتار

با آن چشم‌های آسیایی هیچ‌وقت نمی‌توانی آمریکایی شوی

با آن چشم‌های آسیایی هیچ‌وقت نمی‌توانی آمریکایی شوی

با آن چشم‌های آسیایی هیچ‌وقت نمی‌توانی آمریکایی شوی

جوزف کوریهارا، در هاوایی به دنیا آمد. وقتی آمریکا هاوایی را به خاک خود ضمیمه کرد، خود به خود، شهروند آمریکا شد. زبان ژاپنی نمی‌دانست و خودش را تا عمق وجود آمریکایی می‌شمرد. در جنگ جهانی اول برای آمریکا جنگید و به‌عنوان کهنه‌سربازی پرافتخار در صنعت ماهیگیری مشغول به کار شد، اما بعد، جنگ جهانی دوم و پرل هاربر و بمباران اتمی از راه رسید و همه‌چیز را تغییر داد. دیگر آمریکا او را نمی‌خواست، چکار می‌توانست بکند؟

اندرو آیاما

اندرو آیاما

ژورنالیست

Athlantic

He Spent His Life Trying to Prove That He Was a Loyal U.S. Citizen. It Wasn’t Enough.

اندرو آیاما، آتلانتیک— جوزف کوریهارا اسباب‌اثاثیه‌ها را می‌دید که در خیابان‌های ترمینال آیلند روی هم تلنبار می‌شوند و مثل کوه بالا و بالاتر می‌روند. میز و صندلی، تشک و تخت، و یخچال و رادیو بود که پشت‌سرهم به کوچه‌ها منتقل شده و به‌شکل نامنظمی روی هم چیده می‌شد. آن روز ۲۵ فوریۀ ۱۹۴۲ بود، دو ماه و نیم پس از حمله به پرل هاربر، و نیروی دریایی آمریکا به ساکنان جزیره چهل‌وهشت ساعت مهلت داده بود تا وسایلشان را جمع کنند و بروند.

ترمینال آیلند، ناحیه‌ای صنعتی در بندر لس آنجلس، محل استقرار چندین کارخانۀ کنسروسازی، گروهی از ماهیگیرانِ ژاپنی‌آمریکایی با حدود ۳۵۰۰ نفر جمعیت و، از همه مهم‌تر، یک پایگاه دریایی بود. یک هفته پیش‌ازآن، فرانکلین دی. روزولت فرمان اجرایی ۹۰۶۶ را امضا کرده بود، فرمانی که دست فرماندهان نظامی را باز می‌گذاشت تا مناطق خاصی را انتخاب و «همه یا تعدادی از مردم را اخراج کنند». این فرمان اشاره‌ای به نژاد نکرده بود، اما هدف پیام روشن بود: ژاپنی‌تباران.

مأموران اف‌بی‌آی قبلاً بیشتر مردان ترمینال آیلند را دستگیر کرده بودند و زنان مجبور بودند دست به انتخاب بزنند که کدام اقلام را نگه دارند و کدام را رها کنند. کوریهارا می‌دید بچه‌ها در خیابان گریه می‌کنند و دستفروش‌ها دستگاه‌های تهویه و پیانوها را از خانواده‌هایی که در حال ترک منازلشان بودند می‌خریدند،‌ البته به ثمن بخس، یا به قول خودش، به بهایی که تفاوتی با دزدی نداشت.

او بعدها نوشت «آیا این همان آمریکاست، همان آمریکایی که آشکارا دم از ’دمکراسی‘ می‌زند؟».

دیری نپایید که آن هرج‌ومرجی که کوریهارا در ترمینال آیلند شاهدش بود در جایی دیگر نیز تکرار شد. در ماه مارس، ژنرال جان ال. دِویت، فرماندۀ دفاع غربی، فرمان اجرایی روزولت را عملیاتی کرد تا همۀ افراد «ژاپنی‌تبار» را از بخش‌های عظیمی از وست‌آیلند اخراج کند. دویت معتقد بود ژاپنی‌ها نژادی غیرقابل‌اعتمادند و ازاین‌رو حتی افرادی همچون کوریهارا، که شهروند آمریکا بود و در جنگ جهانی اول به ارتش پیوسته و در جبهۀ غربی خدمت کرده بود، نیز خطرناک به حساب می‌آمدند و در مظان اتهام جاسوسی بودند. دویت به روزنامه‌ها گفت «جَپ هرچه باشد جَپ است». نظامیان کوریهارا و بیش از ۱۲۵هزار نفر دیگر را از خانه‌هایشان بیرون راندند و در چندین اردوگاه دورافتاده محبوس کردند.


