برخی ادعا میکنند ما در دورۀ بیسابقهای از بیعقلی زندگی میکنیم که شرکتهای بزرگ فناوری نیز به آن دامن میزنند. اما آیا راه گریزی هست؟
«احمقها دنیا را گرفتهاند!» خیلیها بعد از آنکه دونالد ترامپ برای بار دوم به ریاستجمهوری آمریکا برگزیده شد، نظرشان دربارۀ آنچه بر جهان میگذرد را اینگونه بیان کردند. میشود این گزاره را صرفاً فریادی از سر خشم در نظر گرفت، اما اگر واقعاً بخواهیم جدیاش بگیریم، چطور باید آن فهم کنیم؟ چطور ممکن است نظامهای سیاسی به سمتی حرکت کنند که پشت سر هم، تصمیماتی عجیب، پرهزینه و احمقانه بگیرند؟ یا چگونه امکان دارد مردم، در سطحی وسیع، دلبستۀ باورهایی شوند که واضحاً سادهاندیشانه است. ویلیام دیویس میگوید نویسندگان همیشه هشدار دادهاند که نظامهای توتالیتر یا پروپاگاندای دولتی با مغزشویی باعث احمق شدن مردم میشود، اما شاید باید منشأ این بیعقلی جدید را جای دیگر جستجو کرد.
ویلیام دیویس، گاردین—دورۀ اول و دورۀ دوم ریاستجمهوری ترامپ واکنشهای بسیار متفاوتی را میان منتقدان برانگیختهاند. شوک سال ۲۰۱۶ و اتفاقات بعد از آن بسیاری از لیبرالها را بابت سرنوشت حقیقت عینی نگران کرد. نهتنها در آمریکا، بلکه در بریتانیا هم این نگرانی وجود داشت؛ دولت بریتانیا همان سال برگزیت را به همهپرسی گذاشت و، پس از کارزاری سرشار از اعداد و ارقام جعلی، خروج از اتحادیۀ اروپا را از طریق آن همهپرسی به تصویب رساند. دیری نگذشت که کلمات و اصطلاحات زیادی برای توصیف این فروپاشی معرفتی پدید آمد. واژهنامههای آکسفورد «پساحقیقت» (post-truth) را کلمۀ برگزیدۀ سال ۲۰۱۶ اعلام کردند؛ مریام-وبستر کلمۀ «سوررئال» (surreal) را برگزید. آفت «اخبار جعلی»، که بهواسطۀ رباتهای مجازی و شبکههای ترولیِ روسی گسترش مییافت، نشان از آن داشت که ظهور شبکههای اجتماعی ضربۀ مهلکی به مرجعیت خبرگزاریهای حرفهای زده است. چند روز بعد از تحلیف ترامپ در اوایل سال ۲۰۱۷ هم کلیَن کانوِی، مشاور او، اصطلاح «واقعیتهای بدیل» (alternative facts) را ابداع کرد و دروغپردازی دولت جدید عملاً به حالت رسمی درآمد.
وحشت از بهخطرافتادن حقیقتْ این اثر جانبی ناخوشایند را به دنبال داشت که عاملان این وحشت را جسورتر کرد. «جعلی» یکی از متلکهای موردعلاقۀ ترامپ بود، بهخصوص در جواب رسانههای خبریای که واقعیات ناخوشایندی را دربارۀ او و همکارانش گزارش میدادند. رسانههای حامی ترامپ نیز رونق گرفتند و دروغها و انکارهای او را مرتب تکرار میکردند. رسانههای حرفهای و روشهای تحلیلی لیبرالها نمیتوانستند با این فریبکاری مقابله کنند. در آن دوره زیاد از هانا آرنت نقل میشد، نویسنده و فیلسوف زادۀ آلمان که در کتاب توتالیتاریسم (۱۹۵۱) میگوید «شهروند آرمانیِ حاکمیت توتالیتر آن نازی دوآتشه یا کمونیست متعهد نیست، بلکه فردی است که در نظرش دیگر میان واقعیت و دروغ … فرقی نیست».
بیاییم به سال ۲۰۲۵. حالا انتقادات رنگوبوی دیگری دارد. بسیاری از ما مشکل اصلی را این میدانیم که بیشتر در زمانۀ بیعقلی زندگی میکنیم تا دروغ. مفسرانی از طیفهای سیاسی مختلف چنین نظری دارند. در ماه ژانویه، دیوید بروکس، ستوننویس میانهرو، مقالهای با عنوان «شش اصلِ بیعقلی» برای نیویورک تایمز نوشت و گفت دولت جدید «طوری رفتار میکند که انگار نه انگار هر کاری پیامدی دارد».
