image

آنچه می‌خوانید در مجلۀ شمارۀ 38 ترجمان آمده است. شما می‌توانید این مجله را به صورت تکی از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنید.

نوشتار

پیروزی در نبرد نهایتاً به ارادۀ جنگیدن ربط دارد، نه فناوری‌های پیشرفته

تعهد به ارزش‌های بنیادین و عزم جمعی عواملی‌اند که می‌توانند نتیجۀ محتوم جنگ‌ها را عوض کنند

پیروزی در نبرد نهایتاً به ارادۀ جنگیدن ربط دارد، نه فناوری‌های پیشرفته

در بسیاری از جنگ‌ها، ارزیابی اولیهٔ کارشناسان نظامی این است که توازن قوا به‌قدری یک‌طرفه است که طرفِ ضعیف تاب مقاومت چندانی نخواهد داشت. اما در عمل، این پیش‌بینی‌ها گاه نادرست از آب درمی‌آیند. طرفِ ضعیف‌تر گاهی از چنان اراده، انگیزه و عزمی برای مقاومت برخوردار است که در دشوارترین شرایط نیز از میدان خارج نمی‌شود و برای وارد کردن ضربه به دشمن، به روش‌هایی متوسل می‌شود که از منظر محاسبات صرفاً نظامی چندان قابل پیش‌بینی نیستند. به باور پژوهشگرانی مانند اسکات آتران، چنین شکافی میان برآوردهای مبتنی بر قدرت مادی و واقعیتِ میدان نبرد، در بسیاری از جنگ‌های تاریخ مشاهده شده است.

اسکات آتران

اسکات آتران

انسان‌شناس و عصب‌شناس در دانشگاه میشیگان

aeon

The will to fight

اسکات آتران، ایان— لئونیداس، پادشاه اسپارت، در سال ۴۸۰ پیش از میلاد با گروه کوچکی از نیروهای پیشرو به ترموپیل رسید تا در برابر حملۀ عظیم ایرانیان مقاومت کند. ارتش ایران هزاران نیرو داشت و کشورهای یونانی هنوز واکنشی نشان نداده بودند. پلوتارک روایت می‌کند که خشایارشاه، «شاهِ شاهان» ایران، پیشنهادی مکتوب ارائه داد و گمان می‌کرد لئونیداس آن را قبول می‌کند: «می‌‌توانی در کنار من قرار بگیری و … فرمانروای مطلق کل یونان شوی». لئونیداس در پاسخ گفت «ترجیح می‌دهم به جای فرمانروایی بر کل یونان، جانم را فدای یونان کنم».

خشایارشاه دوباره برای او نوشت «تسلیم شوید و سلاح‌هایتان را تحویل دهید».

لئونیداس، در جمله‌ای معروف، به او گفت «بیایید و آن‌ها را بگیرید». لئونیداس و «سیصد سرباز فداکارش»، که پیشنهاد نجات جان خود را نپذیرفته بودند، سرانجام شکست خوردند، اما یونانِ الهام‌گرفته از این فداکاری درنهایت جنگ را بُرد یا دست‌کم روایتی که بعدها به بخشی از اسطورهٔ شکل‌گیری تمدن غرب انجامید چنین می‌گوید.

در سراسر تاریخ، مؤثرترین رزمندگان، انقلابیون و شورشیان کنشگران فداکاری بوده‌اند که با تعهد به ارزش‌های مقدسِ غیرقابل‌مذاکره -مانند خدا، میهن یا آزادی- با یکدیگر متحد شده‌اند. تهاجمات نظامی، تقریباً همیشه برای تضمین پیروزی، در آغاز با بیشترین میزان نیرو برنامه‌ریزی می‌شوند. اما اگر مدافعان مقاومت کنند یا فرصتی برای بازیابی توانشان بیابند، اغلب برتری با کسانی است که ارادهٔ جنگیدن دارند، زیرا آنان به‌تدریج منابع بیشتری را علیه مهاجمانی بسیج می‌کنند که در میزان نیرو و امکاناتی که می‌توانند یا حاضرند به میدان بیاورند به حد نهایی توان خود رسیده‌اند. برای نمونه می‌توان به حملۀ ناپلئون و سپس هیتلر به روسیه، یا تهاجم ایالات‌متحده به عراق و افغانستان اشاره کرد. در طول تاریخ، کسانی که حاضر بوده‌اند برای آرمان، هم‌رزمان و رهبران خود فداکاری کنند، اغلب بر نیروهای قدرتمندتری که عمدتاً بر انگیزه‌های مادی مانند دستمزد و مجازات تکیه دارند غلبه کرده‌اند.

حتی زمانی که شکست می‌خورند و به‌کلی نابود می‌شوند، دلاوری و شهادت کسانی که ارادهٔ جنگیدن دارند اغلب تبدیل به افسانه می‌شود. برای نمونه می‌توان به یهودیانِ تحت فرمان العازار در مسادا، مدافعان آلامو به رهبری تراویس، بویی و کراکت (نکته: اینکه این افراد از برده‌داری یا دیگر مواضع ناپذیرفتنی حمایت می‌کردند که ارتباطی به موضوع بحث اینجا ندارد)، یا «گروه دوستان شخصی» اشاره کرد که تا آخرین نفس جنگیدند و از رئیس‌جمهور شیلی، سالوادور آلنده، در برابر کودتای پینوشه دفاع کردند. یا به آخرین مدافعانِ کارخانهٔ فولاد آزوف‌استال در ماریوپول بنگرید که چه‌بسا ‌به‌همراه پاسخ مشهور رئیس‌جمهور اوکراین، ولودیمیر زلنسکی، به پیشنهاد آمریکا برای خارج‌کردن او از کشور -«من مهمات می‌خواهم، نه راه فرار»- به یکی از عناصر محوری اسطورهٔ شکل‌گیری ملی اوکراین تبدیل شدند.

چنین افسانه‌هایی همچنان در دوایر سیاسی، دانشکده‌های نظامی و میان عموم مردم زنده می‌مانند و الهام‌بخش هستند. و نتایج درگیری‌های اخیر و جاری نیز نشان می‌دهد که عوامل غیرمادی، مانند تعهد به ارزش‌ها و عزم جمعی، می‌تواند نیروهای نظامی را بسیج کرده و اثربخشی بیشتری در میدان جنگ داشته باشد.

اما به غیر از مواردی معدود، توجه علمیِ کمی به این موضوع شده است. برای آنکه این خلأ پر شود، تیم من توجه خود را به این موضوع معطوف کرده و مطالعاتی را روی سربازان حاضر در افغانستان، عراق و اخیراً اوکراین انجام داده است -چون ارادۀ قهرمانانۀ اوکراینی‌ها برای جنگیدن بخش زیادی از جهان را غافلگیر کرده است.