بسیاری از ژاپنی‌آمریکایی‌ها خویشتن‌دارانه و صبورانه به دستورات دولت تن داده بودند تا وفاداری خود را به ایالات‌متحده ثابت کنند. برخی حتی داوطلب شده بودند تا برای کشوری که زندانی‌شان کرده بود بجنگند: گردان‌های رزمی ۴۴۲ و پیاده‌نظام ۱۰۰، که ارتشی مجزا متشکل از ژاپنی‌آمریکایی‌ها بودند، تبدیل شدند به پرافتخارترین واحد نظامی تاریخ آمریکا (به نسبتِ شمار نفرات و طول خدمت)، و در ایتالیا و فرانسه با نازی‌ها جنگیدند. پیشاهنگان این ارتش از نخستین سربازانی بودند که یکی از اردوگاه‌های کار اجباری داخائو را آزاد کردند. در سال‌های پس از جنگ، فتوحاتشان موجب طنین‌اندازشدنِ افسانۀ برتری آسیایی‌آمریکایی‌ها شد؛ فداکاری‌شان ثابت کرد که به این کشور تعلق دارند.

روایت «توقیف ژاپنی‌ها» بر اذهان هم‌نسلانِ پدر من حاکم بود. وقتی مادربزرگم ۲۰ سال داشت، او و خانواده‌اش از لس آنجلس آواره شدند و، حدوداً به‌مدت یک سال، به اردوگاهی محصور با سیم‌خاردار در هارت ماونتینِ وایومینگ فرستاده شدند. پدربزرگم از هاوایی داوطلب شد تا در گردان ۴۴۲ خدمت کند و در شمال ایتالیا ترکش نارنجک به او اصابت کرد. من با این تصور بزرگ شدم که موفقیت گردان ۴۴۲ رهاوردِ ظفرمندانۀ توقیف بود، و همین نگاه بود که رنج مصائب آن دوران را از خاطرم می‌زدود. لازم نبود زیاد به آنچه در ترمینال آیلند یا هارت ماونتین رخ داده بود و اطلاعاتی که هرکدام دربارۀ آمریکا می‌داد فکر کنم.

اما کوریهارا نمی‌خواست این فاصلۀ میان اصول ادعاشدۀ کشورش و اقدامات علنی آن را نادیده بگیرد. او نوشته که همواره به دمکراسی معتقد بوده، اما مشاهداتش در ترمینال آیلند به او ثابت کرده که «در زمان جنگ، حتی دمکراسی هم به دیو بدل می‌شود». در سال‌هایی که در حبس به سر می‌برد و مدام از ندامتگاهی به ندامتگاه دیگر منتقل می‌شد، تردیدهایش عمیق و عمیق‌تر شد. او پیش‌تر در جنگی برای آمریکا خدمت کرده بود، و با‌این‌حال این کشور او را خائن می‌دانست. کوریهارا رفته‌رفته موی دماغ کسانی شد که تسلیم‌پذیری را تشویق می‌کردند؛ به فرد رادیکالی بدل شد که مدتی آشکارا از خشونت استقبال می‌کرد؛ حال که آمریکا به او ایمان نداشت، چرا او باید به آمریکا ایمان می‌داشت؟

ظاهراً بستۀ حمایتی برایش بسیار مهم بود. کوریهارا به شعبۀ صلیب سرخ در هورلیِ ویسکانسین نوشت که «صمیمانه از شما برای بستۀ سخاوتمندانه‌ای که برای ما سربازها فرستادید تشکر می‌کنم». سال ۱۹۱۷ بود، عصر پوستر معروف «من تو را می‌خواهم»1، و کوریهارای ۲۲ساله داوطلبِ خدمت در ارتش شده بود. او در کمپ کاسترِ میشیگان مستقر بود و تنها سرباز غیرسفیدپوست در واحد ۱۱۰۰نفرۀ توپخانه به شمار می‌رفت. نامۀ او این‌طور ادامه می‌یافت:‌ «شاید از نامم پی ببرید که ژاپنی هستم، اما به‌هرحال من یک آمریکایی‌ام. یک آمریکایی تا آخرین نفس».

کوریهارا در سال ۱۸۹۵ در هاوایی به دنیا آمده بود. والدینش کارگران کشاورزی بودند که به گروهی با نام «ایسِی»، یا نسل اول مهاجران ژاپنی، پیوسته و از ژاپن مهاجرت کرده بودند. کوریهارا و چهار خواهر و برادرش «نیسِی» بودند، اعضای نسل دوم. پس از تصرف هاوایی در سال ۱۸۹۸ توسط آمریکا، کوریهارا و دیگر متولدین جزیره تابعیت آمریکا گرفتند.

در سال ۱۹۱۵، یکه‌وتنها به کالیفرنیا نقل‌مکان کرد، با امید به تحصیل در دانشکدۀ پزشکی. زندگی‌نامه‌نویسش، ایلین تامورا، اشاره می‌کند که در آنجا مواجهه با خصومتِ فراگیری که نسبت به آسیایی‌ها روا داشته می‌شد او را شوکه کرد. یک بار وقتی کوریهارا در مرکز ساکرامنتو راه می‌رفت، مردی به او نزدیک شد و لگدی به شکمش زد. در جای دیگری از شهر، بچه‌ها به‌سمتش سنگ پرتاب کردند. او در زندگی‌نامۀ خودنوشتِ منتشرنشده‌اش نوشته است که واژۀ «جَپ» (تحقیر نژادی برای ژاپنی‌ها) تقریباً یک «لقب همگانی» بود. اما ظاهراً کوریهارا این‌طور فکر می‌کرده که این تعصب ربطی به کشور آمریکا ندارد و مختص بعضی افراد است.