در ماه مارس، هیلاری کلینتون (که شاید منبع چندان مناسبی نباشد) برای همان روزنامه مقالهای تحلیلی نوشت با عنوان «این قضیه چقدر احمقانهتر میشود؟» و در آن نظر خود را بیان کرد: «آنچه اذیتم میکند ریاکاری نیست، حماقت است». در ماه آوریل نیز ریچارد سیمور، نویسنده و روشنفکر مارکسیست، جستاری با عنوان «حماقت بهعنوان نیروی تاریخی» منتشر کرد. سیمور، بهجای آرنت، از تروتسکی نقل کرد که میگفت «وقتی روند سیاسی افول میکند، بیعقلی بر تفکر اجتماعی غالب میشود»، یعنی وقتی نیروهای ارتجاع غالب میشوند، عقل جای خود را به توهین و تعصب میدهد.
دروغگویی ترامپ به همان اندازۀ سال ۲۰۱۶ شایع و وقیحانه است، ولی حالا دیگر برایمان آشناست و انگار جز آن انتظاری نداریم. پس از یک دهه حضور ترامپ در عرصۀ سیاست، گفتنیهای «جنگ با حقیقت» همه گفته شدهاند و دیگر چیزی برای گفتن نمانده است.
بااینحال، در دورۀ دوم ریاستجمهوری او، مرزهای بیعقلی دستکم از دو جنبه جابهجا شدهاند. اولی چنان میزانی از بیکفایتی و بیحسابوکتابی است که مثلاً باعث شد سردبیر مجلۀ آتلانتیک را اشتباهاً به یک گروه مجازی در نرمافزار سیگنال اضافه کنند. این گروه برای بحث پیرامون عملیاتهای نظامی آمریکا ایجاد شده بود و اعضای دیگرش عبارت بودند از معاون رئیسجمهور و وزیر دفاع. دومی پافشاری بیدلیل دولت نسبت به اجرای سیاستهایی (همچون تعرفهها و کاهش بودجۀ تحقیقات پزشکی) است که آسیب زیادی به وجود میآورند و سود آشکاری هم ندارند، حتی برای حامیان ترامپ و دارندگان منافع خاص، چه رسد به مردم عادیای که به او رأی دادهاند.
وقتی یکی از سرسختترین منتقدان واکسیناسیون و طرفدار افراطی روشهای پزشکی جایگزینْ وزیر بهداشت و خدمات انسانی میشود، قضیه فراتر از کنارگذاشتن حقیقت است؛ آدم حس میکند دارند تیشه به ریشۀ پیشرفتهای بشر میزنند. ممنوعیت افزودن فلوراید به آب آشامیدنی، که به دستور رابرت اف. کندی جونیور در ایالتهای یوتا و فلوریدا به تصویب رسید، نشاندهندۀ سطح تازهای از خصومت با حکومتداریِ مبتنی بر شواهد علمی است. از دورۀ اول تا دوم ریاستجمهوری ترامپ، نابخردی از فضای عمومی و بحث و تبادلنظر فراتر رفته و به همۀ سطوح دولت سرایت کرده است.
وقتی اقدامات دیگران را تفسیر میکنیم، یکی از اصول اولیه این است که فرض کنیم هرکس دلایلی برای رفتارش دارد، حتی اگر آن دلایل احساسی، کوتهبینانه یا منفعتطلبانه باشد. پس از فاجعۀ گروه مجازی و آشوب تعرفهها، کاربران شبکههای اجتماعی یکجور بازی فکری راه انداختند به این صورت که اقدامات دولت ترامپ را در چارچوب تبیینی موردعلاقهشان بگنجانند: ماجرای گروه سیگنال حتماً عمدی بوده؛ ماجرای تعرفهها لابد بخشی از یک نقشۀ کلان است برای سقوط ارزش دلار به نفع فلان جناح اقتصادی. خطر اینجاست که دلیلهای ارائهشده برای اقدامات احمقانه روزبهروز پیچیدهتر و عجیبتر میشوند و درنهایت این تصور اشتباه را در ما ایجاد میکنند که در پسِ این اقدامات یکجور هوشمندی وجود دارد. بدینترتیب دیدگاه رابین ماراسکو، دانشمند علوم سیاسی، تأیید میشود که میگوید «تئوری توطئه نوعی دلباختگی به قدرت است که در ظاهرِ انتقاد از آن جلوه میکند».