ژنرال اسکات بریر، مدیر آژانس اطلاعات دفاعی ایالات‌متحده، در شهادت خود در برابر کنگره در ماه مارس، به ارزیابی نادرست توانایی اوکراین در مقاومت در برابر روسیه اذعان کرد «من ارادهٔ آن‌ها برای جنگیدن را دست‌کم گرفته بودم. ارزیابی‌مان اشتباه بود…». شایان ذکر است که در جلسۀ استماع بعدی کمیتۀ اطلاعات سنا در ماه مه، بریر ادعا کرد که درمجموع «جامعۀ اطلاعاتی کار بزرگی انجام داد». سناتور آمریکایی، آنگوس کینگ، حرف او را قطع کرد و گفت «ژنرال، چطور می‌توانید چنین چیزی بگویید درحالی‌که به‌صراحت به ما گفته شده بود که کیف ظرف سه روز و اوکراین ظرف دو هفته سقوط خواهد کرد؟». البته این اشتباه مهلک در ارزیابیِ شانس اوکراین -و بی‌فایده به‌نظررسیدن حمایت قابل‌توجه غرب در آن زمان- تا حدی با ارزیابیِ به همان اندازه ناآگاهانه و اشتباه روسیه از ارادهٔ اوکراین برای جنگیدن جبران شد.

قضاوت نادرست در مورد ارادۀ متحدان و دشمنان برای جنگیدن در میان تصمیم‌گیران نظامی و سیاسی به امری عادی تبدیل شده که اغلب نتایج فاجعه‌باری برای برنامه‌ریزان و مردم آن‌ها به همراه داشته است. ژنرال مارک میلی، رئیس ستاد مشترک ارتش ایالات‌متحده، در سخنرانی خود در برابر کنگره در سپتامبر ۲۰۲۱ «شکست راهبردی» در افغانستان را به نادیده‌گرفتن عامل «ناملموس» در جنگ نسبت داد: «ما می‌توانیم تعداد کامیون‌ها، سلاح‌ها، یگان‌ها و همهٔ این‌ها را بشماریم، اما نمی‌توانیم از روی تعداد این تجهیزات آنچه را در دل انسان‌ها می‌گذرد ارزیابی کنیم». جو بایدن، رئیس‌جمهور ایالات‌متحده، در اوت ۲۰۲۱ گفت «ما هر ابزاری را که [نیروهای افغان] نیاز داشتند در اختیارشان قرار دادیم … چیزی که نتوانستیم برایشان فراهم کنیم ارادۀ جنگیدن بود …».

وقتی نهادهای دولتی از ارادهٔ جنگیدن سخن می‌گویند، معمولاً دادۀ اندکی که به آن استناد می‌کنند محدود به نظرسنجی‌های افکار عمومی است (حال‌آنکه درواقع، برخی از نظرسنجی‌هایی که دفتر پژوهش‌های اطلاعاتی وزارت خارجهٔ آمریکا بر آن‌ها نظارت داشت نشان می‌داد که اوکراینی‌ها به‌شدت مقاومت خواهند کرد). هرچند نظرسنجان غالباً مدعی‌اند از روش‌شناسی علمی استفاده می‌کنند، اما در بسیاری از شیوه‌هایی که به کار می‌برند پشتوانۀ علمی چندانی وجود ندارد. افزون بر این، این نظرسنجی‌ها به‌ندرت میزان شدت این دیدگاه‌ها یا رفتارهای مرتبط با آن‌ها را می‌سنجند.

البته پرسش‌نامه‌های پیمایشی، اگر به شیوه‌ای طراحی شوند که امکان آزمون فرضیه‌ها را فراهم کنند -از جمله بررسی رابطۀ میان پاسخ‌ها و الگوهای واقعی رفتار- می‌توانند بینش‌های علمی ارزشمندی ارائه دهند. این رویکرد در محیط‌های دانشگاهی پذیرفته شده، اما معمولاً در ابزارهای ارزیابی استانداردی که وزارتخانه‌های خارجه و دفاع ایالات‌متحده، و نیز نهادهای دولتی بریتانیا و اتحادیهٔ اروپا، برای سنجش جوامع خارجی به کار می‌برند جایی ندارد. درعین‌حال، پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهد که ارادهٔ جنگیدن دست‌کم تا اندازه‌ای قابل سنجش است و حتی می‌توان از آن برای پیش‌بینی رفتار استفاده کرد. با وجود روشنی این یافته‌ها، بسیاری از مقام‌ها و نهادهایی که از گروه پژوهشی من گزارش و تحلیل می‌خواهند در به‌کارگیری آن‌ها محتاط‌اند، زیرا بیم دارند که مبادا در بازه‌های زمانی نسبتاً کوتاه جان انسان‌ها و منابع مالی بیهوده صرف شود -ملاحظه‌ای که دقیقاً در نقطهٔ مقابل منطق امور مقدس و معنوی قرار دارد.

برای اینکه بفهمیم این پدیده در عمل چگونه بروز می‌کند، باید به عراق نگاه کنیم. در سال‌های اخیر، طرح پژوهشی مینروا در وزارت دفاع ایالات‌متحده و بنیاد ملی علوم، با هدف فهم فداکاری مبتنی بر ارزش‌ها و آمادگی برای جنگیدن، از یک همکاری پژوهشی میان آرتیس اینترنشنال (گروه پژوهشی من)، مرکز تغییر ماهیت جنگ در دانشگاه آکسفورد، و نیز دانشگاه ملی آموزش از راه دور و دانشگاه خودمختار بارسلونا در اسپانیا حمایت کرده‌ است. یافته‌های ما دربارهٔ رزمندگان خط مقدم -از جمله نیروهای ارتش عراق، داعش، حزب کارگران کردستان (پ‌کِ‌کِ) و دیگر گروه‌ها- کاملاً گویاست. در سال ۲۰۱۵، زمانی‌ که خطوط مقدم داعش نسبتاً تثبیت شده بود، و بار دیگر در سال ۲۰۱۶، هنگامی که عملیات بازپس‌گیری موصل آغاز شد، سنجه‌های روان‌شناختی در پیمایش‌های میدانی نشان داد که بیشترین ارادۀ جنگیدن و حتی جان‌فداکردن در میان کسانی دیده می‌شود که برای ارزش‌های مقدس می‌جنگند. این گروه‌ها قدرت معنوی را مهم‌تر از قدرت مادی -مانند شمار نیروها و قدرت آتش- می‌دانند؛ و اغلب نیز چنین برداشتی بیراه نیست؛ اگر معیارهایی چون میزان تلفات و مدت‌زمان حضور در خط مقدم را مبنا قرار دهیم، تنها رزمندگان کردِ پ‌ک‌ک با گرایش‌های مارکسیستی بودند که در میزان پایبندی به باورها و آمادگی برای جان‌فشانی در راه آرمان با پیکارجویان داعش برابری می‌کردند.