یکی از دوستانش به او گفت که اهالیِ غرب میانه رواداری بیشتری دارند، پس به میشیگان نقل‌مکان کرد. مدت زیادی نگذشت که به خدمت ارتش درآمد. در ۳۰ ژوئیۀ ۱۹۱۸، واحد کوریهارا به جبهۀ غربی اعزام شد و آمادۀ پیش‌رَوی به‌سمت آلمان شد، اما این حملۀ برنامه‌ریزی‌شده هرگز اتفاق نیفتاد: در ۱۱ نوامبر، آتش‌بسِ موقت به جنگ خاتمه داد. سپتامبر سال بعد، کوریهارا به آمریکا بازگشت و در سن فرانسیسکو از خدمت مرخص شد. در تراموای شهری، درحالی‌که هنوز یونیفرم نظامی به تن داشت، شنید که مردی به او گفت «جپ».

پس از جنگ، کوریهارا در لس آنجلس اقامت گزید؛ ابتدا حسابدار و سپس ناوبرِ قایق‌های ماهیگیری شد. وقتی به پرل هاربر حمله شد، در فاصلۀ بیش از ۳۰۰۰مایلیِ جنوب کالیفرنیا، در آب‌های نزدیک جزایر گالاپاگوس، به‌دنبال ماهی تن بود. سپیده‌دمانِ ۲۹ دسامبر، کشتی به خلیج سن دیگو رسید و قدم به خاک کشوری گذاشت که در جنگ به سر می‌برد.

کمی بعد، ناخدای کشتی به او اطلاع داد که مقامات دولت او را از خدمت به‌عنوان ناوبر منع کرده‌اند. حالا که ناگهان بی‌کار شده بود، به‌دنبال شغلی گشت که شاید به جنگ کمک کند. اما به‌خاطر ژاپنی‌بودنش کارخانه‌های کشتی‌سازی و فولاد او را نمی‌پذیرفتند. بازگشت او به لس آنجلس دقیقاً مصادف شد با تخلیۀ اجباریِ ترمینال آیلند.

کوریهارا می‌خواست با فرامین دویت مبنی بر اخراج مبارزه کند. اما رهبران نیسِی در جامعۀ ژاپنی‌آمریکایی‌ها نگرش متفاوتی داشتند. در جلسه‌ای از گروهی وابسته به مجمع شهروندان ژاپنی‌آمریکایی، یک سازمان حقوق مدنی شدیداً طرفدار آمریکا، کوریهارا شنید که مایک ماسائوکا، دبیرکل ملی گروه، به حضار گفت که با دویت ملاقات کرده و به آن‌ها توصیه کرده که از دستوراتش پیروی کنند. کوریهارا خشمگین شد. او نوشته است «این پسرکانی که ادعا می‌کردند رهبران نیسِی هستند یک مشت آمریکاییِ بزدل و بی‌جربزه بودند».

آمریکایی‌ژاپنی‌های هم‌سن‌وسال پدربزرگ و مادربزرگ من معمولاً وقتی می‌خواهند به دوران پس از این اتفاقات اشاره کنند آن را در پوشش محافظِ یک تعبیر ملایم می‌پیچند و از واژۀ «اردوگاه» استفاده می‌کنند -فقط «اردوگاه». دانشگاهیان این مراکز جابه‌جایی را، به تأسی از خود روزولت و دولتش، با اصطلاحِ باآب‌وتاب‌ترِ اردوگاه‌های کار اجباری می‌شناسند. اما فارغ از اسمی که روی آن‌ها می‌گذاریم، کارکرد این مکان‌ها مشخص بود: آن‌ها زندان روباز بودند.

اردوگاه کوریهارا «مانزانار» نام داشت. این اردوگاه که مساحتی ۶۲۰۰جریبی داشت و در کوهپایه‌های رشته‌کوه نوادا در شرق کالیفرنیا بنا شده بود، در دوران اوج جمعیتی سکونتگاه ۱۰هزار ژاپنی‌آمریکایی بود. آن‌ها در ۵۰۴ آسایشگاه بی‌کیفیت و سرهم‌بندی‌شده چپانده شده بودند که در حصاری از سیم‌خاردار و برج‌های نگهبانی محصور بود. به هر خانواده یک اتاق ۲۰ در ۲۵فوتی تعلق گرفته بود؛ مجردهایی مثل کوریهارا با هم‌اتاقی‌ها زندگی می‌کردند و همه از توالت‌های مشترک استفاده می‌کردند.