چنین گمانهزنیهایی اغلب با پاسخی روبهرو میشوند که بیشازپیش بر اتهام بیعقلی تأکید میکند. پاسخ این است: نهخیر، ترامپ و افرادش مشغول بازی شطرنج چهاربعدی نیستند؛1 صرفاً شاهد پیامدهای سپردن بالاترین مقام کشور به یک دیوانه هستیم، کسی که یک مشت نوچۀ کندذهن و نالایق هم دورش را گرفتهاند. هرجا جامعهشناسی سیاسی از توضیح این وضعیت بازمیماند، برچسبهای روانپزشکی و باور به یکجور داروینیسم اجتماعیِ ناگفته خلأ را پر میکنند.
دولت دوم ترامپ که روی کار آمد، آن ماههای نخست را با فیلم «احمقسالاری» 2 ( محصول ۲۰۰۶، به کارگردانی مایک جاج) مقایسه میکردند. در این فیلم، سربازی با هوشِ متوسط پانصد سال جلوتر از زمانِ حال از خواب برمیخیزد و میفهمد دولت آمریکا تحت سلطۀ حماقت است. از حیث فرهنگ، فناوری و بومشناسی، مفاهیم این فیلم بهطرز غمانگیزی انگار وضعیت امروز را پیشگویی کردهاند. پسماند و انواع آلودگیها از کنترل خارج شدهاند. رئیسجمهور یک سلبریتی تلویزیونی با رفتاری شبیه ستارگان کشتیکج است. دستگاههای پرسروصدای تشخیصی جای پزشکان را گرفتهاند. مصرفکنندگان جلوی نمایشگرهایی پر از تبلیغ و شعار مینشینند و اتفاقاً خودشان هم آنها را تکرار میکنند. کشاورزان محصولاتشان را با یکجور نوشیدنی شبیه برند گیتورید آبیاری میکنند و وقتی سرباز به آنها میگوید دست از این کار بردارند و از آب استفاده کنند، مدت کوتاهی توصیهاش را عملی میکنند اما به محض اینکه ارزش سهام شرکت تولیدکنندۀ آن نوشیدنی سقوط میکند دوباره به آن روی میآورند. سرباز محکوم به اعدام میشود و عاجزانه از مردم میپرسد «یعنی واقعاً دوست دارید توی چنین دنیایی زندگی کنید و به تنها کسی که قصد کمک دارد آسیب بزنید؟». بله، گویا همینطور است.
شاید تأثیرات حماقتآور مصرفگرایی و بیشینهسازی سود را بهعنوان علائم این عصر سرشار از بیعقلی بشناسیم، اما مبنایِ سیاسیِ طنز جاج وضعیتی بسیار زشت است. دلیل اینکه آمریکا در گذر قرنها به آن وضع خوفناک دچار شده این است که آدمهای باهوش (که بهشکل متخصصان روانرنجور تصویر شدهاند) دست از تولیدمثل برداشتهاند، حالآنکه آدمهای خنگ (که بهشکل بیفرهنگهای خشن و فقیر تصویر شدهاند) بیوقفه تولیدمثل کردهاند و سرانجام بیعقلی را در خزانۀ ژنی غالب ساختهاند. در دورانی که اصلاحنژادی انسان، سیاستهای بومیگرا و تأکید بیشازحد بر بهرۀ هوشی دوباره دارند رواج مییابند، طبیعتاً ایدۀ کلی فیلم به مذاق لیبرالها یا چپها خوش نمیآید. اما خودمانیم، آیا خودِ مخالفان «بیعقلیِ» ارتجاعی هم گاهی در خیالاتشان به اصلاح نژادی انسان فکر نمیکنند؟ مثلاً پس از همهپرسی برگزیت (مثل ماجرای تعرفهها که ظاهراً عملی نامعقول و آسیبزننده به اقتصاد است)، این زمزمهها سر زبان لیبرالها افتاد که اکثر رأیدهندگانِ حامی «خروج از اتحادیۀ اروپا» چنان پیرند که وقتی برگزیت به مرحلۀ اجرا برسد بیشترشان مردهاند.