در سال ۲۰۱۷، ما جوانان عرب سنی را که در منطقۀ موصل از زیر حاکمیت داعش بیرون آمده بودند بررسی کردیم. بیشترِ افرادی که با آن‌ها مصاحبه کردیم در آغاز داعش را نوعی «انقلاب» علیه نظام ظلم و ستم تحت حاکمیت آمریکا می‌دانستند. هرچند بسیاری از آنان بعدها خشونت‌های داعش را رد کردند، سنجه‌های روان‌شناختی نشان داد که داعش توانسته بود در حدود نیمی از افراد مورد مطالعه دو ارزش را به‌صورت «ارزش‌های مقدس» نهادینه کند: پایبندی سختگیرانه به شریعت و باور به تشکیل سرزمینی برای عرب‌های سنی. کسانی که این ارزش‌ها را پذیرفته بودند، در مقایسه با حامیان یک عراق دمکراتیک یا یکپارچه، آمادگی بیشتری برای جنگیدن و حتی جان‌دادن نشان می‌دادند. به بیان دیگر، داعش هرچند کنترل سرزمینی خود را از دست داده بود، اما لزوماً وفاداری جوانان عرب سنی به ارزش‌های محوری‌اش را از دست نداده بود.

پژوهش‌های بعدی با استفاده از تصویربرداری عصبی بر فعالیت مغز متمرکز شد. در این مطالعات، ما حامیان لشکر طیبه -گروهی پاکستانی و هم‌پیمان القاعده- و نیز مهاجران مراکشی در اسپانیا را بررسی کردیم که از جهاد مسلحانه و اجرای سختگیرانۀ شریعت حمایت می‌کردند. مطالعات مغزی دست‌کم از دو جهت اهمیت دارند: نخست اینکه گاهی‌اوقات ارتباطات عصبی بین پدیده‌هایی را که قبلاً هرگز به هم مرتبط نبوده‌اند آشکار می‌کنند؛ دوم اینکه امکان تظاهر یا ژست‌گرفتن را تا حد زیادی از میان می‌برند، زیرا واکنش‌های عصبی به محرک‌های آزمایشی معمولاً خارج از کنترل یا دستکاری آگاهانهٔ افراد است.

ما ابتدا ارزش‌های مقدس شرکت‌کنندگان را شناسایی کردیم و سپس میزان آمادگی آن‌ها برای فداکاری در راه این ارزش‌ها را سنجیدیم. نتایج اسکن‌های مغزی نشان داد که افراد برای ارزش‌های مقدس (برای مثال مخالفت با کاریکاتورهای پیامبر اسلام) آمادگی بسیار بیشتری برای فداکاری دارند تا برای ارزش‌های غیرمقدس (برای مثال مقابله با زنانی که حجاب را رعایت نمی‌کنند). افزون بر این، هرگاه پای ارزش‌های مقدس در میان بود، نشانه‌هایی دیده می‌شد که فعالیت مغزی در نواحی مرتبط با استدلالِ سنجیده و محاسبهٔ هزینه و فایده کاهش می‌یابد، درحالی‌که فعالیت در بخش‌هایی از مغز که با ارزش‌گذاری ذهنی و داوری‌های قاعده‌محور مرتبط‌اند افزایش پیدا می‌کند، نوعی داوری از جنس «این کار را انجام بده چون درست است»، فارغ از هزینه‌ها یا پیامدهای آن.

همچنین دریافتیم که در میان مهاجران رادیکال، احساس طردشدگی اجتماعی می‌تواند باعث شود ارزش‌هایی که پیش‌تر برایشان صرفاً مهم تلقی می‌شدند به ارزش‌های مقدس تبدیل شوند و آمادگی برای فداکاری در راه آن‌ها افزایش یابد. این نتیجه تا حدی با یافته‌های ما در ایران همخوان است. در آنجا نیز تحریم‌های بین‌المللی -که نوعی طرد سیاسی به شمار می‌آمد- نه‌تنها حمایت از برنامۀ انرژی هسته‌ای را کاهش نداد، بلکه آن را در نظر بسیاری به یک مأموریت مقدس تبدیل کرد. افزون بر این، مطالعات مغزی و رفتاری نشان می‌دهد که افراطیون راست‌گرا نیز بیشتر تمایل دارند اطلاعات نادرست را به حوزهٔ امر مقدس بکشانند –مثلاً آنجا که استدلال می‌کنند مهاجران تهدیدی برای خلوص فرهنگی جامعه‌اند. زمانی که چنین محرک‌هایی فعال می‌شود، فعالیت مغزی در نواحی مرتبط با شناخت اجتماعی و فرایندهای هویتی افزایش می‌یابد.

پژوهش‌های اخیر ما نه‌تنها نقش نیرومند انگیزه‌های معنوی را در عراق، فلسطین، مراکش، لبنان و اسپانیا تأیید کرده‌اند، بلکه همین اثر را در میان دانشجویان نیروی هوایی آمریکا نیز نشان می‌دهند. قدرت معنوی در فرهنگ‌های گوناگون یکی از عوامل اصلی شکل‌گیری ارادۀ جنگیدن است، عاملی که میان افراد پیوندهای عمیق اعتماد و وفاداری ایجاد می‌کند و آنان را -چه نظامیان و چه شهروندان- به اقدام حتی در برابر خطرهای بزرگ برمی‌انگیزد.

تاریخ نشان داده است که هر قدر هم انسجام درونی یگان‌های نظامی یک کشور قوی باشد، هیچ تعداد سلاح یا آموزشی نمی‌تواند انتقال این انسجام به نیروهای خارجی را تضمین کند.

کافی است به آنچه در افغانستان رخ داد نگاه کنید.

در قرن نوزدهم، افغانستان به سرزمینی حائل میان امپراتوری بریتانیا و روسیۀ تزاری در آسیای مرکزی تبدیل شد. پس از جنگ نخست افغانستان و ‌انگلیس در سال ۱۸۴۲، که با نابودی حدود ۱۶هزار سرباز و ۱۲هزار همراه غیرنظامی وابسته به یک پادگان بریتانیایی‌هندی پایان یافت، بریتانیا از تلاش برای اشغال و ادارۀ افغانستان دست کشید. گفته می‌شود تنها یک سواره‌نظامِ نیمه‌جان توانست خود را به نیروهای بریتانیایی برساند و خبر فاجعه را منتقل کند.