کوریهارا یکی از اولین کسانی بود که به اردوگاه رسید، مارس ۱۹۴۲. دولت به کارگرانی نیاز داشت تا ساختمان‌ها و تأسیسات را برپا کنند، و کشیشِ کوریهارا به مردان مجرد و سالم توصیه کرده بود ثبت‌نام کنند که تا وقتی خانواده‌ها از راه برسند، اردوگاه قابل سکونت باشد. کوریهارا می‌دانست به‌هرحال آنجا ماندگار خواهد بود و وسوسۀ کارکردن هم به جانش افتاده بود، پس با اکراه موافقت کرد و در ساختنِ اردوگاهی کمک کرد که بعدها قرار بود محبس خودش باشد.

زندانیان در آوریل کم‌کم از راه می‌رسیدند، و در این بین، ساخت‌وساز هنوز ادامه داشت. آن تابستان، گروهی از نیسِی‌های همسو با ماسائوکا و مجمع شهروندان ژاپنی‌آمریکایی «اتحادیۀ شهروندانِ مانزانار» را تشکیل دادند، و هدفشان این بود که وفاداری جامعه‌شان به ایالات‌متحده را اثبات کنند و برای خودشان در اردوگاه جایگاه رهبری تعریف کنند. کوریهارا که دلیلی برای اثبات چیزی نمی‌دید خشمگین شد و عزمش را جزم کرد تا آن‌ها را تضعیف کند.

طی جلساتی که در تابستان ۱۹۴۲ برگزار شد، کوریهارا چندین و چند سخنرانی کرد -که بعدها نام «دینامیت» را روی آن سخنرانی‌ها گذاشت- و هدف از این سخنرانی‌ها «منفجرکردن اتحادیۀ شهروندان مانزانا و نابودی آن» بود. رو به‌سوی جماعتی هیجان‌زده فریاد زد که «اگر لازم است وفاداری‌مان را اثبات کنیم تا از تمام حقوق شهروندان آمریکایی برخوردار باشیم، پس دقیقاً به چه دلیلی کهنه‌سربازان ژاپنی‌آمریکاییِ جنگ جهانیِ اول اینجا هستند؟ مگر آن‌ها قبلاً وفاداری‌شان را ثابت نکرده‌اند؟». حبس و خفتی که گریبان‌گیرِ مردمِ مانزانار شده بود از نظر او به‌سبب «وفادارنبودن» نبود؛ «دقیقاً به‌دلیل آن چیزی است که هستیم، یعنی جَپ! حالا که این‌طور است، اصلاً بگذار جَپ باشیم! سرتاپایمان جَپ است، از بُن استخوان جَپ هستیم».

تجربۀ حبس در جایی همچون مانزانار کوریهارا را متقاعد کرد که آمریکا -چه دولتش چه مردمش- همان دیدگاه دویت را دارد که «جَپ هرچه باشد جَپ است»؛ هیچ کاری نمی‌توانست وفاداری او را اثبات کند. کوریهارا تنها نبود. مورخی به نام می نگای در کتابش با نام سوژه‌های ناممکن 2 می‌نویسد که تجربۀ توقیف درنهایت همان حسی را در بسیاری از ژاپنی‌آمریکایی‌ها خلق کرد و پرورش داد که فرامینِ اخراج با هدف جلوگیری از آن صادر شده بود: وفادارنبودن.

تنش‌ها بین طرفداران مجمع شهروندان ژاپنی‌آمریکایی و مخالفانی مثل کوریهارا در ۵ دسامبر ۱۹۴۲ به اوج رسید؛ مردانی که نقاب به صورت داشتند به آسایشگاه فرد تایاما، رئیس شعبۀ لس آنجلسِ اتحادیه، ریختند و او را با چماق کتک زدند. تایاما یکی از متحدان کوریهارا به نام هری اونو را در میان مهاجمان شناخت. مقامات اردوگاه اونو را دستگیر کردند، اگرچه خیلی‌ها او را بی‌گناه می‌دانستند.

روز بعد، هزاران نفر از حامیان اونو درمقابل سالن غذاخوری تجمع کردند، و کوریهارا در آنجا تایاما و دیگر رهبران مجمع شهروندان ژاپنی‌آمریکایی را متهم کرد که مخبر هستند و زندانیانی را که به نظرشان به‌قدر کافی هوادار آمریکا نیستند به مدیران اردوگاه و اف‌بی‌آی گزارش می‌دهند. او با اشاره به تایاما پرسید «چرا باید اجازه بدهیم که این خائن در همان هوایی نفس بکشد که ما نفس می‌کشیم؟ بیایید او را بکشیم و لاشه‌اش را جلوی شغال‌های ولگرد بیندازیم!».

وقتی مذاکرات با مدیران اردوگاه دربارۀ آزادی اونو بی‌نتیجه ماند، جماعتی بسیج شدند تا او را از زندان اردوگاه فراری دهند و تایاما و دیگرانی را که کوریهارا محکوم کرده بود تحت تعقیب قرار دهند. در زندان، پلیس نظامی از گاز اشک‌آور استفاده کرد تا آن‌ها را متفرق کند. در میان دود، دو سرباز اقدام به شلیک کردند و دو مرد جوان کشته شدند؛ ۱۰ نفر دیگر نیز زخمی شدند.