برای باور به اینکه بیعقلی رسمی و دولتی سرانجام پیامدهای خود را نشان خواهد داد لازم نیست از آن خیالات ترسناک در سر بپرورانیم. سیاستهای احمقانۀ اقتصادی قاعدتاً به راهبردهای سیاسی احمقانه ختم میشود و بدینترتیب قدرت از دست این جماعت میرود. نمونۀ این امر را میتوان در بریتانیا دید: وقتی لیز تراس، نخستوزیر سابق، در سپتامبر ۲۰۲۲ منطق بازار اوراق قرضه را نادیده گرفت و سیاستهای جزمی خود در زمینۀ مالیات را به اجرا گذاشت، تنها ۴۹ روز بعد (با کمک بانک انگلستان) او را از سمتش عزل کردند. در زمینۀ کشورداریِ ترامپ هم خیلیها بازار اوراق قرضه را آخرین سنگر عقل در دنیای بیعقلی میدانند، سازوکاری که سرانجام باعث میشود احمقها با تبعات کارهایشان روبهرو شوند. این روند تا حدی جواب میدهد، بهخصوص وقتی به ابرتاجرانی که بر رئیسجمهور نفوذ دارند زیان برساند، ولی فقط حادترین و بدترین بیعقلیها را مهار میکند. ترامپ درک درستی از علیت ندارد که سیاست الف به نتیجۀ ب ختم میشود، ولی این ناآگاهی محدود به سیاست اقتصادی نیست، محدود به شخص ترامپ هم نیست.
چالش این بحران سیاسی این است که چگونه بیعقلی را جدی بگیریم، ولی آن را به پدیدهای کاملاً ذهنی یا روانی فرونکاهیم. بیعقلی را باید مشکل سیستمهای اجتماعی دانست، نه افراد. این نکته را آندره اسپایسر و مَتس آلوِسون در کتاب پارادکس بیعقلی بررسی کردهاند. به گفتۀ آنها، بیعقلی میتواند وجه «کارکردی» داشته باشد، یعنی بخشی از روند و عملکرد روزمرۀ سازمانها باشد و، بدون توجه به پیامدهای منفیِ محسوس، مانع اجرای ایدههای هوشمندانه شود.
ولی سخت میتوان در بیعقلیِ ترامپی وجهی کارکردی پیدا کرد. این نوع بیعقلی، بیش از آنکه نوعی تغییرستیزی یا ناکارآمدیِ سازمانی باشد، حملهای بیرحمانه و عمدی به چیزهایی (نظیر دانشگاهها، زیرساختهای بهداشت و سلامت، و دادههای بازار) است که به فهم دنیا کمک میکنند. بیعقلی ترامپی اثر جانبیِ رویکارنیامدن افراد باهوش نیست، بلکه تحمیلی و دستوری است. باید با نگاه سیاسی و جامعهشناختی به آن بنگریم و البته در این دام نیفتیم که کارهای احمقانه را عقلانی جلوه دهیم یا آنقدر حسابشده بپنداریمشان که شبیه توطئه به نظر برسند.
آرنت در سال ۱۹۵۳ مینویسد «از ابتدای قرن، رشد بیمعنایی با ازدسترفتن عقل سلیم همراه بوده است. از خیلی جهات، تجلی این امر صرفاً افزایش بیعقلی بوده است … بیعقلی به معنای کانتیِ آن 3 مرضی همگانی شده است و بالتبع دیگر نمیتوان آن را مشکلی فردی و ’لاعلاج‘ خواند».
استدلال آرنت حاوی کورسویی از امید است. به گفتۀ او، بیعقلی در مقیاس اجتماعی باید علاجشدنی باشد، چون دیگر حاصل ضعف شناختی افراد نیست. آرنت اعتقاد داشت افراد (هم روشنفکران و هم «عوام») دست از بهکارگیری قوۀ عقلانیت برداشتهاند و تکرار شعارهای توخالی یا صرفاً فرمانبرداری را به تفکر مستقل ترجیح میدهند. اما کدام شرایط اجتماعی و سیاسیْ این امر را عادی میسازد؟ یکی از این مواردْ جامعهای است که مردمش منتظر دستور دربارۀ نحوۀ تفکر باشند. آرنت این را یکی از ویژگیهای کلیدی توتالیتاریسم میدانست.
مصداق این بیعقلی اجتماعی ملتی است که اورول در ۱۹۸۴ به تصویر میکشد، جماعتی که شستوشوی مغزی شده و برای اطاعت محض تربیت شدهاند. این مدل اجتماعیِ بیعقلی در توصیف کشورهای توتالیتر امروزی شاید تا حدی باورپذیر به نظر بیاید، ولی یک وجه مهم جوامع لیبرالی را که در اواخر قرن بیستم شکل گرفتند از قلم میاندازد. در این جوامع، عقلانیت جای خود را به دیکتاتوری نداد، بلکه به سیستمهای غیرشخصی و فوقهوشمندِ جمعآوری و تحلیل دادهها سپرده شد.