با‌این‌حال، بریتانیا همچنان می‌کوشید روابط خارجی افغانستان را تحت کنترل خود نگه دارد. سال ۱۸۷۹، زمانی که امیر افغانستان پذیرای هیئتی از روسیه در کابل شد، بریتانیایی‌ها او را از قدرت برکنار کردند. اما افغان‌ها در پیِ آن بودند که استقلال کامل خود در سیاست خارجی را بازیابند، هدفی که سرانجام پس از جنگ سوم افغان‌انگلیس در سال ۱۹۱۹ تحقق یافت. بیش از یک قرن پیش، تی. ال. پنل، پزشک و مبلغ مسیحی بریتانیایی، این وضعیت را در کتاب خود با عنوان در میان قبایل وحشی مرزهای افغانستان (۱۹۰۸) چنین توصیف کرده است:

وزیرستان -سرزمین قبایل وزیری، مهسود و حقانی که نوادگانشان امروز در میان رهبران طالبان افغانستان و پاکستان دیده می‌شوند- جز در زمان جنگ روی آرامش نمی‌بیند. هنگامی که دشمنی خارجی استقلال آنان را تهدید کند، همگی در کنار یکدیگر می‌جنگند؛ هرچند در حالت عادی نسبت به هم بدگمان‌اند. روحانیان گاه قبایل را به جهاد علیه «کافران» فرامی‌خوانند … برخی از روحانیان تندروتر، پیروان خود را به اقدام‌های مذهبی افراطی یا «غزا» تشویق می‌کنند … «غازی» کسی است که سوگند خورده غیرمسلمانی -ترجیحاً اروپایی، و اگر نه، هندو یا سیک- را بکشد.

درنهایت، بریتانیایی‌ها دریافتند که هر تلاش برای اشغال دائمی یا مطیع‌ساختن قبایل جنگجو صرفاً به اتحاد آن‌ها در برابر نیروی خارجی می‌انجامد. در چنین شرایطی، شکست‌دادن نیروهای متحد قبایل، بدون صرف منابع نظامی و مالی‌ای بسیار فراتر از توان و تحمل بریتانیا، عملاً ناممکن بود.

حدود پنجاه سال جلوتر برویم. در ژوئیۀ ۱۹۷۶، وقتی ونِ فولکس‌واگنم را در لندی‌کوتل، در بالای گذرگاه خیبر، متوقف کردم، با دو مرد سالخورده روبه‌رو شدم که در حال نوشیدن چای بودند. یکی از آن‌ها از قبیلۀ آفریدی بود و دیگری وزیری. این دو زمانی دشمنان قبیله‌ای یکدیگر بودند، اما حالا وضعیت فرق کرده بود. درحالی‌که با هم صحبت می‌کردیم، چهار پسر جوان داشتند قطعات اصلی موتور را از پشت ونِ من جدا می‌کردند و تقلا می‌کردند آن را با خود ببرند. در این لحظه یک سرباز -پشتونی بلندقد با چشمان سبز که در گرمای سوزان تابستان در یونیفورم پشمی روسی غرق در عرق بود- تشری به آن‌ها زد و آن‌ها را دور کرد. سپس رو به من کرد و با لبخندی که نشان می‌داد از تسلطش بر زبان انگلیسی خوشحال است دست‌هایش را بالا برد و گفت «پسرند دیگر؛ کارشان همین است».

پیرمرد سالخوردهٔ آفریدی درحالی‌که با دستش تفنگی خیالی را به‌سوی تپه‌های ناهموار و بایر گذرگاه خیبر نشانه می‌رفت، زیر لب گفت «تق تق تق تق تق … جای بدی است، جای بدی است».

از سرباز پرسیدم «چرا جای بدی است؟».

او توضیح داد که در همین نقطه، سربازان بداقبال انگلیسی در سال ۱۹۱۹ از این گذرگاه عبور کرده بودند، در راه جنگ سوم افغانستان، جنگی که سرانجام به شکستشان انجامید.

در این هنگام، هم‌صحبت سالخوردهٔ او -مردی از قبیلهٔ وزیری- با خوشحالی گفت «اما برای نادرخان در کابل جای خوبی بود … تق تق تق تق تق … جای خوبی». وقتی بیشتر پرس‌وجو کردم، برایم توضیح دادند که امان‌الله خان، نخستین امیر و سپس پادشاه افغانستان -که زمانی به‌خاطر بیرون‌راندن بریتانیا از افغانستان ستایش می‌شد- بعدها به‌دست ائتلافی از قبایل پشتون به رهبری نادرخان از قدرت کنار گذاشته شد. یکی از دلایل مهم این اتفاق سیاست‌های آموزشی او بود که به علم بیش از دین بها می‌داد و آموزش دختران را نیز مجاز می‌شمرد.

مرد آفریدی سرش را پایین انداخت و گفت «حالا دیگر جای خوبی نیست … جای بد».

پرسیدم «چرا حالا جای بد است؟».

سرباز از آن دو مرد سالخورده پرسید. بعد با خنده برگشت و گفت «می‌گویند از آن زمان اوضاع آن‌قدر آرام شده که دیگر مجالی برای دلاوری باقی نمانده».

اما این وضعیت چندان دوام نیاورد. افغانستان تا سال ۱۹۷۹ مستقل باقی ماند تا اینکه روس‌ها -که آن زمان اتحاد شوروی بودند- بار دیگر کنترل اوضاع را به دست گرفتند و پس از آن هم در سال ۲۰۰۱ حمله‌ای به رهبری ایالات‌متحده -با مشارکت بریتانیا به‌عنوان شریک کوچک‌تر- آغاز شد تا افغانستان، پس از دورهٔ کوتاه حکومت طالبان، به مدار غرب کشانده شود.

در ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۱، سپهبد محمود احمد، رئیس سازمان اطلاعات پاکستان، کوشید پیشینۀ تاریخی طالبان را برای ریچارد آرمیتاژ، معاون وزیر خارجۀ آمریکا، توضیح دهد. اما آرمیتاژ سخن او را قطع کرد و گفت «برای شما و برای ما، تاریخ از امروز آغاز می‌شود». این سخن یادآور اعلام ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه است که می‌گفتند تاریخ با سال اول انقلاب شروع شده است، تصوری که در قرن گذشته نیز رهبرانی با گرایش‌های آرمان‌گرایانه مانند استالین و موسولینی آن را تکرار کردند. چنین طرز تفکری به نوعی جنون سیاسی می‌انجامد: انجام مکرر کاری واحد با انتظار نتیجه‌ای متفاوت. اما، برای ایالات‌متحده، روش پشت این جنون ریشه در یک منطق مادیِ ثابت دارد: با دارایی‌های مادیِ تقریباً نامحدود تقریباً هر چیز قابل‌تصوری، از جمله تغییر فوری و عمیق اجتماعی‌سیاسی، در دسترس است. همین نگاه عمل‌گرایانه بود که به آمریکا و متحدانش کمک کرد آلمان و ژاپن را شکست دهند و آن‌ها را به نظام‌های دمکراتیک تبدیل کنند. اما در نیم‌قرن گذشته، همین رویکرد به ناکامی‌های سیاسی و نظامی در ویتنام، عراق و افغانستان انجامیده است؛ تریلیون‌ها دلار از منابع عمومی هزینه شده، بی‌آنکه نتیجه‌ای متناسب به دست آید، و درعین‌حال خسارت‌ها و تلفات انسانی عظیمی بر جای گذاشته است.