این تیراندازی مهر خاتمه‌ای بود بر «قیام مانزانار» یا، به قول برخی دیگر، «شورش مانزانار». مردانی که کوریهارا تهدیدشان کرده بود از اردوگاه خارج شدند و سرانجام در جای‌جای کشور اقامت گزیدند. اینکه هدف اتهامات کوریهارا قرار گرفته بودند ظاهراً مدرک مطمئنی برای وفاداری‌شان به حساب می‌آمد. و مشخص شد که حق با کوریهارا بود -تایاما و دیگرانی که کوریهارا شناسایی کرده بود واقعاً زندانیانِ طرفدارِ ژاپن را به مدیران اردوگاه و اف‌بی‌آی گزارش می‌دادند. کوریهارا، اونو و دیگر «اخلالگران» دستگیر شدند و به «مراکز انزوا»ی متعلق به معاندان منتقل شدند. سرانجام آن‌ها را به اردوگاهی به نام «تول لیک» در منطقۀ دورافتاده‌ای در شمال کالیفرنیا فرستادند و از همان ابتدا در محبس نگهشان داشتند.

کوریهارا، که مرگ آن دو مرد روح و روانش را به هم ریخته بود، از سیاست‌های اردوگاه کناره گرفت و بیشتر وقتش را در خلوت سپری می‌کرد -انجیل می‌خواند و ژاپنی مطالعه می‌کرد، زبانی که هرگز به‌خوبی یاد نگرفته بود. تصمیم گرفته بود که، فارغ از سرنوشت جنگ، آمریکا را در اولین فرصت برای همیشه ترک کند.

۸ دسامبر ۱۹۴۵، کوریهارا و حدود ۱۵۰۰ ژاپنی‌آمریکاییِ دیگر از یک کشتی ترابری نیروی دریایی در اوراگا پیاده شدند، بندری در خلیج توکیو. هم‌زمان یک بمب‌افکن آمریکایی بالای سرشان در آسمان دور می‌زد. بمب‌افکن یادآوری بود از آنچه در ماه‌های قبل بر ژاپن رفته بود: آمریکا در مارس توکیو را بمباران کرده بود -بخش بزرگی از شهر نابود شده و بیش از یک‌میلیون نفر بی‌خانمان شده بودند. در اوت، بمب‌های اتمی روی هیروشیما و ناگازاکی ریخته شده بود. ژاپن کمی بعد تسلیم شده بود.

با کشدارشدنِ جنگ و کاهش اختیارات قانونی دولت آمریکا برای زندانی‌کردنِ ژاپنی‌آمریکایی‌ها، قانونی در کنگره تصویب شد که به آن‌ها اجازه می‌داد تابعیت خود را لغو کنند؛ دولت به استناد قانون «دشمنان خارجی» مصوب سال ۱۷۹۸ آزادی‌ عمل بیشتری برای توقیف و حتی اخراج غیرشهروندان داشت. تنها اقلیت کم‌شماری از زندانیان این پیشنهاد دولت را پذیرفتند. کوریهارا یکی از نخستین افراد این دسته بود و خواستار آن شد که با اولین کشتی به ژاپن فرستاده شود.

او از اوگارا به روستای اوشیما رفت که خواهر بزرگش کاوایو نیز در سال ۱۹۲۰ از هاوایی به آنجا نقل‌مکان کرده بود. اوشیما در فاصلۀ ۳۶مایلی هیروشیما و آن‌سمتِ خلیج بود؛ در ۶ اوت، کاوایو احتمالاً موج انفجار نخستین بمب اتمی را احساس کرده بود.

کوریهارا که نمی‌خواست خانواده‌اش را به زحمت بیندازد به ساسِبو نقل‌مکان کرد، شهری در استان ناگازاکی، در فاصلۀ حدود ۳۰مایل از محل انفجار دومین بمب اتمی. همانند بمبی که بر روی هیروشیما انداخته شده بود، این بمب نیز تقریباً هر سازه‌ای را در شعاع یک‌ونیم‌مایلیِ محل انفجار نابود کرده بود؛ حتی یک ماه بعد، یک افسر نیروی دریایی آمریکا گزارش داد که شهر «آکنده از بوی مرگ» است. کوریهارا هیچ گزینۀ شغلی‌ای نداشت و بالاجبار به استخدام نیروهای اشغالگر درآمد، به استخدامِ همان کشوری که به آن بی‌اعتماد شده بود. ارتش آمریکا به مترجم نیاز داشت و ژاپنی‌آمریکایی‌ها را به‌محض اینکه از کشتی پیاده می‌شدند همان‌جا در اسکله استخدام می‌کرد. این شغل‌ها دستمزد نسبتاً بالایی داشتند، به‌علاوۀ دسترسی تضمینی به غذا.