در دهههای میانی قرن بیستم، نئولیبرالهای حامی بازار، بهویژه فریدریش هایک، همیشه تأکید میکردند که کارکرد اصلی بازارْ سازماندهیِ دانش یک جامعه است. هرجا بازار عملکرد روان و بیدردسری داشته باشد و قیمتها آزادانه تعیین شود، لازم نیست کسی فراتر از نیازها و امیال و انتظارات دمدستیاش از عقلانیت استفاده کند. در جامعۀ نئولیبرال، فرد «بیعقل» نیز به اندازۀ فرد «باهوش» قابلیت رشد و شکوفایی دارد، چون آنچه درنهایت نتایج اجتماعی را رقم میزند نظام قیمتگذاری است.
در اوایل قرن بیستویکم، کریس اندرسون، ایدئولوگ سیلیکونولی و سردبیر سابق مجلۀ وایِرد، استدلال مشابهی را برای «کلاندادهها» مطرح کرد و آبیجیت بَنرجی، اقتصاددان امآیتی، هم دربارۀ کارآزماییهای تصادفی کنترلشده چنین استدلالی کرد. گفتند اینها کاری میکنند که دیگر به نظریات، قضاوتها و تبیینهای انسان (با تمام سوگیریها و خطایشهایش) هیچ نیازی نباشد. وقتی همهچیز تا ریزترین جزئیات به شکل کمّی درآید، حتی اندازهگیری هم نیاز نیست و فقط باید الگوریتمها الگو را شناسایی کنند. مثلاً برای شناسایی آن موجود گوشدراز پشمالو به مفهوم «خرگوش» احتیاج نداریم؛ صرفاً دستگاههایی طراحی میکنیم که شناسایی کند کدام کلمه معمولاً کنار تصویر این حیوان میآید.
پس وقتی مردم برای نجاتیافتن از بیعقلیْ چشم امید به بازار اوراق قرضه دارند، منتظر بازگشت «عقل سلیم» نیستند، بلکه صرفاً امید دارند برخی رفتارها و سیاستها از برخی دیگر امتیاز کمتری بگیرند. مدلهای زبانی بزرگ نیز، با وجود قابلیتهای زیادشان، عقلانیتی عرضه نمیکنند، هوش که جای خود دارد. برتریشان توانایی بینظیر در شناسایی الگوهاست، قابلیتی که بر پایۀ گنجینۀ عظیمی از دادهها شکل گرفته است (مدلهای زبانی بزرگی همچون چتجیپیتی در محدودۀ خود هوشمند هستند، اما وقتی فراتر از قابلیتهایشان از آنها کار بکشیم، بهطرز مضحکی احمق میشوند. از جستوجوی مبتنی بر هوش مصنوعیِ گوگل خواستند معنای اصطلاحاتی مندرآوردی -مثلاً «یک گورکن را نمیشود دو بار لیسید» یا «دو بار پاک کن تا یک بار پلانک بزنی»- را توضیح بدهد. کم نیاورد و یک مشت جفنگیاتِ بهظاهر منطقی سر هم کرد. بسیاری از اساتید دانشگاه هم این را در هنگام خواندن مقالات دانشجویان تجربه کردهاند که نه خیلی خوب است نه خیلی بد، بلکه ترکیب عجیبی از عبارات هوشمندانه و احمقانه است. این علامت نوشتههای هوش مصنوعی است).
حملههای سیاسی به مرجعیت دولت و متخصصان همچون پروژهای موازیاند که راه را برای فناوریهای فراگیرِ کمّیسازی، مقایسه و ارزیابی هموار میکند. خط این پروژه را از نقدهای نئولیبرالها نسبت به برنامهریزی اقتصادی در دهۀ ۱۹۷۰ تا وزارت کارآمدی دولت (دوج) ایلان ماسک میتوان دنبال کرد. بااینحال، جاهطلبی فناورانه برای ساختن سیستمی فراتر از جامعه و بالتبع کاهش نقش عقلانیت انسان چیز تازهای نیست. آرنت در کتاب وضع بشر پرتاب ماهوارۀ اسپوتنیک در سال ۱۹۵۷ را نقطۀ عطفی در تاریخ معرفی کرد، چون امکان داشتنِ دیدی فرازمینی نسبت به مسائل انسانها را در اختیارمان میگذاشت و میتوانست بیاهمیتیِ این مسائل را نشان دهد. جنگ سرد، که اینترنت و انواع ابزارهای کنترل و نظارت در بستر آن پدید آمدند، نبردی بود برای دستیابی به کاملترین چشمانداز جهانی. هیچ رفتار و حرکتی در کشف مقاصد دشمن بیاهمیت به حساب نمیآمد. چشمدوختن ایلان ماسک به فضا (استارلینک امروزه حدود ۸ هزار ماهواره در مدار زمین دارد) کاملاً همسو با نگرش تمسخرآمیز او به عقلانیت بشر است. مثلاً، برای توجیه کاهش بودجۀ یواِساِید4، بهدروغ ادعا کرده بود که این آژانس ۵۰ میلیون دلار خرج ارسال کاندوم به غزه کرده و وقتی دربارۀ این ادعا سؤالپیچش کردند خیلی عادی جواب داد «بعضی حرفهای من شاید درست نباشد».