دلیلش این است که متعهدترین جنگجویان داعش و دیگر کسانی که ما آن‌ها را متعصب می‌نامیم، از نظر انگیزه، تفاوت چندانی با کسانی ندارند که سرسخت‌ترین مبارزان آزادی در غرب به شمار می‌آیند: همهٔ آن‌ها حاضرند برای هم‌رزمان و آرمان خود بجنگند و جان‌فشانی کنند. پذیرفتن این واقعیت برای بسیاری سخت است، زیرا ترجیح می‌دهیم جهان را در قالب تقابل سادۀ خیر و شر ببینیم. اما بدون درک عمق تعهدی که دیگران دارند، برنامه‌ریزی برای اقدامات مؤثر تقریباً ناممکن است. اگر تروریست‌ها را صرفاً مجرم یا نیهیلیست در نظر بگیریم، عمق خشم اخلاقی آن‌ها نادیده گرفته می‌شود، خشمی که به آن‌ها کمک می‌کند در برابر هر تهدیدِ فیزیکی‌ای مقاومت کنند. در بسیاری از نمونه‌های تاریخی نیز تفاوت اصلی میان یک جنبش تروریستی و یک انقلاب که می‌کوشد نظم موجود را سرنگون یا جایگزین کند در این است که آیا آن جنبش درنهایت پیروز می‌شود و قدرت را حفظ می‌کند یا نه.

در سپتامبر ۲۰۱۴، زمانی که داعش پس از شکست‌دادن نیروهای دولت عراقِ مورد حمایت آمریکا به اوج قدرت رسیده بود -با وجود آنکه نفرات بسیار کمتری داشت و از نیروی هوایی و تسلیحات سنگین نیز بی‌بهره بود- باراک اوباما، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، با تأیید ارزیابی مدیر اطلاعات ملی گفت «ما ویت‌کنگ را دستِ‌کم گرفتیم … داعش را دستِ‌کم گرفتیم و توانایی جنگیدن ارتش عراق را بیش‌ازحد برآورد کردیم … درنهایت مسئله به پیش‌بینی ارادهٔ جنگیدن برمی‌گردد، چیزی که اندازه‌گیری آن بسیار دشوار است». هفت سال بعد، هنگامی که نیروهای دولت افغانستانِ مورد حمایت آمریکا از طالبان شکست خوردند -درحالی‌که طالبان نه نیروی هوایی داشتند، نه تسلیحات سنگین و نه میلیاردها دلاری که برای آموزش ارتش افغانستان هزینه شده بود- تقریباً همان توضیح‌ها بار دیگر تکرار شد.

نادیده‌گرفتن محدودیت توان در تحمیل ارزش‌هایی که خودشان تازه پس از تاریخی طولانی به آن‌ها رسیده‌اند باعث شده ایالات‌متحده و شرکایش در نیم‌قرن گذشته بارها همان اشتباه را تکرار کنند: ساختن متحدان و ارتش‌هایی نامتناسب -نیروهایی که در ظاهر بر اساس الگوی آمریکایی ساخته شده‌اند، اما از روح و انگیزه‌ای که از ارزش‌ها و فرهنگ‌های خودشان سرچشمه می‌گیرد تهی‌اند؛ همان‌گونه که در ویتنام، عراق و افغانستان دیده شد. راه مطمئن‌تر آن است که ارزش‌های دمکراتیک غرب از طریق الگوبودن پیش برده شوند، با اتکا به ائتلاف‌های مالی، رسانه‌ای و اخلاقی، و استفاده از زور تنها برای دفاع از خود و متحدانمان.

کوته‌بینیِ ایالات‌متحده در درک ارادهٔ جنگیدنِ متحدان و دشمنان احتمالاً از دو پیش‌فرض به‌هم‌مرتبط در نگاه آمریکایی‌ها به واقعیت ناشی می‌شود؛ نخست، دیدگاهی فایده‌گرایانه دربارهٔ رفتار انسان که آن را اساساً -یا دستِ‌کم در حالت ایدئال- حاصل محاسبۀ عقلانی‌ای می‌داند که هدفش کاهش هزینه‌های مادی و افزایش منافع مادی است. و دوم، این باور که بیشترین سطح رفاه مادی و نیز خیرخواهی انسانی -مانند مهربانی، سخاوت و همکاری میان افراد یا گروه‌ها- صرفاً در چارچوب پایبندی به ارزش‌های آزادی‌خواهانۀ عصر روشنگری به دست می‌آید.

برای نمونه، راهبردهای امنیت ملی در غرب -به‌ویژه در ایالات‌متحده- عمدتاً مبتنی بر نوعی بازدارندگی عقلانی است که سیاست‌گذاران از آن با عنوان تحمیل هزینه یاد می‌کنند. بر همین اساس، راهبرد نظامی آمریکا در افغانستان و عراق پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بر این فرض بنا شد که تلفات انسانی و مالیِ خودی به حداقل برسد و درمقابل بهای سنگینی بر دشمن تحمیل شود. اما عاملان حملات انتحاری ۱۱ سپتامبر اساساً به چنین محاسبه‌ای اعتنا نداشتند؛ آن‌ها آماده بودند جان خود را فدا کنند و حتی خانواده‌هایشان را در معرض پیامدهای آن قرار دهند.

همچنین این تصورِ ریشه‌دار وجود دارد که ایالات‌متحده می‌تواند ارزش‌های خود را به فرهنگ‌های دیگر منتقل کند. بر همین اساس، جرج دبلیو بوش پس از حملات ۱۱ سپتامبر و در آستانۀ حمله به عراق در راهبرد امنیت ملی سال ۲۰۰۲ اعلام کرد:

تنها یک الگوی پایدار برای موفقیت ملی وجود دارد: آزادی، دمکراسی و اقتصاد آزاد … این ارزش‌ها برای هر انسان، در هر جامعه‌ای، درست و حقیقی‌اند و دفاع از آن‌ها در برابر دشمنانشان رسالتی مشترک برای همۀ مردمان آزادی‌دوست در سراسر جهان و در طول تاریخ است.