معلوم نیست که آیا کوریهارا به موقعیت کنایه‌آمیزی که در آن قرار گرفته بود فکر می‌کرد یا نه؛ در نامه‌هایی که به آمریکا ارسال کرده، هیچ احساس ندامتی دیده نمی‌شود. در سال ۱۹۴۶ به دوروتی توماس، جامعه‌شناسی که در تول لیک با او ملاقات کرده بود، نوشت که «من در ساسِبو به سر می‌برم، برای نیروهای اشغالگر کار می‌کنم، و حالم خوب است». در پیام کریسمس به توماس در همان سال از او خواست که یک جفت کفش مشکی سایز ۴۰ برایش بفرستد.

دوران کار برای ارتش به‌سرعت به پایان رسید. اشغالگران به مترجمانی نیاز داشتند که بتوانند اسناد حقوقی پیچیده را ترجمه کنند. احتمالاً این کار از کوریهارا برنمی‌آمد. پس از یک سال که در ساسِبو به سر برد، به توکیو رفت و دوباره به‌عنوان حسابدار مشغول کار شد. او و دیگر ژاپنی‌های بازگشته از آمریکا با سایر مردم بیگانه بودند. بسیاری آن‌ها را با اصطلاح نژادپرستانه‌ای خطاب قرار می‌دادند که کوریهارا پیش‌ازآن هرگز به گوشش نخورده بود: «کِتو»، عبارتی ژاپنی به معنای «مرد سفید».

آوریل ۱۹۴۹، دیوید ایتامی، یکی از نیسِی‌ها که او هم برای نیروهای اشغالگر کار کرده بود، نامه‌ای به دوروتی توماس نوشت و از او خواست که کاری برای کوریهارا انجام دهد. او نوشت که کوریهارا «به اینجا تعلق ندارد و انصاف نیست که نادیده گرفته و فراموش شود». کوریهارا برای زندگی در ژاپن به مشکل خورده بود؛ می‌خواست به هاوایی برگردد، اما هنوز ایالات‌متحده را نبخشیده بود.

در پاییز ۱۹۶۲، کوریهارا نامه‌ای به رابرت اف. کندی نوشت که در آن زمان دادستان کل بود. او در نامه پرسید که چرا آمریکا برای بازگرداندن تابعیت به کسانی که آن را لغو کرده‌اند اقدامی نکرده است. یک وکیل در وزارت دادگستری به نامۀ او پاسخ داد و اشاره کرد که، به لطف شکایت اتحادیۀ آزادی‌های مدنی آمریکا، کسانی که تابعیتشان را لغو کرده‌اند کافی است درخواست دهند تا پرونده‌شان بررسی شود. از میان ۵هزار و ۵۸۹ نفری که تابعیت خود را لغو کرده بودند، کوریهارا از معدود نفراتی بود که تابعیتش تا دهۀ ۱۹۶۰ بازگردانده نشده بود. آن وکیل وزارت دادگستری متوجه نشد که خواستۀ کوریهارا چیست؛ او می‌خواست که اولین قدم را دولت آمریکا بردارد. کوریهارا تا آخر عمر پای اصولش، یا همان سرسختیِ متکبرانه‌اش، ایستاد. هرگز به هاوایی بازنگشت و سرانجام در ۲۶ توامبر ۱۹۶۵ دراثر سکته در توکیو درگذشت.

مایک ماسائوکا و مجمع شهروندان ژاپنی‌آمریکایی ظاهراً در نزاع با کوریهارا پیروز شده بودند. کمی پس از پرل هاربر، ماسائوکا پیشنهاد داده بود که ارتش یک «گردان انتحاری» از داوطلبان نیسِی تشکیل دهد تا برای ایالات‌متحده بجنگند، و هم‌زمان والدینشان در اردوگاه‌ها به‌عنوان گروگان نگه داشته شوند. ارتش نپذیرفت، اما گردان ۴۴۲ عملاً تفاوت چندانی با پیشنهاد ماسائوکا نداشت. او خودش اولین داوطلب آن گردان شد و این واحد در طول جنگ بیش از ۴۰۰۰ نشان قلب بنفش و ۲۱ مدال افتخار دریافت کرد.

هری ترومن در مراسم ترخیص آن‌ها در سال ۱۹۴۶ گفت که گردان ۴۴۲ ثابت کرده است که «آمریکایی‌بودن ربطی به نژاد یا عقیده ندارد؛ یک مسئلۀ قلبی است». و در ادامه گفت که «شما نه‌فقط با دشمن،‌ که با پیش‌فرض‌ها و تعصب‌ها جنگیدید، و پیروز شدید».