انتقال فعالیتهای انسان به پلتفرمهای نظارت باعث میشود حقیقت و دروغ، واقعیت و شایعه، صرفاً نقاط دادهای با ارزش برابر باشند. در چنین شرایطی، اطلاعات غلط و سیاستهای احمقانه نیز میتواند به اندازۀ اطلاعات دقیق و سیاستهای سنجیده بر بازارها تأثیر بگذارد و برای سرمایهگذاران فرصت برابری برای سودآوری به ارمغان بیاورد. صبح روزی از روزهای آوریل، شاخص «اساَندپی ۵۰۰» جهشی ۶درصدی داشت. چرا؟ چون شایعهای در فضای مجازی پیچیده بود که سیاست تعرفههای ترامپ قرار است متوقف شود. فایننشال تایمز این شایعه را ردیابی کرد و فهمید چه کسی اولین بار آن را به راه انداخته است: یکی از کاربران ایکس با اسم مستعار والتر بلومبرگ (ساکن سوئیس) که هیچ مدرک و تخصصی هم نداشت. هایکدوستها شاید بگویند این خطا بهسرعت اصلاح شد (ظرف یک ساعت آن ۶ درصد دوباره کاهش یافت)، اما نمیتوان انکار کرد که قضیه خیلی احمقانه است.
در دنیایی که کاملاً متکی به پلتفرمها باشد، همهچیز به جایگاه رفتارها و الگوهایی قابلمشاهده فروکاسته میشود؛ معنا، قصدیت و توضیح از درجۀ اهمیت ساقط میشوند. یکی از تلخترین بررسیهای این گرایش در سیاست امروزی آمریکا را دو متخصص علوم سیاسی، یعنی نانسی روزنبلوم و راسل میورهد، در تحلیل خود از «توطئهگرایی جدید» انجام دادهاند.
به گفتۀ آنها، تئوریهای توطئۀ سنتی (مثلاً دربارۀ ترور جان اف. کندی) مبنی بر خیالورزیهای نظری پرپیچوخماند و زنجیرههای علّی، راهبردها و زدوبندهای پیچیدهای را در بر میگیرند. در این قبیل تئوریهای توطئه انسجام و معنا اهمیت زیادی دارد و اتفاقاتِ بیدلیل و بیحسابوکتاب به آنها راه نمییابند. بالعکس «توطئهگرایی جدید زیر بار توضیح نمیرود. آنچه میماند اشارات ضمنی و شعارهای نمادین است … نه شواهد، بلکه تکرار و تکرار … توطئهگرایی جدید (که تمامش اتهام بیمبناست) رواج را جایگزین شواهد علمی کرده است. ترامپ جملۀ معروفی دارد که میگوید اگر افراد زیادی فلان چیز را میگویند پس به حد کافی درست است».
شالودۀ فناورانۀ توطئهگرایی جدید در پلتفرمهای دیجیتال و ظهور اینفلوئنسرهای مرتجع است که با نفوذشان و دامنزدن به توطئهها مخاطبان را تحت تأثیر قرار میدهند و «تجارت توطئه» راه انداختهاند. خیالات عجیبغریب و بیاساس، همچون تئوریهای توطئۀ کیواِنان و این ادعا که تیراندازی دبستان سندی هوک نمایشی و غیرواقعی بوده، به این هدف مطرح نمیشوند که مخاطبانشان واقعیت را بهتر درک کنند. هدفشان صرفاً این است که تکرار و همرسانی شوند؛ ابزارهاییاند برای جذب مخاطب در فضای مجازی و هماهنگی گروهها. شاید گروهی را دشمن نشان بدهند و به تعصبات دامن بزنند، ولی نه توضیح منسجمی ارائه میدهد نه برنامهای سیاسی. تنها منطقِ توطئهگرایان جدید این است که مطلبشان لایک بگیرد و همرسانی و تکرار شود. هدفشان واکنشگرفتن از مخاطب (و کسب سود) است و بس.