باور حق‌به‌جانب به ارزش‌های خود گاه ما را از واقعیت دور می‌کند. سیاستمداران آمریکایی و رسانه‌های جریان اصلی پیوسته ادعا می‌کنند که حملۀ روسیه به اوکراین بی‌دلیل بوده است، اما تقریباً هیچ‌گاه سخنی از بی‌دلیل‌بودن حملۀ آمریکا به عراق به میان نمی‌آید -درحالی‌که هم روسیه و هم آمریکا «مداخله»‌های خود را عملیات دفاعی توجیه کردند و هر دو روایت‌های مشابهی دربارهٔ دشمنانشان پرداخته‌اند که گویی با تروریست‌ها (نازی‌ها یا القاعده) هم‌دست‌اند و هر لحظه ممکن است به سلاح‌های کشتار جمعی دست یابند و دنیا را نابود کنند.

چنین باورهایی باعث می‌شود دیگران را دست‌کم بگیریم. تردیدی نیست که محاسبۀ عقلانیِ هزینه و فایده و گسترش آزادی‌های فردی، هم برای ایالات‌متحده و هم برای نظم بین‌المللی‌ای که شکل داده، دستاوردهایی مهم داشته و به ارتقای سطح زندگی و گسترش طبقۀ متوسط جهانی انجامیده است. بااین‌حال، برای بسیاری از جوامع پذیرفتن این منطق دشوار است، منطقی که رقابت شدید را می‌پذیرد، حتی اگر به «ویرانی خلاق» سنت‌ها و شیوه‌های زندگی بینجامد. از نگاه آنان، مقاومت در برابر چنین دیدگاهی ارزش جنگیدن دارد.

در واقع، ارزش‌های آزادی‌محوری که اکنون برایمان بدیهی و ارزشمندند زادهٔ اندیشه‌های عصر روشنگری در اروپای قرن هجدهم و آمریکای مستعمراتی‌اند. این ارزش‌ها در حدود ۳۰۰هزار سال پیش از آن در تاریخ گونۀ انسانی ما به‌هیچ‌وجه بدیهی محسوب نمی‌شدند؛ در بیشتر آن دوره، پدیده‌هایی مانند آدم‌خواری، برده‌داری، کشتن نوزادان و ستم یا نابودی اقلیت‌ها بسیار مرسوم‌تر از آزادی‌های فردی بودند. علاوه‌براین، همان‌گونه که ملا عمر، رهبر طالبان، در ژوئن ۲۰۰۱ به خبرنگار باسابقه، آرنو دو بورشگراف، دربارۀ برابریِ جنسیتی یادآوری کرد: «شما فراموش می‌کنید که آمریکا و دیگر کشورهای جهان چند قرن از ما جلوترند. اگر ناگهان فرهنگ و شیوهٔ زندگی خود را در افغانستان پیاده کنید، جامعه از هم خواهد پاشید و بی‌نظمی گسترش خواهد یافت». درمجموع، دولت‌های پیاپی آمریکا بارها ارادۀ دیگران برای جنگیدن در دفاع از ارزش‌های ما را بیش از اندازه برآورد کرده‌اند، و درعین‌حال قدرت ارزش‌های متفاوت فرهنگی در برانگیختن مردم به جنگیدن و حتی جان‌فدایی -بی‌اعتنا به هزینه‌ها- را دست‌کم گرفته‌اند.

در طول عملیات بارباروسا، حملۀ آلمان نازی به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۱، ژنرال گونتر بلومنتریت، از ارتش ورماخت، در دفتر خاطرات خود نوشت:

بسیاری از فرماندهان ما دشمن را دست‌کم گرفتند … روس‌ها، حتی وقتی در محاصره و خسته از جنگ بودند، هرگز عقب‌نشینی نکردند.

اگرچه نیروهای آلمانی با حملۀ غافلگیرانۀ خود در ابتدا به‌سرعت در خاک شوروی پیش‌روی کردند، اما مقاومت تسلیم‌ناپذیر سربازان و مردم روسیه پیش‌روی را به‌اندازه‌ای کند کرد که درنهایت ارتش سرخ توانست خود را بازیابد و سرانجام پیروز شود. در پیروزی ارتش سرخ، ۴ تا ۷میلیون نظامی اوکراینی، از جمله پدربزرگ زلنسکی (سه عموی بزرگ او در جریان هولوکاست جان باختند و پدربزرگ و مادربزرگش در قتل‌عام آلمانی‌ها سوختند) شرکت داشتند.

در سخنرانی مۀ ۲۰۲۶ در مراسم سالگرد پیروزی ۱۹۴۵، ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسيه، تلاش کرد میان آن جنگ و درگیری جاری در اوکراین پیوندی تاریخی برقرار کند.

باورکردن -یا مجبورشدن به باورکردن- چنین شعارهایی باعث شده رهبریِ سیاسی و نظامی روسیه همچنان ارادۀ اوکراین برای جنگیدن و نقش آن در تقویت جبهۀ غرب را ترکیبی از رجزخوانی و قلدری نازی ارزیابی ‌کند، نه عزم و اراده‌ای که پیوسته در حال تقویت است. طنز ماجرا این است که تاکتیک‌های کنونی اوکراین شباهت زیادی به رویکرد خود روس‌ها در استالینگراد دارد. اکنون روسیه، درست مانند آلمانی‌ها در گذشته، ترجیح می‌دهد شهرها را با توپخانۀ دوربرد و بمباران هوایی درهم بکوبد و سپس با یورش‌های سریع زرهی و پیاده‌نظام در زمین‌های باز پیش‌روی کند؛ درمقابل، مدافعان اوکراینی تاکتیک معروف شوروی در جنگ جهانی دوم را برگزیده‌اند: چسبیدن و نزدیک‌شدن به دشمن با واحدهای کوچک و مستقل که در ویرانه‌های شهری عمل می‌کنند و در هر پیچ و گذرگاهی کمین می‌گذارند و شلیک می‌کنند. ژنرال‌های امروز روسیه در برابر مقاومت اوکراین با همان واقعیتی روبه‌رو هستند که زمانی ارتش آلمان تجربه کرد. روحیۀ این مقاومت نیز از جهاتی یادآور فداکاری روس‌ها در «جنگ بزرگ میهنی» است.