همان‌طور که یوجین روستو، استاد حقوق دانشگاه ییل، در سال ۱۹۴۵ در هارپرز نوشت، اظهاراتی مثل اظهارات ترومن روایت رایج از توقیف را که می‌گفتند «اشتباه بزرگ آمریکا در زمان جنگ» است تقویت کرد؛ اشاره به این رویداد به‌مثابۀ یک اشتباه، و نه به‌عنوان محصول دهه‌ها سیاستِ حذف مهاجران آسیایی از زیست عمومی در آمریکا، به کسانی که آن را تجربه کرده بودند اجازه داد تا آن را هضم کنند، پشت سر بگذارند و حتی به زندگی طبقۀ متوسط ارتقا پیدا کنند. حتی اگر همچون کوریهارا بوی خیانت به مشامشان خورده بود، احساسشان را ابراز نکردند و درعوض کوشیدند زندگی‌شان در آمریکا را از نو بسازند. پدربزرگ من مدال قلب بنفشش را در کشوی جوراب‌هایش پنهان کرد. و مادربزرگم هرگز از تجربۀ دوران هارت ماونتین کلامی به زبان نیاورد.

اما به مرور زمان، کم‌کم مورخان روایت ظفرمندانۀ تاریخ ژاپنی‌آمریکایی‌ها را زیر سؤال بردند و کنشگران برای درخواست غرامت از دولت ایالات‌متحده لابی کردند. در این بین، برخی کوریهارا را به‌عنوان نماد مقاومت ستودند. روی سانو در سال ۱۹۷۰ در یادداشتی برای روزنامۀ مجمع شهروندان ژاپنی‌آمریکایی به نام پسیفیک سیتیزن از کوریهارا به‌عنوان «قهرمان دهۀ ۱۹۷۰» نام برد. او نوشت «هر ضیافتی که در مجمع برگزار شود و میزی ویژه برای کهنه‌سربازان داشته باشد باید یک صندلی خالی برای جو کوریهارا تدارک ببیند».

برخی نیز نمی‌توانستند از تهدیدهای کوریهارا در مانزانار چشم‌پوشی کنند. الن یوندا، که در مانزانار هم‌بندِ کوریهارا بود، در سال ۱۹۸۳ در روزنامۀ ژاپنی‌آمریکاییِ هوکوبی مانیچی نوشت که او «دغل‌بازِ بدعنقی بود که از ناامیدیِ برخی ساکنان اردوگاه استفاده می‌کرد و آن‌ها را به جریان هواخواه ژاپن سوق می‌داد». کوریهارا شوهر یوندا را «کلاغِ خبررسان» خوانده بود؛ شب قیام مانزانار، یوندا و پسرش از ترس جان در آسایشگاهشان پناه گرفته بودند. یوندا نوشت که سخنان کوریهارا «به معنای ستایش متجاوزان نانجینگ و قصابان هیتلر بوده و هنوز هم به همین معناست».

اما هری اونو همچنان به دفاع از متحدش می‌پرداخت. اونو تابعیتش را لغو کرده بود، اما وقتی از شرایط دشوار زندگی در ژاپن باخبر شد، کوشید تا در ایالات‌متحده بماند. و تا زمان مرگ کوریهارا با او در تماس بود. اونو نوشت «صدها بار از صمیم قلب برای کشوری که زمانی دوستش می‌داشت و به آن اعتماد داشت و برایش جنگیده بود گریست».

من در فوریه به‌همراه والدین و دو تن از خواهر و برادرهایم به واشنگتن دی‌سی سفر کردیم تا کتابی به نام ایرِیچو 3 را ببینیم، کتابی که نام تمام ژاپنی‌آمریکایی‌هایی توقیف‌شده را فهرست کرده است. پدیدآوران کتاب از نوادگان آن افراد دعوت کرده بودند تا بیایند و نام بستگانشان را با یک مهر کوچک علامت بزنند، و هدف این بود که تمام آن ۱۲۵هزار و ۲۸۴ نام موجود در کتاب سرانجام به تأیید برسند. در صفحات آن کتاب، نام کسانی که تابعیت خود را لغو کرده بودند در کنار نام داوطلبان گردان ۴۴۲ به چشم می‌خورد، تایاما، یوندا، اونو و کوریهارا، در کنار هم، درست همان‌طور که در مانزانار بودند.

در اتاق کوچکی متعلق به بخش فرهنگیِ «موزۀ ملی تاریخ آمریکا»، ردیف مرتبی از نقطه‌های آبی حک کردیم زیر نام مادربزرگم -میسائو هاتاکیاما- و نام برادرش کیمیو، والدینش یاسوجی و کیسابورو، و همسایه‌ای که پدرم در لس آنجلس با او بزرگ شده بود، و برادرش که در آوریل ۱۹۴۵، تنها چند روز پیش از تسلیم‌شدن آلمان، در گردان ۴۴۲ در ایتالیا کشته شده بود. چند هفته بعد، وقتی دولت ترامپ برای تسریع اخراج مهاجران ونزوئلایی از قانون دشمنان خارجی استفاده کرد، یعنی نخستین بار از زمانی که این قانون چهارچوبی حقوقی برای توقیف فراهم کرده بود، داشتم به این نام‌ها فکر می‌کردم.