تحلیل روزنبلوم و میورهد ما را از وحشت بابت سرنوشت حقیقت در دوران ۲۰۱۶ فراتر میبرد و کمک میکند از سیاست امروز سر دربیاوریم که تحت سیطرۀ «بیعقلی» است. وقتی سیاستمداران جمهوریخواه به برنامههای تلویزیونی میروند و دربارۀ تعرفهها، واکسن یا مهاجرت ادعاهایی مسخره مطرح میکنند، واقعاً فقط دارند دروغ به هم میبافند؟ خیلی اوقات، آنها صرفاً شایعاتی را تکرار میکنند که سر زبانهاست، حرفهایی که اگر ردشان را بگیریم، به شبکۀ توطئهگرایان (بهخصوص ترامپ و رابرت اف. کندی جونیور) میرسیم. برخی ادعاها حکم نشان وفاداری دارند (مثلاً اینکه در انتخابات سال ۲۰۲۰ تقلب شد)، ولی بیشترشان واقعاً دیوانهوار، عجیب و حتی بیمارگونهاند، مثلاً این ادعا که آتشسوزیهای فاجعهبار لسآنجلس در ماه ژانویه و سقوط مرگبار هواپیما در همان ماه، که باعث مرگ ۶۷ نفر شد، به دلیل سیاستهای استخدامیِ «تنوع، برابری و شمول» بوده است. اگر این سخنان را قضاوت یا توضیح در نظر بگیریم، باید به قوای شناختیِ گویندهشان شک کنیم، ولی شاید بهتر باشد آنها را میمهایی بدانیم که در شبکهها و رسانهها پخش و دست به دست میشوند. افراد شاید بیعقل به نظر بیایند، ولی آنها سازندگان این فضای رسانهای نیستند، فضایی که توضیح علّی را فدای تقلید نمادین کرده تا برنامه و محتوا تولید شود.
آرنت، در همان مقالۀ مربوط به بیعقلی، تمایزی میان درک «ابتدایی» و درک «راستین» میگذارد. درک ابتدایی حالتی دایرهوار دارد، چون مفاهیم موجود را به موقعیتهای خاص اطلاق میکند. میتواند هوشمندانه و صحیح باشد، ولی در مواجهه با کنشهای واقعاً بیسابقۀ انسانها کم میآورد. با آن میتوان از عریانترین گونۀ بیعقلی گریخت، اما نمیشود اهمیت این برهۀ خاص سیاسی و تاریخی را بهراستی فهمید. حتی باهوشترین فرد یا سیستم هم ممکن است در درک «ابتدایی» رویدادها بماند.
آرنت اعتقاد داشت انسان، علاوه بر تعقل، قوۀ دیگری هم دارد که با آن میتواند درک عمیقتری از واقعیت پیدا کند: تخیل. او تخیل را قابلیتی منحصراً انسانی میدانست که حقیقت را نه با روشهای علمی، بلکه با گمان درمییابد و برای این کار از همدلی و خلاقیت بهره میگیرد. سیاستْ ما را به مواجهه با موقعیتهایی بیسابقه وامیدارد، رویدادهایی که نه با چیزی قابل مقایسهاند، نه سنجیدنی. این وضعیت بیشتر نیازمند قضاوت زیباییشناختی است تا قضاوت علمی.
آرنت مینویسد «فقط تخیلْ ما را قادر میسازد هر چیزی را در جایگاه واقعیاش بینیم». چالشی که آرنت پیش پای ما میگذارد این است که حقیقت و معنا را نه از منظر اقتصاددانان، تحلیلگران مالی، متخصصان علم داده، یا جامعهشناسان، بلکه از منظر مورخان بنگریم، دیدگاهی که رویدادهای انسانی را مجموعهای از گسستها، ناهنجاریها و سرآغازها در نظر میگیرد.
این چیزی است که «دنیای بستۀ» پلتفرمها و نظارت بازار نمیتواند در اختیارمان بگذارد: نوعی درک که به دادههای تجربی فروکاستنی نیست. «هوش» مصنوعی یا بازاری میتواند، با استفاده از دادههای موجود، با سرعت بسیار بالایی یاد بگیرد، ولی دامنۀ نتایج ممکنش، باآنکه بسیار گسترده است، درنهایت شمردنی و تبعاً محدود است. در فضای بازیوارِ این «دنیاهای بسته» دیگر جایی برای تاریخ باقی نمیماند؛ تاریخ یعنی رخدادنِ امری واقعاً نو و پیشبینیناپذیر، اما اینجا فرض بر این است که همهچیز از قبل قابل پیشبینی و محاسبه است. آنچه میماند فقط انبوهی از رفتارهاست. هر رویداد، سخن یا ایدۀ قابلتصوری از قبل وجود دارد، یا در محاسبات لحظهایِ بازار، یا در بایگانیِ بانکهای داده؛ فقط باید کشفش کرد.