بااین‌حال، برآورد اولیۀ روسیه از ارادۀ اوکراین برای جنگیدن، و نیز از میزان حمایت و پایداری غرب، تفاوت زیادی با ارزیابی خودِ متحدان غربی نداشت. درمجموع، بسیاری از آنان پیروزی سریع روسیه را تقریباً قطعی می‌دانستند و معتقد بودند هرگونه کمک جدی نظامی به اوکراین یا فشار اقتصادی بر مسکو صرفاً شکاف‌های درونی ناتو را عمیق‌تر می‌کند، ناتویی که امانوئل مکرون در سال ۲۰۱۹ آن را دچار مرگ مغزی خوانده بود و هم‌زمان دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، آن را «منسوخ» توصیف می‌کرد. بااین‌همه، حتی اگر اوکراین درنهایت در برابر قدرت مقاومت‌ناپذیر روسیه ناچار به واگذاری بخشی از خاک خود شود، ناتو -که با مقاومت اوکراین جانی تازه گرفته است- می‌تواند در پایان کار، امنیت ملی، اقتصادِ روسیه (در پی گسست از اروپا) و قدرت آن را به‌شدت تضعيف کند.

از کمی پیش از تهاجم روسیه، تیم پژوهشی من نظرسنجی‌های پیوسته‌ای در میان اوکراینی‌ها و شهروندان اروپای غربی دربارهٔ میزان آمادگی آن‌ها برای فداکاری در راه اوکراین انجام داده است. بررسی پاسخ‌های بیش از هزار اوکراینی -پیش و پس از تهاجم- نشان می‌دهد نیرومندترین عاملِ تعیین‌کنندۀ آمادگی برای فداکاری -از تحمل دشواری‌های اقتصادی و زندان گرفته تا جنگیدن و ازدست‌دادن خانواده و حتی جان‌دادن- میزان پیوند هویتِ شخصیِ آنان با اوکراین است. این ارادهٔ جنگیدن از احساسی ریشه‌دار سرچشمه می‌گیرد: اینکه خود را با کشورشان یکپارچه می‌بینند و باور دارند اوکراین به‌دلیل اقتدار معنوی خود -یعنی باور قلبی، دلیری و شجاعت- سرانجام پیروز خواهد شد.

این پیوندِ هویتی پیش از تهاجم نیز بسیار قوی بود و اکنون هم همچنان پابرجاست و اگر استراتژیست‌های غرب به آن دقت کرده بودند، از همان آغاز به‌سادگی متوجهش می‌شدند. داگلاس استون، سرتیپ بازنشستۀ تفنگداران دریایی آمریکا در نیروهای ذخیره، که در ویتنام، افغانستان و عراق خدمت کرده و این سال‌ها با گروه پژوهشی ما (آرتیس) و تیم پزشکی همراه آن در عراق و اکنون در اوکراین همکاری می‌کند، می‌گوید: «من هرگز مشابه ارادۀ جنگیدنِ اوکراینی‌ها -چه در میان غیرنظامیانشان و چه نظامیانشان- را ندیده‌ام».

پس از حملۀ روسیه، تنها تغییر چشمگیر در شرق اوکراین رخ داده (۲۱ درصد از نمونۀ پژوهش، از جمله دونباس). در این منطقه، احساس تعلقِ هویتی با روسیه به‌طور محسوسی کاهش یافته است. درمقابل، پیوند با اوکراین و نیز با اتحادیۀ اروپا افزایش پیدا کرده -هرچند این دو در دیگر مناطق اوکراین همچنان قوی‌ترند و همان‌جا نیز آمادگی برای فداکاری در راه آزادی بیشتر است. در سراسر اوکراین، احساس پیوند با آزادی نیز -به‌ویژه هنگامی که با باور به دمکراسی همراه می‌شود- یکی از قوی‌ترین شاخص‌ها برای پیش‌بینی آمادگی مردم برای فداکاری در راه اوکراین است.

در اسپانیا نیز به نتیجه‌ای مشابه رسیدیم؛ بیش از ۲هزار نفر در آن کشور طی هفت هفتۀ پیاپی به پرسش‌های ما پاسخ دادند. نتایج نشان داد مهم‌ترین عامل در آمادگی اسپانیایی‌ها برای فداکاری در راه اوکراین احساس نزدیکیِ هویتی آن‌ها به اوکراین است. افرادی که چنین احساسی دارند معمولاً باور بیشتری به توان و روحیۀ اوکراین و زلنسکی دارند و اعتمادشان نیز به هر دو بیشتر است.

زلنسکی در سخنرانی خود در کنگرهٔ آمریکا تأکید کرد که آزادی شرط اصلی زندگی شایسته و خوشبختی است. این سخن یادآور آن چیزی بود که توماس جفرسون در پیش‌نویس نخست اعلامیۀ استقلال آمریکا در سال ۱۷۷۶ از آن به‌عنوان حقوق مقدس و انکارناپذیر بشر یاد کرد: حقوقی مطلق و غیرقابل‌چانه‌زنی که مدافعانشان، فارغ از هر برآوردی از شانس پیروزی، جان، مال و شرافت مقدس خود را در میدان نبرد در راه آن‌ها به خطر انداختند. این نوع تعهد با رویکرد بسیاری از تصمیم‌گیران سیاسی و نظامی امروز در تضاد است، زیرا در راهبردهای امنیت ملی و اطلاعاتی بیش از هر چیز بر قدرت مادی تکیه می‌کنند و بدین‌ترتیب از یکی از درس‌های بنیادین تاریخ کشور خود فاصله می‌گیرند.

همانند راهبرد دفاع ملی ایالات‌متحده، در بازبینی یکپارچۀ دفاع و سیاست خارجیِ بریتانیا نیز تلاش شده تا راه‌هایی برای تقویت یا جبران قدرت سخت -در مقابل آنچه جوزف نای «قدرت نرم» می‌نامد- پیدا شود، یعنی تأثیرگذاری بر دیگران از راه فرهنگ، روابط اقتصادی و ظرافت‌های دیپلماتیک. اما ارادهٔ جنگیدن از جنسِ متقاعدکردنِ دیگران نیست، بلکه از یقینِ درونیِ فرد به درستیِ آرمانش و پیوندِ عمیق او با هم‌سنگرانی که در این باور با وی شریک‌اند نشئت می‌گیرد. البته نیروی معنوی‌ای که از چنین اراده‌ای سرچشمه می‌گیرد ممکن است زیر فشار پیوسته و برتری قاطع دشمن سرانجام فرسوده شود، همان‌گونه که در پژوهش‌های بعدی خود دربارهٔ هواداران داعش پس از شکست‌های این گروه در عراق و سوریه مشاهده کردیم. بااین‌حال، اگر این نیروی معنوی در حافظۀ جمعی ریشه بدواند می‌تواند به‌سادگی دوباره زبانه بکشد.