نمی‌دانم مادربزرگم چه نظری دربارۀ کوریهارا داشت، یا آیا پدربزرگم او را به میز کهنه‌سربازان دعوت می‌کرد یا نه. واقعاً نمی‌دانم. تصور می‌کنم آن‌ها با تصمیم او مبنی بر ترک آمریکا مخالف بودند. اما فکر می‌کنم احتمالاً خشم و بیزاری‌اش را نسبت به کشوری که اعتمادش را درهم شکسته بود و براساس ارزش‌هایی کاملاً مغایر با ادعاهایش عمل می‌کرد درک می‌کردند.


فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟

ما در مجلۀ ترجمان تازه‌ترین نوشته‌های دنیای علوم انسانی را از میان معتبرترین مجلات جهان ترجمه و منتشر می‌کنیم. در ترجمان تلاش می‌کنیم از دریچۀ علوم انسانی به مسائل فرهنگی و اجتماعی روزمره بنگریم، با زبانی روشن دربارۀ آن‌ها حرف بزنیم و خواننده را با دیدگاه‌های گوناگون نسبت به هر مسئله آشنا کنیم.
مطالب مجله پیش از آن‌که در سایت ترجمان منتشر شوند، در نسخۀ چاپی در اختیار خوانندگان قرار می‌گیرند. با خرید اشتراک سالانه یا تهیۀ هر شمارۀ مجله، زودتر از دیگران به محتوای کامل ترجمان دسترسی خواهید داشت و از مزایایی مانند تخفیف، ارسال رایگان و هدیه‌های ویژه نیز بهره‌مند می‌شوید. برای آشنایی بیشتر با محتوای مجله یا خرید نسخه‌های چاپی، به فروشگاه اینترنتی ترجمان سر بزنید.

این مطلب را اندرو آیاما نوشته و در تاریخ ۹ ژوئیۀ ۲۰۲۵ با عنوان «He Spent His Life Trying to Prove That He Was a Loyal U.S. Citizen. It Wasn’t Enough.» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «با آن چشم‌های آسیایی هیچ‌وقت نمی‌توانی آمریکایی شوی» در سی‌وششمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی کریمی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ با همان عنوان منتشر کرده است.

اندرو آیاما (Andrew Aoyama) روزنامه‌نگار آمریکایی‌ژاپنی است. او در دانشگاه هاروارد در رشتۀ «تاریخ و ادبیات» و «زبان‌ها و تمدن‌های خاور نزدیک» تحصیل کرد، و در دوران دانشجویی‌ برای فعالیت‌هایش موفق به دریافت جایزۀ انجمن روزنامه‌نگاران حرفه‌ای شد. آیاما از سال ۲۰۲۳ در مجلۀ آتلانتیک فعالیت می‌کند.

پاورقی

  • 1
    پوستر «I Want You» یا «من تو را می‌خواهم» یک اثر تبلیغاتی معروف آمریکایی است که طی جنگ جهانی اول طراحی شد. در این پوستر، عمو سام، با لباس و کلاه مخصوص خود، انگشت اشاره را به‌سمت بیننده گرفته، به بیننده خیره شده و زیر آن تصویر با اندازه‌ای بزرگ عبارات «I Want You» حک شده است. این طرح تبلیغاتی برای تشویق جوانان آمریکایی به پیوستن به ارتش و شرکت در جنگ طراحی شده بود [مترجم].
  • 2
    Impossible Subjects
  • 3
    Ireicho

خبرنامه را از دست ندهید

نظرات

برای درج نظر ابتدا وارد شوید و یا ثبت نام کنید

ویلیام دی. اگرز، پال مک میلان

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

اندرو لی

ترجمه سید امیرحسین میرابوطالبی

دیوید ادموندز

ترجمه مهگل جابرانصاری

ایلان پاپه

ترجمه محمد مهدی‌پور

آندره لکس

ترجمه ایمان خدافرد

سوند برینکمن

ترجمه علی کریمی

باتیا مسکیتا

ترجمه محمد حسن شریفیان

تالی شاروت و کَس آر. سانستاین

ترجمه بهناز دهکردی

نائومی کلاین

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

اُدد گَلُر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لیزا هرتسُک

ترجمه مصطفی زالی

گردآوری و تدوین لارنس ام. هینمن

ترجمه میثم غلامی و همکاران

امیلی تامس

ترجمه ایمان خدافرد

سافی باکال

ترجمه مینا مزرعه فراهانی

لیا اوپی

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

دیوید گرِیبر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

جو موران

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لی برِیوِر

ترجمه مهدی کیانی

آلبرتو منگوئل

ترجمه عرفان قادری

گروهی از نویسندگان

ترجمه به سرپرستی حامد قدیری و هومن محمدقربانیان

ریچارد فرانکس

ترجمه یاسمن هشیار

ماریان ولف

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

نانسی سی. اندریاسن

ترجمه سید امیرحسین میرابوطالبی, محمود توسلی

ند جانسون, ویلیام استیکس راد

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

d

خرید اشتراک چهار شمارۀ مجلۀ ترجمان

تخفیف+ارسال رایگان+چهار کتاب الکترونیک رایگان (کلیک کنید)

آیا می خواهید از جدیدترین مطالب ترجمان آگاه شوید؟

بله فعلا خیر 0