ترامپ و دولتش بیشک بیعقلاند. نمیدانند چه میکنند، از پیشینهها و واقعیتها درکی ندارند و اعتنایی هم به پیامدهای انسانی و زیستمحیطی کارهایشان نمیکنند. فاجعۀ تعرفهها، از میان رویدادهای چند دهۀ اخیر، چیزی بود که بیشترین اعتبار را به نظرات اقتصاددانها بخشید و بهطرز ملموسی نشان داد که تجارت جهانی، درمجموع، ثروت و بهرهوری را افزایش میدهد. ثابت کرد که مفاهیم بنیادین اقتصاد کلان با واقعیت همسو هستند و نادیدهگرفتنشان کاری نابخردانه است. متأسفانه در حوزهٔ خدمات بهداشتی هم دارد اتفاق مشابهی میافتد.
اما اگر تنها راهحل ما برای مقابله با بیعقلی این باشد که دوباره به همان «درک ابتدایی» و باورهای تثبیتشدهٔ متخصصان متوسل شویم (که البته در بعضی حوزهها بسیار پسندیده و خوب است)، فرصتی نمیماند برای تأمل در اینکه کدام شرایط تاریخیْ این بیعقلی را میسر ساخته و اینکه سرمایهداری امروزی تا چه حد سیاستها و سازوکارهای احمقانه را نهفقط روا میدارد، که به آنها ارزش میدهد. وقتی قضاوت و تصمیمگیری را به بازارهای مالی، پلتفرمهای دیجیتال یا ترکیبی از آنها واگذار میکنیم مردم راحتتر احمقانه رفتار میکنند، حتی اگر این سیستمها با منطق ریاضیاتی بسیار پیچیدهای اداره شوند. چشم امید داشتن به ترامپ و ترامپیسم مسخره است، ولی شاید بیعقلی در این مقیاسِ بیسابقه دستکم فرصتی برای درک «راستین» فراهم بیاورد. هیچ چیز (نه بازار، نه رباتهای مجازی و نه ماشینها) نمیتواند ما را نجات دهد، مگر قوۀ تخیلمان.
فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
ما در مجلۀ ترجمان تازهترین نوشتههای دنیای علوم انسانی را از میان معتبرترین مجلات جهان ترجمه و منتشر میکنیم. در ترجمان تلاش میکنیم از دریچۀ علوم انسانی به مسائل فرهنگی و اجتماعی روزمره بنگریم، با زبانی روشن دربارۀ آنها حرف بزنیم و خواننده را با دیدگاههای گوناگون نسبت به هر مسئله آشنا کنیم.
مطالب مجله پیش از آنکه در سایت ترجمان منتشر شوند، در نسخۀ چاپی در اختیار خوانندگان قرار میگیرند. با خرید اشتراک سالانه یا تهیۀ هر شمارۀ مجله، زودتر از دیگران به محتوای کامل ترجمان دسترسی خواهید داشت و از مزایایی مانند تخفیف، ارسال رایگان و هدیههای ویژه نیز بهرهمند میشوید. برای آشنایی بیشتر با محتوای مجله یا خرید نسخههای چاپی، به فروشگاه اینترنتی ترجمان سر بزنید.
این مطلب را ویلیام دیویس نوشته و در تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۲۵با عنوان «A critique of pure stupidity: understanding Trump 2.0» در وبسایت گاردین منتشر شده است و برای نخستینبار با عنوان «نقد بیعقلی محض: راهنمایی برای فهم نسخۀ جدید ترامپ» در سیوهفتمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعینسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ با همان عنوان منتشر کرده است.
ویلیام دیویس (William Davies) نظریهپرداز اجتماعی، مفسر سیاسی و نویسندۀ بریتانیایی است که به طور گسترده در مطبوعات مختلف مینویسد. پیشبینیناپذیر؟ (Unprecedented) آخرین کتاب اوست که دربارۀ بحران کرونا و اقتصاد سیاسی پیوسته به آن بحث میکند.
کارشناسان حقوق بینالملل دربارۀ حمله به زیرساختهای غیرنظامی هشدار میدهند
آمریکا بلد نیست در جهانی زندگی کند که زیر سلطهاش نباشد