تمرکز کنونی راهبرد امنیتی آمریکا و ناتو بر درس‌هایی است که از جنگ روسیه و اوکراین گرفته می‌شود. اما پژوهش‌های ما نشان می‌دهد که چنین تحلیلی باید پیش از آغاز جنگ انجام گیرد، نه پس از آن. نخست باید سنجید کدام جوامع از پشتوانۀ معنوی و اخلاقیِ نیرومندتری برخوردارند و سپس توان نظامی را در حمایت از آن‌ها به کار گرفت. درمورد اوکراین، چنین ارزیابی‌ای می‌توانست از همان آغاز جنگ برتری مادی بیشتری را در کنار توان روانی و معنوی این کشور قرار دهد. همچنین این رویکرد می‌توانست مانع از آن شود که منابع به گروه‌هایی اختصاص یابد که در مقایسه با دشمنانشان از انگیزه و پشتوانۀ معنوی کمتری برخوردار بودند، برای مثال ارتش‌های ویتنام، عراق و افغانستان در برابر ویت‌کنگ، داعش و طالبان.

درمجموع، اگر به عوامل غیرمادی -مانند هنجارهای فرهنگی و ارزش‌های بنیادی مردمی که درگیر منازعه‌اند- به‌طور جدی و نظام‌مند توجه نشود، پیروزی در جنگ یا حتی مهار آن می‌تواند بسیار دشوار باشد، و یا صرفاً با اتکا به نیرویی عظیم امکان‌پذیر به نظر برسد. بااین‌حال، در غرب هنوز تمرکز اصلی تقریباً به‌طور کامل بر عوامل مادی است. این نگاه غالباً همان فضایل اخلاقی و معنوی‌ای را نادیده می‌گیرد که چارلز داروین در کتاب تبار انسان (۱۸۷۱) آن‌ها را «بسیار ارجمند، یا حتی مقدس» می‌نامید. داروین می‌نویسد هنگامی که چنین فضایلی در انسان‌هایی متعهد جلوه‌گر شود و آنان با رفتار و الگوی خود دیگران را برانگیزند، می‌تواند برای یک گروه در برابر گروهی دیگر مزیتی بزرگ ایجاد کند -چه در راه خیر و چه در راه شر. اکنون فرصتی پیشِ روست تا از این درس بهره بگیریم: با ارج‌نهادن و حمایت از مردمانی که اراده دارند برای دفاع از آزادی‌های دمکراتیکی بجنگند که ما نیز آن‌ها را گرامی می‌داریم.


فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟

ما در مجلۀ ترجمان تازه‌ترین نوشته‌های دنیای علوم انسانی را از میان معتبرترین مجلات جهان ترجمه و منتشر می‌کنیم. در ترجمان تلاش می‌کنیم از دریچۀ علوم انسانی به مسائل فرهنگی و اجتماعی روزمره بنگریم، با زبانی روشن دربارۀ آن‌ها حرف بزنیم و خواننده را با دیدگاه‌های گوناگون نسبت به هر مسئله آشنا کنیم.
مطالب مجله پیش از آن‌که در سایت ترجمان منتشر شوند، در نسخۀ چاپی در اختیار خوانندگان قرار می‌گیرند. با خرید اشتراک سالانه یا تهیۀ هر شمارۀ مجله، زودتر از دیگران به محتوای کامل ترجمان دسترسی خواهید داشت و از مزایایی مانند تخفیف، ارسال رایگان و هدیه‌های ویژه نیز بهره‌مند می‌شوید. برای آشنایی بیشتر با محتوای مجله یا خرید نسخه‌های چاپی، به فروشگاه اینترنتی ترجمان سر بزنید.

این مطلب نوشتۀ اسکات آتران است و در تاریخ ۱۱ ژوئیۀ ۲۰۲۲ با عنوان «The Will to Fight» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان«پیروزی در نبرد نهایتاً به ارادۀ جنگیدن ربط دارد، نه فناوری‌های پیشرفته» و با ترجمۀ محمد مهدی‌‌پور در سی‌وهشتمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ مهر ۱۴۰۵ با همان عنوان منتشر کرده است.

اسکات آتران (Scott Atran) انسان‌شناس و عصب‌شناس آمریکایی-فرانسوی است که در دانشگاه میشیگان بر روی گرایش‌های فرهنگی و سوگیری‌های شناختی کار می‌کند. آتران هم‌بنیان‌گذار گروه پژوهشی آرتیس، وابسته به دانشگاه آکسفورد نیز هست. ما به خدایان ایمان داریم عنوان یکی از کتاب‌های اوست.

مرتبط

نقد بی‌عقلی محض: راهنمایی برای فهم نسخۀ جدید ترامپ

نقد بی‌عقلی محض: راهنمایی برای فهم نسخۀ جدید ترامپ

برخی ادعا می‌کنند ما در دورۀ بی‌سابقه‌ای از بی‌عقلی زندگی می‌کنیم که شرکت‌های بزرگ فناوری نیز به آن دامن می‌زنند. اما آیا راه گریزی هست؟

جنگ آمریکا با خانه‌ها، پل‌ها و نیروگاه‌ها

جنگ آمریکا با خانه‌ها، پل‌ها و نیروگاه‌ها

کارشناسان حقوق بین‌الملل دربارۀ حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی هشدار می‌دهند

خبرنامه را از دست ندهید

نظرات

برای درج نظر ابتدا وارد شوید و یا ثبت نام کنید

ویلیام دی. اگرز، پال مک میلان

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

اندرو لی

ترجمه سید امیرحسین میرابوطالبی

دیوید ادموندز

ترجمه مهگل جابرانصاری

ایلان پاپه

ترجمه محمد مهدی‌پور

آندره لکس

ترجمه ایمان خدافرد

سوند برینکمن

ترجمه علی کریمی

باتیا مسکیتا

ترجمه محمد حسن شریفیان

تالی شاروت و کَس آر. سانستاین

ترجمه بهناز دهکردی

نائومی کلاین

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

اُدد گَلُر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لیزا هرتسُک

ترجمه مصطفی زالی

گردآوری و تدوین لارنس ام. هینمن

ترجمه میثم غلامی و همکاران

امیلی تامس

ترجمه ایمان خدافرد

سافی باکال

ترجمه مینا مزرعه فراهانی

لیا اوپی

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

دیوید گرِیبر

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

جو موران

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

لی برِیوِر

ترجمه مهدی کیانی

آلبرتو منگوئل

ترجمه عرفان قادری

گروهی از نویسندگان

ترجمه به سرپرستی حامد قدیری و هومن محمدقربانیان

ریچارد فرانکس

ترجمه یاسمن هشیار

ماریان ولف

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

نانسی سی. اندریاسن

ترجمه سید امیرحسین میرابوطالبی, محمود توسلی

ند جانسون, ویلیام استیکس راد

ترجمه علیرضا شفیعی نسب

d

خرید اشتراک چهار شمارۀ مجلۀ ترجمان

تخفیف+ارسال رایگان+چهار کتاب الکترونیک رایگان (کلیک کنید)

آیا می خواهید از جدیدترین مطالب ترجمان آگاه شوید؟

بله فعلا خیر 0